Posts

یادگیری تک حلقه ای و دو حلقه ای (آلبرچت، 2008)

یادگیری دو حلقه ای[1]

این یادگیری هنگامی اتفاق می افتد که اصلاح اشتباهات نیازمند اصلاح هنجارهای سازمانی ودر نتیجه، مستلزم ساخت های مجدد استراتژی ها و پیشفرض های همراه با این هنجارهاست. یادگیری در این زمینه دو حلقه ای است، زیرا اصلاح اشتباه نه تنها برای عملکرد سازمانی، بلکه برای هنجارها هم آشکار می شود. بنابراین، هدف یادگیری دو حلقه ای فراهم آوردن زمینه رشد و توانایی بقای سازمان از طریق حذف هنجارهای ناسازگار، ایجاد اولویت های جدید یا ساخت دهی مجدد هنجارها، استراتژی ها و مفروضات مرتبط با آن است. یادگیری حلقه ای یا مولد موقعی است که سازمان توانایی بررسی و مهندسی مجدد فرایندهایی را که در کشف، تشخیص و اصلاح اشتباهات استفاده می شود، دارد که بعضی اوقات سیستم های تکمیلی پیچیده نامیده می شود(آلبرچت[2]، 2008).

شکل2- 3. یادگیری تک حلقه ای و دو حلقه ای (آلبرچت، 2008)

 

2-2-6) مؤلفه های یادگیری سازمانی

لاهتین ماکی و همکاران سه مولفه را برای اندازه گیری یادگیری سازمانی تدوین کردند که عبارتند از: شفاف بودن مأموریت ومقاصد، توانایی وتعهد رهبری و تجربه وانتقال دانش.      آرمسترانگ و فولی[3] مکانیزم های یادگیری سازمانی را در چهار گروه شناسایی کردند: 1. محیط یادگیرنده؛ 2. شناسایی نیازها و ضرورت های رشد و یادگیری؛ 3. تحقق نیازهای یادگیری؛ 4. کاربرد یادگیری در محیط کار. گومز وهمکاران[4] چهار مولفه یادگیری سازمانی، که آنها را قابلیتهای یادگیری سازمانی نامیده، استخراج کرده اند. روش مورد استفاده آنها مدل معادلات ساختاری[5] واساس تحقیقات قبلی آنها تحقیقات گاه و ریچاردز[6] بوده است. مولفه های استخراج شده آنها تعهد مدیریت، دید سیستمی، فضای باز و آزمایشگری، انتقال ویکپارچه سازی دانش بوده است، که در شکل(4) نشان داده شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

شکل2-4. ابعاد قابلیت یادگیری سازمانی(اقتباس از : 2005Gomez et al,)

2-2-6-1) تعهدمدیریت[7]:  ایجـاد قابلیت یادگیری سازمانی[8] در درجه اول مبتنی بر تعهد قوی مدیریت نسبت به یادگیری است(گاه و ریچاردز، 1997). مدیریت باید شایستگی و مناسب بودن را درک کند، سپس فرهنگ اکتساب، خلق، و انتقال دانش را به عنوان ارزش های اساسی ایجاد کند. مدیریت باید یک دیدگاه استراتژیک در مورد یادگیری را تبیین کند و آن را به یک جزء مشهود اصلی و ابزاری با ارزش و مؤثر در دستیابی به نتایج بلند مدت تبدیل کند. همچنین، مدیریت باید این اطمینان را بدهد که کارکنان سازمان، اهمیت یادگیری را درک کرده و در دستیابی به آن مشارکت کنند، به طوری که آن را به عنوان یک عنصر مهم در موفقیت سازمان در نظر گیرند. در نهایت، مدیریت باید فرایند تغییر را هدایت کند و مسئولیت ایجاد سازمانی را که قادر به بازتولید خویش و مواجهه با چالش های جدید باشد، بر عهده گیرد(پیلار و همکاران[9]، 2005).

2-2-6-2) دید سیستمی: دید سیستمی مستلزم وجود یک هویت مشترک برای همه اعضای سازمان می باشد(سینکلا[10]، 1994). به عبارت دیگر قابلیت یادگیری بر پایه وجود یک ضمیر جمعی است که کمک می کند سازمان به عنوان سیستم نگریسته شود که هر عضو سازمان باید به منظور نیل به اهداف همکاری کند(گومز و همکاران، 2004). تک تک اعضا و بخشهای مختلف سازمان باید دید واضحی نسبت به اهداف سازمان داشته باشند و بدانند که چگونه میتوان به توسعه سازمان کمک کرد(لی و همکاران[11]، 1999).

2-2-6-3) فضای باز و آزمایشگری : یادگیری مولد(دوحلقه ای) مستلزم وجود فضای باز و آزمایشگری است که ایده ها و نقطه نظرات جدید، هم از داخل و هم از خارج سازمان را پذیرا باشد، فضای باز و آزمـایشگری باعـث می شـود دانـش فـردی به صـورت مستمر بـه روز شـده، گسـترش یـافته و بهبـود یـابد(سینکلا، 1994).  برای ایجاد جو سازمانی باز لازم است به همان اندازه که آمادگی برای پذیرش همه ایده ها و تجربیات به منظور یادگیری از آنها داریم، به تفاوتهای فرهنگی و ساختاری نیز احترام بگذاریم و از نگرشهای خودخواهانه و برتر دانستن عقاید، ارزشها و تجربیات خود نسبت به سایرین پرهیز کنیـم(نویس و همکاران[12]، 1995).

2-2-6-4) انتقال و یکپارچه سازی دانش: ایـن قابلیت اشـاره به دو فرآیند انتقال و یـکپارچه سازی داخـلی دانش دارد کـه کاملا مرتبط به هم بوده و همـزمان با هم اتفـاق می افتند. موثر واقـع شدن ایـن دو فـرایند وابسته به وجـود قبلی ظرفیـت جـذب(کوهن و لوین[13]، 1990) و نیـز عـدم وجـود مـوانع داخـلی که باعـث بازداشتن و کند شدن انتـقال بهـترین تجـارب در سـازمـان مـی شود، اسـت(ایزلسیکی[14]، 1996).

2-2-7) نوآوری سازمانی

امروزه، دانشگاه های پیشرفته دنیا درصدد تغییر نظام آموزشی و آموزش مهارت های تبادل دانش به نسل بعدی دانشجویان و تغییر فرایند تحقیق هستند و با در نظر گرفتن ماهیت کاربردی توسعه به دنبال ایده های جدیدند. همچنین، آنان نوآوری های مرتبط با تبادل دانش را مطالعه و آنها را مستند می کنند و نحوه تفکر، سیاستگذاری و عمل درباره تبادل دانش و کارآفرینی در دانشگاه، صنعت و دولت را تغییر می دهند. توسعه مهارت های انسانی از طریق برنامه های توانمند سازی به گونه ای که دانش آموختگان قادر باشند در یک محیط ارتباطی بین صنعت و دانشگاه به طور نوآورانه ای فعالیت کنند، از اصلی ترین هدف این دانشگاه هاست (ترابی و گودرزی[15]، 2009).

مفهوم نوآوری[16] توجه تعداد زیادی از پژوهشگران را به خود جلب کرده است. مطابق نظر دی جونگ[17] این مفهوم را اولین بار شومپیتر [18] در سال 1934مطرح کرده که به عنوان فرایند ایجاد نام تجاری جدید، محصولات، خدمات و فرایندها و تاثیر آن بر رشد اقتصادی مطرح شده است. از آن به بعد دانشمندان مختلفی به تشریح متفاوتی ازاین مفهوم برای بقای طولانی مدت سازمان ها پرداخته اند و نوآوری به عنوان عامل بسیار مهمی در سازمان ها در نظر گرفته شده است(خان و همکاران[19]، 2009). کانتز[20](1989) نوآوری را فرایند گردآوری هر نوع ایده جدید و مفید برای حل مسئله می خواند و معتقد است که نوآوری شامل شکل گرفتن ایده، پذیرش و اجرای آن است(احمدی و پیشدار، 1389). باریقه و همکاران[21] معتقدند که نوآوری به عنوان خلق دانش جدید و ایده های کسب و کار داخل، ساختار و کشش بازار به سوی محصولات و خدمات است(میرکمالی وچوپانی، 1390). نوآوری سازمانی اختراع تازه ای از دانش یا توسعه اطلاعات تازه نظیر مفهوم، تئوری یا فرضیه است؛ به عبارت دیگر، نوآوری سازمانی به معنای چیزی جدید برای استفاده است. نوآوری سازمانی مستلزم تبدیل ایده ها به اشکال قابل استفاده سازمانی است و این ایده برای پیشبرد عملکرد سازمانی مورد استفاده قرار می گیرد(دامان پور و همکاران[22]، 2008). نوآوری سازمانی به عنوان توسعه یا پذیرش یک ایده یا رفتار در عملیات سازمانی است که برای کل سازمان جدید و نواست. تحقق فناوری نو یا اقدامات جدید مدیریتی بر حسب محصولات جدید یا فرایندهای نو صورت می گیرد. محصولات جدید شامل محصولات محسوس و خدمات نامحسوس و فرایندهای جدید شامل فرایندهای مستقیم و عملیات پشتیبانی در سازمان است. فناوری نو و اقدامات جدید مدیریتی ممکن است از قبل وجود داشته باشد یا به تازگی توسعه یابند(وانگ و هن[23]، 2006).

2-2-8) انواع نوآوری سازمانی

امروزه، نوآوری در سازمان ها به سه صورت مختلف طبقه بندی می شود:

الف) نوآوری اداری و فنی: تمایز بین نوآوری های اداری و فنی بر ساختار اجتماعی استوار است. نوآوری اداری با تغییر در ساختار سازمانی و فرایندهای اداری سرو کار دارد، به صورتی که نوآوری سازمانی اداری ارتباط نزدیکی با فعالیت های اداری و ارتباط غیر مستقیمی با فعالیت های کاری سازمان دارد. نوآوری فنی با تغییر در محصول، خدمات و فناوری فرایند تولید ارتباط دارد؛ این نوع نوآوری سازمان مستقیماً با فعالیت های کاری یک سازمان سروکار و با تغییرات در محصولات و فرایندها ارتباط دارد(دامان پور، 1991). در پژوهش حاضر از این طبقه بندی برای نوآوری سازمانی استفاده شده است. نوآوری اداری با روابط بین افراد و چگونگی انجام یافتن وظایف کاری و اهداف سازمان سروکار دارد و شامل نقش ها ، قوانین، رویه ها و ساختار هایی است که با ارتباط بین افراد و محیط وجود دارد. نوآوری فنی با تغییر در محصول، خدمات و فناوری فرایندهای تولید سروکار دارد و این نوآوری مستقیماً به شکل تغییرات در تولید و فرایندهای سازمانی صورت می گیرد(بهرامی و رجایی پور، 1390). نوآوری اداری با بهره گرفتن از یک رویکرد بالا به پایین که در آن مدیران سطح بالا متعهد به انجام فعالیت های مربوطه می شوند، در حالی که نوآوری های فناوری یک رویکرد از پایین به بالا  است که در آن کارکنان سطح پایین درگیر انجام فعالیت ها می شوند(کیم و کومار[24]،2012).

ب) نوآوری محصول و فرایند: سازمان ها عموماً از این دو نوع نوآوری برای ایجاد مزیت رقابتی استفاده می کنند. نوآوری محصول به تولید محصولات تازه یا پاسخ به یک مصرف کننده خارجی یا نیاز بازار اطلاق می شود و نوآوری های فرایندی در واقع، عناصر جدیدی هستند که در تولیدات یا فعالیت های خدماتی سازمان به کار می روند(دامان پور[25]، 2001).

ج) نوآوری بنیادی و توسعه ای: نوآوری بنیادی به تغییر نگرش مدیران و تقویت منابع دانش فنی سازمان و نوآوری توسعه ای بر پیچیدگی ساختار و عدم تمرکز تأکید دارد. هنگامی که سازمانها محصولات تازه ای را تولید می کنند و فرایندهای مدیریتی را بهبود می بخشند، آنها به انگیزه و استعداد سرمایه انسانی برای خلق ایده های تازه، توسعه رویکردهای نوآوری و ایجاد فرصتهای تازه نیاز دارند(اسکار برج[26]، 2003).

2-9) پژوهش های پیشین

2-9-1) پژوهش های انجام شده در داخل

_بهرامی و رجایی پور(1390)، در تحلیل روابط چند گانه سرمایه فکری و نوآوری سازمانی در آموزش عالی نشان داد که رابطه سرمایه انسانی، سرمایه ساختاری و سرمایه رابطه ای با نوآوری اداری معنادار است. همچنین، رابطه بین سرمایه انسانی سرمایه ساختاری و سرمایه رابطه ای با نوآوری فنی معنادار بود. ازطرفی بین نظرهای اعضا در خصوص رابطه سرمایه انسانی، سرمایه ساختاری وسرمایه رابطه ای با نوآوری اداری ونوآوری فنی برحسب مشخصات دموگرافیک آنان تفاوت معنادار وجود داشت.

_قلتاش(1390)، پژوهشی با عنوان رابطه فرهنگ سازمانی و یادگیری سازمانی با مدیریت دانش اعضا هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی انجام داد وبه این نتایج دست پیدا کرد: بین فرهنگ سازمانی و یادگیری سازمانی با مدیریت دانش رابطه معناداری وجود دارد. بین ابعاد یادگیری سازمانی و مدیریت دانش رابطه معناداری وجود دارد.

_حاجی پور(1389)، در پژوهشی به عنوان اولویت بندی انواع فرهنگ سازمانی (طبق مدل کوئین) بر مبنای میزان اثر گذاری آنها بر یادگیری سازمانی به این نتایج رسید که: اولویت بندی انواع فرهنگ سازمانی بر مبنای میزان تأثیر آن ها بر یادگیری سازمانی بدین ترتیب است: فرهنگ گروهی در اولویت اول، فرهنگ توسعه ای در اولویت دوم، فرهنگ سلسله مراتبی در اولویت سوم وفرهنگ عقلایی در اولویت چهارم قرار دارد.

_در پژوهش فرنیا(1389)، با عنوان ارزیابی سطح مدیریت کیفیت فراگیر در کتابخانه های عمومی استان آذربایجان شرقی و ارائه راهکار جهت ارتقای آنها انجام داد، ونتایج نشان دادکه وضعیت کتابخانه های عمومی استان آذربایجان شرقی در خصوص مدیریت کیفیت فراگیر در حالت کلی در حد نسبتا بالاتری از میانگین ودر حد مطلوب قرار دارد. واین یافته پژوهشی نشان می دهد انتظارات مراجعان در کتابخانه های عمومی استان آذربایجان شرقی به نحو خوبی براورده می شود.

_فرهنگ(1389)، پژوهشی با عنوان بررسی ساختار عاملی اعتماد سازمانی و رابطه مولفه های آن با یادگیری سازمانی در دانشگاه های دولتی جنوب شرق کشور انجام داد که به این نتایج رسید که رابطه معنادار بین مولفه اعتماد افقی و مولفه اعتماد عمودی و موسسه ای با یادگیری سازمانی وجود دارد. همچنین، رابطه بین مولفه اعتماد عمودی و موسسه ای با یادگیری سازمانی معنادار است، اما رابطه بین مولفه اعتماد سازمان افقی و یادگیری سازمانی معنادار نیست.

_کبریا(1389)، در پژوهشی با عنوان بررسی تأیر مولفه های اصلی مدیریت کیفیت فراگیر بر کیفیت زندگی کاری معلمان به این نتایج رسید: کلیه مولفه های اصلی مدیریت کیفیت فراگیر بر کیفیت زندگی کاری معلمان تأثیر مثبت دارد وباعث بهبود کیفیت خدمات آموزشی آنان می گردد ومولفه مشارکت معلمان و چشم اندازگرایی بیشترین تأثیر را بر کیفیت زندگی کاری وراندن ترس و بیم  وحذف موانع کمترین تأثیر را داشته است.

_مشبکی(1389)، در پژوهش خود با عنوان رابطه بین توانمندسازی و یادگیری سازمانی به نتایج زیر رسید: رابطه معنی داری میان یادگیری بر توانمندسازی و تأثیر بسیار قوی یادگیری بر توانمندسازی است. ومشخص گردید که در دانشگاه، پنج بعد توانمندی که عبارتنداز: احساس شایستگی، استقلال، موثربودن، معنی داری واعتماد در کارکنان وجود دارد، اما از هفت بعد یادگیری سازمانی، سه بعد: کار و یادگیری گروهی، اشتراک دانش و رهبری مشارکتی از حد متوسط کمتر و چهار بعد: چشم انداز مشترک، فرهنگ یادگیری، تفکر سیستمی و توسعه شایستگی کارکنان، از حد متوسط بالاتر است.

_جمال زاده(1388)، در پژوهشی با عنوان بررسی رابطه هوش سازمانی و یادگیری سازمانی در بین کارکنان و اعضای هیأت علمی منطقه یک دانشگاه آزاد اسلامی و ارائه الگویی جهت ارتقایادگیری سازمانی بدین نتایج دست یافت که ابعاد هوش سازمانی در هر گروه آزمودنی ها با یادگیری سازمانی رابطه مثبت و معنی داری دارند.

_سمیعی نیستانی و همکاران (1389)، در پژوهشی، اثرات مدیریت کیفیت جامع بر عملکرد سازمان در محیط های تحقیق و توسعه را سنجیدند و نتایج پژوهش آنها نشان دهنده کاربرد یکپارچه فعالیت های TQM در محیط های تحقیق و توسعه، به علاوه تأثیر قابل توجه TQM بر عملکرد سازمان می باشد.

_سلیمانی(1388)، در پژوهش خود با عنوان بررسی رابطه فرهنگ سازمانی با استقرار مدیریت کیفیت فراگیر در مدارس استان سمنان انجام داد و به این نتایج دست پیدا کرد که تمامی مولفه های فرهنگ سازمانی با استقرار مدیریت کیفیت فراگیر در مدارس استان سمنان رابطه معنادار دارد. همچنین ترکیب مولفه های فرهنگ سازمانی به عنوان متغیرهای پیشایند با اسقرار مدیریت کیفیت فراگیر همبستگی چند گانه داشتند.

_نادی(1388)، پژوهشی به عنوان مدل یابی معادلات ساختاری روابط بین سازمان یادگیرنده با مدیریت کیفیت فراگیر و مدیریت دانش در شرکت بیمه ایران انجام داد و به این نتایج رسیدکه بین سطوح سازمان یادگیرنده با مولفه های مدیریت دانش و مدیریت کیفیت فراگیر(به استثنای حمایت و رهبری مدیریت عالی سازمان) رابطه همبستگی معناداری وجود دارد، به علاوه در حالی که نتایج Tسوبل گویای آن بود که تنها مدیریت دانش دارای تأثیر مستقیم بر سازمان یادگیرنده بوده است و مقادیر حاصل از ضرایب تأثیر B، مدیریت کیفیت فراگیر را دارای چنین قابلیتی نشان نداد.

2-9-2) پژوهش های انجام شده در خارج

_ چن و چن[27] (2012)، به بررسی “شبکه سیستم بازخورد سلسله مراتبی برای دانشگاه های تایوانی بر اساس ادغام مدیریت کیفیت جامع و نوآوری” پرداختند و یافته های پژوهش آنها نشان داد که براساس ادغام مدیریت کیفیت فراگیر و نوآوری شبکه سیستم بازخورد سلسله مراتبی می تواند به بهبود ارزیابی عملکرد عملیاتی در دانشگاه های تایوان  کمک کند. در نتیجه اجازه می دهد این دانشگاه ها به مزایای رقابتی دست یابند و شانس خود را از زنده ماندن در آینده افزایش دهند.

_ زهیر و همکاران[28] (2012)، به بررسی تأثیر شیوه های مدیریت کیفیت فراگیر بر عملکرد کیفیت و عملکرد نوآورانه پرداختند و یافته های پژوهش آنها رابطه مثبت میان فعالیت های TQM، عملکرد کیفیت و عملکرد نوآورانه را نشان می دهد.

_لیائو و یو[29](2010)، در بررسی رابطه مدیریت دانش و یادگیری سازمانی با نوآوری سازمانی با بهره گرفتن از مدل معادلات ساختاری نشان دادند که یادگیری سازمانی نقش میانجی را میان مدیریت دانش و نواوری سازمانی دارد وبه این ترتیب، نقش مدیریت دانش به عنوان یک درونداد مهم است و یادگیری سازمانی نقش یک فرایند کلیدی را دارد و سرانجام، نوآوری سازمانی یک برونداد مهم دراین سازمانها محسوب می شود.

_خان و همکارانش[30](2009)، در پژوهشی تحت عنوان رهبری تحول آفرین و نوآوری سازمانی با نقش واسطه ای اندازه سازمان به این نتایج دست یافتند: اندازه سازمان به طور معنی داری نقش واسطه ای در رابطه بین همه جنبه های رهبری تحول آفرین (ترغیب ذهنی، انگیزش الهام بخش، ملاحضه فردی، کاریزما) با نوآوری سازمانی به جز بعد نفوذ آرمانی ایفا می کند. نتایج تحقیق همچنین تأثیر مثبت و معنی دار رهبری تحول آفرین بر نوآوری سازمانی را نشان داد.

_جان و همکارانش[31](2008)، در پژوهش خود با عنوان نقش رهبری تحول آفرین در افزایش نوآوری سازمانی: فرضیه ها و بعضی از یافته های مقدماتی به این نتایج دست یافتند که رابطه مستقیم و مثبتی بین رهبری تحول آفرین با نوآوری سازمانی وجود دارد و همچنین رهبری تحول آفرین، رابطه مثبت و معنی داری با توانمندسازی و با جوسازمانی حمایت کننده نوآوری دارد.

_چانگ و همکاران[32](2008)، در بررسی رابطه قابلیت تجمعی دانش و نوآوری سازمانی نشان دادند که بین قابلیت تجمعی دانش و نوآوری اداری ارتباط معناداری وجود دارد ودر ضمن، فرهنگ سازمانی و محیط خارجی این رابطه را تحت تأثیر قرار می دهد.

_لی و چانگ[33](2008)، در بررسی رابطه قابلیت ذخیره دانش و نوآوری سازمانی نشان دادند که بین مدیریت دانش و نوآوری فنی ارتباط معناداری وجود دارد و نیز رابطه بین قابلیت ذخیره دانش و نوآوری اداری معنادار و مثبت بوده است.

_یونگ و فنگ[34](2008)، پژوهشی با عنوان بررسی سازگاری و اجرای مدیریت کیفیت فراگیر با فرهنگ سازمانی بر روی پیمانکاران در کشور تایوان انجام داده اند. آنها در مورد یافته های تحقیق خود می نویسند چارچوب ارزشهای رقابتی برای ارزیابی فرهنگ سازمانی استفاده شد و هشت عامل مدیریت کیفیت فراگیر در میان پیمانکاران برآورد شد و شرکت هایی که دارای فرهنگ با جامعیت قوی هستند عوامل مدیریت کیفیت شامل حمایت و رهبری، برنامه ریزی استراتژیک و مشتری مداری را خوب اجرا می کنند. شرکت هایی که دارای فرهنگ قبیله ای هستند مولفه های مدیریت کیفیت فراگیر را خو ب اجرا می کنند در حالی که شرکت هایی که با فرهنگ سلسله مراتبی و جامعیت ضعیف تقریبا تمام مولفه ها را ضعیف اجرا می کنند.

_آرگون کورا و همکارانش[35](2007)، در پژوهشی تحت عنوان نقش رهبری و یادگیری سازمانی در نوآوری و عملکرد به این نتایج دست یافتند که یادگیری سازمانی تأثیر قوی تری نسبت به رهبری تحول آفرین بر نوآوری سازمانی دارد و همچنین نتایج نشان داد که سبک رهبری تحول آفرین تأثیر مثبت و قوی بر یادگیری سازمانی دارد و همچنین به طور غیر مستقیم بر نواوری سازمانی تأثیر دارد.

_والکر[36](2007)، در ارزیابی تاثیر انواع نو آوری بر ویژگی های سازمانی مشخص کرد که مشخصات و ویژگی های این سازمان ها برای ایجاد نو آوری اداری و فنی مناسب نیست و برای تحقق نوآوری سازمانی باید آنها با تغییرات شدید محیطی سازگاری بیشتری داشته باشند و نقش مدیریت سازمان در ایجاد چنین محیط انعطاف پذیری بسیار اهمیت دارد.

_یوان لو[37](2007)، پژوهشی با عنوان «تاثیر بعد های رهبری، فرهنگ سازمانی، مدیریت کیفیت فراگیر بر عملکرد سازمانی» را در یک شرکت تولیدی شکر در تایوان به انجام رسانیده است. وی در مورد یافته هایش می نویسد: در نهایت،نتایج نشان می دهند که رهبری،عملکرد سازمان را از طریق مسیر فرهنگ سازمانی و مدیریت کیفیت فراگیر تحت تاثیر قرار می دهد.همچنین، فرهنگ سازمانی عملکرد های سازمان را از طریق مدیریت کیفیت فراگیر تحت تاثیر قرار می دهد. لذا مدیریت کیفیت فراگیربانفوذ ترین قدرت در عملکردهای سازمان در میان متغیر هاست.

2-10) چارچوب مفهومی و ارائه مدل پژوهش

2-10-1) رابطه میان مدیریت کیفیت فراگیر و یادگیری سازمانی

سنگه[38](1990) می گوید از آنجایی که سازمان نمی تواند همیشه در سطح عالی باشد، بنابراین نیاز به یادگیری مداوم و پیوسته دارند. بارو[39] (1993) نشان داد که مدیریت کیفیت فراگیر به شدت با یادگیری سازمانی در ارتباط است و در نهایت یادگیری سازمانی را محصول نهایی مدیریت کیفیت فراگیر بر می شمرد. مطالعات بارو نشان داد که زمانی که اصول مدیریت کیفیت فراگیر بنا نهاده می شوند سازمان ها بر یادگیری بر سه سطح تمرکز می کنند : 1- سطح انفرادی 2- سطح تیمی 3- سطح سازمانی. این فرآیند افراد را با تکنولوژی ها، اطلاعات و تکنیک های جدید آشنا می کند و سپس تیم هایی سازمانی برای کامل کردن پروژه ها و همچنین انتشار دانش های مرتبط تشکیل می دهد. اجرای مدیریت کیفیت فراگیر همچنین به سازمان ها برای یادگیری روش های بهبود بهره وری  کمک می کند. به عبارتی دیگر، ابعاد بسیار متنوع مدیریت کیفیت فراگیر در ویژگی بسیار زیاد فرهنگ سازمانی انعکاس پیدا می کند (زیتز و همکاران[40] 1997). به علاوه بسیاری از پژوهشگران مدیریت کیفیت فراگیر را پیش نیاز و توانا ساز فرهنگ یادگیری سازمانی می دانند (ون آکن و جمن[41] 2000). سازمان های مدیریت کیفیت فراگیر بیش از دیگر سازمان ها تمایل به یادگیری دارند بنابراین این پژوهش فرض می کند که مدیریت کیفیت فراگیر تاثیر مثبت و معنی داری بر یادگیری سازمانی دارد.

2-10-2) رابطه میان مدیریت کیفیت فراگیر و نوآوری سازمانی

در حالی که بعضی از پژوهش ها نشان داده اند که مدیریت کیفیت فراگیر و نوآوری ارتباطی منفی دارند (تید و همکاران[42] 1997) بقیه گفته اند که مدیریت کیفیت فراگیر از اصول پایه ای نوآوری می باشد. بر اساس یافته های کنجی (1996) آغاز کار مدیریت کیفیت فراگیر باعث ایجاد یک سیستم و فرهنگ سازمانی می شود که نوآوری را تقویت می کند. مطالعات تجربی گذشته نشان داده است که مدیریت کیفیت فراگیر به طور مثبت بر نوآوری اثر گذار است. گاستافون و هانت[43] (1995) مشاهده کردند که تمرکز بر مشتری، مدیریت / رهبری، کیفیت مداری، تمرکز بر کارکنان، فرآیند مداری و بهبود مستمر که همه جز مدیریت کیفیت فراگیر  هستند فاکتور های اصلی موفقیت در نوآوری محسوب می شوند. پراجگو و سوهال[44] (2003) ارتباط بین مدیریت کیفیت فراگیر و کارایی نوآوری را بررسی کردند و نشان دادند که مدیریت کیفیت فراگیر   باعث افزایش کارایی نوآوری می شود. اجرای یک سری فعالیت های مشتری مدار نشان داده است که احتیاجات مشتریان می تواند باعث بهبود سازمان و بهبود محصول جدید شود (جوران 1998).  بهبود مستمر که توسط سازمان ها دنبال می شود اعضای سازمان را تحریک می کند که مدام در مورد اجرا و سازماندهی فعالیت ها فکر کنند .(پراجگو و سوهال 2003). در نهایت تعهد مدیریت ارشد و درگیری کارکنان یکی از فاکتور های اساسی موفقیت نوآوری سازمانی است.

[1] . Duble Loop

[2] . Albrecht

[3] . Armestrang and Foley, 2003

[4] . Gomez et al., 2005

[5] .structural equation modeling

[6] . Goh and Richards

[7]. Management commitment

[8]. Organizational learning capability

[9]. Pilar et. al

[10] . Sinkula

[11] . Lei et al

[12] . Nevis et al

[13] . Cohen and Levinthal

[14] . Szulanski

[15] . Torabi and Goodarzi

[16] .innovation

[17] .D_Jung

[18] .shampeter

[19] . khan et al

[20] .counter

[21] .Baregheh et al, 2009

[22] . Damanpour et al

[23] . wang and ehin

[24] . Kim and Kumar

[25] . Damanpour

[26] . scarbrough

[27] . Chen and Chen

[28]. Zehir et al

[29] . Liao and wu

[30] . Khan et al

[31] . Chang et al., 2008

[32] . chang et al

[33] . Lee and chang

[34] . Yong and pheng

[35] . Aragon- Correa et al

[36] . walker

[37] . Lu Tuan Iuan

[38] . Senge

[39] . Barrow

[40] . Zeitz

[41] . Weggeman

[42] . Tidd et al

[43] . Gustafson and Hundt

[44] . Prajogo and Sohal


دیوان میرشمس‌الدین فقیر دهلوی

چون نى اگر یار ما را نوازد         بى‌برگى ما یابد نوایى

ویرانه عشق دارد اثرها         با جغد اینجاست فر[749]  همایى

 

جان مى‌فزاید از نغمه وى[750]          خوشتر از این نیست آب و هوایى

 

سوى فقیرش هرگز نظر نیست         با شه فتاده است کار گدایى

 

اگر از پرده برنمى‌آیى         مى‌کشد کار ما به رسوایى

یار در خانه جا گرفت و مرا         کرد چون گردباد صحرایى

هر کجا مى‌روى رود دل من         از قفاى تو چون تقاضایى

ناله م را اگر دهى گوشى         رحم آرى و سوى من آیى

آنچنان جا گرفته‌اى در دل         کارزو را نماند گنجایى

دیده‌ام شوخى نگاه ترا         ناید از من دگر شکیبایى

گر تو طرف کله چنین شکنى         سر برون آورم به شیدایى

کار چشمم به گریه افتاده است         کشتى من شده است دریایى

عقل را نیست نسبتى با عشق         بیخودى از کجا و خودرایى

پیش خورشید عشق عالم‌سوز         چون چراغى است نور دانایى

نیست یکجا مرا قرار فقیر         دل من برده یار هر جایى

 

با کام دل به کویش نتوان کشید هویى         کان مست ناز[751]  دارد طبع بهانه‌جویى

 

غیر از تو کامیاب است بى‌زحمت تمنا         باید مرا به سر برد عمرى به آرزوى

با آنکه پاره کردیم[752]  زنجیر عقل صدبار         اى زلف مى‌توان بست ما را به تار مویى

 

نتوان گذشت یاران از سیب آن زنخدان         بویى از او به جانى جانى ز ما به بویى

سرماى زهد خشکم افسرده کرد خاطر         کو عشق تا بجوشم با آفتاب رویى

آتش به خرمنم زد دود از دلم برآورد         چون برق شوخ طبعى چون شعله تندخویى

شد شیخ سوى کعبه من سوى حضرت دل         او مى‌رود به سویى من مى‌روم به سویى

آیینه دو عالم عکس رخ تو دارد         سوى تو آورد رو آن را که هست رویى[753]

 

از شعر مطلب ما ردّ و قبول کس نیست         دیوانه‌وار با خویش[754]  داریم گفتگویى

 

چون دید حال زارم بیچاره‌تر ز من شد         هر جا فقیر با من برخورد چاره‌جویى

 

جان و دل عاشق را کو طاقت و نیرویى         جان خسته مژگانى دل بسته گیسویى

احوال چه مى‌پرسى ما بى سر و پایان را         سر نذر دم تیغى پا وقف سر کویى

گر بوالهوسى خودرا خواهد که به ما سنجد         از ناوک بیدادش داریم ترازویى

از ننگ چه پرهیزى اى زاهد افسرده         مردانه بزن جامى مستانه بکش هویى

در عشق قوى‌دل شو تا ناله اثر بخشد         ناوک به نشان ناید بى‌قوت بازویى

گر باخته‌ام دل را طعنه چه زنى ناصح         کار تو نیفتاده با قامت دلجویى

شوریده دل ما را صحبت به که درگیرد         نى طبع سخندانى نه[755]  چشم سخنگویى

 

 

کى نافه‌گشا گردد در باغ گل سورى         گر باد سحرگاهى از تو نبرد بویى

در دیده گریانم یک لحظه اقامت کن         گر زانکه ندیدستى سروى به لب جویى

قتل چو فقیرى را شمشیر چه در کار است         کافى بود ایمایى از گوشه ابرویى

 

 

 

 

 

 

 

غزلهاى ناتمام

 

فصل داغ دل گذشت و گرم افغانم هنوز         نوبهار آخر شد و مست و غزلخوانم هنوز

شب به فکر نوگلى سر در گریبان بوده‌ام         غنچه‌سان بوى گل آید از گریبانم هنوز

 

شمع‌سان از تف آه دل غم‌پرور خویش         شب هجر تو نشستیم به خاکستر خویش

بعد از این ما و سر فقر و کلاه نمدى         شاه را گو بزند تاج زرش بر سر خویش

 

درآ به جلوه مه من خراب گو شده باشم         ز باده چهره برافروز آب گو شده باشم

به من نگاه کن و[756]  گو نظر ز خویش ببندم         به غیر گرم سخن شو کباب گو شده باشم

 

گره به طره مزن عقده‌ام به کار میفکن         اسیر سلسله پیچ و تاب گو شده باشم

 

 

کرد روان دو جوى خون دیده تر به روى من         میل کنار جو نداشت سرو کناره[757] جوى من

 

جلوه هر سهى‌قدى دل ز کفم نمى‌برد         بر قد او بریده‌اند جامه آرزوى من

جان و دلى[758]  نداشتم بهر نثار روز وصل         دیده تر نگاه داشت پیش تو آبروى من

 

 

 

 

اثر از هستى‌ام نگذاشت فکر آتشین‌رویى         ز سامانم نمى‌پرسى[759]  سرى مانده است و زانویى

 

به حسن طلعت آن ماه مى‌زد لاف هم‌چشمى         اگر مى‌بود خورشید فلک را چشم و ابرویى

ز هر سنگى شبیه یار را نتوان تراشیدن         وگرنه مى‌نمودم کوهکن را دست و بازویى

 

چون یار من ندارد امروز دلربایى         چشم نظر فریبى لعل[760]  هوس فزایى

 

نیرنگ جلوه تو افکنده است جانان         در هر سرى خیالى در هر دلى هوایى

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قصاید

نوروز به صد رنگ بیاراست جهان را         آیین نوى بست زمین را و زمان را

مقدار شب و روز به هم گر تو بسنجى         خالیست که بر چهره بود لاله‌رخان را

شب بس که شود صرف در افزون شدن روز         مانند زگالیست که آتش رسد آن را

آتش چو فروزد اثر دود شود کم         شب کاسته شد روز چو بنمود توان را

روز است که لشکر به شب تار کشیده         یا نور یقین پرده‌درى کرده گمان را

گسترده چمن خوان ضیافت پى نوروز         صد برگ مهیا شده آرایش خوان را

در بزم چمن باد بهار از گل و لاله         ترتیب دهد مجمره و غالیه‌دان را

از بس که هوا گشته درین فصل گل‌افشان         بلبل شمرد شاخ گلى مد فغان را

با لاله و گل نرگس شهلاست نظرباز         با حسن سر و کار بود دیده‌وران را

بر عارض گل طره آشفته سنبل         در آتش غیرت فکند زلف بتان را

از باد بهارى که گل‌افشان شده در باغ         ماناست خیابان گذر کاهکشان را

از بس که ز هر چوب دمد گل عجبى نیست         گر صورت طاوس بود زاغ گمان را

پیوسته به باغ از اثر باد صنوبر         ماند به دلى راست که دارد خفقان را

تا عکس خود از آینه آب روان دید         شد ناز دوبالا به چمن سرو چمان را

زین‌گونه که شد عکس‌پذیر از گل و لاله         رنگ دگر است آینه آب روان را

گر زانکه ندیدى به جهان جان مصور         در آینه آب ببین روح روان را

تا شاخ شکوفه شده از باد گل‌افشان         ماند مژه دیده خونابه فشان را

هر سبزه نورسته که سر زد ز لب جو         تر کرده به مدح شه کونین زبان را

میرآب گلستان امامت که ز فیضش         تا حشر بهار است چمن‌زار جهان را

مهر فلک عز و شرف مهدى هادى         کز عدل بود واسطه ربط تن و جان را

بى‌هستى آن مظهر کل ممتنع آید         امکان بقا جزوى از اجراى زمان را

او مرکز پرگار وجود است وگرنه         نه دایره در خراب[761]  ندیدى دوران را

 

چون بحر پرآشوب زند سطح زمین موج         حفظش نشود باعث اگر امن و امان را

عالم اثر زندگى از هستى او یافت         از روح پذیرد تن افسرده روان را

از آب حیات ابدى ساخته سیراب         خاک در او کام و دهان عطشان را

شاها اگر از لطف دهى راه خطابم         در پاى تو ریزم گهر نطق[762]  بیان را

 

اى زندگى از فیض وجود تو جهان را         سرمایه هستى ز تو باشد تن و جان را

عالم همه یک پیکر انسان کبیر است         وز هستى تو پیکر او یافته جان را

جنبش دهى از عزم سبک‌سیر زمین را          ساکن کنى از حلم گران‌سنگ زمان را

اى ذات تو مظهر عجایب         وى نام تو دافع نوائب

اى طاعت تو بر اهل تکلیف         چون طاعت کردگار واجب

نور بود تبارک الله[763]          خورشید مشارق و مغارب

 

افلاک به حضرتت ملازم         املاک به خدمتت مواظب

کیوان بودت کمینه هندو         تیرت باشد کمینه کاتب

بر امت خود به حکم یزدان         کرده است ترا رسول نایب

گر غیر تو نایبى بجویند         آن نایب باشد از نوایب

با سید انبیا نبوده         کس چون تو قریب از قرایب

بودى بر عرش گاه معراج         در پرده به مصطفى مصاحب

بى‌دوستى تو طاعت خلق         باشد به شماره ملاعب

قومى که به تو شدند مایل         جمعى که ترا بدند طالب

جستند عروج بر مقامات         کردند سلوک در مراتب

جاهل ز تو صورت ترا دید         وز معنى تو بماند خایب

جان تو کجا و جسم خاکى         نور تو کجا و طین لازب

روشن گردیده بر افاضل         از نطق تو چون شهاب ثاقب

علم توحید را مسایل         فن تحقیق را مطالب

منظور تو اولیات ناظر         مطلوب تو اصفیات طالب

از تیغ تو دشمن سیه‌روز         شد چون شب از آفتاب هارب

جوید به تو خصم سنگدل رزم         شمشیر تراست بس که راغب

گر سنگ نمود جذب آهن         این آهن سنگ راست جاذب

اعداى تو لشکر شیاطین         رمحت به مثل شهاب ثاقب

در مدح تو نطق عارفان گم         زان سان که به صبحدم کواکب

در کسیه نطق نیست لفظى         کان مدح ترا بود مناسب

شاها ز درت فقیر مسکین         خود گو که رود کدام جانب

دانم نظریت هست با من         از چشم منى اگرچه غایب

هرجا باشم به رنگ شبنم         مهر رخ تو مراست جاذب

جز حب تو گر بود مرا دین         محشور شوم به کیش راهب

از جرعه مشرب ولایت         رستم ز آلایش مذاهب

مداح تو بودنم هنر بس         آلوده‌ام ارچه از معایب

از مدح تو کسب فیض کردن         بهتر بود از همه مکاسب

هرکس ز تو حاجت دگر خواست         از تست ترا فقیر طالب

تو دستم گیر در مهالک         تو یارم باش در مصایب

در عشق تو باد ختم کارم         کاین است مرا بهین مآرب

«فى مدایح اصحاب العصمت و اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین»

تا اسیر صورت است انسان به معنى کافر است         معنى کربت شناسد حق به دست بتگر است[764]

 

در محیط بیخودى یک سر تهى از نشئه نیست         مى‌پرست شوق او را هر حبابى ساغر است

خاکساران را به جایى مى‌رساند وجد شوق         ذره‌هاى خاک را تخت روان از صرصر است

نیست غیر از خاکسارى خلعت روشندلان         هر کجا دیدیم خاکستر لباس اخگر است

در کنار محنت است آرامگاه اهل دل         خار طفل غنچه را در مهد گلبن بستر است

بر تن خلوت‌نشین فقر نقش بوریا         از پى خط غبارى خاکسارى مسطر است

بیقرار عشق را جز در فنا آرام نیست         تا بود سر بر تنش سرمایه درد سر است

وصل کاهش مى‌فزاید خوب هجران کرده را         ماه تا نزدیک با خورشید باشد لاغر است

گر بهشت نقد خواهى مبدأ خود را بجو         جوى شیر طفل نادان در کنار مادر است

اهل دنیا غافلند از جلوه نور ازل         آفتاب و صبح این بداختران سیم و زر است

بى‌وفایى‌ها بود پیرایه دنیاى دون         این عروس فتنه جور آغار خون شوهر است[765]

 

سفله گر با اهل معنى لاف همرنگى زند         در حقیقت چون سیاهى دان که نامش عنبر است

صاف‌طینت را هنر پیرایه‌بخش آبروست         زینت رخساره شمشیر زلف جوهر است

حسن را پرواز شهرت از گرفتاران بود         راست گویم سرو بى‌قمرى خدنگ بى‌پر است

ساز و برگ ناز او بى‌برگى عشاق بود         بر سر گل آشیان عندلیبان افسر است

از متاع درد خالى نیست سر تاپایشان         عاشقان را خار در پایست و سودا در سر است

خانه‌سوزى‌ها ثمر باشد نهال عشق را         تا شرربارى ندارد ناله نخل بى‌بر است

ممکن و واجب همه گرم‌اند در سوداى عشق         راست مى‌گویم خدا هم عاشق پیغمبر است

مطلعى از مشرق کلکم دگر سر مى‌کشد         کز فروغ نعت سر تا پا تجلى‌پیکر است

«مطلع دیگر»

یک حقیقت کز زمین و آسمان بالاتر است         بر فلک روح‌القدس شد بر زمین پیغمبر است

کى رسد بى‌مشرب او نشئه معنى به کس         باده تحقیق را شرع محمد ساغر است

فضل بعضى انبیا بر بعض مى‌دانى که چیست         آن خطیب حق سرا را زینه‌هاى منبر است

قدرت ایزد به ذات پاک او شد آشکار         شوکت فرمانرواى ما ازین فرمانبر است

قامت آن قبله آفاق در وقت رکوع         راست مى‌گویم در انگشت خدا انگشتر است

چشمه‌هاى آب صافى جوش زد از پنجه‌اش          هر سر انگشتش تو گویى جدولى از کوثر است

آب خضر از موج با او دست بیعت مى‌دهد         بس که آب دست آن بحر کرم جان‌پرور است

بنده‌اش را نیست پروایى ز تیغ حادثات         بر سرم داغ غلامى جانشین مغفر است

محرم اسرار اسما بوالبشر با آن شرف         از بهشت خلوتش چون حلقه بیرون در است

بر کنار چشمه آب بقاى فیض او         خضر با آن سبزبختى از گیاه کمتر است

داده در دستش زمام اختیار خویش را         نوح در طوفان شوقش کشتى بى‌لنگر است

کى به ابراهیم رو داد آنچه او از قوم دید         التهاب بولهب افزون ز کین آذر است

برد اسمعیل با خود حسرت قربان او         حلق او از العطش گویان آب خنجر است

در فراقش گریه یعقوب بى‌وجهى مدان         روى یوسف نور پاک مصطفى را مظهر است

از ید بیضا چراغى داشت گر موسى به دست         نقش پایش در ره دین آفتاب انور است

گرچه آهن در کف داوود کار موم کرد         سنگ را گویا نمودن کار دست دیگر است

بر هوا مى‌رفت اگر تخت سلیمان نبى         خاک نعلین محمد عرش حق را افسر است

کور مادرزاد را مى‌کرد اگر بینا مسیح         چشم دلها را فروغ معرفت از این سراست

جانشینش جز على از روى استحقاق نیست         یادگار صبح صادق آفتاب انور است

مطلعى باز از نهال کلک ما گل مى‌کند         فصل مدح مرتضى ما را بهار دیگر است

«مطلع»

گوهر دریاى وحدت حضرت پیغمبر است         متحد با او على مانند آب گوهر است

وحدت‌آباد است شهر علم سلطان رسل         لاجرم شهر این على منحصر در یک در است[766]

 

روز و شب محو جمال بندگان حیدرم         مردمک در دیده‌ام آیینه‌دار قنبر است

مصرع برجسته دیوان قدرت دست اوست         ذوالفقار آبدارش مستزاد دیگر است

بر دو عالم خواند شرح لا و الّا آشکار         آن خطیب کعبه کز دوش رسولش منبر است

جاى پیغمبر به جز معصوم نتواند نشست         شاخ عصمت را شکوفه مصطفى و حیدر است

وارث صدر امامت بعد حیدر دان حسن         بدر کامل جانشین آفتاب انور است

مشعل راه هدى بعد از حسن آمد حسین         غازه رخسار ایمان آن شهید اکبر است

زینت سجاده تقوى على ابن الحسین         آدم آل عبا و یادگار حیدر است

گریه‌اش آب دگر بر روى کار دین فزود         گلشن فردوس را میرآب آن چشم تر است

بخت سبز از نقش پاى ما دمد چون نوبهار         در طریقت خضر راه ما محمد باقر است

از صفاى طلعتش حسن ازل شد آشکار         آفتاب ذات حق را صبح صادق جعفر است

موسى کاظم که نقش پاى او را از شرف         با ید بیضا اگر هم‌چشم خوانم در خور است

نور ایمان قبله دلها امام هشتمین         آنکه خاک آستانش عرش حق را زیور است

مشهد نورانیش چشم و چراغ عالم است         آفتاب از گنبد آن روضه یک خشت زر است

گرچه از ظلمت‌سراى هند ره گم کرده‌ام          برق آن گنبد مرا سوى خراسان رهبر است

گنبدش را آسمان سنجید با خورشید خویش         پله خورشید بالا رفت وزنش کمتر است

وارث ملک رضا باشد تقى متقى         آن شه آفاق کز تسلیم تاجش بر سر است

هادى راه حقیقت چون على باشد نقى         فیض او عقل و دل و جان و تنم را یاور است

روح پاکان با دم صدق است خاک عسکرى          شاه انجم را فروغ صبح گرد لشکر است

طلعت مهدى بود آیینه‌دار ذات حق         خود نهان از چشم و عالم نور او را مظهر است

در هواى دیدنت اى سید و مولاى من         بر سرم داغ غلامى نیز چشم دیگر است

بر ولاى خویش شاها ختم کن کار فقیر         کز دل و جان بنده‌اى از بندگان قنبر است

گلشن سبز محبان على سرسبز باد         تا گل و نسرین انجم زیب چرخ اخضر است

 

 

«فى نعت النبى صلى الله علیه و آله و سلم»

بسیار مى‌زدم به خم زلف یار دست         چون شانه رفت آخر عمرم ز کار دست

ترسم که کار دست تو افتد به جیب خویش         اى دل مزن به دامن او زینهار دست

بیهوده فکر کاکل زلف بتان مکن         چندى ازین خیال پریشان بدار دست

نى نى ز قید عشق رهایى ستم بود         غافل ازین کمند مکش زینهار دست

کفر طریقت است گذشتن ز کوى یار         زین در به هیچ باب دلا برمدار دست

ننشین ز پا اگرچه شوى خاک در رهش         کمتر ز گردباد نه‌اى هان برآر دست

روز و شب تو گردش چشمى است هوش دار         تا کى زنى به دامن لیل و نهار دست

زآن چشم نیم‌مست طلب کن پیاله را         در رعشه است اگرچه ترا در خمار دست

آیى به سوى خویش گر از خویشتن روى         کارت به دست تست فتد گر ز کار دست

از ما چو یار مى‌گذرد آستین‌فشان         باید زدن به دامن او چون غبار دست

جان و دل و قرار و شکیبى که داشتم         تا یار رفت شستم ازین هر چهار دست

گو سیل گریه خانه مردم دهد به آب         برداشتیم از مژه اشکبار دست

قاصد بگو به یار که از دوریت مرا         از دست کار رفته و رفته ز کار دست

با آنکه اختیار به دستم نمانده است         بر سر زنم ز دست تو بى‌اختیار دست

مشکل که دستگیریم آید ز دست تو         پا در گلم ز اشک و ترا در نگار دست

امروز دور نیست که از دست مى‌روم         شب بود با خیال توام در کنار دست

پروانه‌اش به شمع غلط کرد بارها         از دست تست بس که مرا داغدار دست

عشاق دست و دل همه صرف تو کرده‌اند         محو نظاره‌ات دل و وقف نثار دست

دامن‌کشان چو سرو تو از باغ بگذرد         چون سبزه مى‌زند ز لب جویبار دست

حسن ترا به لاله و گل نیست نسبتى         رنگ حناى پاى تو برد از بهار دست

پیوسته دست بر دل من مى‌نهد غمت         کس را نداده است چنین غمگسار دست

تا دامن وصال تو از دست داده‌ام          از دست رفته است مرا بهله‌وار دست

دور از تو دل به سینه هلاک طپیدن است         یک ره بیا و بر دل زارم گذار دست

چون نقش پاى خاک رهت جا گرفته‌ام          یکباره برمدار ازین خاکسار دست

سنگین‌دلى نه شیوه اسلام بوده است         اى بت ز رسم کفر خدا را بدار دست

دست از جفا بدار و به بیداد خو مکن         ورنه برآورم ز پى زینهار دست

نالم به پیش عدل‌پناهى که شعله را         کوتاه مى‌کند ز گریبان خار دست

سالار انبیا که ز بیم عدالتش          بردارد از طریق ستم روزگار دست

آن پادشاه عالم معنى که پیش او         برهم نهاده خیل ملک بنده‌وار دست

بر هر زمین که سایه کند ابر جود او         روید ز چوب خشک بسان خیار دست

بیند اگر به چشم غضب سوى آسمان         خورشید را ز بیم شود رعشه‌دار دست

آید زمین به لرزه اگر شخص قوتش         یازد به فرض در کمر کوهسار دست

عدلش اگر به شعله کند منع سوختن         از بهر حفظ خار نماید حصار دست

بر قصر رفعتش نظر از دیر باز داشت         زآنروى داده است فلک را دوار دست

در عالمى که معرفتش پا فشرده است         عقل حکیم را رود آنجا ز کار دست

یک گل نچید از چمنش فکر فلسفى         در خارزار شبهه شد او را فگار دست

پایش به روز حشر نمى‌لغزد از صراط         هرکس که زد به دامن او استوار دست

شاها به بوستان فرحبخش نعت تو         کلک منست مرغ چمن شاخسار دست

بهزاد رنگ بازد و مانى ز خود رود         هرگه زنم به خامه معنى نگار دست

کلکم به دست شاخ گل تازه مى‌شود         برده است فیض طبع من از نوبهار دست

گر حرف من به گوش صدف آشنا شود         شوید به بحر از گهر شاهوار دست

کلکم ز جیب چون ید بیضا برآورد         گوید به آفتاب فلک برمیار دست

گیرد به دوش غاشیه او دبیر چرخ         گردد بر ادهم قلم[767]  چون سوار دست

 

با اینهمه دمى که ثنایت رقم کنم         کلکم برآورد ز پى زینهار دست

حصر فضایل تو نه مقدار چون منى است         گردد اگرچه سوده مرا از شمار دست

نعت تو مهر عجز نهد بر دهان او         هرچند داده نطق مرا اقتدار دست

دارد فقیر از تو امید شفاعتى         اى دامن ولاى تو وقف هزار دست

تو ابر نوبهارى و من خاک تیره‌ام          از تو عطا و از من امیدوار دست

تا نعمت حضور تو باشد میسرم         کى مى‌برم به ماحضر روزگار دست

زآندم که سوى من نظر از لطف کرده‌اى         بر من نیافت گردش لیل و نهار دست

از پرتو جمال تو موسى‌صفت مرا         داده است شمع طور به شبهاى تار دست

چون از رخ تو ظلمتیان را سحر دمید         گویم به دل بیا و دعا را برآر دست

دل مى‌کند حواله دعا را به دست من         با آنکه هست از گنهم شرمسار دست

تا روح را به دست بود دامن بقا         در دامن تو باد مرا استوار دست

 

 

«فى منقبت سیدالاوصیا على ابن ابیطالب سلام الله علیه»

اى وجودت شده ایجاد جهان را باعث         مهر تو آمده ربط تن و جان را باعث

نام نامیت على گفته خداى متعال         اى شده نام خوشت راحت جان را باعث

در تو اوصاف خداى است هویدا به یقین         لیک شکل بشرى گشته گمان را باعث

میهمان ساخته بر خوان وجودت یزدان         این ضیافت شده آرایش خوان را باعث

اى نهان از نظر و نور نظرها از تو         بى‌خبر از تو روان و تو روان را باعث

در شبى خوانده ترا نفس پیمبر ایزد         اى بقاى تو بقاى دل و جان را باعث

چرخ گرد کره خاک نگردد بى‌جا         طوف درگاه تواش شد دوران را باعث

بى‌سبب خلد و سقر خلق نکرده است خداى         بغضت این را سبب و حب تو آن را باعث

دشمنت گرچه زند لاف ریاست به جهان         آن ریاست نشود عزت و شان را باعث

مرغ تصویر اگر چند برآرد پر و بال         آن پر و بال نگردد طیران را باعث

تیغ تو شعله برقیست کز اندیشه آن         در دل خصم چنان شد خفقان را باعث

دم افسرده خصمان ز جهان رونق برد         باد با آن به چمن گشت خزان را باعث

پر ز کین بود دل دشمن تو زان گردید         دست تو بر جگرش زخم سنان را باعث

مرگ روباه بود دعوى سرپنجه شیر         شد به حرب تو اجل خصم جهان را باعث

عالم از شور و شر فتنه به هم برمى‌خورد         گرنه حفظ تو شدى امن و امان را باعث

چشمه آب حیات از دل او مى‌جوشد         هرکه شد مدح تواش نطق و بیان را باعث

کرده در شعر مدیح تو دلم را تحریض         گشته بر نطق ثناى تو زبان را باعث

داورا داورى من بستان از گردون         که شد آزار من خسته روان را باعث

بر من زار جفاهاى فلک را مپسند         اى ولاى تو به دل تاب و توان را باعث

چیست حاجت چو کنم عرض چو خود مى‌دانى         که شد این سفله جنین را و جهان را باعث

حاش لله چه مجال است فلک را که شود         بر غلام تو نزول حدثان را باعث

کى فقیرت بر هر سفله برد حاجت خویش         کى نیازش بشود ناز خسان را باعث

در حق من که به فیض تو نظر دوخته‌ام          هرچه خوبست شده فضل تو آنرا باعث

رنج کان از تو رسد مایه راحت باشد         خوف اگر از تو بود گردد امان را باعث

صبر اگر چند بود تلخ به کام بیمار         تلخى صبر بود صحت جان را باعث

به گداى چو منى جود تو بى‌رنج سؤال         شده ایصال مراد دو جهان را باعث

بى‌طلب گنج گهر ابر فشاند بر خاک         عرض حاجت نبود جود شهان را باعث

پیر اگر کرد مرا گردش افلاک چه غم         هست چون مهر توام بخت جوان را باعث

به دعا به که کنم ختم کنم این طومار         چون ادب مى‌شود ایجاز بیان را باعث

تا بود کوه گران سنگ زمین را لنگر         تا شود گردش افلاک زمان را باعث

عیش احباب تو دایم چو زمین ثابت باد         بهر خصم تو زمان هول و هوان را باعث

 

 

خوشا دهلى و خاک عشرت‌فزایش         توان داد بر باد جان در هوایش

چنان دلکش افتاده معموره او         که بیگانه عالم است آشنایش

غریبان چو دل در خم زلف خوبان         گرفتار هر کوچه دلربایش

غبارش ز بس مى‌کند دیده روشن         نخواند اهل بینش کم از توتیایش

عزیرى اگر بود در مصر اینجا         عزیزان بسیار بینى به جایش

ز ارباب فضل و کمالش چه پرسى         کزین قوم افزوده قدر و بهایش

فقیرى که بینى به خاک اوفتاده         سر عجز دارد فلک زیر پایش

محقق ز بس یافت مغز حقایق         مجاز و حقیقت یکى شد برایش

به جایى رسیده‌ست عرفان عارف         که حق جلوه‌گر گشته از ماسوایش

حکیم آنقدر فیض اشراق دارد         که معقول محسوس گشته برایش

رموز الهى طبیعیش گشته         ریاضى فتاده است در پیش پایش

ز صغرى و کبراى دنیا و عقبى         نتیجه نفهمیده غیر از خدایش

محدث خبرهاى او جمله مسند         فقیه از اصول است محکم بنایش

مفسر چنان واقف از سرّ تنزیل         که آیات غیبى است تفسیرهایش

چه گفتن توانم به توصیف شاعر         که گردون‌خرام است فکر رسایش

کمیت قلم زین کند چون بنانش         جلو ریز آید سخن از قفایش

غرض زین نمط اهل معنى در آن شهر         فزون از شمارند اى من گدایش

اگر مستمع را ملالت نیارد         توان حرف زد از پرى‌چهرهایش

ز خوبان گل‌چهره سروقامت         برد رشک صحن چمن در فضایش

یکى غمزه در کار عشاق کرده         یکى بسته دلها به زلف دوتایش

یکى پرده از روى زیبا گشوده         که عاشق دهد نقد جان رونمایش

یکى کشته بیچاره‌اى را به غمزه         ولى داده از یک نگه خونبهایش

یکى کرده در کار زاهد نگاهى         خریده به جامى عصا و ردایش

نگه گر دلى را به زهر تغافل         کند خسته و چاره نبود برایش

به قانون دلجویى چشم پرفن         دهد از اشارات ابرو شفایش

درین شهر پرشور اگر لیلى آید         چو مجنون فتد بند الفت به پایش

غرض کز بهشت چنین همچو آدم         جدا گشته‌ام چون ننالم برایش

اگر بخشش خاص شاه ولایت         شود یاور من که جانم فدایش

شود این بهشت برین باز جانم         گل طبع من بشکفد در هوایش

على ولى جان معنى و صورت         که یابد تن و جان حیات از لقایش

رسد کشتى آرزوها به ساحل         شود موج زن چون محیط عطایش

ز ذوق کلامش گر آماده گردد         خضر دست شوید ز آب بقایش

ز بس گشته از فیض جودش توانگر         زند خنده بر پادشاهان گدایش

مقام جنابش دل اهل ایمان         خدا داده در خانه خویش جایش

ببین کز کجا سر برآورده باشد         در آن دم که دوش نبى سود پایش

ز قصر جلالش مه و مهر خشتى         فلک گردى از دامن کبریایش

قدش بر زمین تا بگسترد سایه         چنان شادمانى ربوده ز جایش

که مى‌گشت بر آب مانند کشتى         نمى‌داشت گر لنگر از نقش پایش

شها بر فقیر از عنایت نگاهى         که پر کوته افتاده دست رسایش

مگر از کرم دست او را بگیرى         وگرنه ره وصل فرسود پایش

ز بیگانگى‌هاى مردم ننالد         خیال تو باشد اگر آشنایش

چو در وصف ذاتت سخن قاصر آید         به پایان رسانم کنون از دعایش

بود تا نشانى به جا از دل من         به مهر تو معمور دارد خدایش

 

خاک گر آسمان نشان باشد         خاک راه خدایگان باشد

خسرو ملک دل على ولى         که به جان حکم او روان باشد

حلقه بندگیش در گوش است         هر که از نوع انس و جان باشد

فیض عامش به هر که خلعت داد         لایزالى طراز آن باشد

کف جودش به گاه بست و گشاد         غیرت‌افزاى بحر و کان باشد

جاهش آنجا که قد برافرازد         فرق او فرق فرقدان باشد

اى امامى که بعد پیغمبر         شرع را حفظ تو ضمان باشد

عقل مستغنى از دلیل شود         گر به علم تو همعنان باشد

ممکن است از شریک واجب را         با تو هم غیر توأمان باشد

روشن است اینکه نسبت تو به غیر         نسبت شعله با دخان باشد

هرچه معراج عقل فرض کنند         پایه‌ات ماوراى آن باشد

دشمن سرکش ترا چون شمع         تب محرق در استخوان باشد

خرج یک روزه سخاى تو نیست         هرچه مخزون بحر و کان باشد

خوان نعمت چو گسترند ترا         آسمان تره‌اى از آن باشد

از نعیم بهشت مستغنى است         هر که را چون تو میزبان باشد

یوسفى کاروان معنى را         عالمت گرد کاروان باشد

حق به ذات تو آشکار شده         همچون حرفى که بر زبان باشد

خلق زرع و کف تو ابر بهار         دهر جسم و تن تو جان باشد

معنیى کز ثناى تو خالى است         خار پیراهن بیان باشد

تیغت از خون کافران گویى         مژه چشم خونفشان باشد

سبزه تیغ آسمان رنگت         که ز خون شاخ ارغوان باشد

روز هیجا ز برق لمعه او         چشم خورشید را زیان باشد

شعله انگشت زینهار شود         برق ازو گرم الامان باشد

روز میدان که همچو مهر منیر         نقره‌خنگت به زیر ران باشد

یکسواره به قلب خصم زنى         گر عددشان چو اختران باشد

حبّذا دلدل سبک‌سیرت         که صبا منفعل ازآن باشد

فرق در سیر او و جستن برق         از زمین تا به آسمان باشد

بوى گل را به آن سبک‌پرواز         که بسنجد خرد گران باشد

کى دهد تن به زیر بار رکاب         گرنه پاى تو در میان باشد

دل‌ربا نیزه‌ات به روز مصاف         خار چشم دلاوران باشد

پشت اسلام از تو بر کوه است         گو به خصم این سخن گران باشد

مرز و بوم دل محبان را         داغ عشق تو مرزبان باشد

داورا تا به کى فقیر ترا         رو به درگاه این و آن باشد

عشوه زال دهر چند خورم         سود من تا به کى زیان باشد

به که در حضرتت به رغم سپهر         سر من وقف آستان باشد

دور از حضرت تو ناکامم         که حضور تو کام جان باشد

جذبه‌اى کن به کار من مپسند         که دلم را به غم قران باشد

به طواف درت چو بشتابم         حج مبرور من همان باشد

بسترم بال جبرئیل شود         به حریمت گرم مکان باشد

سایه گنبذ تو بر سر من         بهتر از چتر خسروان باشد

در نجف خاک کن مرا که ز فخر         خاک من رشک آسمان باشد

جان آنکس که خاک شد به درت         طایر عرش‌آشیان باشد

با گداى تو همسرى نکند         گر شهنشاه کامران باشد

قبله‌گاها ثناى ذات ترا         هرچه گویم فزون از آن باشد

در مدیح تو نکته سنجیدن         خود کرا طاقت و توان باشد

قلم اینجا زبان دهد بر باد         نطق را مهر بر دهان باشد

به دعا ختم این سخن اولى است         که دعا عجز را نشان باشد

باد نام تو ورد جان فقیر         معبر حرف تا زبان باشد

کعبه کوى تو مطافم باد         تا زمین مرکز جهان باشد

 

 

«فى مدح امام الثانى حسن‌المجتبى سلام‌الله علیه»

سرو تو از قیام قیامت نشان دهد         چشم تو فتنه یاد به دور زمان دهد

زلفت عبث به چهره پریشان نمى‌شود         دل را نوید وصل تو شب در میان دهد

از نوشخند لعل تو تا سر کند سخن         کلک مرا دوات شکر در دهان دهد

عاشق چگونه دامن زلفت دهد ز دست         عمر دراز کیست ز کف رایگان دهد

عشاق را ز درد تو صدگونه حرمتست         رنگ شکسته خاصیت زعفران دهد

دل صدهزار جان به دعا خواهد از خدا         تا صدهزار بار براى تو جان دهد

چون شمع سر به جیب خموشى برآورد         آن لال را که شعله شوقت زبان دهد

پیداست پیش لعل لبت مشرب همه         در خورد ذوق بهره به خونین‌دلان دهد

ساغر دهد به غیر و به عاشق جواب تلخ         با هرکه هرچه هست مناسب به آن دهد

هرچند بیدلم ز وفاى تو با رقیب         هر لحظه‌ام دل این دلک نیم‌جان دهد

دارم به کنج عافیت ایمان خود نگاه         گر چشم مست و غمزه کافر امان دهد

گر باج سرکشى ز صنوبر طلب کنى         دل باز کرده پیش تو آید روان دهد

فرمانرواى ناز تو از بهر سیر باغ         گر رخصت خرام به سرو روان دهد

افتد به خاک تاج رعونت ز فرق سرو         بر طرف جو ز بید مولّه نشان دهد

بخشد به عاشقان خم ابروى دلکشت         فیضى که طاق درگه پیر مغان دهد

خطى تو سرمه‌ایست که در هر نظاره‌اى         بینایى دگر به تماشائیان دهد

خط نیست سوده به در شه رخ نیاز         این خاصیت غبار همان آستان دهد

سلطان ملک دین حسن مجتبى که او         از خاک راه سرمه بر افلاکیان دهد

اندیشه‌اى که راه برد سوى درگهش         کى بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد

بازى که شد کمینه شکارش خروس عرش         حاشا که تن به جیفه این خاکدان دهد

گر آن سوى عدم رود از کشور وجود         عنقاى وهم کى ز خیالش نشان دهد

مغز سعادت دو جهان صرف خوان اوست         از زله‌اش فلک به هما استخوان دهد

رفع خلاف از دو گروه عظیم کرد         رایش که امتزاج بهار و خزان دهد

گاهى براى مصلحت وقت دوستان         میزیدش که کام دل دشمنان دهد[768]

 

دنیاست جیفه و سگان بر سرش به جنگ         عار سگش بود که ز پى جیفه جان دهد

شاها تویى که شعله ز تأثیر حفظ تو         خاشاک را قباى خز و پرنیان دهد

باز لواى فتح ترا روز معرکه         اقبال طعمه از علم کاویان دهد

روزى که خاک عرصه هیجا ز موج خون         گلگونه عذار گل و ارغوان دهد

پشت سپهر بشکند از صدمه غبار         روى زمین ز عرصه محشر نشان دهد

تا پیش دست و بازوى تو الامان زند         پیکان دهان زخم عدو را زبان دهد

گر خصم سفله حرف سبک بر زبان برد         دست تواش جواب به گرز گران دهد

اقبال طایریست همایون که روزگار         در سایه لواى تواش آشیان دهد

گرد ره تو سرمه کشد گر به چشم مهر         در عقده ذنب ز کسوفش امان دهد

نطق مسیح اگر به تن مرده داد جان         دلمرده را لب تو به یک نکته جان دهد

از دست فیض‌بخش تو آید که وقت جود         صد گنج شایگان به گدا رایگان دهد

تردستى نوال تو چون ابر نوبهار         آب حیات خشک‌لبان را روان دهد

از حضرت غناى تو زیبنده است اگر         کام فقیر خسته‌دل ناتوان دهد

بس کن فقیر وقت دعا مى‌رود ز دست         تا کى عنان دل تو به دست زبان دهد

تا پرده‌دار کنه حقیقت بود مجاز         فیض توام ز کنه حقیقت نشان دهد

 

 

در صف خوبان که راست غیر تو اى گلعذار         سنبل چنبرفکن نرگس خنجرگزار

چنبر حسن تو کرد گردن شیران به بند         خنجر ناز تو ساخت دلیران فگار[769]

 

چشمه ]…[[770]  بود با لب لعلت قرین         آتش موسى بود با گل روى تو یار

 

سحرفنى چون تو نیست در همه عالم که هست         آب تو آتش‌نشان آتش تو آبدار

خال سیه تا فزود زینت برگ گلت         بر سر آتش نشست نافه مشک تتار

تا خط مشکین دمید از رخ زیباى تو         لیل و نهار دگر شد به جهان آشکار

تا به رخت سر زده خارتر از برگ گل         چشم من آورده است تازه گل از نوک خار

چشم ترم از سرشک لعل لبت از سخن         این بفشاند گهر و آن شود الماس بار

گوهر شهوار تو گرچه بود بى‌بها         دانه الماس من ور چه بود آبدار

در خور آن نیست کش بهر نثار آوریم         در قدم شاه دین حیدر دلدل سوار

مهر سپهر هدى کز اثر نور او         گوهر خورشید و ماه گشته چنین تابدار

در صفتى نوبهار تازه کنم مطلعى         چون ز گل روى اوست باغ جهان را بهار

«مطلع»

بار دگر شد به باغ سرّ نهان آشکار         آتش موسى نمود گل ز سر شاخسار

لاله و گل برفروخت آتش نمرود را         در تک آتش نشست ژاله براهیم‌وار

فاخته بر شاخ سرو نغمه وحدت سرود         عارف ازو بازدید صورت منصور و دار

سر به عروسان باغ هیچ نیارد فرود         مایل خودبینى است سرو لب جویبار

نغمه داود بین مرغ چمن کرده ساز         مجمره عود بین با کف بادست یار

باغ شد از یاسمین چرخ پر از اخترى         نرگس شهلا درو دیده اخترشمار

گر ز هواى چمن بوده رطوبت‌فزا         دست چنار از چه رو گشته چنین رعشه‌دار

روى زمین سربه‌سر همچو فلک گشته سبز         قطره شبنم بر آن ثابت و سیاره‌وار

غنچه به صحن چمن آمده یکسر دهن         سوسن صاحب‌زبان گشته فصاحت شعار

آن به زمین‌بوس شاه مایل کسب شرف         وین به ثناى امیر طالب صد افتخار

شاه زمین و زمان میر ولایت على         آنکه زمین‌بوس اوست فخر سران دیار

بنده فرمان او گشته وضیع و شریف         زنده به احسان او بوده صغار و کبار

روز وغا تیغ او رشک درخش دمان         گاه سخا دست اوست غیرت ابر بهار

پادشها در ثنات رو به خطاب آورم         در حرم لطف خویش گر دهیم راه بار

 

 

اى شده از روى تو نور خدا آشکار         خانه دل را تویى پردگى و پرده‌دار

از تو محیط وجود نقش تمامى گرفت         هم ز تو شد ابتدا هم به تو شد ختم کار

خرمن جود ترا عقل و خرد خوشه‌چین         خوان وجود ترا روح و جسد زله‌خوار

از اثر حفظ تو شعله نمیرد در آب         وز شرر قهر تو آب شود شعله‌بار

گردش لیل و نهار تابع فرمان تست         ابلق ایام را نیست به جز تو سوار

تیغ تو هرجا کشد شعله آفاق‌سوز         خصم شریرت به دم نیست شود چون شرار

رخش تو و دشت کین دامن صحرا و سیل         تیغ تو و خصم دین آتش سوزان و خار

اطلس چرخ برین با همه پهناى او         قامت جاه ترا مى‌نسزد جامه‌وار

شحنه حلمت ز بس بیخ تکبر بکند         قاضى عدلت ز بس برد عدالت به کار

سرکشى از سر نهاد سرو قد دلبران         توبه ز خونریز کرد غمزه مردم‌شکار

صدر رسول خدا جز به تو زیبنده نیست         هست ز گل باغ را میوه بهین یادگار

دشمنت از ابلهى بسته ریاست به خود         هیچ پسندد خرد گوش خر و گوشوار

کودک نادان اگر اسپ بسازد ز نى         کى بنوردد به آن معرکه کارزار

ماه مقنع زند لاف گر از روشنى         پیش مه چارده زود شود شرمسار

جادوى فرعون اگر سحر عظیم آورد         لیک عصاى کلیم مى‌کندش تارومار

روز جزا کى بود از پل نارش جواز         آنکه نه در راه تو پاى نهد استوار

مهر تو از تربیت لعل کند سنگ را         فیض تو از موهبت گل بدماند ز خار

آنکه نظرگاه تست جان و دل عارفان         یک نظر از لطف کن سوى فقیر نزار

لاف غلامى زدن حد چو من بنده نیست         اى دو جهان پیش تو بنده بى‌اختیار

فنبر تو بنده را گر به غلامى خرد         خواجگى عالمم مایه ننگ است و عار

حق ثناى ترا کیست که سازد ادا         اى که ترا مصطفى آمده مدحتگزار

سنجد اگر عقل و نطق پایه مدح ترا         عقل درآید ز پاى نطق بماند ز کار

ذروه مدحت بلند فکرت من نارسا         آن به شرف آفتاب این به مثل ذره‌وار

به که کنون بر دعا ختم سخن را کنم         چند اجابت کشد درد سر انتظار

تا بود از دور چرخ گلشن آفاق را         گاه ذیول خزان گاه تمامى بهار

خصم ترا در جهان باد چو برگ خزان         قطع امید از حیات خفت و خوارى شعار

باغ ولى ترا باد به هر چار فصل         نخل امل[771]  پرثمر شاخ امل گل ببار

 

 

 

«قصیده مصنوع»

شد نگارین به خون من کف یار         کس به این رنگ دیده است نگار

کوى یار است گلشنى که درو         هست آهم نهال آتش‌بار

دل ز شوقم پر است و کیسه تهى         صبر من اندک است و غم بسیار

راه عشق ارچه داشت پست و بلند         شد به هموارى دلم هموار

در بهاى نگاه او دادم         عقل و دین جان و دل شکیب و قرار

زین چکد آب و زآن ببارد خون         مژه من کجا و ابر بهار

چشم عیار و زلف طرارش         آن یکى دلبر است و این دلدار

من و تو هر دو مایلیم اى شیخ         تو به محراب و من به ابروى یار

دل و جان مرا ربود آن شوخ         دل به لب جان به نرگس خمار

آتشین است چون دلم رخ دوست         آن به عشق این به حسن شیرین کار

آتش من ذخیره دود است         آتش اوست مایه انوار

کار عشاق اگر تمام کند         حسن او را تمام گردد کار

چشم میگون و روى زیبایش         ساغر باده است و فصل بهار

چشمه آب خضر و تاریکى است         خط مشکین و لعل شکر بار

دلبران همچو انجمند به حسن         جز بت من که هست مه رخسار

مى‌شود پایه رقیب بلند         لیکن آن دم که مى‌رود بر دار

یار را با رقیب مى‌بینم         آه و دردا که نیست با ما یار

بر رخت زلف از آن پریشانست         که کند روز عاشقان را تار

حیرت جلوه تو خوبان را         کرده مانند صورت دیوار

گر به دریا فتد ز روى تو عکس         شاخ موجش گل تر آرد بار

در صدف در ز شرم دندانت         سرخ گردد به رنگ دانه نار

سروکارم به چون تو پادشهى است         با فقیرم اگر نباشد کار

گوهر اشک چیست مرجان را         بر تو یاقوت لب کنیم نثار

حاش لِلّه تو آن نه‌اى که کنم         جان شیرین فدایت اى دلدار

زانکه این گوهر گرامى هست         صدف مهر حیدر کرار

على هاشمى مطلبى         آنکه با اوست افتخار تبار

قلزم موج‌خیر علمش را         همچو بحر عطاش نیست کنار

دانش جان و جان دانش اوست         یار او علم علم را او یار

هست چون طاعت خدا و رسول         طاعتش فرض بر صغار و کبار

گر ندارد قبول این معنى         دشمن جهل‌کیش بغض‌شعار

آیه إنما زند او را         مهر اسکات بر لب انکار

نام او را وسیله کرد آدم         چون ز عصیان نمود استغفار

بزم او را که رشک فردوس است         هست رضوان کمینه صاحب بار

اى خضر درحریم تو سقا         وى سکندر به پیشت آینه‌دار

هر که از تو نیابد آگاهى         از خدا بى‌خبر بود ناچار

بنده‌اى یا خداى بى‌چونى         مانده‌ام در حقیقت این کار

بنده و این عجایب قدرت         بشر و این غرایب آثار

آب و رنگ جهان ز هستى تست         باغ را خرمى بود ز بهار

دشمنت حور نارپستان خواست         گفتم او را که مى‌دهندت بار

نقش پاى تو آفتاب شرف         خاک راه تو آسمان‌مقدار

علم و جان تو گوهر است و صدف         عقل و طبع تو مرکب است و سوار

دست تو آن کند به محتاجان         که به خاک فسرده ابر بهار

شکل تیغت ز رنگ خون عدو         سبزه‌زاریست لاله‌اش به کنار

دیده تا تیغ آبدار ترا         دشمن دل سیاه ناهنجار

گر رود بر فلک همى لرزد         همچو عکس قمر به دریا بار

نازم آن آبدار آتش را         که ازو رسته لاله و گلنار

دم آتش‌فشان شمشیرت         خیل اعدا فرو برد یکبار

با سمند تو مى‌زدم مثلش         کوه اگر بودى آسمان رفتار

مطلعى تازه مى‌کند کلکم         همچو خورشید مایه انوار

«مطلع»

هرکه یابد بر آستان تو بار         شاخ امید او گل آرد بار

کفر خصم ترا برد به جحیم         نیست فرقى ز نار تا زنار

عادت هرکه شد عداوت تو         با سعادت نباشد او را کار

در دو عالم سکندر آیین است         هر دلى کو تراست آینه‌دار

هرکه از حضرتت نظر یابد         جم و جامش به دیده باشد خوار

خجلت از کارهاى او دارم         بو که فردا نماییم دیدار

نشود خسته جفاى فلک         هر که جسته است از درت زنهار

بس که از بیم تو گریخته خصم         یک دمش نیست از فرار قرار

بزم دوزخ چو خصمت آراید         دل کبابش بود شراب شرار

غازه تیغ تست خون عدو         کس ندیده به این نگار نگار

شکر او شرک و فکر او کفر است         دشمن تو که هست دنیادار

مرد حق را درم ز ره نبرد         رام او را نمى‌گزد این مار

کار ما جبهه‌سایى در تست         در جهان نیست خوبتر زین کار

دار هستى نه جاى دشمن تست         به سر نیزه‌اش ز جا بردار

ما اسیران دام عشق توایم         کار دنیا به ما ندارد کار

هر که دارد بر آستان تو سر         دار دنیا به چشمش آید دار

کى تواند شکار ما کردن         زلف دلبند و چشم عقل‌شکار

دشمنت را مدار بر سقر است         گو به او آسمان ستیزه مدار

بار دیگر ز مشرق طبعم         مى‌دمد مطلعى چو صبح بهار

«مطلع»

اى خدا را تو مظهر اسرار         به تو نازد پیمبر مختار

دانش اندر صفات تو حیران         بینش اندر سمات تو بیکار

کف رادت چو ابر گوهرپاش         دل شادت هزبر در پیکار

جان به قربان نام تو که دهد         یادم از چشم و زلف و عارض یار

در علم محمد مرسل         سرور هر دو عالم کرار

دل سردرهوا هلاکم کرد         درد دل دارم و دوا در کار

دارم از درد روى زرد آرى         در دو رخ زردى آورد دل زار

با تو جانم چو سایه‌اى با شخص         بى‌تو نایم پدید من ناچار

در ثنایت شها رعایت لفظ         تنگ کرده است عرصه بر من زار

شتر و حجره است معنى و لفظ         چندگویى شتر به حجره درآر

با چنین تنگى مجال سخن         استر خامه مى‌رود رهوار

مانى ارژنگ را به باد دهد         پیش این نقش ساده پرگار

اى دریغا که نیست خاقانى         آنکه از زور بازوى افکار

زد قفا نیک را قفایى نیک         و امرءالقیس را فکند از کار

تا ببیند ازین بدایع نغز         تا بچیند ازین ریاض ازهار

نیست امروز غیر خامه من         رگ ابرى که هست گوهربار

حشر اموات مى‌کند به صریر         نى کلکم که هست صور آثار

طبع من گاه نکته سنجیدن         چون به میزان شعر گردد بار

حاسد ار چه زیاده سر باشد         سر به پیش افکند ترازو وار

حاش لله خطاست این دعوى         غلطم من هباست این گفتار

من کجا و غرابت معنى         من کجا و نفاست افکار

چشمه مهرت از دلم جوشید         هست از آنم روانى گفتار

تا به مداحیت برآرم نام         شعر گفتن مرا شده است شعار

اى در فیض تو به عالم باز         به در این و آن مرا مگذار

تو کریم جهان و من محتاج         تو مسیح زمان و من بیمار

سهل باشد به پیش همت تو         دو جهانم اگر دهى یکبار

از تو مقصود نیست غیر توام         که تویى قبله فقیر نزار

عرض مطلب بس است به که کنون         بر دعا ختم سازم این طومار

تا گل تر ز شاخ خشک آرد         نقشبند نسیم در گلزار

از نسیم بهار لطف تو باد         گل امید دوستان پربار

دشمن سرکش تو در دوزخ         طعمه شعله باد همچون خار

سال تاریخ این قصیده نغز         هست باران فضل رو بشمار

 

 

چیست آن آب آتشین پیکر         که شود خیره زو فروغ بصر

شکل او را اگر نظاره کنى         چون هلالى بود پر از اختر

شعله آتشى است آب مثال         موج آبیست آتشین‌پیکر

پاى تا سر زبان ولى خاموش         همه تن آب و خشک لب گوهر

خشک چون موجه سراب ولى         خیزد از چشمه‌اش بسى گوهر

پیکرش را چو بنگرى گویى         شعله را در میان گرفته شرر

متنفس نه و دمش گیرا         متکلم نه و زبان‌آور

سخت‌رو لیک باصفا همدم         برهنه لیک صاحب جوهر

طاق ابروى او پلیست گران         قلزم مرگ را بود معبر

غرق در آب چون نهنگ ولى         دم آتش فشانده چون اژدر

آب او ناگوار بر دشمن         گرچه خود مى‌کند به سنگ گذر

شاخ او غیر خون ندارد گل         نخل او غیر سر ندارد بر

ناخن تیز او ز رشته تن         دم به دم باز کرده عقده سر

زور بازو دمى که بنماید         عالمى را زند به یکدیگر

سرکشان را درآورد از پا         وز سر خسروان برد افسر

گر برى پى به نام او دانم         که ترا هست بهره از جوهر

ور ندانى بگویمت به صریح         ذوالفقار امیر دین حیدر

شاه مردان که داده از دم تیغ         پیکر شرع را حیات دگر

ذوالفقارش اگر ببینى راست          فلک عدل را بود محور

آن به ذات خدا شده ممسوس         و آن صفات کمال را مظهر

ذات حق راست فعل او برهان         فعل حق راست ذات او مصدر

ظلمت‌آباد دهر ازو روشن         آنچنان کز نگه سواد بصر

دیده را نور و سینه راست سرور         روح را یار و عقل را یاور

مهرش آرند اگر به معرض بیع         دل بهایش دهیم و جان بر سر

هر که دم از ولاى او نزند         نفسش در گلو شود خنجر

اى امامى که حق به استحقاق         به تو بسپرده جاى پیغمبر

مصطفى را چراغ خانه تویى         گو مکن کور این سخن باور

دم تیغت به چشم راست‌روان         حفظ اسلام را بود مسطر

تیغت آمیخته است از اعجاز         آتش و آب را به یکدیگر

سبز و خرم ز آب اوست بهشت         گرم و سوزان ز تاب اوست سقر

امر تو توأمان امر قضا         حکم تو همعنان حکم قدر

تویى آن دیده‌ور که در عرفان         مردمان را ز تست چشم نظر

باغ امکان نداشت مثل تو گل         نخل هستى نداد چون تو ثمر

از مى عشق آنکه بى‌خبر است         دارد از راز هر دو کون خبر

رویت آیینه خداى‌نماست         بیند آن را که مى‌دهى تو نظر

دل به یاد تو غیرت خلد است         چشم تر رشک چشمه کوثر

دارم از دل درى به راه تو باز         بو که روزى درآییم از در

مهر داغ غلامى‌ات دارم         ز آن سبب گشته‌ام نکومحضر

دلم ایمن ز تیغ حادثه است         دارد از داغ بندگیت سپر

بر سر داغ عشق تو شب و روز         جنگ باشد دل مرا به جگر

بیمى از تیغ حادثاتم نیست         سایه تست بر سرم مغفر

پادشاها فقیر بى‌سروپا         دارد از حضرت تو چشم نظر

زآفتاب تو پرتوى خواهم         گرچه از ذره‌ام بسى کمتر

از تو غیر تو را نمى‌طلبم         غیر تو خود نیایدم به نظر

خواهم اکسیر خاک درگاهت         که شود زو مس وجودم زر

کعبه ثانى است روضه تو         کامده قبله‌گاه جن و بشر

بوسه دادن بر آستانه تو         نیست کمتر ز استلام حجر

دور از اقبال حضرتت در هند         خاک ادبار مى‌کنم بر سر

لمعه‌اى گر رسد ز خورشیدت         دمد از شام من فروغ سحر

شبنم از خود ندارد آن قدرت         که کند سوى آفتاب سفر

جذبه آفتاب عالمتاب         گردد او را به خویشتن رهبر

تو اگر سوى خود رهم ندهى         رو به سوى که آورم دیگر

ناامید از درت مگردانم         اى تو شهر رسول حق را در

عرض حاجت بر تو حاجت نیست         پیش تو ظاهر است هر مضمر

در ثناى تو عاجز است فقیر         اى خدایت شده ثناگستر

به دعا ختم این حدیث کنم         کز فقیران بود دعا خوشتر

تا بدین خاکدان بتابد مهر         تا زند ذره در هوایش پر

پرتوى روى مهر سیمایت         باد ما را به حضرتت رهبر

دلم از مهر تو منور باد         دیده از پرتو رخت انور

 

 

مرا به پاى طلب خاک هند شد زنجیر         چو سرمه‌اى که کند منع ناله شبگیر

ز درد بس که ضعیفم تن نزار مرا         به دوش ناله توان بار کرد چون تأثیر

به جنبش قلم از صفحه گرد برخیزد         اگر ز کلفت دل شمه‌اى کنم تحریر

دلم که آینه شاهدان معنى بود         کنون چو آب گل‌آلود نیست عکس‌پذیر

به فقر نیز نصیبم نگشت آزادى         که هست سلسله بر پاى من ز موج حصیر

ز بیقرارى من شعله داغ حسرت بود         به قید آهنم اکنون چو آب در شمشیر

اسیر حیرتم از حال من چه مى‌پرسى         دماغ ناله ندارم چو بلبل تصویر

کنون به قید لباسیم از گران جانى         خوش آن زمان که به تن بار بود نقش حصیر

دلا به دام لباسى اسیر شرمت باد         دمى نشد که شوى آب بگذرى ز حریر

همیشه گرسنه حسن صورت غافل         درین معامله از جان شوى مبادا سیر

به نوخطان شکرلب مبند دل زنهار         کزین جوانان بسیار دیده عالم پیر

به حسن ساده‌رخان دل منه که در گذر است         به راه سیل چرا خانه مى‌کنى تعمیر

شب تو روز نگردد به خاک تیره هند         گرفتم اینکه کنى آفتاب را تسخیر

چو بوى گل نفسى خویش را به باد بده         مباش سر به گریبان چو غنچه تصویر

سبکروان به جهان فارغ از جهان باشند         که ناله نیست مقید به خانه زنجیر

شدى چو گرم طلب مانع از میان برخاست         که شعله را نشود نوک خار دامنگیر

به شرع فقر حرام آمده است این شطرنج         به هرزه عمر مکن صرف پادشاه و وزیر

سر ارادت خود را بنه به درگاهى         که جبهه را کند از فیض سجده مهر منیر

اگر چو در نجف بایدت دل روشن          بیا و خاک‌نشین شو بر آستان امیر

خدیو ملک ولایت على ولى الله         امام انس و ملک قبله غنى و فقیر

ز مهر او شب تاریک قبر مومن را         به جشن مى‌گذرد همچو روز عید غدیر

زهى محیط سخاوت که پیش بخشش اوست         زلال خضر قلیل و نعیم خلد حقیر

ز معرفت نبود بهره منکر او را         بلى مباین تعریف آمده تنکیر

سخن به کرسى معنى نشست تا گردید         بلند پایه‌اش از مدح شاه عرش‌سریر

چکیده از قلمم مطلعى به شوق خطاب         که آفتاب به پیش‌اش بود چو ذره حقیر

زهى به صافى طینت ترا نبوده نظیر         وجود پاک سرشت تو آینه تطهیر

به جز تو پیروى مصطفى ثمر ندهد         تو هادى همه قومى پیمبر است نذیر

به شان فقر تو نازم که هر طرف فرش است         به خلوتت صف مژگان حور همچو حصیر

به فیض عام تو چشم امید دوخته خضر         به رنگ سبزه که دارد نظر بر ابر مطیر

بدل ز مهر تو شد نور علم ظلمت جهل         بدان مثابه که خون مى‌شود به پستان شیر

اگر به چرخ کنى منع گردش شب و روز         زمانه در نظر آید چو دیده تصویر

به عارفان ز تو شد منکشف حقیقت مرگ         به جز تو کیست که این خواب را کند تعبیر

شود ز بیم تو خون در تن دلیران خشک         به روز معرکه مانند آب در شمشیر

ز بس که عدل تو بنیاد ظلم را برکند          به دام عجز ستمگر چنان شده است اسیر

که بهر حرز به گردن غزال صحرایى         چو طفل هیکلى آویخته ز ناخن شیر

به جز ولاى تو ایمان به کفر نزدیک است         بدان صفت که نماز است لغو بى‌تکبیر

به هفت جلد فلک شمه‌اى نگنجد از آن          کنند آیه قدر ترا اگر تفسیر

شها به حال فقیر شکسته دل رحمى         که گشته است به زندان خاک هند اسیر

دهان به حرص گشاده کمر به حد بسته         چو حلقه گشته مقیم در امیر و وزیر

به هند پاى من ناتوان به گل رفته         بگیر دست مرا و بکش چو مو ز خمیر

ز خانه راست روم سرنهم به خاک نجف         اگر ز جذبه دهى بال و پر مرا چون تیر

خوش آنکه خاک نجف را ز گریه گل سازم         براى عیش ابد خانه‌اى کنم تعمیر

بر آستان تو میرم به بوى آنکه کنند         غبار کوى توام در کفن به جاى عبیر

به حضرت تو که از حال دل خبر دارى         نفس درازى ما نیست کمتر از تقصیر

به چشم پاک تو صورت‌پذیر مى‌گردد         چو عکس آینه چیزى که بگذرد به ضمیر

ز فیض خاک درت باد سرخرویى من         همیشه تا زر احمر شود مس از اکسیر

 

 

گردیده ترک زهد به فصل بهار فرض         مى در پیاله واجب و گل در کنار فرض

اکنون که دشت[772]  شاخ نگارین نمود گل         ساغر گرفتن است ز دست نگار فرض

 

در گل گرفته است همه روزگار را         شکر بهار آمده بر روزگار فرض

بر هرکه هست از اهل نظر در چنین بهار         سریست[773]  در سراسر این لاله‌زار فرض

 

برگ چنار دست برون کرده ز آستین         تجدید بیعت است به دست چنار فرض

از فیض بوى گل شده مشکین نفس چنین         شکر چمن بود به نسیم بهار فرض

زاهد درین بهار به پرهیز خوانى‌ام         پرهیز باشدم ز تو پرهیزکار فرض

تسبیح اگر به مذهب تو سنت آمده است         در مشرب من است مى خوشگوار فرض

محراب را تو قبله طاعت شمرده‌اى         بر ماست سجده خم ابروى یار فرض

ما را به دست ساغر مى واجب و ترا         در کف کمند سبحه مردم‌شکار فرض

ترک فریضه کفر بود در طریقتم         زآن صوفیان نیم که شمارند عار فرض

جوقى ز ملحدان که دم از علم مى‌زنند         از جهل نشمرند به خود هیچ کار فرض

عارف گمان برند کسى را که نزد او         بیهوده است سنت و بى‌اعتبار فرض

دایم عمل به سنت ابلیس مى‌کنند         جستن بود ز صحبت ایشان کنار فرض

گویند بنده را نبود هیچ اختیار         زین ابلهان گریختن اى دل شمار فرض

فتوى عقل نیست که بر بندگان ز حق         طاعت شده است با عدم اختیار فرض

تقدیر خیر و شر همه از حق بدان فقیر         اما به خویش توبه ز عصیان شمار فرض

در مدت حیات اگر فوت شد ز تو         هم بى‌حساب سنت و هم بى‌شمار فرض

غم نیست شافع تو به محشر شهنشهى است         کآمد ولاى او به صغار و کبار فرض

شاه نجف على که سیاه و سفید را         تسبیح نام اوست به لیل و نهار فرض

بعد از رسول طاعت آن قبله امم         بر جمله بندگان شده از کردگار فرض

حب على است روز جزا موجب نجات         این یک فریضه است به از صد هزار فرض

آن را که تخم دوستى او به دل نکاشت         سنت ثمر نبخشد و ناید به کار فرض

در طوف درگهش که به صد حج برابر است         بر دل فدیست واجب و برجان نثار فرض

شاها تو آفتاب سپهر ولایتى         بر خاکیان محبت تو ذره‌وار فرض

صوم و صلوه و حج و زکوه ولاى تو         فرض است و این یکى است به از آن چهار فرض

طاعت به جز ولاى تو مقبول کى شود         گیرم که شیخ شهر گزارد هزار فرض

شکر ولاى تو شده واجب بر اهل دل         بر شاخ سجده است به هنگام بار فرض

حب تو بر موافق واجب کند بهشت         بغض تو برمنافق کرده است نار فرض

جز نصب دار نیست گر اهل خرد کنند         رفعت براى خصم تو در روزگار فرض

از شرم تیغ برق نشان تو شعله را         پنهان شدن به سنگ شود چون شرار فرض

شمشیر تو که باغ هدى راست جویبار         بر خصم تست غسلى ازین جویبار فرض

خرم زآب تیغ تو شد باغ دین حق         آرى براى باغ بود آبیار فرض

در دامن ولاى تو دارد فقیر دست         اى از خدا ولاى تو بر روزگار فرض

من غمکش زمانه خیال تو غمگسار         بر غمکش است شکر چنین غمگسار فرض

گلدسته‌اى که بسته دلم از ثناى تو         باشد بر او ز زیور حورا نثار فرض

چون مدح تو ز پایه نطقم فراتر است         شد خامشى به خامه مدحتگزار فرض

تا بهر دوستان تو فردوس واجب است         بادا براى خصم تو دارالبوار فرض

 

 

هر دم فلک چو تیغ نشاند به خون درم         جرمم جز این نبوده که از اهل جوهرم

گردون به روزگار دهد مایه نشاط         همچون هلال عید ز پهلوى لاغرم

بازار گرمى‌اى ز پریشانى من است         بر روى روزگار چو زلف معنبرم

تا مى‌روم که گرد کنم آب و دانه‌اى         در آب دیده همچو گهر غوطه مى‌خورم

تا یک نواله از فلک سفله‌ام رسد         چون آسیا به گرد درآرد بسى سرم

بالین اگر ز خشت میسر شود مرا         آن خشت را حساب کند بالش پرم

پوشد اگر به کهنه‌کلاهى سر مرا         در زیر بار منت افسر بود سرم

لب تشنه ز آب حیوان برگردم و هنوز         چرخ سیاه‌کاسه شمارد سکندرم

بر خوان چرخ نیست جز این نان و شوربا         لخت جگر به خون دل خود فرو برم

داد از سپهر آینه‌سیما که همچو عکس         هر لحظه ناکسى دگر آرد برابرم

دوران سفله چیست که دارم ازو امید         چرخ کمینه کیست که حاجت به او برم

در پیش روزگار که از من گداتر است          ننگ آیدم که دست به خواهش برآورم

با فرق بى‌کلاه کله‌دار عالمم         با فوج اشک و آه سپهدار لشکرم

دست فلک به دامن جاهم نمى‌رسد         در ملک فقر صاحب دیهیم و افسرم

در شهربند عقل امیر معظمم         بر آسمان عشق فروزنده اخترم

از روى جان خلاصه این هفت مخزنم         وز روى تن سلاله این چار گوهرم

جایى که حسن جلوه فروشست دیده‌ام         آنجا که عشق ساقى بزم است ساغرم

در پیش اهل بینش روح مجسمم         در نزد اهل دانش عقل مصورم

تا در صفاى وقت نیفتد خلل مرا         پوشیده به چو آینه از خلق جوهرم

گر ساکنان خاک بدانند قدر من         برتر نهند پایه ازین هفت منظرم

ناید سرم ز فخر به اوج فلک فرود         زیرا که خاک راه وصى پیمبرم

باشد نبى مدینه علم و على درش         شکر خدا که از دل و جان خاک این درم

از خاک آستان على دارم آبرو         کو اهل بینشى که ببیند چه گوهرم

چون کعبه مراد دو عالم بود على         کافر شوم به غیرش اگر التجا برم

غیر از کجا بزرگى قدر وى از کجا         هم‌سنگ فربهى نتواند شدن ورم

با روبه و شغال ندارم سر وفاق         اى مدعى حذر که سگ گوى حیدرم

خاک مرا به آب ولایش سرشته‌اند         منکر در آتش است چو شیطان ز عنصرم

مه پیش من به دعوى نور است ناتمام         از مهر شه به مهر رسیده است محضرم

دارم سرى که مهر و وفا سرنوشت اوست         جز آستان شاه من این سر کجا برم

چون حافظم ز خواجگى عالمست ننگ         یعنى غلام شاهم و سوگند مى‌خورم

شاها به لطف خویش حضورى به من ببخش         تا در خطاب رو به جناب تو آورم

اى مصدر ولایت و اى منبع علوم         اى معدن فتوت و اى مخزن کرم

اى آنکه شد خدا و نبى مدح‌گسترت         فخرم بس است اینکه ترا مدح‌گسترم

بر خاک آستان تو خواهم که جا کنم         تا بال جبرئیل شود فرش و بسترم

رضوان اگر به خلد برین دور از درت         فرشم کند حریر نشاند برآذرم

جا کرده گنج مهر تو تا در دل خراب         در صورتم فقیر و به معنى توانگرم

بر دل ز زخم عشق تو درها گشوده‌ام          آید مگر خیال رخت روزى از درم

از مردنم چه باک که با داغ عشق تو         دل زنده زیر خاک بود همچو اخگرم

دست طمع به میوه فردوس کى کنم         تا دست من رسد به ولاى تو برخورم

از داغ عشق تو گل داغى به سر زدن         خوشتر بود ز افسر خاقان و سنجرم

شاها دمى که مدح تو جوشد ز نطق من         دل زنده گردد از نفس روح‌پرورم

من از کجا خیال سخن‌سنجى از کجا         اندیشه ثناى تو کرده سخنورم

بر من ز راه لطف در فیض باز کن         مپسند اینکه رو به در غیر آورم

بنما رهم به کعبه توحید چون خلیل         بتهاى وهم چند تراشم نه آذرم

تا در جهان ز عاشق و معشوق نام هست         عشق تو باد در همه احوال یاورم

 

 

آن دم که ناله در دل افگار بشکنم         از رشک غنچه را به جگر خار بشکنم

صبحى که ]…[[774]  دهم به فلک دود آه را         بر روى روز زلف شب تار بشکنم

 

بارى است ناله بر دل من گر برآورم         پشت سپهر را به ته بار بشکنم

آن بلبلم که ناله تراود گر از لبم         نشتر به جان بلبل گلزار بشکنم

اندیشه‌ام ز نازکى خاطر گل است         ترسم ز ناله چون دل بیمار بشکنم

از بیم خوى نازک گل موسم بهار         رنگ فغان غنچه منقار بشکنم

آتش در آشیانه خود مى‌زدم ولى         ترسم مباد رونق گلزار بشکنم

بر یاد نوش خنده لبى ناله سر کنم         تا قدر طوطیان شکربار بشکنم

آگه کنم ز حسن کسى عندلیب را         گل را ز شرم رنگ به رخسار بشکنم

در خواب وصل یار شبى دست اگر دهد         خار حسد به دیده بیدار بشکنم

زین ره مگر هماى سعادت فتد به دام         یک‌چند استخوان به ره یار بشکنم

کمتر ز هیچ قیمت خود را دهم قرار         تا پیش یار قیمت اغیار بشکنم

سد خرد که بار دل ناتوان شده است         گر عشق یاورى کند این بار بشکنم

مجنون صفت ز باده عشقى شوم خراب         جام شراب لاله به کهسار بشکنم

مستورى است کفر در آیین مى‌کشى         آن به که شیشه بر سر بازار بشکنم

در خانقاه و صومعه دل را نمى‌خرند         این شیشه به که بر در خمار بشکنم

گر بر کدوى مست زند سنگ محتسب         من در تلافى‌اش سر هشیار بشکنم

تا محتسب قدم نگذارد به میکده         بدمست گشته به خروار بشکنم

بیناد کفر و دین همه از پا درافکنم         ناموس سبحه بر سر زنار بشکنم

هم نقد برهمن همه روکش برآورم         هم جنس نرخ شیخ دکاندار بشکنم

هم آتشى به خرمن اقرار در زنم         هم نیشتر به دیده انکار بشکنم

رسم فنا به دار جهان پر کهن شده است         منصور سنجه گر نشود دار بشکنم

آنجا که دل شراب تجلى دهد مرا         بر سنگ طور شیشه دیدار بشکنم

بس کن فقیر پا ز گلیمت برون مکش         آن به که حرف بر لب اظهار بشکنم

شد وقت آنکه خامه معنى‌طراز را         بر سر کلاه گوشه گفتار بشکنم

قدر نبات کم کنم از لذت سخن         شان عسل به کلک شکربار بشکنم

عذراى نعت را به سر جلوه آورم         زلف رقم به عارض طومار بشکنم

مشکین رقم شوم به ثناخوانى رسول         از لفظ قدر نافه تاتار بشکنم

آن صورت خدا که اگر برکشد نقاب         بتهاى وهم را همه یکبار بشکنم

بى او مرا به کعبه و بتخانه کار نیست         سر را ستم بود که به دیوار بشکنم

از حضرت ولایت او گر مدد رسد         فرق غرور و گردن پندار بشکنم

مى از سبوى معرفت خویش گر دهد         از جرعه خمار دل زار بشکنم

با چرخ ذره‌اى ز جمالش نشان دهم         خورشید را به پیرهنش خار بشکنم

با بحر رشحه‌اى بنمایم ز جود او         قدر و بهاى گوهر شهوار بشکنم

حرفى ز خلق او به صبا در میان نهم         گل را به سینه نشتر آزار بشکنم

شاها ز لطف گر دهیم رخصت خطاب         مهرى که هست بر لب اظهار بشکنم

در حضرت تو شرح دهم حال خویش را         تا چند در دل آه شرربار بشکنم

بند نقاب را بگشا تا خمار هجر         از شاه داروى مى دیدار بشکنم

چون آفتاب اگر دل روشن دهى مرا         یکباره قلب نفس سیه‌کار بشکنم

دیگر روا مدار که پیمان بندگى         از دست مکر نفس جفاکار بشکنم

ختم سخن به عرض تمناى خود کنم         تا کى نفس به سینه افگار بشکنم

دارم امید گرمى دیدار پاک تو         روز خمار دیده بیدار بشکنم

 

«فى توحید سبحانه و تعالى» 

اى غم عشق تو شورى در جهان انداخته         طشت عاشق را زبام آسمان انداخته

عشق را نور جمالت برده آن سوى یقین         عقل را کنه کمالت در گمان انداخته

جلوه‌اى از خلوت دل کرده حسن دلکشت         آتشى در جان مشتى خاکیان انداخته

پرده‌اى بر روى کار زاهدان آویخته         طشت رندان را ز بام آسمان انداخته

بى‌نشانت گفته و از اصل کار آگاه نیست         عقل پندارد که تیرى بر نشان انداخته

هستى ذاتت عدم را داده رنگى از وجود         قدرتت از لامکان طرح مکان انداخته

داده ربطى خاص با هم انفس و آفاق را         طرح الفت در میان جسم و جان انداخته

هر که در ذات تو غورى کرد خاسر بازگشت         هرچه در دریا فروشد بر کران انداخته

بر زبان آورد هر کس شمع‌سان راز ترا         غیرت عشقش سرافکنده زبان انداخته

شعله عشق ترا نازم که جذب لطف او         شمع‌سان در حلق دلها ریسمان انداخته

داده در کف حسن را چوگان زلف عنبرین         از دل عشاق گویى در میان انداخته

از ملاحت داده حسن گلرخان را بهره‌اى         طرفه شورى در میان عاشقان انداخته

عندلیبان را ز گل خوناب کرده در قدح         ذره را از آفتاب آتش به جان انداخته

دست جودت از ریاحین در چمن فصل بهار         بهر ارباب نظر صد رنگ خوان انداخته

پنچه عشق ترا نازم که در اندک فشار         مغز مجنون را برون از استخوان انداخته

کرده سرگرم تمنا یوسف و یعقوب را         خارخارى در دل پیر و جوان انداخته

این یکى را داده جا در گوشه بیت‌الحزن         وآن دگر را برده دور از خان مان انداخته

از دل پرخارخار ما به باغ روزگار         طایر عشق تو طرح آشیان انداخته

گوش بر حرف فقیرم کز نواى حمد تو         غلغلى در مجمع افلاکیان انداخته

 

 

رخسار مه سیماى او آتش ز جان انگیخته         لعل حلاوت‌زاى او شور از جهان انگیخته

بگشوده زلف پرشکن دلبسته زان مشکین رسن         وز بهر بى‌تابى چو من تاب از میان انگیخته

خط سرزد از رخسار او شد گرمتر بازار او         کافور عنبربار او دود از روان انگیخته

از غمزه آن پیمان گسل برده به غارت دین و دل         وز جلوه آن سرو چگل گرد از جهان انگیخته

زلفش براى صید من تابیده از عنبر رسن         وآن ترک چشم غمزه‌زن مشکین سنان انگیخته

باغ طرب‌خیز ارم هست از گیاهى کمترم         کاندیشه‌اش از خاطرم حور و جنان انگیخته

با غیر آن گل‌پیرهن رفته به گلگشت چمن         بى او ز دامن اشک من صد گلستان انگیخته

در عشق پروانه‌وشم با سوز و ساز او خوشم         شمعى درین بزم آتشم از دودمان انگیخته

دل برده از من مهوشى شوخى نگار سرکشى         سوداى عشقش آتشى از مغز جان انگیخته

آه من اندوهناک از هفت گردون رفت پاک         رستم نگر گرد هلاک از هفت خوان انگیخته

با آسمان فتنه را کارى نماند اکنون مرا         دود دل من در هوا صد آسمان انگیخته

از داغ عشق دلستان در سینه دارم گلستان         کلکم به زعم بلبلان صد داستان انگیخته

گر عندلیب نغمه‌زن فصل بهاران در چمن         چون مطربان در انجمن شور و فغان انگیخته

کلک من سحرآفرین شان دگر دارد ببین         کز مدحت یعسوب دین شهد از بنان انگیخته

سر دفتر مردان على سرمایه ایمان على         گر راست خواهى آن على کز جسم جان انگیخته

دل را حیات از نام او جان زنده از انعام او         از خاک فیض عام او گنج روان انگیخته

فرمانرواى آب و گل از کنه او دانش خجل         جا داده معنى را به دل حرف از زبان انگیخته

جاهش نگنجد در مکان قدرش نمى‌یابد نشان         از بهر ما امکانیان نام و نشان انگیخته

در کنه او دانش زبون کانجا نگنجد چند و چون         صنعتگر از پرده برون راز نهان انگیخته

گر خضر را آب بقا عمر ابد کرده عطا         مهر على از جان حیات جاودان انگیخته

کلکم ز طبع پرهنر مى‌آرد این مطلع به در         گر مهر تابان را سحر از آسمان انگیخته

«مطلع ثانى»

اى نوبهار روى تو از خاک جان انگیخته         بهر دل ما کوى تو طرح جنان انگیخته

اى ابر دستت در سخا افشانده باران عطا         وى تیغ تیزت در وغا برق دمان انگیخته

در معرکه خصم دژم خورده به دل پیکان غم         تا دستت از نون والقلم تیر و کمان انگیخته

هرکس ترا بشناخته جان در هوایت باخته         از کفر و ایمان ساخته سود از زیان انگیخته

با سید انس و ملک همتا تویى بى‌هیچ شک         بسیار گردیده فلک تا این قران انگیخته

تو یوسف با زیب و فر گردون زلیخا کز هنر         تیغ و ترنج از صبح و خور در امتحان انگیخته

محکوم تو تیر فلک مغلوب تو شیر فلک         عهد تو از پیر فلک بخت جوان انگیخته

مهر تو اى فخر بشر برساخته خلد از سقر         بغض تو اى والاگهر نار از جنان انگیخته

آن را که در راه ولا شد استخوانش توتیا         مهر تو اقبال هما زآن استخوان انگیخته

زآن‌سان که گردد در سحر طالع ز خاور قرص خور         فرمان تو از باختر او را چنان انگیخته

اى یوسف کنعان جان شور از تو در مصر جهان         رویت ز چونى کاروان در کاروان انگیخته

مدح تو اى والانسب فکر مرا آید سبب         کز خامه طوبى‌نسب باغ جنان انگیخته

گر مفخر شروانیان در باغ مدح اخستان         چون عندلیب بوستان بس داستان انگیخته

در مدحت اى میر زمن کلک فقیر ممتحن         معجز نموده در سخن سحر از بیان انگیخته

اى سید مولاى من خاک نجف کن جاى من         کاه از دل درواى من هندوستان انگیخته

مردان به راهت تاخته در عشق تو سر باخته         زاد از دل خود ساخته مرکب ز جان انگیخته

من با دل اندوهگین دور از درت مانده چنین         هند جگرخواره ببین کز من فغان انگیخته

دل از جهان ناکام به در کوى تو مأوام به         بر خاک راه[775]  جام به کو صد جهان انگیخته

 

در هر بلا یارم تویى زآفت نگهدارم تویى         تسبیح اذکارم تویى عشقم برآن انگیخته

پیوسته بادا از خدا تأیید احباب ترا         وز بهر اعدایت بلا دور زمان انگیخته

 

 

آن مه نگر کز تاب مى خورشید دیدار آمده         بر برگ گل افکنده خوى از سیر گلزار آمده

شوریدگان سر به کف در دیده نم در سینه تف         از بهر سودا بسته صف یوسف به بازار آمده

آن چهره حمرا ببین و آن زلف مشک‌آسا ببین         صبح جهان‌آرا ببین کاندر شب تار آمده

شورى ز شعر انگیخته از لطف قهر انگیخته         از چشم زهر انگیخته وز لب شکربار آمده

زآن غمزه ناوک‌زنش خون وفا در گردنش         وآن ابروى جادوفنش با غمزه همکار آمده

غنج و دلال دلبرى ناز و ادا و کافرى         از بهر حسن آن پرى اعوان و انصار آمده

آن قد و آن رفتار بین سرو قیامت‌بار بین         وآن نرگس بیمار بین مخمور و سرشار آمده

تا آن دو لب خندان شده و آن طره مشک‌افشان شده         قند و شکر ارزان شده عنبر به خروار آمده

زلف خم اندر خم نگر سر فتنه عالم نگر         دلها به روى هم نگر در وى گرفتار آمده

تا زلف آن رشک پرى دارد سرى با کافرى         زاهد شده از دین برى مشتاق زنار آمده

بنگر درآن زلف دوتا پهلوى آتش کرده جا         چون خصم شاه اولیا زآن‌رو نگونسار آمده

آن حیدر عالى‌نسب میر عجم فخر عرب         عقل کل از روى ادب پیشش پرستار آمده

روى دو عالم سوى او آیینه حق روى او         طاق خم ابروى او محراب ابرار آمده

جسمش مقیم ماء و طین جان برتر از عرش برین         جانش مگو جان‌آفرین در وى پدیدار آمده

پیراست اصل و فرع را زآن‌سان که دهقان زرع را         حکمش اساس شرع را از عدل معمار آمده

در دست او داده خدا خلد و سقر روز جزا         مر حب و بغضش خلق را میزان و معیار آمده

در روز خیبر مصطفى دانى چرا دادش لوا         یعنى على مرتضى بر خلق سالار آمده

دل را حیات از بوى او جان زنده از پهلوى او         از نوبهار روى او جنت نمودار آمده

از شوق روى چون مهش جان جهان خاک رهش         روح‌الامین بر درگهش خواهنده بار آمده

کلکم که مى‌ریزد در مدح شاه بحر و بر[776]          اندر خطاب شه نگر اکنون گهربار آمده

 

 

«مطلع ثانى»

اى قبه چون ماه تو خورشید انوار آمده         خیل ملک در راه تو همپاى زوار آمده

دنیا ز کاخت گوشه‌اى جنت ز باغت خوشه‌اى          مهر و ولایت توشه‌اى از بهر ار آمده[777]

 

هر کس ترا مولا شده گر آتش او را جا شده         اخگر گل حمرا شده وآن شعله گلنار آمده

خصم ترا بالفرض اگر خلد برین گشته مقر         کوثر بر او آتش اثر طوبى شرربار آمده

تو شیرى اى شاه سره اعدا کم از آهو بره         خصم ترا بر حنجره خنجر سزاوار آمده

گردون کشد رخت ترا عرش آورد تخت ترا         خصم نگون‌بخت ترا گردن کشى وار آمده

شیرى و باشد چنگ تو شمشیر پاک از زنگ تو         زین آب و آتش‌رنگ تو آتش به زنهار آمده

زین ره که تو اى شاه دین سربرزدى از ماء و طین         افلاک بر گرد زمین از شوق دوار آمده

دست تو اى شیر ژیان داد از خلیل الله نشان         تیغت ز خون کافران ناریست گلزار آمده

دل سرخوش است از جام تو جان زنده از انعام تو         تار نفس بى‌نام تو همتاى زنار آمده

اى مطلع نور خدا بردار از رخ پرده را         اینک فقیر بینوا مشتاق دیدار آمده

اى یوسف آخر زمان شور از تو در مصر جهان         مهر ترا با نقد جان خلقى خریدار آمده

مهر تو اى میر اجل دل را کجا آید بدل         زیرا که این قلب دغل مردود بازار آمده

نى نى غلط بود این سخن کز مهرت اى میر زمن         نقد دل مسکین من خورشید معیار آمده

اى از تو قلب بنده را حاصل شده فر و بها         مس را زده خود کیمیا هم خود خریدار آمده

مهر تو مس را زر کند خاک ار بود گوهر کند         این حرف را باور کند آن دل که بیدار آمده

طبعم که در نظم سخن نوکرده آیین کهن         در مدحت اى مولاى من عاجز ز گفتار آمده

مدح تو و گفتار من شکر تو و اظهار من         نام تو و اشعار من زینها ترا عار آمده

در حضرتت مدح و ثنا از چون منى نبود روا         جایى که مداحت خدا در صحف و اخبار آمده

تا ماه و خورشید منیر افلاکشان باشد مسیر         در روضه‌ات بادا فقیر از خیل زوار آمده

 

بهر تو دارم از دل غم‌پرور آینه         اى خودپرست چند ببینى در آینه

بى‌وجه نیست آینه را با تو اختلاط         تو ساده‌رویى و ز تو ساده‌تر آینه

با ما به رنگ دیگرى امروز اى نگار         افتاده است چشم تو گویا بر آینه

گر بنگرى در آینه دل جمال خویش         دیگر به هیچ وجه نبینى در آینه

هرچند اصل آینه از سنگ خاره است         از تاب عارضت بگدازد هر آینه

روزى اگر به روى کرم برخورى به او         با دل برابرى نکند دیگر آینه

گر چشم من ز رشک شود خونفشان رواست         دارد ز تاب روى تو چشم تر آینه

از آفتاب روى تو از بس گداز خورد         باشد بهشت حسن ترا کوثر آینه

اى خودپرست محو جمال تو گشته‌ام          حیرانى مرا بنگر منگر آینه

روشن ز مهر شاه نجف مى‌شود دلم         زآن‌سان که از رخ تو نکومنظور آینه

آن شاهد ازل که شب و روز پیش او         دارد فلک به دست ز ماه و خور آینه

تا بنگرد معاینه در وى صفات خویش         کرده خداى ما ز دل حیدر آینه

از مهر او شده است دلم رشک آفتاب         از عکس ماه گردد مه‌پیکر آینه

اى خسروى که از پى خدمت چو چاکران         پیش رخ تو داشته اسکندر آینه

بر کشورى که تافته خورشید راى تو         از خاک مى‌کنند در آن کشور آینه

بر منظر جمال تو نازم که هر طرف         از دل شده نصیب در آن منظر آینه

تا بر زمین فتاده ز روى تو پرتوى         شد خاکدان دهر ز سرتاسر آینه

ایمن بود ز حربه شیطان دلم که هست         از مهر تو شجاع مرا در بر آینه

در عرصه‌اى که برق زند ذوالفقار تو         خیزد ز خاک آنجا تا محشر آینه

خود را نگون به نار ببیند اگر شود         تیغت براى دشمن بدگوهر آینه

گر دشمن تو میل به خودبینى آورد         بر روى او ز قهر کشد خنجر آینه

ور بنگرد در آینه خصم جهان تو         گردد ز عکس چهره او اصفر آینه

شاها ز مرحمت نظرى بر دل فقیر          تا کى مرا به رنگ بود مضمر آینه

در راه تو دلى است مرا محو انتظار         از تست رخ نمودن و از چاکر آینه

سرمایه دلم نبود جز خیال تو         این نقش کرده است مرا جا در آینه

از داغ عشق تست دلم رشک آفتاب         از صیقل آنچنان که صفاپرور آینه

اجزاى دل ز مهر توام آن صفا گرفت         کآمد به جاى فردى ازین دفتر آینه

مهر تو گر نصیب فقیر است دور نیست         آیینه از نمد نگریزد هر آینه

دین‌پرورا ز فیض مدیح تو شعر من         آمد به آن صفا که نبینى در آینه

با نظم من نمى‌سزد آن برابرى         آیینه‌ساز اگر کند از گوهر آیینه

در حسب حال خویش ز خاقانى آورم         بیتى چنانکه پیش وى آید هر آینه

از نیم شاعران سخن من مجو از آنک         ناید همى ز آهن بدگوهر آینه

زین همدمان تیره درونم گریز نیست         روشن شود ز صحبت خاکستر آینه

اطناب در حضور تو دور است از ادب         تیره شود چو عرض دهد جوهر آینه

ختم سخن کنون به دعا کردنم خوش است         کین مایه سعادتم آمد هر آینه

آیینه‌دار مهر تو بادا دل فقیر         تا آسمان برآورد از خاور آینه

 

 

«در مدح احمدعلى خان»

جهان از یک دل روشن شود خرم گلستانى         چراغى مى‌تواند کرد عالم را چراغانى

به حق نزدیک سازد اهل دل را محنت دنیا         که یوسف را دلیل تخت شاهى گشت زندانى

ولاى ساقى کوثر مگر کارى کند ورنه         ز کفر این مسلمانان جهان شد کافرستانى

به کشت طاعتت زاهد نم فیضى نمى‌بینم         به زهد خشک معذورى ندارى چشم گریانى

به هر صورت که بتوانى درى بر روى خود واکن         دل چاک ار ندارى مگذر از چاک گریبانى

ز کوى دردمندان محبت سرسرى مگذر         که هر دردى بود اینجا نقاب روى دربانى

به ملک عشق سیرى کن که در دامان صحرایش         بود هر ذره‌اى خورشید و هر مورى سلیمانى

خرابات است اینجا پاى عقل و هوش مى‌لغزد         شراب ناب را مشمر حریف آب دندانى

ز بس آشفته مى‌آید سخن از سینه تنگم         نماید مصرع من در نظر زلف پریشانى

گر از فکرم پریشان سرزند مضمون عجب نبود         ز سودا در سر شوریده دارم سنبلستانى

به هر صیدى کمندافکن نمى‌گردد خیال من         به دشت دلگشاى مدح دارد عزم جولانى

به پیش فکر یک‌یک عرضه دارم اهل دولت را         نیامد در نظر ممدوح چون احمد علیخانى

ندیدم بى‌تکلف از امیران جهان هرگز         چو او رنگین‌خیالى نکته‌پردازى سخندانى

ریاست را سپهدارى سخاوت را گهربارى         به دانایى فلاطونى به علم و فضل سحبانى

به طبع نازکش معنى چو بود در برگ گل پنهان         به دستش خامه مشکین چو بلبل در گلستانى

چنان کز صور اسرافیل روح آید به قالبها         دهد کلک سخن‌سازش تن الفاظ را جانى

خیالش آسمانى معنى روشن نجوم او         ضمیرش صبح صادق مطلعش خورشید تابانى

خیال و شعر و طبع و همتش را مى‌توان گفتن         بهشتى سلسبیلى نوبهارى ابر نیسانى

خرد را کارفرمایى شجاعت را سراپایى         مروت را به دل روحى سخاوت را به تن جانى

به جاى اشک غلطان گوهر شهوار مى‌ریزد         کند گر ابر دستش را تصور چشم گریانى

سخن رس صاحبا آن عندلیب نغمه‌پردازم         که در باغ مناقب مى‌زنم پیوسته دستانى

ز مدح دین به دنیا دادگان ننگ است فکرم را         به مدحت طبع من برمى‌زند از حب ایمانى

نهال خامه در باغ ثنایت پرگل است اما         ندارد در خور گلچینى آن صفحه دامانى

ز فیض مدح احیاى سخن کردى فقیر اکنون         توان داد از دعا شخص اجابت را به تن جانى

فلک تا یکه‌تاز عرصه کون و مکان باشد         بود تا ابلق لیل و نهارش گرم جولانى

ز قدر و منزلت هر شب ترا بادا شب قدرى         ز قتل دشمنان هر روز روز عید قربانى

 

 

آیینه روى من که نتابد ز آه روى         ترسم ز دود خط شود آخر سیاه‌روى

دیوانه‌وار روى به راهش نهم ولى         ننماید آن پرى به من از هیچ راه روى

عمرم به بیدلى گذرد هر صباح و شام         گه زلف دل برد ز من خسته گاه روى

از پهلوى شکستگى ماست سرکشیت         از ما متاب اى صنم کج کلاه روى

جان را ربوده است ز من زلف دلکشت         اینک ترا به بردن جانم گواه روى

حسنت نمود معنى النّور فى السّواد         در زلف چون شب است مرا همچو ماه روى

تا برفروختى ز غضب نور دیده‌ام          گردانده در نظاره‌ات از نیمه راه روى

ختم است نازکى به تو جانان که مرترا         گردد به رنگ شعله ز تاب نگاه روى

چون آفتاب گرم شود ورنه آورم         در ظل عدل شاه ملایک‌سپاه روى

شاه نجف على که به خاک حریم او         از عجز مى‌نهد چو گدا پادشاه روى

قومى که سر به عرش بسایند از غرور         چون نقش پا نهند بر آن خاک راه روى

آن را که داغ سجده او زیب جبهه نیست         فردا شود چو نامه خویشش سیاه روى

خواهى که سجده در خور آن آستان کنى         از آفتاب جبهه و از مه بخواه روى

اى سرورى که سرمه‌صفت خاک راه تو         در دیده مى‌کشند نکویان ماه روى

جایى که نقش پاى تو افتاده قدسیان         سایند تا به حشر بدان جایگاه روى

حاجى سراغ کعبه طلب مى‌کند ازو         آرد کسى که بر درت اى دین‌پناه روى

بویى ز خلقت ار به گلستان برد نسیم         پنهان کند ز شرم گل اندر گیاه روى

تیغ تراست خاصیت کهربا کزو         در جنگ خصم را شده چون برگ کاه روى

شاها فقیر پیش تو آورده التجا         در خون دل نهفته ز شرم گناه روى

چون نقش پا به گام نخستین شده ز کار         از منزلش نه هیچ خبر نى ز راه روى

پندار و وهم را صنم خویش ساخته         خواهم که آوریش به سوى اله روى

چندان که حال ما شود از معصیت تباه         سوى تو آوریم به حال تباه روى

تا گردش سپهر نماید به اهل دهر         از لیل و از نهار گهى پشت و گاه روى

روى موالیان تو روشن چو روز باد         مانند شب عدوى تو دایم سیاه‌روى

ترجیع‌بند

از بس گرفته کار به من روزگار تنگ         دارم دلى به سینه چو آتش درون سنگ

بیهوده چشم مهر چه دارم ز آسمان         گر کهکشان به کینه کمر بسته است تنگ

در جانگدازى است درنگش همه شتاب         در دلنوازى است شتابش همه درنگ

داریم از جفاى فلک سینه و دلى         آن پرخراش چون گل و این همچو غنچه تنگ

مرد مصاف چرخ جفاپیشه چون شویم         دست ستیز کوته و پاى گریز لنگ

کم خور فریب پرده زنبورى فلک         شهدى کزو چکد نبود خالى از شرنگ

خون شد دلم ز دست تو اى چرخ حیله‌ساز         تا کى به صبح و شام برآیى هزاررنگ

با اهل دل صفاى تو صورت‌پذیر نیست         ربط من و تو صحبت آیینه است و زنگ

در دست غیر یاد ندارد چو آستین         در دامن توسل تو زد کسى که چنگ

دست نوازشى به سر هر که مى‌کنى         خیزد فغان ز هر بن مویش چو تار چنگ

روشندلى ز طالع اگر یافت رفعتى         با او ز تیره‌باطنى افتى به فکر جنگ

آرى ز خشم و کین فتدش شعله در نهاد         بیند ستاره را به سر خویش اگر پلنگ

عقرب‌صفت اگرچه زنى نیشم اى دغل         خرچنگ‌وار گرچه روى کج کج اى دورنگ

از جور تو پناه به آن شیر حق برم         کز عدل او غزال نمى‌ترسد از پلنگ

هر حاجتى که از تو فروبسته مانده سخت         لطفش برآورد چو گهر از میان سنگ

هر عقده‌اى که از تو به کارم فتاده است         بگشایدش به ناخن اعجاز بى‌درنگ

حاجت‌رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل‌گشاى هر دو جهان مرتضى على است

چون سیل کوهسار جهانست در گذار         اى دل بشوى دست ازین سیل کوهسار

نقشى بر آب را نبود رنگى از ثبات         چون موج بحر در گذر است اوج اعتبار

دنیا طلب به قدر ترقى است در عذاب         مصلوب را به از سر دار است پاى دار

مانند سکه‌اى که به زر بست خویش را         چون نقش سکه هیچ بود نزد هوشیار

داند حریص راحت خود را به جمع مال         میخواره از شراب کند چاره خمار

مرد ره خدا نشود مرد سیم و زر         از بهر نام همچو نگین است این سوار

زر را به رنگ غنچه گل در گره ببند         کمتر طلب ز آتش بسته گشاد کار

اسباب جاه را سبب فخر خود مساز         بر آدمیتت چه فزود اشتر و حمار

از فیل داشتن چه زنى لاف عظم شان         چون در تو نیست قوت فیل فلک وقار

فیل از تو بهتر است که بینى نهد به خاک         بردى بر آسمان تو دماغ اى ستیزه‌کار

دیگر فقیر بند به اصحاب فیل بس         این قوم را به کعبه جان چاره واگذار

باقى طلب ز فانى موهوم درگذر         تا عقل بر تو گوهر تحسین کند نثار

از کور چشم راهنمایى کسى نداشت         حاجت مخواه از در ابناى روزگار

در حل مشکلات مرا التجا به خلق          دانا ز دست بسته بجوید گشاد کار

رو تحفه نیاز به آن بى‌نیاز بر         کز خوان اوست جمله جهان نک وظیفه خوار

حاجت رواى هر دو جهان مرتضى على است

مشکل گشاى هر دو جهان مرتضى على است

اى آنکه بسته بد و نیک زمانه‌اى         غافل ز سرّ صنعت این کارخانه‌اى

آفاق چیست آینه‌دار جمال دوست         وین حسن و قبح از رخ و زلفش نشانه‌اى

اهل نظر چو آینه حیران آن رخند         تو پاى‌بند زلف به کردار شانه‌اى

صیادپیشه‌ایست درین دشت پرفریب         تو بى‌خبر به دام ز سوداى دانه‌اى

مرغان قدس بال‌گشا در هواى شوق         دل‌بسته بیضه‌وار تو در آشیانه‌اى

در کار بى‌ثبات‌ترى از شرر ولى         در لاف همچو شعله سراپا زبانه‌اى

کرده است عشق معرکه کارزار گرم         بنگر ز مرد معرکه هستى تو یا نه‌اى

انگیختى بهانه بسى بهر زیستن         دانى اگر حقیقت هستى بهانه‌اى

گوشى به هر فسانه دهى از براى خواب         غافل که چشم تا بگشایى فسانه‌اى

در زندگى به خود بچشان طعم مرگ را         گر در هواى زیستن جاودانه‌اى

صاحبدلان چو قطره به دریا یکى شدند         همچون گهر تو در گرو آب و دانه‌اى

از بى‌بصیرتیست که پیوسته چون نگاه         گردى به گرد عالم و پابند خانه‌اى

در هر طرف که روى بیارى خداى است         مشکل در این فتاده که تو با خدا نه‌اى

افسونگر اجل کندت رام خویشتن         گیرم چو مار صاحب گنج و خزانه‌اى

حاجت به غیر ور شرک خفى برآى[778]          گر با خداى خود ز دل و جان یگانه‌اى

 

مشکل که وا شود گره از کار بسته‌ات         تا ملتجى به حیدر مشکل‌گشا نه‌اى

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل‌گشاى هر دو جهان مرتضى على است

خوبان که دل برند به گیسوى عنبرین         در هر شکن ز طره‌شان گم هزار چین

دود از نهاد گبر و مسلمان برآورند         چون پرده برکشند از آن روى آتشین

از آستین چو دست نگارین برآورند         قالب تهى کنند جهانى چو آستین

عاشق به تیر غمزه چو گردد هلاکشان         جان ز تن برآمده‌اش گوید آفرین

گویى که گشته چشمه خورشید موج‌زن         چین افکنند اگر ز سر ناز بر جبین

آیند چون ز ناز خرامان به سیر باغ         عاشق به نقد یابد فردوس و حور عین

از قد و خد و زلف و بناگوششان شود         شرمنده سنبل و گل و شمشاد و یاسمین

با این جمال و حسن نزیبد که دل دهى         در دست این بتان پرى‌چهره نازنین

باشد دل تو گنج شهنشاه لایزال         حیف است اگر کنى به چنین گنجشان امین

چشم وقار خوش به مکان جهان مدار         در شوره‌زار تخم نکارد خرد گزین

سیراب کى شود جگر تشنه از سراب         بلبل به نقش گل نکشد ناله حزین

صاحب‌نظر به صورت چین دل نمى‌دهد         از نقش درگریز سوى نقش‌آفرین

اول برون کن از سر خود این خیال پوچ         وانگه بر آستان خداوند نه جبین

نورى که آسمان و زمین روشن است ازو         در آفتاب طلعت شیر خدا ببین

خفاش‌وار چند به ظلمت به سر برى         چون ماه شو ز خرمن خورشید خوشه‌چین

حاجت‌روا مخواه به غیر از على دگر         مشکل‌گشا مجوى جز آن مقتداى دین

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل‌گشاى هر دو جهان مرتضى على است

بیخ نهال هستى آدم دل است دل         بل قطب آسیاى دو عالم دل است دل

از عرش تا به فرش به زیر نگین اوست         انگشت کبریا را خاتم دل است دل

از آینه گریز نباشد جمال را         در پیش حق عزیز و مکرم دل است دل

در دهر نیست حامل او غیر آدمى         بارى که پشت چرخ دهد خم دل است دل

ذات تو هست نسخه‌اى از عالم کبیر         در وى مثال عرش معظم دل است دل

باشد درین دلیل نتیجه خدا و بس         فالى[779]  شناس کعبه مقدم دل است دل

 

گردد بناى هستى دوران خلل‌پذیر          در کشور وجود مسلم دل است دل

روئین‌تن است نفس تو گر چون سفندیار         بیم از مصاف نیست که رستم دل است دل

زخمى که مى‌زند به تو دیو ستیزه‌کار         آن زخم خون‌چکان را مرهم دل است دل

بى‌دل ازین مباش که شد چاره‌ات ز دست         کانکس که چاره تو کند هم دل است دل

از آبیارى‌اش چمن درد خرم است         میرآب جوى دیده پرنم دل است دل

گر خاتمش رها شود از دست دیو نفس         فرمانرواى مملکت جم دل است دل

بى‌ناخن ولاى على وانمى‌شود         در کار خویش عقده محکم دل است دل

رویش چو مرغ قبله‌نما جانب على است         زین رو فقیر قبله جانم دل است دل

زن[780]  مهر بى‌زوال که عالم فروغ اوست         امیدوار جذبه چو شبنم دل است دل

 

بى‌حب او مجوى ز دل حل مشکلات         خود اصل مشکلات دو عالم دل است دل

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل‌گشاى هر دو جهان مرتضى على است

شاهى که نور چشم جهان از جمال اوست         آرایش ریاض جنان رنگ آل اوست

آن خسرو یگانه که از رفعت محل         عرش برین نمونه قصر جلال اوست

آن شاه دین‌پناه که گنجینه وجود         گر بنگرى به دیده تحقیق مال اوست

آن نیّر شرف که جهان وجود را         صبح از فروغ طلعت فرخنده‌فال اوست

تاریک دیده‌اى که نه بر روى اوست باز         روشن دلى که آینه‌دار خیال اوست

در ذره آفتاب چه مقدار جا کند         ادراک ما نه در خور کنه کمال اوست

مثلش اگر به عالم امکان شود پدید         با اوست یا به دیده عارف مثال اوست

با بحر دست او زده روزى ز جود لاف         دریا هنوز در عرق انفعال اوست

آب بقا به پاکى نطقش چو زد رقم         صد همچو خضر تشنه آب زلال اوست

گو خصم ز ابلهى نکند ترک قیل و قال         قول خداى عزوجل وصف حال اوست

زد  مدعى دو روز اگر لاف سرورى         تا حشر دور سلطنت بى‌زوال اوست

خفاش اگر به شام ز پروانه لاف زد         آید چو روز وقت سقوط و زوال اوست

تابد اگرچه دم به شب کرم شب‌فروز         با روز لاف نور زدن کى مجال اوست

هرکس به قدر ظرف ز فیضش برد نصیب         هر کام را نواله ز خوان نوال اوست

از فقر او غناى حقیقى است جلوه‌گر         ریحان خلد اگر طلبى در سفال اوست

در حضرتش گزارش مطلب چه حاجت است         خاموشى فقیر زبان سؤال اوست

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل گشاى هر دو جهان مرتضى على است

آن قبله‌اى که کعبه جان آستان اوست         هر دو جهان به خوان کرم میهمان اوست

نور جمال مرتضوى جان مصطفى است         سوگند ذوالجلال از آن رو به جان اوست

از یکدگر على و نبى را جدا مدان         آن عین جان این بود و این زبان اوست

شد دایره وجود به قوسین منقسم         وین هر دو قوس در ید قدرت کمان اوست

او پادشاه مملکت لایزالى است         غیر از زمان دوره گردون زمان اوست

صد پایه نازل است ز کاخ جلالتش         آن بام مرتفع که زحل پاسبان اوست

کسرى بود کمینه غلامى و زین شرف         گر گوشه کله شکند کسر شان اوست

بر گوهر سخن صدف عقل خرده دان         از فیض رشحه خامه گوهرفشان اوست

در عرصه وجود چو او یکه‌تاز نیست         وین سبز خنگ جولان در زیر ران اوست

تیغش زبان به حجت قاطع گشوده است         فتح از براى اعجمیان ترجمان اوست

فرق غرور خصم سبک‌سر به دست کین         در زیر بار منت گرز گران اوست

پیمانه حیات عدو پر به روز رزم         از آبدار خنجر آتش‌فشان اوست

رمحش نموده سرو گل‌اندام در نظر         گلدسته‌بند خون دلیران سنان اوست

از یاورى بخت مساعد ولى او         جایى رسیده است که عرش آشیان اوست

وز دست سرنگونى طالع عدوى او         آن پایه یافته که زمین آسمان اوست

حاجت رواى حریم جلالش چو کعبه است         زین ره مطاف جن و بشر آستان اوست

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل گشاى هر دو جهان مرتضى على است

زوج بتول نفس پیمبر بود على         از هرچه بهتر آمده بهتر بود على

چون مصطفى به دوش خود او را سوار کرد         از هر که سرور آمده بر سر بود على

در چشم هوش عقل مجسم بود رسول         در پیش فهم روح مصور بود على

هم‌سنگ او چگونه بود هر سبک‌سرى         با مصطفى به قدر برابر بود على

حق راست از ازل نظرى بر جمال خویش         منظور او محمد و منظر بود على

هر عالمى که سیر کند عقل دورگرد         چون بنگرد به عالم دیگر بود على

باشد دو کون یک صدف از بحر لایزال         در وى ز روى مرتبه گوهر بود على

فیض وجود ازوست به هر ممکنى که هست         عین ظهور و ظاهر و مظهر بود على

صادر ازوست جمله افعال کائنات         اهل همه فروغ چو مصدر بود على

گوى شرف ربوده ز میدان ممکنات         گر عقل و جان نکوست نکوتر بود على

هست اختیار خلق دو عالم به دست او         نایب مناب خالق اکبر بود على

بى‌حکم او جواز نیابد کس از صراط          فرمانرواى عرصه محشر بود على

دنیا سفینه‌ایست به طوفان حادثات         بیمى ز غرق نیست که لنگر بود على

لوح دلش رقم‌زده دست قدرتست         فارغ ز فکر خامه و دفتر بود على

یاران مکرپیشه ز اغیار بدترند         یارى ز کس مخواه که یاور بود على

از جود اوست حاجت شاه و گدا روا         سرمایه فقیر و توانگر بود على

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل گشاى هر دو جهان مرتضى على است

اى قبله‌اى که روى دو عالم به سوى تست         اى کعبه‌اى که جان جهان خاک کوى تست

شادم ازین‌که مونس جانم غم تو شد         نازم برین که روى نیازم به سوى تست

چون یافتم که غایت هر آرزو تویى         خواهم ز تو دلى که در آرزوى تست

گر تن شود هلاک غم آن نمى‌خورم         زیرا که شادى دل شیداى روى تست

شورى فتاده است ز عشقت به خاص و عام         بر هر سخن که گوش نهم گفتگوى تست

ساقى به جز تو نیست شراب طهور را         آبى که خضر زنده از آن شد به جوى تست

تا حشر مستى دو جهان را کفایت است         یک جرعه ز آن مى که به جام و سبوى تست

طى کرده عقل حد جهت را ولى هنوز         در گام اولین به ره جستجوى تست

تو یوسفى و مصر قدم عرصه‌گاه تو         ملک حدوث قیمت یک تار موى تست

فردوس را بهار رخت داده رنگ و بوى         عارف اگر بهشت بخواهد به بوى تست

نار غضب که یک شرر آن جهنم است         اطفاپذیر از اثر آبروى تست

بوى خوشى که باد صبا آرد از چمن         از فیض عطرسایى خلق نکوى تست

باغ طرب‌فزاى عبادت که دلگشاست         شاداب از نم رشحات وضوى تست

سایل نمانده است به عهد تو در جهان         پیش از سؤال بخشش و انعام خوى تست

دوش این ندا ز غیب شنیدم که اى فقیر         کز جور چرخ گریه گره در گلوى تست

دست ولایت اسدالله واکند         هر عقده‌اى که در دل پرآرزوى تست

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل گشاى هر دو جهان مرتضى على است

مهر تو داده جلوه طاعت گناه را         چون آنکه آفتاب دهد نور ماه را

چرخ برین اگر نزند دم ز مهر تو         از سینه کى کشد نفس صبحگاه را

هر ذره‌اى ز خاک در تست آفتاب         در سجده رشک ماه نماید جباه را

یابد زحسن خلق تو فردوس رنگ و بو         جوید ز تاب خشم تو دوزخ پناه را

جاهل به صورت بشرى مى‌شناسدت         عارف به طلعت تو ببیند اله را

گر برکشى نقاب ز روى خدانما         از چشم احولان ببرى اشتباه را

قومى که غیر را به تو همسر شمرده‌اند          فرقى نکرده‌اند سفید و سیاه را

خرمهره با گهر به یکى سلک کى کشد         جز آنکه باخته است ز کورى نگاه را

صاحب‌نظر شناسد اگر کور باطنى         از لکه برص نکند فرق ماه را

وآنان که خصم را ز تو دادند برترى         از کعبه سوى بتکده بردند راه را

خفاش باشد آنکه نظر بست ز آفتاب         شمع هدى شمرد شب دل سیاه را

کم از بهیمه نیست که بر آدم صفى         ترجیح داد پیکر مردم گیاه را

زین سرفرازیى که گداى در تراست         خجلت ز تاج خویش ]بود[ پادشاه را

ملاح کشتى فلک است ارچه عقل کل         در بحر مدحت تو نداند شناه را

دوشینه حل مشکل خود جستم از فلک         عقلم بگفت کاى تو غلط کرده راه را

از دست چرخ عقده‌گشایى طمع مدار         این دست نیست غیر شه دین‌پناه را

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل گشاى هر دو جهان مرتضى على است

شاها ولایت تو غرض از رسالت است         اثبات این حدیث مبرهن ز آیت است

بعد از محمد عربى شاه دین تویى         یعنى که ختم کار نبوت ولایت است

دعوت سوى ولایت تو کرد مصطفى         وآنکس که شد عدوى تو خارج ز امت است

از انقیاد امر تو هر کس که سرکشید         از گمرهان تیه قیاس و درایت است

فرضى که بهترین فرایض بود به خلق         باشد مودت تو که اجر نبوت است

نفس رسول خواند به قرآن ترا خدا         دیگر که را به ختم رسل این قرابت است

از نفس خود قریبترى نیست شخص را         احول چه داند این سخن از عین وحدت است

فردوس آنچنان که ز تسنیم و سلسبیل         خرم ز جوى تیغ تو باغ شریعت است

سرها ز تن چو نامه اعمال مى‌برند         در رزم از قیام تو قایم قیامت است

روز وغا ز نصرت و تأیید کردگار         پیدا به زیر چم علمت صد علامت است[781]

 

موسى نمود اگر ید بیضا به منکران         تیغ چو آفتاب تو بر خصم حجت است

دارند دشمنان به سرم عزم تاختن         با شاه دین مرا ز نو چشم حمایت است

اى منکر على نفسى سر به جیب کش         کز بغض و کین به گردن تو طوق لعنت است

راه ضلال بر رهى ابلیس مى‌روى[782]          وآنگه ز مصطفات امید شفاعت است

 

دجال را تو خضر ره خود شمرده‌اى         ما را ز لطف مهدى هادى هدایت است

بتخانه را تو قبله امید ساختى         ما را به سوى کعبه جان روى حاجت است

حاجت رواى کون و کان مرتضى على است

مشکل گشاى هر دو جهان مرتضى على است

نام على بود سبب زندگانى‌ام         زین روى کار نیست به جز مدح‌خوانى‌ام

آب بقاى حب على جوشد از دلم         این چشمه داده زندگى جاودانى‌ام

از حب اوست دولت باقى مراینقدر[783]          آسوده‌دل ز نسیه دنیاى فانى‌ام

 

تا مدح او مرا به زبان قلم گذشت         خط نجات شد ز سفیر و زبانى‌ام

هستم اگرچه در قفس آب و گل اسیر         بشنو صفیر من که بهشت‌آشیانى‌ام

هند دوات را شکرستان کند قلم         سازد رقم چو نسخه شیرین بیانى‌ام

رویین تنى کجاست که در عرصه‌گاه لاف         جان بازد و نظاره کند شخ کمانى‌ام

همطرز با نوآمدگان سخن نى‌ام         مرغوب طبع شد روش باستانى‌ام

بیگانه‌اند از هنر ابناى روزگار         گویى که پیششان به هنر آشنا نى‌ام

یک فرق شد که مادح شاه ولایتم         زیباست بر سر افسر صاحب قرانى‌ام

اوقات صرف به مدح سلاطین نمى‌کنم[784]          کین دیگران زمینى و من آسمانى‌ام

 

مداح آن شهم که نگاه عنایتش         هم قدر من فزاید و هم قدردانى‌ام

تا شد زبان به کامم ازین مدح کامیاب         فرمانرواى مملکت کامرانى‌ام

خواهد فقیر از تو خدایا که روز حشر         از بندگان آن شه کونین خوانى‌ام

در جمله مشکلات به فریاد من رسد         شاه نجف کزوست همه شادمانى‌ام

حاجت رواى کون و مکان مرتضى على است

مشکل‌گشاى هر دو جهان مرتضى على است

 

ترکیب‌بند

«در مرثیه سید امتیازخان هما»

آفاق دگر ستیزه‌کار است         با اهل وفا جفاشعار است

از تیغ برهنه جفایش         هر جا که دلیست زخم‌دار است

جانهاى شریف ازوست خسته         دلهاى عزیز ازو فگار است

این زال زمانه نوعروسى‌ست         کز خونش دست در نگار است

از پست و بلند این ستمکار         اى آنکه ترا سر شمار است

هر گوشه ببین تنى است در خاک         هر سو[785]  بنگر سرى[786]  به دار است

 

 

از چرخ صفا طمع مدارید         کز خاک به خاطرش غبار است

آنرا که کشد به ماتم او         پیراهن نیلى‌اش شعار است

در هر کویى فکنده شیون

 

از ماتـمیان او یکــى مــن

از همچو منى فسرده جانى         برده است عزیز مهربانى

در زیر فلک که کس به کس نیست         من بودم و امتیازخانى

بیداد سپهر بین که او را         بربود ز من به رایگانى

زد چنگل جور در همایى         بگذاشت شکسته استخوانى[787]

 

از باغم رفت نوبهارى         ماندیم فسرده[788]  چون خزانى

 

او شعله‌صفت فسرد و[789]  بى او         هستم سرگشته چون دخانى

 

زو ماند به یادگار با من         آزرده دلى و نیم‌جانى

یوسف افتاد در بن چاه         غارت‌زده گشت کاروانى

طاقت ز دل و ز تن توان رفت

فریــاد کــه امتیازخــان رفت

اى جان جهان به خاک چونى         در ظلمت این مغاک چونى

در خاک کدر که کلفت افزاست         اى مایه جان پاک چونى

من بى تو به سنگ مى‌زنم سر         تو گوهر تابناک چونى

من بى تو شریک درد با دل         تو فارغ از اشتراک چونى[790]

 

خالى ز تو مانده مسند جاه         تو بر فرش هلاک چونى

من بى تو به خود چو مار پیچان         اى گنج به زیر خاک چونى

اى دامن خاک از تو پرگل         جیبم ز غم تو چاک چونى

اى رفته به زیر خاک و بى تو         آهم شده بر سماک چونى

شب کــردم از آه آتشین روز

دور از تو نشسته‌ام به این روز

رفتى و ز جان قرار بردى         طاقت ز تن نزار بردى

با دست و دلى ز کار مانده         دست و دل من ز کار بردى

با خود در خاک اى دلارام         آرام دل[791]  فگار بردى

 

رفتى چو صبا ازین گلستان         رونق ز گل و بهار بردى

در پرده خاک رخ نهفتى         آیینه به زنگبار بردى

جاى تو نبود عالم خاک         بس کلفت ازین غبار بردى

 

از عرصه دهر گوى ایمان         امروز تو شهسوار بردى

من رخت به سیل گریه دادم         تا رخت ازین دیار بردى

خلقى به عزاى تو اسیر است

یک مرثیه‌خوان ترا فقیر است

فردوس برین مقام بادت         رضوان ز شرف غلام بادت

در ظلمت قبر[792]  مشعل راه         مهر ده و دو امام بادت

 

آن مى که على است ساقى آن         در باغ جنان به کام بادت

زیر قدم على عالى         جا از سر احترام بادت

سالم بردى ز دهر ایمان         منزل دارالسلام بادت

اى گوهر اوفتاده در خاک         در سلک ابد نظام بادت

اى صید عقاب مرگ گشته         سیمرغ بقا به دام بادت

در قبر دریچه‌اى ز جنت         بگشاده به صبح و شام بادت

دور از تو چو لاله دل‌فگارم

داغــى ز تــو مانده یادگارم

 

«ترکیب‌بند در مرثیه سیدالشهدا حسین ابن على صلوه‌الله و سلامه علیه»

صبح عاشوراست کز جیب افق سر برکشید         یا فلک در ماتم شبیر پیراهن درید

این دم صبح است یا در ماتم آل عبا         آسمان از سینه سوزان دم سردى کشید

این شفق باشد کزو شد آسمان بیچاره‌فام         یا در این ماتم ز چشم مهربانان خون چکید

صبح با رنگ شفق آمیخته با زال چرخ         غازه از اشک جگرگون بسته بر روى سفید

صبح و شب کردند با هم در مصیبت اتفاق         این یکى گیسو برید و آن گریبان را درید

نیست این تخم شهاب از آسمان ریزان سحر         اشک مى‌ریزد فلک در ماتم شاه شهید

کهکشان نبود که بینى بر سپهر نیلگون         در عزاى آل پیغمبر الف بر تن کشید

گشت تا گلگونه روى زمین خون حسین         آسمان را هوش از سر رفت و رنگ از رخ پرید

از دل و چشم محبان در عزاى شاه دین         طرفه شورى در زمین و آسمان آمد پدید

اشک چشم انگیخت از روى زمین طوفان نوح         ناله دل صور اسرافیل در گردون دمید

مایه خون مى‌دهد چندانکه دل چشم مرا         چشم مى‌گوید درین ماتم به دل هل من مزید

دوستان از ناله نخل ماتمى برپا کنند

سینه‌کوبان زیر آن نخل مصیبت جا کنند

 

رفت شمعى از شبستان جهان واحسرتا         یوسفى گردیده گم از کاروان واحسرتا

از سیه‌کارى ظلم شامیان تیره‌روز         آفتابى از نظرها شد نهان واحسرتا

مهر تابانى که از صبح نبوت بردمید         در غروب آمد ز جور شامیان واحسرتا

آنکه کوثر از محیط فیض او آمد نمى         در گلویش آب خنجر شد روان واحسرتا

آن تنى کاندر لطافت خوشتر از جان بوده است         پاره‌پاره شد ز تیغ دشمنان واحسرتا

خاک باید بیخت بر سر کآنچنان جسم لطیف         همچو پرویزن شد از زخم سنان واحسرتا

تیر خورده رفت ز آغوش پدر طفل رضیع         جانب فردوس چون تیر از کمان واحسرتا

آه از آن ساعت که سوى خیمه‌گاه از دشت کین         ذوالجناح آمد دوان و خون‌چکان واحسرتا

گفت زینب راکب خود را چه کردى اى فرس         با من دل‌خسته او را ده نشان واحسرتا

داد از آن حالت که از بیداد فوج شامیان         شد بلند از خیمه فریاد و فغان واحسرتا

خیمه آل نبى را دست ظلم از پا فکند         همچو گل را سیلى باد خزان واحسرتا

خیمه‌اى کز رشته جان بود آن را پود و تار

کوفیان بى‌حیا کردند آخر تارتار

اى دریغا نونهال بوستان مصطفى         اوفتاد از پا به زخم تیشه اهل جفا

اى دریغا آنکه زهرا در کنارش داشتى         در میان خاک و خون افتاده سر از تن جدا

اى دریغا سرو باغ ساقى کوثر على         کآب ببریدند ازو در خشکسال کربلا

اى دریغا تشنگى را چاره‌ساز است از عقیق         آنکه پاشد خضر بر خاک درش آب بقا

اى دریغا بى‌سپاه و بى‌لوا در کربلاست         آنکه در زیر لوایش اولیا جویند جا

اى دریغا روى عالمتاب زین‌العابدین         چون گهر گردیده با گرد یتیمى آشنا

اى دریغا در زمین کربلا از سیل اشک         غرقه طوفان نوح است آدم آل عبا

اى دریغا از على‌اکبر گل باغ حسین         لاله‌رنگ از خون او گردیده میدان وغا

اى دریغا زآن شهید خشک‌لب طفل رضیع         آنکه از پیکان نصیبش گشت آب ناشتا

در کدامین مذهب این جور و جفا جایز بود         در کدامین ملت این ظلم و ستم باشد روا

ننگ مى‌آید یهودان را ازین امر شنیع         عار مى‌باشد نصارا را ازین فعل خطا

سبط احمد را به تیغ ظلم قربانى کنند

بعد از آن این قوم دعوى مسلمانى کنند

کو خلیل‌الله که بیند در وغا کار حسین         کآتش شمشیر چون گردیده گلزار حسین

موسى عمران اگر بودى بدیدى روز جنگ         کاژدهایى شد دمان شمشیر خونبار حسین

کاش ایوب بلاکش بودى اندر کربلا         تا بسنجیدى به خود در صبر مقدار حسین

کشتى خود را شکستى نوح در طوفان غم         گر بدیدى غرق در خون جسم افگار حسین

یوسف آن روى به خون آلوده گر دیدى به خواب         چون زلیخا مى‌شدى از جان خریدار حسین

 

آنچه بر یحیى گذشت از دست ظلم ظالمان         شمه‌اى باشد ز محنت‌هاى بسیار حسین

سرور کونین احمد کو که در میدان جنگ         بى‌سر اندر خون طپان بیند تن زار حسین

فاطمه کو تا بیاید در زمین کربلا         خاک و خون شوید به اشک از زلف و رخسار حسین

کو على مرتضى کز ذوالفقار شعله‌بار         داد خود بستاند از خصم دل‌آزار حسین

کو حسن آن سرور مردان امام مجتبى         آنکه چشم او بود روشن به دیدار حسین

تا برادر را ببیند در میان خاک و خون         وز سر الفت کند سر در سر کار حسین

اهل بیت مصطفى دادند جان از بى کسى

آه از مظلومى ایشان فغان از بى کسى

تشنه‌کام آن سید مظلوم از عالم گذشت         خشک لب زین چاه محنت وارث زمزم گذشت

چون گذار اهل بیت افتاد بر نهر فرات         بعد از آن کان سرور لب‌تشنه از عالم گذشت

سید سجاد زین‌العابدین را آن زمان         بر لب این حرف جگرسوز از دل پرغم گذشت

کاى فرات آخر ندارى شرم کآن بحر کرم         از کنارت خشک‌لب با دیده پرنم گذشت

در جهنم شمر را هر دم عذاب تازه‌ایست         بر حسین از خنجر بیدادش آن یک دم گذشت

رفت از غارتگران بر خیمه آل عبا         صدمه‌اى کز غارت غم بر دل خرم گذشت

آنچه بر آل پیمبر رفت از ابن زیاد         بر سر پیغمبران زین‌گونه محنت کم گذشت

آنچه از امت کشیدند اهل بیت مصطفى         از یهودان کى چنان بر عیسى مریم گذشت

قصه پیشینیان را تا به آدم خوانده‌ام         این ستم حاشا که بر نوع بنى‌آدم گذشت

آب کردى دل ز حرف آتشین بس کن فقیر         ساز و حرف و صوت بشکن وقت زیر و بم گذشت

دل به آه و ناله خالى کى شود زین غم ترا         زخمت افتاده است کارى کار از مرهم گذشت

بر دعا ختم است اولى باد دایم بر مزید

رحمت حق بر حسین و لعنت حق بر یزید

«به سیاق ترکیب‌بند ملاحسن کاشى رحمه‌الله علیه»

السلام اى خاک پایت سرمه عین‌الیقین         صورت مرآت وحدت معنى نور مبین

بانى ارکان ایمان هادم بنیان کفر         قوت هشتم سپهر و زینت روى زمین

این غبار صبح بر پیشانى خورشید چیست         گر به درگاه فلک‌سایت نمى‌مالد جبین

گر نبودى بر در دولت‌سرایت حلقه‌وار         کى شدى مرآت بینش دیده روح‌الامین

طلعت نورانیت شمع شبستان نبى است         هست خاتم را چراغ خانه روشن از نگین

نور از آنسان که سازد آفتاب از شب جدا         سیف مسلولت جدا کرده است دنیا را ز دین

در نظرها حسن بى‌مثل تو کى گنجد تمام         آمده نور الهى در نقاب ماء و طین

معجز عیسى تراود از لبت در هر نفس         هست اعجاز کلیم الله ترا در آستین

زهر را تریاق سازى نیش را نوشى کنى         طعم حنظل را بگردانى به طعم انگبین

 

نیست بعد از احمد مرسل به فتواى خرد         مخزن علم لدنى را به جز حیدر امین

قبله آفاق شد از مقدمش بیت‌الحرام         این مثل بشنو شرف باشد مکان را از مکین

آنکه نقش سرور عالم رسول الله بود

از کمال حضرتش محرم رسول الله بود

بس بود عشق تو بهر امتحان بوالهوس         طاقت آتش ندارد گر رود بر آب خس

تا جمال حق نمایت پرده از رخ برکشید         هر کجا چشمى است چون آیینه حیران است و بس

کاروانى را که سالارش تو باشى مى‌سزد         ناله دلهاى عشاق تو آواز جرس

تا سوى مدح تو شد خضر محبت رهبرم         کار موج آب حیوان مى‌کند تار نفس

ایمن از شیطان بود هر دل که در وى مهر تست         درد را ره نیست در جایى که بنشیند عبس

چشم عیسى در تجلى‌زار خاک روضه‌ات         در لباس مهر تابان آید از بهر قبس

ذوالفقارت را به قتل منکران هر دم سریست         شعله را آرى نمى‌باشد گریز از خار و خس

برنیاید در وغا از دست خصمت هیچ کار         در زره محبوس مى‌ماند چو مرغى در قفس

دشمنت گوید ز حسرت لیتنى کنت تراب         چون به میدان محشر انگیزى ز جولان فرس

رو به صید حرص کى آرد سگ شیر خدا         عنکبوتان را بود در خور شکار این مگس

شهسوار چون على هرگز نیامد در وجود         این سخن را من نه تنها مى‌کنم اظهار و بس

قدسیان روز احد گفتند این حرف آشکار

لافتى الا على لاسیف الا ذوالفقار

اى که از فیض تو هرکس دولتى دریافته         بنده از داغ غلامى تاج بر سر یافته

هر که در کویت دمى با دیده گریان نشست         هم در این عالم بهشت و جام کوثر یافته

مسند جم را نخواهد ساکن این آستان         از پر و بال ملک بالین و بستر یافته

در دل هر کس که زد مهر تو اکسیر بقا         مشت خاک خویش را گوگرد احمر یافته

عارف آن باشد که ایزد را به ذات پاک تو         همچو معنى در میان لفظ مضمر یافته

کس چه داند دستگاه رفعت ذات ترا         اى که پایت جاى بر دوش پیمبر یافته

صیدگاه هر دو عالم وقف یک پرواز اوست         تا ز تیغت شاهباز دین دو شهپر یافته

با  تو زیبد چتر توحید و سریر معرفت         کى سلیمان در جهان این تخت و افسر یافته

رشحه‌اى از ابر فیضت یافت دریاى محیط         لمعه‌اى از نور تو خورشید خاور یافته

تا کند بر صفحه دل نقش مدحت را فقیر         حاشیه جان را به جاى تار مسطر یافته

هر دلى کز صیقل مهر تو شد چون آینه         در میان فقر صد ملک سکندر یافته

انبیاى مرسلین از باطنت یارى طلب

عقل کل در مکتب علم تو آموزد ادب

اى جمالت آفتاب آسمان مصطفى         قبله ایزدپرستانى و جان مصطفى

با نبى پیوند دارى چون نگه با مردمک         از تو روشن شد چراغ دودمان مصطفى

 

میوه بر جایش رسد چون مى‌رود گل از چمن         یافت از ذات تو آرایش مکان مصطفى

از دم تیغ تو شد حق بر خلایق آشکار         ذوالفقار تست گویا همزبان مصطفى

از تمناى بقاى حق نمایت بوده است         انبیا را شوق ادراک زبان مصطفى

عقل گفتا آسمان علم را جذر است این         تا عیان شد چون تو شاهى توأمان مصطفى

تا به دامان قیامت موج شادابى زند         از نم باران علمت بوستان مصطفى

زور بازوى ترا برهان قاطع ذوالفقار         در ثنایت حجت ناطق بیان مصطفى

بر مثال روز روشن بر دل اهل یقین         از کلامت کشف شد راز نهان مصطفى

آرزو دارم که باشد تا دم آخر مدام         موبه‌مویم وقف مهر خاندان مصطفى

یا على بر درگهت خواهم که باشد روى من

باده عشق تو جوشد از بن هر موى من

اى دو عالم خاک پایت یا امیرالمومنین         جان ما بادا فدایت یا امیرالمومنین

همچو بو در غنچه است و چون حلاوت در ثمر         در سر مستان هوایت یا امیرالمؤمنین

چون خم مى صد فلاطون را به جوش آورده است         جرعه مردآزمایت یا امیرالمؤمنین

مى‌کند تعلیم جان‌بخشى زلال خضر را         موج دریاى عطایت یا امیرالمؤمنین

اهل دل را آرزوى چشمه حیوان نماند         با کلام جانفزایت یا امیرالمؤمنین

کم ز دوزخ نیست عاشق را تمناى بهشت         ما و امید بقایت یا امیرالمؤمنین

هشت جنت را چمن‌ساز قضا ترتیب داد         از پى مهمان‌سرایت یا امیرالمؤمنین

صد هزاران قلعه دل چون در خیبر گشود         باطن مشکل‌گشایت یا امیرالمؤمنین

هست بر اوج سپهر هفتمین روح‌الامین         پرده‌دار کبریایت یا امیرالمؤمنین

حاتم طایى به آن همت گدایى بیش نیست         بر سر خوان سخایت یا امیرالمؤمنین

امت نادان اگر قدر ترا نشناختند         مى‌شناسد مصطفایت یا امیرالمؤمنین

عقل محدود بشر کى داند اسرار ترا

روح قدسى هم نیابد کنه اطوار ترا

اى که شمع بزم دلها روى رخشان شماست         ساحت کون و مکان گردى ز دامان شماست

شعله‌اى کز وى مه و انجم شرارى بیش نیست         چون نگه کردم چراغ زیر دامان شماست

پاى از سر کرده مى‌گردد به هر حالى که هست         آسمان بى‌سروپا گوى میدان شماست

عالم تنزیه بیرون است از دید و شناخت         حق‌شناسى منحصر در عین عرفان شماست

مى‌برد هر کس به قدر ظرف از اینجا بهره‌اى         لذت دنیا و عقبى ریزه خوان شماست

افسر و تخت سلیمان با همه فر و شکوه         از نظر افتاده تجرید سلمان شماست

آیه اوحى إلى النحل و شراب ما شفا         با همه شیرین‌بیانى خاص در شان شماست

وسعت دامان صحراى قیامت بى‌گمان         از براى بار عام روز دیوان شماست

هفت دوزخ یک شرار شعله شمشیر تست         هشت جنت هم گیاهى از گلستان شماست

یا على ابن ابیطالب فقیر بى‌نوا         سخت محتاج نعیم خوان احسان شماست

 

مى‌کشد از دست دوران جام مالامال درد         آرزومند تلافیهاى درمان شماست

بى‌ولایت ننگ اهل دل بود جان داشتن

مهر تو ما را به از مهر سلیمان داشتن

تا نجف از مقدم آن نور ایمان یافت کام         صبح بر دل داغ حسرت دارد از شامش مدام

خاک پاک این تجلى‌زار را نازم که هست         در دل هر ذره صد خورشید تابان را مقام

کعبه حق را ردیف چون نجف در کار بود         زین دو مصرع گشت بیت‌الله در معنى تمام

ماه نو در پیش طاق این همایون‌آستان         با قد خم‌گشته مى‌آید به انداز سلام

اى زمین‌بوس حریمت مایه صدافتخار         وى طواف آستانت موجب صد احترام

هرکه او باشد طلبکار کمال از مهر تو         در دو هفته مى‌شود چون ماه نو کارش تمام

بى‌میانجى بر دل داناى تو معلوم بود         آنچه از حق بر نبى جبرئیل آوردى پیام

دشمنانت را وطن غمخانه دوزخ بود         مسکن عشرت محبان ترا دارد سلام

شاهد دین را على و آل او پیرایه‌اند          یافته سلک شریعت زین گهرها انتظام

بى‌سخن سرحلقه اصحاب پیغمبر على است         سرگروه دانه‌هاى سبحه مى‌باشد امام

گر نبوت ختم شد بر ذات ختم‌المرسلین

ختم شد بر حضرتش لفظ امیرالمؤمنین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مثنوى‌هاى کوتاه

 

 

 

«در تعریف دولتخانه نواب امیرالامرا ساداتخان بهادر دام ظله»

دگر بر روى طبع نکته‌پرداز         درى گردیده از فیض سخن باز

نى کلکم سرى با خویش دارد         خیال تازه‌اى در پیش دارد

دوات از شعر تر نم مى‌پذیرد         که مى‌خواهد گلى در آب گیرد

بر آنم کز ره معجزطرازى         برآرم سر ز جیب سحرسازى

سخن پردازم از دولت‌سرایى         که عالى‌تر از آن نبود بنایى

دهم قصر سخن را کرسى از عرش         درو دیباى معنى را کنم فرش

ز دولتخانه‌اى گردم سخن‌ساز         که بر اوجش نیارد وهم پرواز

چه دولتخانه فردوس برینى         ز رفعت چرخ اطلس را قرینى

خیال رفعت این عرش تمثال         بریزد طایر اندیشه را بال

ازین عرش برین دیگر چه پرسى         نشست از اوج او رفعت به کرسى

ز کاخ آسمان این کاخ والا         بود ممتاز مانند سر از پا

فراتر از فلک زان کرده آهنگ         که آمد بر شکوه او جهان تنگ

ز همراهى او سنگ زمینگیر         به اوج چرخ کرد انداز شبگیر

حکیم فلسفى حیران فروماند         که مرکب را چو دید او بر فلک راند

ز بس رفعت که دارد طاق ایوان         نماید سایبانش چرخ گردان

چو از رفعت به گردون روبرو شد         هلال عید جفت طاق او شد

به جایى رفت طاق دلکش او         که چشم مهر تابان را شد ابرو

ز بس دیوار او صاف است و روشن         توان از خشت او آیینه کردن

صفا از بس ز خشت او عیانست         تو گویى قالبش آیینه‌دانست

چه گویم از صفاى مرمر او         که بتوان دید در آیینه‌اش رو

به طرح این بناى تازه معمار         متانت را ز بس برده است در کار

ز سیلاب حوادث غم ندارد         ز کوه قاف سنگ کم ندارد

در و دیوار او از نقش زیبا         زند صد طعنه بر طاوس رعنا

اگر بیند سوى آن نقش پرگار         شود مانى ز حیرت نقش دیوار

به پاى نقش این فردوس ثانى         نوشته عبده بهزاد و مانى

به دیوار و درش نقاش تردست         بهار بى‌خزان را نقش بربست

به کلک سحرفن پیرامن گل         کشیده صورت آواز بلبل

ادایش همچو رنگ مى ز مینا         ز نقش سرد کرده آشکارا

به آیینى کشیده بید مجنون         که لیلى مشربان را دل شود خون

چو کلکش دست طراحى گشوده         نگاه چشم نرگس را نموده

نموده داغ را در جام لاله         چو افیون در شراب دیرساله

کند چون لاله‌زارش را تماشا         نگه را مى‌شود مستى دو بالا

 

ز کج تردستى بناى پرگار         گلستانى دگر کرده نمودار

نظر حیران آن نقش و نگار است         خرد بیخود که یارب این چه کار است

مقرنس سقف از آیینه‌کارى         فلک را ساخته در خود حصارى

رسد آرى ازین سقف مقرنس         زمین را نازها بر چرخ اطلس

نگاه از دیدن او کامیاب است         بهشت و سلسبیلش نهر آب است

اگر زاهد در اینجا بار یابد         به خلدش گر برند آزار یابد

فضاى صحن رشک آسمان است         درو از نهر گویى کهکشان است

چه نهرى رشک آب زندگانى         طراوت‌بخش باغ زندگانى

گوارا آب او چون آب حیوان         حلول او به تن شیرین‌تر از جان

حباب و موج این شیرین شمایل         چو چشم و ابروى خوبان برد دل

هزاران سرو از فواره دارد         خیابان زو گریبان پاره دارد

شود فواره‌اش هر دم دگرگون          گهى سرو است و گاهى بید مجنون

ز فواره که دارد میل بالا         زمین پس مى‌دهد وام فلک را

ازو آبى به جوى کهکشان است         زمین را منتى بر آسمان است

کند فواره چون گوهر نثارى         تر آید پیش او ابر بهارى

نهال او که مرواریدبار است         گلستان ارم را یادگار است

اگر این نهر را مى‌دید فرهاد         دگر از جوى شیرش نامدى یاد

در اطرافش عمارتهاى عالى         شده هر یک علم در بى‌مثالى

به هر جانب ز قصر زرنگارى         شده روى زمین خورشیدزارى

به پیش هر عمارت حوض آبى          چو آیینه به پیش آفتابى

گر از دریاچه او حرف رانم         زند بحر سخن موج از زبانم

چه دریاچه محیط بى‌کنارى         به جنبش بحر اخضر چشمه‌سارى

اگر در بحر تعریفش گراید         به ساحل کشتى نطقم نیاید

سخن در مدحت آن رشک عمان         برانگیزد ز بحر نظم طوفان

قلم حرفى طرازد گر ازین باب         زمین شعر را ترسم برد آب

بود مشکل به قعرش راه بردن         خیال اینجا نیارد غوطه خوردن

به بحر نطق اگر گردد چو ماهى         زبان برناید از وصفش کماهى

فتد عکس عمارت چون در آبش         به رنگ گل برآید هر حبابش

در آب صاف آن عکس ملون         بود همچون شفق در صبح روشن

غرض هر منزلى زان بیت معمور         بود زانگونه گویى چشم بد دور

به زور دست معمار هنرور         به هر منزل نموده صنع دیگر

ز بس داد متانت در بنا داد         خرد گوید به او دستت مریزاد

روا باشد اگر بر مصر و شیراز         کند دهلى به این دولتسرا ناز

 

ازو دهلى طراز جاودان یافت         تن مرده تو گویى باز جان یافت

در بازیست این دولتسرا را         که باشد رو به او شاه و گدا را

مراد عالمى زین در برآید         ازین در هرچه گویى در خور آید

چو از وصف درش گشتم سخنور         درآمد شاهد مقصودم از در

در معنى به روى دل گشادم         به فکر سال تعمیرش فتادم

به آخر کرد دل این مدعا را         ز دولتخانه اجلال پیدا

بلى اجلال او زین رو عیانست         که دولتخانه ساداتخان است

امیرى کز کمال شوکت و جاه         زده بخت بلندش خیمه بر ماه

امیرى کیسه‌ها از جود او پر         خطابش ناصرالدوله بهادر

سر و سرکرده جمله امیران         به عالم یادگار از بى‌نظیران

جهان مردمى جان مروت         محیط مکرمت کان مروت

سیادت جوهر آیینه او         محبت خانه‌زاد سینه او

به جان و دل غلام آل اطهار         شهید کربلا را تعزیه‌دار

از آن ثابت‌قدم در راه دین است         که فرزند امیرالمؤمنین است

عیان از جبهه او نور ایمان         چنان کز صبح خورشید درخشان

نبینى از سلاطین و امیران         چو او دین‌پرورى در هند و ایران

تنش ز آب و گل تقوى سرشته         تقدس یاد ازو گیرد فرشته

چراغ و چشم آل بوتراب است         دل مروانى از وى داغدارست

بنى هاشم به رویش خرم و شاد         به عهدش تخم مروانى برافتاد

نموده مال خود را وقف سادات         ز مالش مدعا کسب سعادات

کسى را مى‌سزد پیرایه دین         که دنیا را کند سرمایه دین

قضا تا لشکر امکان برآراست         سپهدارى چو او از دهر کم خاست

هراسد آسمان از سطوت او         زمین لرزد به خود از صولت او

عدو را روز میدان آن تهمتن         زند از برق تیغ آتش به خرمن

به حلم و دانش و تدبیر و فرهنگ         سلف را مى‌تواند بود همسنگ

ز نعمتهاى خود در روز ایجاد         خدایش چند چیزى بى‌بدل داد

یکى اقبال کز روز ولادت         ز جود اوست زیب صدر دولت

دویم حب على و عترت پاک         که این باشد دلیل طینت پاک

سیوم گردن نهادن امر حق را         که نبود غیر ازین آیین تقوى

چهارم خلق و پنجم بذل و احسان         خصوصآ در حق ارباب ایمان

ششم مانند سیف‌الدوله پورى         که بخشد یاد او دل را سرورى

زند جوش از لب من آب حیوان         چو آرم بر زبان احمد علیخان

سهى سرو گلستان سیادت         ز سیمایش عیان شان سیادت

 

گرامى گوهر دریاى دانش         به علم و فضل صدرآراى دانش

همایون طلعتى کز فرّ دولت         هما از سایه‌اش جوید سعادت

به روى او در اقبال باز است         قبولش مقبلان را کارساز است

به پیشش راز دل از لوح سیما         بود چون صورت از آیینه پیدا

اگرچه مجمع اخلاق نیکوست         گل روى سبد خلق خوش اوست

گر از کس لغرشى بیند به کارى         ز روى عفو نارد در شمارى

ز لطف طبع و حسن سیرت او         کند کار تبسم چین ابرو

ازو آید که با روى گشاده         کند شیر غضب را در قلاده

فقیر از خوبى این بخت بیدار         نیارم شمه‌اى را کرد اظهار

کجا یارا بود کام و زبان را         که گوید مدحت این خاندان را

همینت بس شرف اى مدح گستر         که بردى نام فرزندان حیدر

کنون ختم این سخن را بر دعا کن         حق مدحت طرازى را ادا کن

که ناید غیر ازین از دست ما هیچ         نخواهند از فقیران جز دعا هیچ

زمان را مى‌کند تا چرخ ایجاد         زمانه تابع ساداتخان باد

جهان را خانه تا بر پاى باشد         درو نواب بزم‌آراى باشد

 

«در تعریف خس‌خانه»

خوشا خس‌خانه عشرت‌نشیمن         لطافت را ز بویش روح در تن

به خوبى دسته گل را نمودار         ولى از نسبت بوى گلش عار

زبویش بر زبان تا حرف راند         قلم نسبت به شاخ گل رساند

سراپایش ز آب لطف شاداب         بود بیتى که از وى مى‌چکد آب

مگو خس‌خانه فردوس برینى         بهار از خرمن او خوشه‌چینى

درین خلد برین یابد اگر بار         به گل شبنم نیامیزد دگر بار

خس او ریشه در دل مى‌دواند         به خط یار نسبت مى‌رساند

کجا خس را بود این نازنین شکل         مصور گشته بوى گل ازین شکل

ازین خس گر بسازى خامه مو         گل تصویر را فیضش دهد بو

ز بویش خامه گر حرفى کند سر         ورق چون برگ گل گردد معطر

خسش گویى رگ جان بهار است         که روح‌افزائیش پیوسته کار است

به این خس‌خانه هرکس رو نکرده است         گل عیش و طرب را بو نکرده است

نسیمش از دم عیسى دهد یاد         توان جان در هوایش داد بر باد

چنان کردش لطافت آبیارى         که ترکیبش ندارد جزو نارى

به خوبى آنقدرها بى‌مثال است         که در خاطر خیال او محال است

به رعنایى و خوبى همسر گل         صداى مطربانش صوت بلبل

 

غلط گفتم که خاک این عزیزان         بود بهتر ز خون عندلیبان

به بلبل نسبت‌شان ننگ و عار است         یکى قایم مقام صدهزار است

ز صوت مطربان بلبل‌آواز         خسش چون تار قانون نغمه‌پرداز

چو مطرب از خسش مضراب سازد         جهانى را به آهنگى نوازد

به این مضراب چون گردد نوازن         دو بالا مى‌شود ذوق شنیدن

ز راک و بوى خوش این دلگشا جا         غذاى روح را دارد مهیا

ز آب نغمه تر گشته شاداب         دل عشرت درینجا مى‌خورد آب

براى راحت و آرام بابست         بلى چشم است و چشم از بهر خوابست

هوایش رشک آب زندگانى         به دم بخشیده عمر جاودانى

خسش کز بو فزاید جان همیشه         نهال عیش و عشرت راست ریشه

شده هر موى او بر تن زبانى         به مدح خسرو گردون مکانى

«تاریخ عزیمت نواب امیرالامرا به تسخیر راجپوتان»

سپهدار جم‌قدر رستم‌نشان         امیر جوان‌بخت ساداتخان

امیر هزبرافکن پیل‌تن         دلیرى قوى بازوى تیغ‌زن

به مردانگى نامدار آمده         ز شیر خدا یادگار آمده

چو بهر جهاد آن سرافراز دین         شد آماده خشم و پیکار و کین

کمر بست مانند البرز کوه         ز دهلى برآمد به فرّ و شکوه

به تنبیه کفار لشکر کشید         چو خورشید تابان علم برکشید

سپاهى به کردار کوه گران         بیاراست آن سرفراز جهان

زره‌پوش جنگاوران فوج‌فوج         تو گفتى که دریا درآمد به موج

ز گرد سواران که برشد به ماه         هوا گشت چون روز دشمن سیاه

چو این عزم با خویشتن جزم کرد         خرد سال تاریخ را عزم کرد

قلم پیش استاد و خنجر کشید         سر نحس بدخواهش اول برید

پس آنگه ز شادى چو گل برشکفت         مؤید به فتح خداداد گفت

«به یکى از امرا نوشته»

شاعرى بذله‌سنج نادره‌گوى         که ز میدان نطق بردى گوى

در مدحتگرى به خود وا کرد         بهر ترکى قصیده انشا کرد

کسوت معنى از عبارت داد         داد اغراق و استعارت داد

بر فلک برد پایه جاهش         ز اطلس چرخ دوخت خرگاهش

آسمان را بر آستانش بست         مهر و مه را به خاک در پیوست

تا مگر ترک را شود دل شاد         لیک غافل ازین که گفت استاد

گر زمین را بر آسمان دوزى         ندهندت زیاده بر روزى

پیش آن ترک آمد القصه         تا ز انعام او برد حصه

 

وان قصیده ز روى حسن ادا         خواند با آب و تاب سرتاپا

ترک را دل شکفت از آن گفتار         غنچه زان‌سان که از نسیم بهار

گوهر آفرین نثارش کرد         به عطایش امیدوارش کرد

گفت فردا به سوى من گذر آر         تا دهم غله‌ات دو صد خروار

گشت شاعر ازین سخن خوشحال         بارور یافت مزرع آمال

شاد و خرم به خانه برگردید         وعده دانه‌اش به دام کشید

در تمناى روز و شب همه شب         دیده‌اش باز بود چون کوکب

خوابش از دیده رخت بربسته         دل به غله چو خوشه در بسته

صبح از چهره چون نقاب گشاد         برق در خرمن ستاره فتاد

شاعر از رخت خواب خود برجست         کمر حرص خوشه‌سان دربست


وجوه مختلف فرهنگ

 

اکنون که تصوری نزدیک تر بر حقیقت فرهنگ یافته ایم اگر با دید تحلیل گر به موضوع نگاه کنیم می بینیم که فرهنگ دارای وجوهی متفاوت است؛ از جمله وجهی که مربوط به زندگی حال، اطلاعات و دانش های روز و آگاهی های لازمه برای جامعه است. با توجه به پیشرفت تکنولوژی و فناوری و زندگی امروزی بشر، آنچه که یک فرد برای حضور در اجتماع باید بداند، متفاوت تر از گذشته و ویژه است و روز به روز نیز با تغییرات بسیار سریع علوم و فنون، تغییر پیدا می کند. آنچه که او را یاری می دهد تا چگونه در جامعه ظاهر شده و با محیط اطراف خود ارتباط برقرار کند، همان فرهنگ است (وجهی از فرهنگ که بیش تر با زمان در ارتباط است تا مکان و به همین خاطر حالت عمومی تر و یکسانی در جهان دارد).

اما وجه دیگر آن، مربوط به یادگارها و ارزش های گذشته است که به زمان حال رسیده اند.

یعنی مجموع میراث های جامعه که با توالی نسل ها و زمان ها تشکیل یافته اند و قابلیت انتقال در زمان و مکان را به دست آورده اند. البته قابل توجه است که وجه اول همه، باز نتیجه کنکاش در تجربیات و اندیشه های پیشینیان است، اگر چه در ارتباط کم رنگ تر با گذشته. آنچه که شامل تمامی میراث فرهنگی باقیمانده از گذشته است از هنر و معماری و … گرفته تا آداب و رسوم و نحوه برخورد و رفتارهای اجتماعی، بیش تر با مکان مرتبط است؛ چنانکه احساس هویت ملی و قومی و تعلق بر مرز و بوم خاص، نتیجه انتقال صحیح فرهنگ ملی است.

 

2-1-9. لزوم آموزش فرهنگ و پیشبرد آن در جامعه:

از همین گذر می توان به اهمیت لزوم آموزش فرهنگ به تمامی اقشار جامعه و تلاش برای تعالی آن پی برد. معضلی که امروزه جامعه ایران تحت عنوان « بی هویتی » بدان مبتلاست؛ بحران های روحی، به خصوص در نسل جوان است که در نتیجه بی توجهی به این مهم به وجود آمده است. متاسفانه آگاهی ها در مورد فرهنگ کهن و باستانی ایران بسیار اندک است و اکثر افراد جامعه آشنایی های بسیار محدودی با عناصر و مضامین فرهنگ غنی این مرز و بوم دارند.

وظیفه ای که بر عهده مسئولان و بعد مردم می باشد این است که در پی شناخت این گوهرهای ارزشمند بکوشند و آنچه را یافته اند به بهترین شکل ممکن به دیگران، به خصوص به نسل جوان انتقال دهند. این خرده گیری صحیح است که یکی از شاخصه های فرهنگی هر رسم و آداب یا دانسته ای، آن است که در توالی نسل ها قابلیت انتقال داشته باشد. اما مشکل از بی توجهی ما نسبت به آن چیزهایی است که از موسپیدانمان به ما رسیده است. تجمل و ظاهرفریبی غرب آن قدر چشمانمان را پر کرده است که زیبایی و غنای فرهنگ خود را نمی بینیم و تمامی آنها را کهنه و قدیمی و غیر قابل استفاده می دانیم و اگر همین طور پیش برود نسل جدید روز به روز با گذشته خود غریبه تر و تبدیل به نسلی بی پایه می شود. میراث فرهنگی تنها، ماترک گذشتگان نیست که چون گنجینه هایی باید از آن ها در گنجه ای محفوظ نگه داشت؛ بلکه همین گنجینه های خاک خورده کهن، آموزگاران واقعی ما هستند. در واقع حفظ و نگه داری این میراث گران بها، لازمه پیشبرد ارزش های فرهنگی ماست. مثلا کوشش هایی که در بسیاری کشورها برای حفظ و نگه داری آثار تاریخی در برابر گسترش بی نظمی اقتصادی در شهرهای بزرگ صورت می گیرد، اگرچه در زندگی امروز جایی ندارد، تنها به دلیل حفظ چیزی سنتی که نزد ما ارزش عاطفی دارد نیست، بلکه نشانه میل به رسیدن به نگرش تازه در شهرسازی است.

بدین معنا، می توان چالش اصلی مراکز فرهنگی را مواجهه با فرهنگی دانست که در نتیجه این روندهای فزاینده و نوظهور در شرف پیدایی و سروری است، فرهنگی که با کمی مسامحه می توان به آن صفت « بازاری» داد. تهدید استیلای چنین فرهنگی و استغراق دیگر صورت های فرهنگی، اعم از فرهنگ های والا و فرهنگ های عامه، در مقتضیات تجاری آن فرهنگ، مدت ها است که در سده بیستم احساس شده؛ تعبیر گویا و مشهور “مارکوزه[1]” اشاره به همین معنا دارد، “انسان یک بعدی” یا ” انسان تک ساختی”.

مارکوزه در پایان دهه 60، مقارن با جنبش دانشجویان در فرانسه به سال 1968 میلادی، با تجدید نظری انتقادی در آرای خویش به بسط اندیشه های مطرح شده در انسان یک بعدی می پردازد. اولین بار، برخلاف نگرش های مارکسیستی خود در دهه های پیش، رهایی بخشی و آزادی را دیگر نه در شعار سیاسی « به هر کس به اندازه ی نیازش» بلکه در قاعده و آموزه های فرهنگی جست و جو می کند. او ابراز می دارد که آنچه مانع تحقق مدینه فاضله می شود، دقیقاً نیازهایی است که افراد در حال حاضردارند و این منحصر به سازمان های سیاسی حاکم و یا استثمار طبقه کارگر نمی شود؛ بلکه «اگر قرار است آدمیزادگان آزاد شوند، این نیازها باید دگرگونی کیفی پیدا کنند».

این دیدگاه مهم بر پیش فرض « خوپذیری» یا به تعبیری « فرهنگ پذیری» سرشت انسان استوار است که البته به اعتقاد مارکوزه، در عصر جدید و در مورد آدمیانی که در جوامع پیشرفته صنعتی زندگی می کنند، این سرشت، به نحوی شکل گرفته که خواست ها و نیازها و آرزوهای آنان همرنگ جماعت شده است. به لحاظ فرهنگی، مارکوزه از قدرت و زبان مخصوص فرهنگ های غیررسمی یا فرعی[2] سخن می گوید که نمودار حساسیت تازه ای است که از بند فرهنگ بازاری رهیده است.

به نظر می رسد که آنچه قدرت و زبان مخصوص این فرهنگ ها را به وجود می آورد، از عوامل متعدد و عناصر فرهنگی گوناگونی مایه می گیرد که از سنت، تاریخ، قومیت، دین و مذهب و نظایر این اقتباس می شود. آنچه در این بین حائز اهمیت است نقش مراکر فرهنگی است در جهت دادن به جنبش های ضد فرهنگ بازاری و فراهم آوردن بستری برای آموزش و البته تعامل فرهنگ های به ظاهر فرعی، اهمیت این مراکز زمانی آشکارتر می شود که به یادآوریم فرهنگ بازاری اکثر وسایل اطلاع رسانی، انتقال فرهنگی یا به بیان عام تر«فرهنگ سازی» را در دست دارد. چندان که حتی هر گروه یا جنبش فرهنگ غیر رسمی هم اگر بخواهد به مقابله با سیطره فرهنگ بازاری و بیان آمال و آرمان های خویش بپردازد، در نهایت باید از وسایل ارتباط جمعی و رسانه های انبوه ساز ارتباط بهره ببرد و وظیفه ای در جامعه بپذیرد و نحوه برخورد، آداب و مقررات لازمه برای یک جامعه سالم را بداند.

بالا بردن سطح فرهنگ در جامعه باعث پیشرفت جامعه و بهبود زندگی جمعی می شود. وقتی در جوامع شلوغ و بی توقف امروزه سطح آگاهی عمومی بالا می رود، معضلات کوچک و ساده به راحتی از بین رفته و راه ترقی و پیشرفت هموارتر می شود، تعالی هدف اصلی و مهم تمام افراد جامعه شده و همه در جهت دستیابی به آن می کوشند. در چنین جامعه ای فرهنگ حتی بر قانون مقدم می شود. به علت آگاهی عمومی از حقوق دیگران و وظایف و حقوق فرد در جامعه. دیگر نیازی به اجبار قانون برای سالم سازی جامعه نیست. اینجا فرهنگ بی هیچ زور و اجباری از راه مسالمت آمیز فرد را به سوی پیروی از هنجارهای جامعه سوق می دهد.

 

2-1-10. در جست و جوی یک رویکرد فرهنگی

2-1-10-1- فرهنگ امروز:

فعالیت ها و سرگرمی هایی که امروزه مورد علاقه بیش تر مردم زمانه ماست و در اغلب اوقات فراغتشان به آن مشغول اند از جمله تلویزیون، ورزش، جهانگردی و … محتوای فرهنگی به نهایت ناچیز و و گاه منفی و کم ارزش دارند.

آنچه مردم این زمانه را به خود می کشد و جلب می کند مصرف است. در اجتماعات صنعتی معیاری که همه چیز را با آن می سنجند تولید و بازدهی و اثر بخشی است، حتی زمان آزاد نیز زمان مصرف فرهنگ است که باز منبع درآمد است. این جوامع  اعضای خود را وادار می کنند که زندگی کنند برای آن که مصرف کنند، حال آن که آدمی باید مصرف کند تا بتواند زندگی کند. این صنعت فرهنگی که امروزه در اوج ترقی است به مصرف کنندگان فرهنگ نیاز دارد و وسایل ارتباط جمعی نیز معمولا فرهنگی را که به فرهنگ انبوه مصطلح شده رواج می دهند. این وسایل ارتباط جمعی نیز به نیروی تبلیغات گسترش می یابند و نقش مهمی در احیاء فرهنگ سرمایه داری دارند. این فرهنگ تکنولوژیک و الکترونیک که گویی مافوق ملت ها سیر می کند و ملازم جهانی شدن اقتصاد و عمدتاً اقتصاد آمریکایی تبار است، وسیله فراموشی و گریز و وقت گذرانی است و نظر به اینکه دارای تاثیری عاطفی و هیجان انگیز و نه عقلایی و اندیشه زاست، مصرف کنندگانی هیات پذیر و فاقد شور آفرینندگی و تلاش و کوشش می سازد و به جای آن که فراغت و آموزش و کار و فرهنگ را به هم بپیوندد، میان آن ها فاصله می اندازد!

به گفته ادگارمون: « ویژگی عصر ما جمعی یا همه گیر شدن و همسانی خواست ها و خیال هاست و بنابراین فرهنگ انبوه صورت یا شکل فرهنگ دوره و زمانه ماست.

البته این فرهنگ انبوه، نه فرهنگ غالب و فائق را از میان بر می دارد و نه انواع استیلاجویی فرهنگی؛ بلکه کل فرهنگ را به صورت جریان لاینقطع و هردم متغیری در می آورد که در بطن آن، هم گنجینه میراث ذوب می شود و هم آفرینش؛ به بیان دیگر مصرف فرهنگی خاص سرآمدان و خبرگان، می گدازد و رنگ می بازد. با این همه، این فرهنگ همسان ساز، تحرکی یا دینامیکی دارد که به اقتضای آن همسان شدن آرزوها و خیال ها و سلوک ها موجب بیداری ذوق و علاقه به تنوع هم می شود. فرهنگ انبوه باز ساخته نمی شود، بلکه مصرف می شود و راهی برای پیدایی فرهنگی دیگر می گشاید. مثلاً از جامه های دوخته و آماده برای پوشیدن که یکرنگ و همسان اند؛ مد و آرایش «هیپیانه» زاده می شود، اما به هر حال رنگ ها همه اسیر بی رنگی می شوند؛ چون این فرهنگ انبوه مصرفی، همسان و یکنواخت است و از این رو نشانی از تنوع و جوهر خلاقیت در آن نیست.»

به عنوان مثال می توان به معماری امروز توجه کرد. معماری امروز اسیر فوت و فن مهندسی و انواع الزامات نظام سرمایه داری و سودجویی است و از این بابت ارزشمند است و در نتیجه سلیقه مردم به سوی گذشته و ستایش آن بازگشته است. در این جا با دو گروه مردم رو به رو می شویم: گروهی که به خاطر ترس از آینده در گذشته پناه می گیرند و آنان که مطلقاً گذشته را تکذیب می کنند.

سیاست توسعه فرهنگی بدین معناست که فرهنگ،  جایی را که به حق از آن اوست بازیابد، یعنی در زندگی روزانه حضور یابد. فرهنگ باید در متن زندگی مستتر و جایگیر باشد نه آنکه به صورت پیوست زندگی درآید، چه در این صورت سیاست توسعه فرهنگی و همگانی کردن فرهنگ شکست می خورد. حال آنکه امروزه فرهنگ جمعی شده است، یعنی به صورت زبانی درآمده که از تعداد حروف الفبایی آن کاسته شده است تا خواندن به این زبان آسانتر شود و این خود یک فاجعه است!

حاصل کلام اینکه، امروزه فرهنگ در جهت اعتلای آفرینش و آموزش قرار گرفته است و بنابراین باید امکانات خلاقیت بالقوه را در همه بخش ها و شئون زندگی اجتماعی شناخت و پرورش داد تا قوای مستعد نهفته مردم به مقام ظهور و فعالیت برسد. در واقع آنچه باید مدنظر باشد، منظومه ای دایره ای شکل مرکب از سه جزء آفرینش، آموزش و پرورش است. همواره باید به خاطر داشت که فرهنگ زنده، منحصراً دستگاه تولید شاهکارهای هنری نیست، بلکه حال و هوا و رویه و روالی است که در زندگی ممکن است آثاری عالی بیافریند، همچنان که آثار معمولی پدید می آورد. حفظ و پرورش ذوق نوآوری موجب می شود که فرهنگ در بین مردم همیشه حضور داشته باشد. از دیگر وسایل و امکاناتی که در توسعه فرهنگی مطرح است و به دموکرات کردن فرهنگ کمک می کند، رادیو، تلویزیون و موسسات فرهنگی است.

موسسات فرهنگی فضاهایی هستند که در آن ها ارتباط میان هنرمند و مردم به صورت بی واسطه برقرار می شود و امکان تاثیر گذاری و ارتقاء و تبادل فرهنگی زیاد می شود.

البته باید شهروندان را به این مراکز و اینگونه برخوردها علاقه مند کرد و این کار توسط مدرسه، موسسات فرهنگی و خصوصاً رادیو و تلویزیون انجام می شود، اما باید توجه داشت که تلویزیون بیش از آنکه مولد فرهنگ باشد، مصرف کننده است و در مورد امکانات ارتقاء و تعالی فرهنگی خود تلویزیون و تاثیر آن در اعتلای فرهنگ مردم نباید به خطا رفت و تصورات واهی و باطل داشت. چنانکه “ژاک ریگو” می گوید: «اگر حضرت مسیح از معاصران ما بود و از طریق تلویزیون تبلیغ می کرد، به احتمال قوی پیروان و حواریون نمی یافت». اما اگر تلویزیون به رسالت خود واقعا عمل کند، فضا و حال و هوایی شوق انگیز برای پرداختن به فعالیت های فرهنگی به گونه ای شخصی و فعال می آفریند. سپس حاصل فعالیت مطلوب تلویزیون، بیدار شدن ذوق و شوق فرهنگ اندوزی است.

باید بدین نکته توجه داشت که دفاع از هویت فرهنگی نیز از طریق گفت و گو امکان پذیر است. سپس هویت فرهنگی هر قوم محصول دو عمل کشف و تفکر است که هر کس را بر آن می دارد که با نگاه غیر نیز به خود نظر کند.

 

 

 

 

2-1-10-2- نیاز فرهنگی امروز جامعه ایران:

اما آنچه در جامعه امروز ایران، خصوصا نسل جوان موثر می افتد پیوند هر دو وجه فرهنگ است، یعنی اطلاع رسانی و آگاهی و آموزش دانش ها و پیشرفت های علمی از یک سو، و از سوی دیگر پیوند او با هویت ملی و مرز و بومی که در آن متولد شده و پرورش یافته است. برای آن که جوان یا نوجوان در دنیای بی هویت دانش و فن آوری خود را غرقه نبیند، بهترین پیوند با جامعه اش همان فرهنگ است تا بتواند از این راه به خود و جامعه اش بازگردد.

برای خلاصه کردن بحث می توان به مواردی اشاره کرد که باید آن ها را مدنظر قرار داد:

1- نگاه عمیق و تحقیق و پژوهش برای یافتن فرهنگی که امروزه با برخوردهای سطحی و ظاهری از عمق آن به شدت دور افتاده ایم.

2- ارزش بخشیدن به فرهنگ اصیل ایرانی

3- تشویق جوانان به این فعالیت ها حتی در قالب هنری

4- به روز کردن فرهنگ با توجه به نیازهای فعلی جامعه و تلاش در جهت کسب امروزی ترین اطلاعات

5- آشنایی و شناسایی فرهنگ های کشورهای دیگر

 

با توجه به اهدافی که ذکر شد، سیاست فرهنگی ایران به 4 نکته اساسی توجه دارد:

1- سعی در اینکه بهره مندی از فرهنگ ایران از انحصار گروهی خاص بیرون آید و در دسترس همه ملت قرار بگیرد.

2- ارزیابی مجدد میراث های فرهنگی و بازیافتن عناصر زنده و دوام پذیری آن برای نگه داری در جامعه تحول یافته ایران امروز و فردا.

3- کوشش در پرورش و رشد نیروی ابداع در طبقه جوان برای آنکه بتوانند سبب و محرک نهضت های جدید فرهنگی- هنری باشند و از این راه به غنای فرهنگی ملی کمک کنند.

4- سعی در بسط روابط فرهنگی ایران با جهانیان، تا از این راه تعامل فرهنگ ها و فرهنگ های دیگر آسان تر صورت پذیرد. فرهنگ ایران بهتر شناسانده شود و آشنایی ایرانیان با تحولات اساسی جهان در زمینه های فکری، ادبی، هنری و همچنین در شیوه های بدیع و تازه زندگانی بهتر امکان یابد.

 

2-1-11. توسعه فرهنگی

اهتمام مقامات عمومی در زمینه توسعه فرهنگ به هر شکل و صورت و در هرسطحی که باشد، دو پایه و مبنا دارد: از سویی حق برخورداری از فرهنگ برای همه؛ که نتیجه مستقیم آن، ایجاد وظیفه برای دولت در فراهم آوردن امکانات استفاده از این حق برای عموم مردم است و از سویی دیگر پیوند و رابطه ای که میان توسعه فرهنگی و توسعه عمومی است. در زمینه حمایت دولت از فرهنگ دو نکته را باید در نظر داشت: یکی این که فعالیت های فرهنگی و رشد و اشاعه فرهنگ در بازار اقتصاد عرضه و تقاضا، بر اساس اصل رقابت و سوددهی امری مطمئن نیست و امکان ضرردهی و عدم صرفه اقتصادی در این زمینه وجود دارد. دولت باید این ضرر احتمالی را جبران کند تا هم هنرمندان و هم سرمایه گذاران در باب فرهنگ، با اطمینان به کار خویش ادامه دهند و دیگر این که فعالیت های فرهنگی همواره به عنوان فرع بر فعالیت های دیگر قرار می گیرند. مثلاً احداث یک بیمارستان همواره بر ساخت یک مرکز فرهنگی اولویت دارد و این خود بیانگر لزوم حمایت دولت از امور فرهنگی است. برای فرهنگ، هدف خروج از قلمرو اختصاصی ای است که گاه به حبس و قفس می ماند تا بتواند به پیشواز مردم بشتابد و با آن در محل ترددشان دیدار کند. اما برای تجارت که هرگز از اندیشه ارزش اضافی غافل نیست، فرهنگ غالباً همان پیرایه معنوی است که تجارت بر خود می بندد تا دلفریب بنماید و جلوه بفروشد.

“ژاک ریگو” همچنین در قبال توسعه فرهنگ سه سرنوشت برای فرهنگ پیش بینی می کند:

اول: تقویت وافزایش کمک و تعهد دولت. اما بنیان نهاد توسعه فرهنگی سراسر در گرو کمک دولت این خطر را دارد که سیاست و مفهومی کمی و دولتی و فرمایشی از فرهنگ غلبه یابد و این خود باعث کم رنگ شدن تخیل و نوآوری و ابتکار خواهد شد.

دوم: اینکه دولت توسعه فرهنگی را به حال خود رها کند و به آن کمک نکند. نتیجه این عمل ضعیف شدن فرهنگ به مرور و خارج شدنش از صحنه زندگی و نیز پیدایی نوعی دوگانگی در قلمرو فرهنگ است. بدین معنی که فعالیت های برخوردار از کمک دولت بیش از سایر فعالیت ها پیشرفت خواهند داشت و این ناهمگونی معقول نیست!

سوم: اینکه دولت در قلمرو فرهنگ مکانیسم اقتصادی یعنی اصل تبعیت از بازار عرضه و تقاضا را پیش گیرد و در نتیجه هر چه مورد قبول مردم است مشمول حمایت خود سازد. بدین گونه دولت به صورت یک آژانس بزرگ اشاعه فرهنگ درخواهد آمد. اما ایراد این روش این است که آفرینندگان را گمراه و نومید و دلسرد می کند، کوشش های کارگزاری و شور نوآوری کارگزاران را به مخاطره می افکند و بهانه ای به دست بعضی مسئولان می دهد که کمک مالی به توسعه فرهنگ را کاهش دهند و منحصراً تابع مقتضیات بازار روز باشند. مثلا کوشش هایی که تا سال 1975 میلادی برای همگانی کردن فرهنگ در فرانسه انجام گرفته ( موزه برای همه، کنسرت برای همه و …) موجب شده تعداد مراجعه کنندگان به موسسات فرهنگی افزایش یابد، لیکن به نسبت افزایش این کمیت، کیفیت فرهنگ آموزی و فرهنگ پذیری کاهش یافته است. ضمنا این همگانی کردن فرهنگ عبارت از تصمیم و گسترش فعالیتی است فرهنگی ( موزه، اپرا و …) که مورد علاقه اقلیتی از مردم ( سرآمدان ) بوده و هست، اما در این که هدف دموکراسی فرهنگی منحصراً عرضه داشتن ژکوند و سمفونی نهم به کارگران و روستاییان ( فرانسوی) و آشنا کردن آن ها با نقاشانی چون روسو باشد، به حق می توان تردید کرد. سپس برای دموکراتیک کردن فرهنگ باید راه و روش نوینی جست، نه آنکه عادات و رسومی را که تا کنون خاص سرآمدان بوده، تعمیم داد. حال اگر چنین است، پس احتمال دارد فرهنگی که به میراث برده ایم فرهنگی نباشد که مال عموم و برای عامه مردم، سهل الوصول باشد تا همگان بتوانند به طور مساوی از آن بهره گیرند. انتظار آمیزترین و دموکراتیک ترین عمل فرهنگی حکما فعالیتیست که گروه سرآمدانی دیگر تربیت می کنند و به بیشتر مردم نیز چیزی جز تفریحات و سرگرمی های سطحی نمی دهند. پس چه باید کرد؟

در وهله اول دو راه به نظر می رسد: یکی این که به رغم مشکلات و تضادهایی که گفته شد، پیشروی در همان راه سیاست توسعه ی فرهنگی منتهی با افزایش مدام اعتبارات و امکانات مالی و انسانی و … که بیش تر نظری است و دوم با این فرض یا باور که فرهنگ ( میراث گذشتگان)، ذاتاً فراخور حال و مقام سرآمدان است، حفظ و حمایت و بسط آن از طریق انجام دادن فعالیت های منتخب و دست چین شده به دلخواه و سعی در افزایش شماره سرآمدان حتی الامکان و کوشش برای بهبود تفریحات و سرگرمی های انبوه خلایق، امکان پذیر است. اما شاید راه سومی نیز باشد که برای یافتن آن ابتدا باید توسعه فرهنگی را از نو تعریف کرد. توسعه فرهنگی در وهله اول ارضای نیاز و خواست عموم مردم به حصول و حفظ حیثیت و شرف زندگی است که امروزه ناشناخته و مهجور مانده، به بیراهه افتاده  و در انبوه عادات اجتماعی، پیش داوری ها و محرومیت ها و کمبودها گم شده است.

بی گمان الهام گرفتن از فرهنگ عامه در خلق آثار هنری و ادبی امری نیست که بتوان در ارزش و اهمیت آن تردید کرد، خاصه وقتی که هنرمند با دیدی نو در دوره و زمانه خود، به دست مایه ی فولکولور می نگرد. اما هنگامی که آفرینش ادبی و هنری در جامعه ای فقط به عرضه فولکولور و نقل بی فزون و کاست آن از مثل زندگی منحصر و محدود شود، این شک را در ذهن ایجاد می کند که شاید این نوع آفرینش ریشه در ناتوانی جامعه ای دارد که مشوق خلق چنین آثاری است. حال آنکه آرمان آفرینش هنری و ادبی، برعکس باید جبران و ترسیم این ناتوانی از طریق بیان هنری یعنی از راه توجه دادن نفس و ذهن به کمبود و نقض مفروض و فراهم آوردن موجبات تحقق نوعی استشعار و بیداری وجدان باشد. برخلاف تصور بسیاری، فولکولور نمایشی، نمایانگر فرهنگ قدیمی و اصیل در برابر فرهنگ جدید تصنعی نفوذی غرب نیست و هوش و حواس را متوجه جامعه قدیمی نمی کند و موجب جان گرفتن فرهنگ کهن نمی شود و پرده ای واقع نما از فرهنگ قدیم رقم نمی زند، بلکه از پدیده ها و عوارض جامعه ای جدید است، زیرا پیشرفت قطعی بورژوازی و بورژوازدگی است.

اگر مردم ضمن تماشای تئاتری سخویه آمیز و پرطنزعامیانه (فولکولوریک )، از دیدن نوع نحوه زندگانی خود در گذشته یعنی مشاهده بعضی مناظر ( ریشخند شده ) حیات و معاش قدیم به روی صحنه یا تلویزیون می خندند، از این روست که حس می کنند آن نوع زندگانی و نحوه معیشت محکوم به فنا و در شرف نابودی است، ضمناً این گونه تئاتر بیش تر در شهرها محبوب است و تحقیق درباره کاربرد لهجه های مختلف محلی در این تئاتر که باعث خنده و تفریح می شود، نشان می دهد که هر کس از شنیدن گویشی که کمتر با آن مانوس و آشناست می خندد!

امروزه  توسعه یابی در زمینه فرهنگ شناختی و دریافت ساخت فرهنگی در زندگر روزانه و در هر لحظه، از معیشات روزمره است. فرهنگ مجموعه کوشش های آدمی است، پشت اندر پشت، برای تعالی انسان؛ و از این رو وسیله ای نیست برای گذراندن اوقات فراغت به نحوی خوش و راه گریزی از زندگی روزانه با همه ملال ها و سختی های آن؛ بلکه فرهنگ نحوه ارتباط انسان با زندگی و مرگ است. یعنی مجموعه روابط انسان با جهان، محیط زیست، طبیعت، ماوراء طبیعت، اجتماع، خانواده، هنر، علم، زیبایی و سرانجام خویشتن خویش است. پس امروزه باید فرهنگ را از محدوده و تنگنایی که در آن اسیرمانده رهانید تا بال و پر بگشاید و به پرواز درآید و خلاصه کلام کوشید تا شارمندی با مدنیت فرهنگی حقیقی، با تعهد ملی پدید آید.

 

2-1-12. آموزش و فرهنگ

فرهنگ از جایی آغاز می شود که آموزش در کار می آید و موجود فرهنگی، موجودی است که کارکرد سیستم های بنیادی زیستی اش نیز پیرو فرهنگ می شود. یعنی در قالبی از ارزش ها و هنجارها قرار می گیرد. برای آنکه آموزش در میان باشد، نخستین شرط با هم بودن موجودات فرهنگ زی است، یعنی وجود جامعه و روابط اجتماعی و وسایل ارتباطی در درون آن. بنابراین برای فرهنگ مند شدن به معنای عالی کلمه، یعنی فرهیخته شدن، نهادهای آموزشی می باید پدید آیند که آدمیان را به ساحت عالی تر فرهنگ و زندگانی فرهنگی بالا برند.

البته از نظر علمی هنوز نمی توان تعیین کرد که چه اندازه از فرهنگ می تواند از سازه های زیستی یا ژنتیک متاثر باشد. ولی به هر حال، عامل اصلی پدیدار شدن و ماندگار شدن فرهنگ، «آموزش» است و اساسی ترین عامل درآموزش نیر «زبان» است که کل نظام ارزشی و هنجاری و رفتاری و ذهنیت انسانی را از نسلی به نسل دیگر می رساند.

در گروه تعاریف هنجاری مربوط به فرهنگ، “بیدنی” و نیز “گی روشه”، به عنصر فراگیری در فرهنگ اشاره می کنند. با توجه به آن تعاریف و مطالب ذکر شده، می توان تعریفی از فرهنگ ارائه داد: فرهنگ فراگیرنده هر آن چیزی است که از راه آموزش، به گسترده ترین معنای کلمه، از راه جمع به فرد انسانی می رسد. از آداب و رفتار و هنجارها و ارزش ها گرفته تا باورهای دینی و دانش عملی و فنون، و هر آنچه از نظر مادی و معنوی در ساختار زندگی انسانی حضور و کارکرد دارد.  محیط آموزشی در برابر فرهنگ وظایفی دارد که در ادامه به شرح آن ها پرداخته می شود. این سه وظیفه، وظایف عمده و اصلی محیط آموزشی است:

 

2-1-12-1. انتقال فرهنگ:

محیط آموزشی تنها نقش انتقال دهنده فرهنگ را به عهده ندارد، بلکه تفسیر و ترجمه فرهنگ جامعه، جز وظایف اصلی محیط آموزشی است. تغییرات زندگی اجتماعی و تاثیر آن در کلیه شئون زندگی، افراد را از فرهنگ گذشته و میراث فرهنگی دور می سازد و این امر تضادی بین افکار و نظرات و احساس و عقیده های جوانان و افراد سالمند به وجود می آورد که تا اندازه ای وحدت جامعه را متزلزل می کند و ادامه حیات اجتماعی مردم یک جامعه را مختل می سازد. محیط آموزشی برای جلوگیری از تضاد فکری و عقیدتی و حفظ وحدت جامعه و ادامه زندگی اجتماعی باید به افراد و خصوصا جوانان کمک کند تا ارزش های فرهنگی اجتماعی را که عمیق ترین و مهم ترین عنصر فرهنگ اند، بهتر بشناسند و اهمیت آن ها را درک کنند.

 

2-1-12-2. ارزش سنجی میراث فرهنگی و فرهنگ گذشته:

بدون شک تمام آنچه از گذشته یک ملت باقی مانده است، برای زندگی امروز و آینده مفید نیست؛ زیرا شرایط زندگی امروز را به طور عملی مورد انتقاد قرار می دهند و باعث می شوند که صاحب قدرت تشخیص جنبه های خوب و بد میراث فرهنگی با میزان علمی گردند؛ تا آنچه برای زندگی امروز آن ها مفید است حفظ کنند و آنچه بی فایده است ترک گویند.

این مساله با توجه به تغییر دائمی فرهنگ جامعه و آداب و رسوم و سنت ها و ارزش ها بیش از پیش دارای اهمیت است.

 

2-1-12-3. توسعه و پیشرفت فرهنگی:

در جوامعی که وظیفه آموزش تنها انتقال فرهنگ است، حالت رکود و توقف مشاهده می شود و حتی ممکن است به حالتی منجر شود که این میراث ارزش خود را در اجتماع از دست بدهند و جامعه به سوی نابودی هدایت شود.

بنابراین باید به توسعه و پیشرفت فرهنگ هم اهمیت داد و نسل امروز را یاری کرد تا متناسب با مقتضیات زندگی در زمان حاضر، افکار و نظرات تازه خلق کنند و جامعه را به سوی ترقی و تعالی سوق دهند.

[1] فیلسوف آلمانی تبار آمریکایی، متولد 1898

[2] Subcultures


قصد ایراد جنایت بر فرد یا افرادی غیرمعین از یک جمع

در جنایت عمدی نه تنها لازم است رفتار واقع شده از سوی مرتکب قصد شده باشد، بلکه علاوه بر آن شخص یا اشخاصی که رفتار زیانبار بر وی اعمال شده نیز باید مقصود مرتکب بوده و رفتار قصد شده بر شخص یا اشخاص مورد نظر واقع شده باشد. (صادقی، 1386، 110) بنابراین قصد شخص یا اشخاص غیرمعین از یک جمع وقتی است که مرتکب قصد جنایت بر فرد یا افراد به خصوصی ندارد، بلکه به طور کلی خواست وی وقوع جنایت نسبت به هر کسی است که رفتار بر او واقع شود، مانند آنکه تیری را به طرف جمعیتی رها کند بدون آنکه شخص یا اشخاص معینی را قصد کرده باشد.

در پایان این مبحث باید گفت در جنایت عمدی غالباً ضوابط عمومی مشترکی وجود دارد که قتل عمدی از آن مستثناء نیست. بنابراین قانون‌گذار در کلیات و در ماده 290 قانون مجازات اسلامی ضوابط عمومی قتل عمدی را مقرر داشته، که به شرح فوق به آن اشاره گردید.

مبحث دوم- بررسی ضوابط اختصاصی بندهای چهارگانه ماده 290 قانون مجازات اسلامی

مقنن در بندهای چهارگانه ماده 290 ق.م.ا. علاوه بر ضوابط عمومی، ضوابط اختصاصی را بیان کرده است لذا ضروری است که هر یک را به صور  جداگانه مورد بررسی قرار دهیم.

گفتار اول- تحلیل بند (الف) ماده 290 قانون مجازات اسلامی

قانون‌گذار در بند (الف) ماده 290 ق.م.ا. مقرر می‌دارد: «هرگاه مرتکب با انجام کاری قصد ایراد جنایت بر فرد یا افرادی معین یا فرد یا افرادی غیرمعین از یک جمع را داشته باشد و در عمل نیز جنایت مقصود یا نظیر آن واقع شود، خواه کار ارتکابی نوعاً موجب آن جنایت یا نظیر آن بشود، خواه نشود.»

1- ضرورت وجود قصد صریح

بدیهی است «مواردی که مرتکب با انجام کاری قصد کشتن یا قطع عضو یا مجروح کردن دیگری را داشته باشد، و عملاً به نتیجه مورد نظر خود برسد، بدون توجه به نوع وسیله به کار رفته و بدون توجه به این که آیا آن کار نوعاً چنین نتیجه‌ای را در بر دارد یا خیر، عمدی محسوب می‌شود.» (شهیدثانی، بی‌تا، کتاب قصاص، 19) بدین ترتیب گاه شخصی، به قصد کشتن یا مجروح کردن دیگری، به کتک زدن وی با یک تکه چوب نازک بپردازد و عملاً باعث مرگ یا مجروح شدن قربانی شود، جرم وی عمدی محسوب خواهد شد، هر چند که این عمل نوعاً چنین نتیجه‌ای را در بر ندارد. لازم به ذکر است که بسیاری از فقهای اهل سنت، از جمله ابوحنیفه، فعل عمدی را فعلی می‌دانند که نوعاً کشنده باشد، یعنی با ابزاری مثل سلاح و نظایرآن انجام گیرد. (میرمحمدصادقی، 1386، 101)

2- عدم اهمیت نوع رفتار

در این خصوص باید گفت، مقنن با تصریح به اصطلاح قصد ایراد جنایت در بند الف ماده 290 قانون مجازات اسلامی به ضرورت سوءنیت خاص یا قصد نتیجه و یا عمد در نتیجه اشاره کرده است به این ترتیب که، هرگاه مرتکب با انجام کاری قصد ایراد جنایت بر فرد یا افرادی معین یا فرد یا افرادی غیرمعین از یک جمع را داشته باشد و در عمل نیز جنایت مقصود واقع شود، عملش عمدی محسوب می‌شود. بنابراین لازمه استناد به بند (الف) اثبات قصد ایراد جنایت از سوی مرتکب است در این صورت، نوعاً کشنده بودن یا نبودن کار ارتکابی تأثیری در عمدی بودن جنایت نخواهد داشت و این همان چیزی است که مقنن در ادامه بند (الف) مقرر می‌دارد: «… خواه کار ارتکابی نوعاً موجب وقوع آن جنایت یا نظیر آن بشود، خواه نشود.» بنابراین زدن ضربه شدید به صورت دیگری، هل دادن یک جوان از ارتفاع کوتاه، زدن چاقو به ساق پا، شلیک گلوله به نقاط غیرحساس و امثال آنها، چنانچه با قصد قتل انجام شود و منتهی به مرگ گردد، با وجود شرایطی جنایت ارتکابی قتل عمدی محسوب خواهد شد.

البته در این خصوص ذکر این نکته ضروری است که رفتار مادی مرتکب باید قابلیت ایجاد نتیجه (یعنی سلب حیات) را داشته باشد. به عبارت دیگر رفتار مادی مرتکب باید به گونه‌ای باشد که نتیجه حاصله یعنی سلب حیات ولو به طور نادراً کشنده قابل پیش‌بینی باشد. بنابراین اگر رفتار مرتکب به گونه‌ای باشد که عرفاً، نتیجه جنایت قابل انتساب به آن نباشد و یا نتیجه حاصله قابل پیش‌بینی نباشد و یا اینکه مقصود مرتکب نباشد در این صورت رفتار ارتکابی به سبب فقدان صلاحیت، قادر به تحمل عنوان رفتار مادی جنایت قتل عمدی نخواهد داشت. به عبارت دیگر، نتیجه غیرقابل انتساب به رفتار مادی انگاشته می‌شود.

در فرضی که اگر یک جوان با یک پیر مرد بر سر آب زمین زراعی مشاجره می‌کند و آن جوان، سوار بر دوچرخه، پایین بیاید و پیرمرد را که حدوداً شصت‌و‌پنج سال سن داشته به صورتش یک سیلی بزند، پیرمرد که دارای بیماری داخلی نیز بوده به بیمارستان منتقل و یک هفته بعد به علت گسترش و شیوع بیماری‌های قلبی که داشته است فوت می‌کند، سؤال این است که آیا این فوت جنایت عمدی، شبه عمدی یا خطای محض می‌باشد؟

هرچند مطابق نظر کمیسیون قضایی دادگستری تنکابن؛ صرف نظر از اینکه علت فوت مشخص نشده است عنوان مجرمانه قتل عمدی نیست؛ زیرا زدن یک سیلی ولو به یک پیرمرد شصت‌و‌پنج سال، نوعاً موجب وقوع جنایت نیست، شبه عمد و خطای محض نیز نیست زیرا حسب ظاهر رابطه سببیت بین ایراد ضرب و فوت متوفا وجود ندارد و متهم تنها باید حسب مورد دیه ضرب یا سیلی را پرداخت کند. اما به نظر می‌رسد که فرض جنایت عمدی منتفی و قتل خطای نیز بعید است و موضوع جریان واقع شده بیشتر با قتل شبه عمد مطابقت دارد. چنانچه مقنن در ماده 293 ق.م.ا. مقرر می‌دارد: «هرگاه فردی مرتکب جنایت عمدی گردد لکن نتیجه رفتار ارتکابی، بیشتر از مقصود وی واقع شود، چنانچه جنایت واقع شده، مشمول تعریف جنایات عمدی نشود نسبت به جنایت کمتر عمدی و نسبت به جنایت بیشتر، شبه عمدی محسوب می‌شود، مانند آنکه انگشت کسی را قطع کند و به سبب آن دست وی قطع شود و یا فوت کند که نسبت به قطع انگشت عمدی و نسبت به قطع دست و یا فوت شبه عمدی است.»

گفتار دوم- تحلیل بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی

قانون‌گذار در بند (ب) ماده 290 قانون مجازات مقرر نموده است: «هرگاه مرتکب، عمداً کاری انجام دهد که نوعاً موجب جنایت واقع شده یا نظیر آن، می‌گردد، هرچند قصد ارتکاب آن جنایت و نظیر آن را نداشته باشد ولی آگاه و متوجه بوده که آن کار نوعاً موجب آن جنایت یا نظیر آن می‌شود.» در مورد اینکه این بند از ماده 290 قانون مجازات اسلامی، ترجمان فقهی رکن روانی جنایت عمدی می‌باشد و یا اینکه، صرف نظر از وجود قصد جنایت در مورد مرتکب، صرف اینکه نوعاً موجب جنایت بشود. دارای ابهام و اختلاف نظر می‌باشد که در ضمن شرح مذکور به آن پرداخته می‌شود.

1- تعریف و اقسام کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌شود

برای تبیین بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی ضرورت دارد که بدواً کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد را تعریف و سپس اقسام آن را مورد اشاره قرار می‌گیرد.

الف) تعریف کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌شود

کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد عبارت است از انجام کاری به نحوی که قابلیت سلب حیات را داشته باشد. به عبارت دیگر، مرتکب، رفتار را به صورتی انجام دهد که با تلقی عرف بدون تردید سلب حیات از آن برآید. مثل پرت کردن انسانی از ساختمان بلند یا بریدن گردن انسان یا کوبیدن چوب به سر دیگری یا خفه کردن با دست یا نوشاندن زهره کشنده و زدن با شمشیر و کارد. (پوربافرانی، 1388، 36) بدیهی است برای اینکه عمل ارتکابی نوعاً موجب وقوع جنایت گردد، الزاماً استفاده از وسیله یا آلت خاصی شرط نیست بلکه حتی بدون استفاده از آلت قتاله ممکن است عمل ارتکابی نوعاً کشنده بشمار آید.

ب) مفهوم کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد

براساس بند (ب) ماده 206 قانون مجازات اسلامی مصوب 1370 و بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی مصوب 1392 قانون‌گذار «ارتکاب عمدی کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌شود» را به عنوان ضابطه جنایت عمدی در حقوق کیفری پذیرفته است. از آنجایی که تعریفی از «کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد» در قانون وجود ندارد، لذا ممکن است در عمل تفاسیر و تعابیری از این ضابطه در محافل علمی و محاکم قضایی به وجود آید، همچنانکه بوده و هست و خواهد بود. چنانچه دادگاهها و شعب دیوان عالی کشور با تفسیر موسع بند (ب) ماده 206 ق.م.ا. سابق، صرف «استفاده از آلت قتاله» را صرف نظر از موضع اصابت کافی برای تحقق قتل عمدی می‌دانسته‌اند.

بنابراین در این گفتار به بررسی برخی اشکالات در رویه قضایی در خصوص تشخیص ضابطه «کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد» و تعیین معیار و ضوابطی جهت تشخیص و تعیین «کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد» همچنین همراه با ذکر مصادیق آن به تحلیل بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی می‌پردازیم.

2- بررسی ضابطه کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت گردیدن در فقه

به نظر می‌رسد که در فقه نیز ضابطه «کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد» مشخص نشده است و اگر ضابطه‌ای نیز بیان شده، بسیار مبهم است. فقها بیشتر به صورت موردی به ذکر مصادیق پرداخته‌اند ولی می‌توان از مصادیق مذکور ضابطه و معیاری را بدست آورد و سپس قدر متیقن «کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد» از آن‌ها استخراج نمود.

محقق در شرایع بیان می‌فرماید: «اشکال و خلافی نیست در این که قتل عمد تحقق پیدا می‌کند به قصد بالغ عاقل به کشتن کسی به وسیله آلتی که غالبا کشنده است.» (محقق حلی، 1403، جلد چهارم، 187) صاحب جواهر الکلام در شرح این عبارت اضافه کرده است: «بلکه قتل عمد تحقق پیدا می‌کند به قصد زدن به چیزی که معمولا کشنده باشد با علم با آن، اگر چه قصد به قتل هم نداشته باشد زیرا قصد به فعل مزبور مانند قصد با قتل است» (نجفی، 1981، جلد بیست‌و‌دوم، 12) آقای خویی در مبانی تکمله المنهاج بیان می‌دارد: «قصاص ثابت می‌شود به کشتن انسان محترم؛ بلکه اظهر از ادله این است که عمد به قصد چیزی که عادتاً کشنده است تحقق می‌یابد ولو مرتکب ابتدائاً قصد قتل نداشته باشد.» (خویی، 1369، جلد دوم، 9)

عده‌ای دیگر عقیده دارند: در جرایم عمدی آلت قتل ممکن است قتاله (یعنی وسیله‌ای که عادتاً موجب قتل است) و یا غیرقتاله باشد. اگر آلت قتل، قتاله نباشد، مانند زدن با دست، چوب و غیره، در این صورت قتل عمد، زمانی تحقق می‌یابد که مرتکب دارای قصد باشد یا اگر آلت قتاله نباشد و قصد صریح برای ارتکاب قتل نداشته باشد. قتل هنگامی بروز می‌کند که مرتکب، آلت قتل را از لحاظ کمی و کیفی طوری بکار برد که موجب قتل گردد، در این صورت در حقیقت آلت قتل گرچه ذاتاً قتاله نیست ولی بالعرض قتاله است و به همین طریق است که قصد دوم مرتکب بدست می‌آید. (گرجی، 1381، 307)

چنانچه پیشتر گفته شد، ارتکاب جنایت هم از طریق مستقیم امکان‌پذیر است و هم از طریق غیرمستقیم، مانند سر بریدن، خفه کردن به وسیله دست، فرو کفتن چیز سنگین در مواضع حساس مجنی‌علیه (محقق حلی، 1403، جلد چهارم، 19) یا زدن دیگری به وسیله آهن یا ایجاد صدمه و آسیب کوچکی که در مقتل باشد مانند، چشم، قلب، لگن، خاصره، گیجگاه، مثانه و شاهرگ و در نتیجه آن شخص فوت نماید، قتل عمد محسوب می‌گردد.

بنابراین اگر کسی تیری یا سنگی منجنیق را به سوی مجنی‌علیه پرت کند و یا او را به وسیله طنابی خفه کند و آن را رها نکند تا او بمیرد. (محقق حلی، 1403، جلد چهارم، 1908) یا در آتش انداختن (شهید ثانی، 1367، جلد دوم، 378) یا کوبیدن چوب نازک به صورت مکرر بر مجنی‌علیه یا حبس کردن دیگری و منع وی از غذا، آب و مانند اینها، افعال و اعمالی هستند که نوعاً موجب جنایت می‌گردد. (کلینی، 1367، جلد هفتم، 278)

3- بررسی ضابطه ارتکاب کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت گردیدن در قانون

در ماده 171 قانون مجازات عمومی اسبق آلت قتاله تعریف نشده بود ولی با توجه به معنای لغوی و عرفی، آن را مترادف با وسیله می‌دانستند. به هرحال چون ضابطه آلت قتاله تعیین نگردیده بود در تشخیص آن میان حقوق‌دانان و رویه قضایی اختلاف نظر داشت. (کلانتری و جعفری‌زاده، 1391، 158) در فقه شیعه آلت یا به اعتبار ذات و یا به اعتبار شرایط و اوضاع و احوال کار «نوعاً موجب جنایت گردیدن» بحساب می‌آید. بنابراین اعضای بدن خود مرتکب یا غیر او یا حیوانی که به وسیله مرتکب تحریک شده باشد. مانند سگ یا میمون یا اشیایی مانند انواع سلاح جنگی یا غیرجنگی یا چوب، سنگ، دسته هاون، آب، گاز، برق و … را آلت قتاله می‌شمردند. (کلانتری و جعفری‌زاده، 1391، 159)

در قانون مجازات اسلامی مصوب 1370 که مطابق با فقه بود قتل عمد را به سه نوع تقسیم می‌کرد، یعنی علاوه بر فعل یا کار نوعاً کشنده، در بند (ج) ماده 206 (که نوعاً کشنده نیست) ولی بر اثر خصوصیات بزه دیده، کشنده می‌شود را نیز اضافه نموده است. در حالی که در قوانین اسبق فقط قتل عمدی با آلت قتاله را متذکر شده بود ولی رویه قضایی آن را به مورد سوم نیز تسری داده بود.

بنابراین قانون‌گذار در ماده 171 قانون مجازات عمومی اسبق، آلت قتاله را بکار برده، ولی پس از انقلاب (چه در بند (ب) ماده 2 قانون حدود و قصاص مصوب 1361 و چه در بند (ب) ماده 206 ق.م.ا. سابق مصوب 1370) از کار نوعاً کشنده استفاده کرده بود، در حالی که مقنن در بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی مصوب 1392 عبارت کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد، بکار برده و همین تغییر عبارت موجب اختلاف نظر در مفهوم آن میان حقوق‌دانان شده است.

بعد از بیان مختصر این مقدمه، به بررسی و تبیین ضوابط و مصادیق «کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد» می‌پردازیم که می‌توان آن را به سه دسته ذیل تقسیم نمود.

الف) ارتکاب کاری که نوعاً موجب جنایت گردیدن به اعتبار وسیله

در این حالت منظور وسایلی است که ذاتاً کشنده بوده و یا استعمال آنها عرفاً و غالباً کشنده است، مانند هر قسم اسلحه از گرم و سرد، اعم از جنگی، شکاری، سلاح کمری، دشنه، چاقو ضامن‌دار و یک تخته سنگ بزرگ و یا مقداری زیادی آب یا گاز یا شیر درنده وحشی و نظایر اینها از این نوعند. (شامبیاتی، 1374، 155) بنابراین برخی از افعال هستند که به طور طبیعی و ذاتی کشنده بوده و اعمال آنها در هر شرایطی بر انسان موجب مرگ می‌گردد و در انجام این افعال و بکارگیری بعضی از آلات هیچ‌گونه تردیدی در وجود قصد قتل ایجاد نمی‌گردد، زیرا ‌آن وسایل و افعال جز برای کشتن دیگری صورت نمی‌پذیرد. بنابراین افعال مطلقاً قتاله افعالی هستند که جزء تصور قتل از آن راه نیافته و به وضوع ظهور در قصد قتل دارند. مثل سر بریدن یا رها کردن شخص در یک هوای سرد (داخل سردخانه یا کوهستان برفی).

ب) ارتکاب کاری که نوعاً موجب جنایت گردیدن به اعتبار موضع اصابت

در این حالت منظور وسایلی است که استفاده و یا استعمال آنها بدون قصد قتل، عرفاً و غالباً و عادتاً کشنده نیست، ولی به اعتبار حساسیت موضع اصابت به اجزای بدن مجنی‌علیه موجب مرگ وی می‌شود. به طوری که در رأی وحدت رویه شماره 4668 مورخ 7/9/1336 دیوان عالی کشور آمده: «مقصود از کلمه آلت مذکور در ماده 171 قانون مجازات عمومی اسبق وسیله‌ای است که مرتکب به کار برده و به مرگ منتهی شده باشد و اعم از این که آلت مزبور معمولاً کشنده باشد و یا آن که از جهت حساس بودن موضع اصابت، به مرگ مجنی‌علیه منتهی گردد و محدود ساختن قسمت آخر ماده مزبور به موردی که آلت عرفاً قتاله شناخته شود، موافق با منظور ماده مزبور نیست.» (قربانی، 1371، 434)

بنابراین «نقاط حساس و حیاتی نقاطی است که شبکه پاراسمپاتیک در آنجا تشکیل می‌شوند و موارد آن عبارتند از: قسمت سر، گردن، شبکه عصبی، شبکه خورشیدی بالای شکم، سینه، پره‌های جنب، شبکه عصبی روده، بند اطراف ناف، بیضه در مردان، مهبل در زنان و … .» (گودرزی و کیانی، 1390، 189 به بعد) از آنجایی که تشخیص حساس بودن موضع اصابت یک امر فنی و علمی است. لذا نیاز به اظهار نظر کارشناس می‌باشد، بنابراین اخذ نظریه کارشناسی در این موارد الزامی است. چنانچه رأی شعبه 2 دیوان عالی کشور به شماره 18/1614 مورخ 11/12/1328 در این خصوص مقرر می‌دارد: «تشخیص حساس بودن یا غیر حساس بودن موضع اصابت امری است فنی و تشخیص آن از صلاحیت دادگاه خارج است. بنابراین در مواردی که آلت نوعاً قتاله نیست و فقط بر حسب موضع اصابت ممکن است قتاله تشخیص شود جلب نظر کارشناسان ضروریست.»

با توجه به مجموع آراء نگارش یافته در این تحقق ملاحظه می‌گردد که فعل و یا آلات نسبت به موضع و محل اصابت که حساس می‌باشد، کشنده محسوب شده و این امر به عنوان یکی از قرینه‌هایی است که حاکی از وجود قصد مرتکب در ارتکاب جنایت می‌باشد. مقنن هر چند در بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی «از کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد» صحبت به میان آورده است ولی همان‌طوری که گفته شد، رویه قضایی «کاری که نوعاً موجب وقوع جنایت می‌گردد» اعم دانسته و شامل مواردی که عمل یا آلت نسبت به محل اصابت نوعاً کشنده محسوب باشد، می‌داند.

4- آگاهی و توجه مرتکب به کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد

انجام کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد، در صورتی صلاحیت جانشینی قصد جنایت را دارد که مرتکب بر خصوصیت کار ارتکابی خویش آگاهی داشته باشد، زیرا با التفات و توجه وی بر اینکه رفتار وی نوعاً موجب جنایت می‌گردد سبب محکومیت وی به ارتکاب جنایت عمدی می‌شود. به عبارت دیگر مرتکب باید به این معنا آگاه و توجه داشته باشد که اگر این کار (کوبیدن مشت به گیجگاه مجنی‌علیه) را مرتکب شود، مجنی‌علیه می‌میرد یا حداقل علم به وقوع آن را داشته باشد، زیرا مرتکب می‌داند که با ارتکاب کار خویش بر مجنی‌علیه موجبات مرگ وی را فراهم می‌سازد، چنانچه شخصی با کارد بر دیگری جرح عمیق وارد نماید که جرح وارده منجر به مرگ وی شود، مرتکب نمی‌تواند ادعا کند که قصد قتل نداشته است یا علم به کشنده بودن کارد با این طریق استفاده نداشته است، چرا که اکثریت قریب به اتفاق مردم جامعه می‌دانند که چنین کاری غالباً منجر به قتل خواهد شد. (کلانتری و جعفری‌زاده، 1391، 171)

همچنانکه قانون‌گذار در ذیل بند (ب) ماده 290 ق.م.ا. مقرر می‌دارد: «هرگاه مرتکب، عمداً کاری انجام دهد که نوعاً موجب جنایت واقع شده یا نظیر آن، … می‌گردد، هرچند قصد ارتکاب آن جنایت و نظیر آن را نداشته باشد ولی آگاه و متوجه بوده که آن کار نوعاً موجب آن جنایت یا نظیر آن می‌شود.» چنانچه گفته شد ضابطه اول جنایت عمدی قصد صریح مرتکب است که در بند (الف و ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی به صراحت به آنها اشاره شده است. به عبارت دیگر، از معیارهای عمدی شناخته شدن جنایت آن است که مرتکب از روی اراده و قصد کار خویش را نسبت به مجنی‌علیه انجام دهد. یعنی مرتکب علاوه بر قصد صدور و قصد اصابت، قصد ایراد جنایت بر مجنی‌علیه را نیز داشته باشد.

الف) فرض آگاهی مرتکب به کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد

در برداشت عینی آنچه قابل بررسی است عبارت «آگاهی مرتکب به کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد» در بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی است. به عبارت دیگر باید معلوم گردد که منظور از این عبارت چیست و اصطلاحاً قانون‌گذار کدام یک از ضوابط (فرض آگاهی و یا اثبات آگاهی) را در تنظیم این بند از ماده قانونی، بکار برده است. یعنی آیا باید از نظر مرتکب کار نوعاً موجب جنایت می‌گردد؟ یا اینکه از نظر عرف یا خواص باید این چنین باشد؟

از عبارت «کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد» این طور استنباط می‌شود که معیار نوعی همان معیار عینی می‌باشد. چرا که فرض عدم آگاهی همان‌گونه که قبلاً بیان شد در جایی است که کسب آگاهی برای عموم مردم مشکل است. به هرحال از معنای نوعی این طور به نظر می‌رسد که نوع انسانها (عرف) باید آن را (عمل ارتکابی) را نوعاً موجب جنایت بدانند نه شخص یا اشخاص خاص، بنابراین عرف در این زمینه به عرف عام و خاص تقسیم‌پذیر است. منظور از عرف عام، عرف گروه یا دسته خاصی نیست بلکه به مشترکات تمام گروه‌های جامعه، عرف عام گویند. بنابراین اگر اکثریت مردم ارتکاب کاری را نوعاً موجب جنایت بدانند آن کار از ارکان تشکیل دهنده جنایت عمدی محسوب خواهد شد. (کلانتری و جعفری‌زاده، 1391، 171) بنابراین جنایت ار تکابی مشمول بند (ب) ماده 290 قانون مجازات اسلامی مصوب 1392می‌باشد. چنانچه مقنن در بند (ب) اصل را بر آگاهی مرتکب به کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد گذاشته و در تبصره یک ماده فوق مقرر می‌دارد: «در بند (ب) عدم آگاهی و توجه مرتکب باید ثابت گردد و در صورت عدم اثبات [آگاهی از طرف مرتکب] جنایت عمدی است … .»

 

 

ب) فرض عدم آگاهی مرتکب به کاری که نوعاً موجب جنایت می‌گردد

در بعضی موارد در علوم تخصصی یا فنی، بعضی اعمال و افعال نوعاً موجب جنایت می‌گردد. بنابراین در چنین صورتی اگر شخصی که نسبت به آن فن، حرفه یا تخصص بیگانه محسوب گردد و اصلاً از آن اطلاع نداشته باشد. چنین عملی را بکار بندد مشمول بند (ب) ماده 290 نخواهد بود. به عنوان مثال در علم پزشکی، خوراندن بعضی داروها با ترکیب خاص شیمیایی غالباً و عادتاً منجر به مرگ طرف می‌گردد. این اطلاعات علمی را صرفاً پزشکان می‌دانند حال اگر شخص «الف» (که ناآگاه یا مبتدی از علم پزشکی است) عمداً دارویی را با چنین ترکیباتی شیمیایی به شخص «ب» بخوراند و موجب قتل وی گردد، جنایت عمدی محسوب نمی‌گردد چرا که نوعاً کشنده بودن چنین عملی تنها از نظر گروه و دسته خاصی از پزشکان محرز می‌باشد. بنابراین چنانچه پزشکی عمداً چنین دارویی را به کسی بخوراند و منجر به مرگ او گردد بر طبق عرف خاص، کارش نوعاً موجب جنایت و مشمول بند (ب) ماده 290 ق.م.ا. خواهد بود. چنانچه مقنن در ذیل تبصره ماده مذکور مقرر می‌دارد: «… مگر جنایت واقع شده فقط به علت حساسیت زیاد موضع آسیب، واقع شده باشد و حساسیت زیاد موضع آسیب نیز غالباً شناخته شده نباشد که در این صورت آگاهی و توجه مرتکب باید اثبات شود و در صورت عدم اثبات، جنایت عمدی ثابت نمی‌شود.»

گفتار سوم- تحلیل بند (پ) ماده 290 قانون مجازات اسلامی

قانون‌گذار به موجب بند (پ) ماده 290 قانون مجازات اسلامی، یکی دیگر از موارد جنایت عمدی را چنین اعلام داشته است: «هرگاه مرتکب قصد ارتکاب جنایت واقع شده یا نظیر آن را نداشته و کاری را که هم انجام داده است، نسبت به افراد متعارف نوعاً موجب جنایت واقع شده یا نظیر آن، نمی‌شود لکن در خصوص مجنی‌علیه، به علت بیماری، ضعف، پیری یا هر وضعیت دیگر و یا به علت وضعیت خاص مکانی یا زمانی نوعاً موجب آن جنایت یا نظیر آن می‌شود مشروط بر آن که مرتکب به وضعیت نامتعارف مجنی‌علیه یا وضعیت خاص مکانی یا زمانی آگاه و متوجه باشد.»

این بند با بندهای (الف، ب و ت) در سوءنیت عام مشترک است و با توجه به توضیحات سابق باید گفت وجوه افتراق بندهای (ب و پ) با بندهای (الف و ت) فقدان قصد ایراد جنایت است. بنابراین تفاوت اساسی بند (پ) با بند (ب) در خصوصیات مجنی‌علیه و وضعیت خاص زمانی و مکانی و نظایر آن است. موضوع جرم قتل عمدی بند (پ) مانند سایر بندها صرفاً انسان و بدون نیاز به هرگونه ویژگی است و لذا اگر عمل ارتکابی نسبت به انسان متعارف باشد، صرف نظر از خصوصیات مجنی‌علیه و شرایط خاص، موضوع بند (ب) خواهد بود والا اگر جنایت در وضعیتی که مجنی‌علیه نامتعارف یا در موقعیت خاصی ارتکاب یابد، جرم واقع شده مشمول بند (پ) خواهد بود مگر مرتکب واجد قصد ایراد جنایت باشد که حسب مورد مشمول بند (الف یا ت) ماده 290 قانون مجازات اسلامی می‌باشد.

رکن روانی و مادی بند (پ) ماده 290 قانون مجازات اسلامی دارای نکات و ویژگی‌هایی است که به شرح ذیل به آنها اشاره می‌گردد.

1- انجام کاری که نسبت به افراد متعارف نوعاً موجب جنایت نمی‌شود

باید توجه داشت که کار ارتکابی مشمول بند (پ) نباید نسبت به انسانهای متعارف نوعاً موجب جنایت گردد. مقنن در این بند مقرر داشته است: «… هرگاه مرتکب … کاری … انجام داده …، [که] نسبت به افراد متعارف نوعاً موجب جنایت … نمی‌شود … .» بنابراین همان‌طور که توضیح داده شد اگر رفتار ارتکابی نوعاً (نسبت به افراد متعارف) موجب جنایت باشد، مورد از شمول بند (پ) خارج بوده و نوبت به طرح سایر اجزای این بند نمی‌رسد. این ویژگی وجه تمایز آشکار بین بندهای (ب و پ) ماده 290 ق.م.ا. می‌باشد.

2- متمایز بودن مجنی‌علیه

مجنی‌علیه موضوع این بند الزاماً باید نسبت با انسان متعارف، یعنی انسان متعارف، وجه تمایزی مانند بیماری، ضعف، پیری یا هر وضعیت دیگر داشته باشد. بنابراین اگر مجنی‌علیه فاقد یکی از این اوصاف باشد، استناد به این بند وجهه قانونی نخواهد داشت.

3- انجام کاری که نسبت به افراد نامتعارف نوعاً موجب جنایت می‌شود

عمل ارتکابی باید نسبت به بیماری، ضعف، پیری، ناتوانی، کودکی و هر وضعیت دیگر نوعاً موجب جنایت گردد. مقنن پس از آن‌که به لزوم نوعاً موجب جنایت نشدن کار نسبت به اشخاص متعارف اشاره می‌کند بلافاصله به ضرورت نوعاً موجب وقوع جنایت شدن کار نسبت به مجنی‌علیه به علت بیماری، ضعف، پیری یا هر وضعیت دیگر استفاده کرده است که بار اول منظور نوعاً موجب جنایت نشدن کار نسبت به افراد متعارف و بار دوم نوعاً موجب جنایت شدن نسبت به نوع اشخاصی است که از اشخاص متعارف به نحوی ضعیف‌تر و آسیب‌پذیرترند. (آقایی‌نیا، 1386، 86) در واقع این‌گونه رفتارها نسبت به هر انسان نامتعارفی نوعاً موجب قتل می‌گردد.

4- حصری نبودن مصادیق بند (پ) ماده 290 قانون مجازات اسلامی

عناوین به کار گرفته شده در بند (پ)، عناوین کلی و دارای مصادیق متعدد و متفاوتند و نمی‌توان به منطوق این عناوین استناد کرد، به طور مثال، اقدامی که نسبت به بیماران مبتلا به سکته قلبی نوعاً موجب جنایت می‌گردد، به طور طبیعی نسبت به بیماری که برای یک عمل جراحی زانو شخصاً به بیمارستان مراجعه کرده است نوعاً موجب جنایت نمی‌باشد، لذا چنین جنایتی عمدی نیست. به همین ترتیب است: بیماری، ضعف، پیری یا هر وضعیت دیگر. بنابراین طیف وسیعی از اشخاص را در بر می‌گیرد و هر وضعیتی در هر یک از آنها ممکن است مشمول حکم خاصی باشد. (آقایی‌نیا، 1386، 87) در واقع هر رفتاری از مرتکب بر مجنی‌علیه که دارای شرایط و اوضاع و احوال متفاوتی باشد، نتایج غیر یکسانی را در بر خواهد داشت.

5- انجام کاری که نسبت به وضعیت خاص مکانی یا زمانی و امثال آن نوعاً موجب جنایت می‌گردد

گاه ویژگی نوعاً موجب جنایت گردیدن کار، ناشی از شرایط خاص زمانی یا مکانی و امثال اینها است. به طوری که اعمال این افعال در این شرایط بر افراد متعارف یا نامتعارف نوعاً موجب جنایت می‌گردد. چنانچه برخی معتقدند: گاه شرایط طبیعی یا مصنوعی مانند شرایط خاص زمانی یا مکانی یا سرما و گرمای شدید موجب می‌شود عمل ارتکابی در آن موضعیت عادتاً موجب جنایت گردد، هرچند آن عمل در شرایط عادی غالباً موجب جنایت نمی‌شود. بنابراین در آب انداختن دیگری در هوای بسیار سرد و یا زدن به وسیله شلاق یا چوب ضعیف در هوای بسیار گرم به نحوی که نوعاً در این شرایط افراد تحمل آن ضربات را نداشته باشند، موجب قصاص خواهد بود گرچه این اعمال در هوای معتدل نوعاً موجب جنایت نمی‌گردد. (طوسی «به نقل از محمدهادی صادقی»، بی‌تا، جلد دوم، 17)

بنابراین این ضابطه در تنویع اعمال منتهی به جنایت بر نفس و عضو قابل پیش‌بینی است. چنانچه در این موارد نیز عمل ارتکابی ممکن است به طور مطلق نسبت به تمام افراد نوعاً موجب جنایت گردد یا آنکه عمل مرتکب نوعاً موجب جنایت نبوده، ولی نسبت به طرف بر اثر بیماری، ضعف، پیری یا موضع اصابت یا وجود شرایط خاص زمانی یا مکانی یا امثال آن نوعاً موجب جنایت می‌گردد.


بند اول: تعیین قانون حاکم بر اساس اصل حاکمیت اراده

 

طرفین قراردادهای بین المللی به طور معمول در قالب یکی از مفاد قرارداد به انتخاب نظام حقوقی حاکم بر قرارداد می پردازند و انتخاب این قانون به طور معمول بستگی به ملیت طرفین قرارداد بین المللی دارد. اگر قانون یکی از کشورهای طرف قرارداد به عنوان قانون حاکم بر قرارداد انتخاب شود این مزیت را دارد که یکی از طرفین قرارداد اطلاعات بیشتری را نسبت به آن دارد یا لااقل فرض می شود که باید چنین باشد.

در قراردادهای بین المللی در نگاه اول ،چنانچه قانون حاکم از پیش ا نتخاب نشده باشد، و یا هنگامی که مقررات قرارداد در این خصوص ناقص یا مبهم باشد از روش حل تعارض در حقوق خصوصی استفاده می شود. دراین قراردادها که به طور معمول بین یک دولت و شرکت خارجی  منعقد میشود قانون حاکم بر اساس اصول حقوق بین الملل خصوصی انتخاب می شود.

 

الف- مفهوم اصل حاکمیت اراده

مفهوم این اصل ان است که داوران فقط در صورت فقدان توافق یا وجود ابهام در توافق طرفین، میتوانند با بهره گرفتن از روش های حل تعارض قانون مناسب قرارداد را تعیین کنند. کنوانسیون رم نیز در ماده 3 به اصل حاکمیت اراده در انتخاب قانون حاکم بر قرارداد اشاره می کند و ماده 4 قرارداد فقط در صورت فقدان چنین انتخابی ابزاری را برای انتخاب قانون حاکم پیش بینی می نماید. این مساله در داوری های بین المللی قراردادها انعکاس یافته است. توسل به این اصل هم برای حاکمیت یک قانون  ملی- به طور معمول قانون کشور میزبان سرمایه گذاری- و هم برای حاکمیت قواعد دیگر حقوقی اعمال میشود آقای دوپوی در رای تگزاکو این موضوع را این چنین مطرح  می کند:« امروزه در نتیجه توافق  طرفین قانون ملی بر قرارداد حاکم می شود ونه براساس این که این قانون ارجحیت دارد ویا آنکه به طور خودکار بر ا ین قراردادها حکومت می نماید».[1]

از سوی دیگر طرفداران این نظریه معتقدند که حاکمیت اراده دراین خصوص برای دولت وطرف قرار داد به یک نحو اجرا می شودد وبه بیان دیگر دولت ملزم نیست در روابط خود  با یک شرکت خارجی قانون خویش را به عنوان قانون حاکم تعیین کند. از نتایج  این عقیده آن است که نقش  دولت به عنوان یک بازیگر حقوق بین الملل نمی تواند  به عنوان معیاری برای انتخاب قانون حاکم بر قرار داد باشد.

 

ب- قلمرو اصل حاکمیت اراده

آیاقرارداد به عنوان یک  نظم حقوقی مستقل و منحصر،بر روابط بین طرفین حکم فرماست. نظریه ای که به این پرسش پاسخ مثبت می دهد به اندازه کافی شناخته شده است .مطابق این نظر فرض می شود که،قراردادهای بین دولتها وشرکت های خارجی مانع اجرای بخشی از قوانین داخلی آن دولت است؛ زیرا دارای ماهیتی فرا دولتی است. از طرفی تابع حقوق بین الملل نیز نیست، زیرا توافقات موضوع توافق بین دولتها نیست. بنابراین قرارداد در این فرض منبع منحصر حقوق و تعهدات طرفین ا ست.

 

بند دوم: نقش قانون دولت طرف قرارداد بین المللی

برخی  بر این اعتقادند که دراین فرض هم مانند  قراردادهای میان اشخاص خصوصی ،هیچ پیش فرضی برای اجرای قانون دولت طرف قرارداد وجود ندارد. این نظریه ای است که رای صادره  توسط دیوان دائمی دادگستری بین  المللی در قضیه قروض صربستان مورد توجه واقع شده است. اما به نظر مااین نظربا واقعیات تجارت بین  الملل سازگار نیست، زیرا در موارد عدم تعیین قانون حاکم بر قرارداد، حقوق دولت میزبان نقش مهمی در تعیین قانون حاکم بر قرارداد دارد که اغلب منجر به اجرای قانون آن دولت می شود. این نتیجه فقط در اثر اجرای اصل معروف حقوق بین الملل خصوصی که همان قانون محل اجرای عقد است حاصل می شود.

مفاد بند (1) ماده 42 کنوانسیون حل اختلاف راجع به سرمایه گذاری 1966 واشنگتن مقرر میدارد که :«دادگاه درباره اختلاف بر طبق قواعد حقوقی که طرفین پذیرفته اند، حکم خواهد کرد .در صورت عدم توافق طرفین، دادگاه حقوق دولت طرف قرارداد را که طرف دعوی نیز میباشد ؛از جمله قواعد مربوط به حل تعارض و همچنین اصول حقوق بین ا لملل- را در آن زمینه اجرا خواهد کرد».

در نتیجه به نظر می رسد در مورد قانون حاکم بر قراردادهایی که توسط دولت منعقد می شود، دولت تلاش میکند که قانون ملی خود رابه عنوان قانون حاکم بر قرارداد معرفی کند، زیرا قراردادهای سرمایه گذاری(بین المللی) روابط بسیار عمیقی با قوانین کشور منعقد کننده قرار داد  دارد.

 

 

 

 

 

نتیجه گیری :

1- حسن نیت ایجاب می کند که قراردادهای بین المللی و شروط آن به نحوی تفسیر گردند که از به بار آمدن نتیجه غیر منصفانه و غیر عادلانه ممانعت گردد؛ ولو آنکه با مفاد صریح قرارداد در تمایز باشد.

2-حسن نیت در برخی موارد باعث می شود که استناد یکی از طرفین به  فقدان شرایط شکلی ورسمی انعقاد  قرار داد غیر منصفانه تلقی شده و منتهی به اعتبار قرارداد گردد.

3- حسن نیت ایجاب می کند که قرارداد با لحاظ حسن نیت طرفین در زمان انعقاد و با توجه به اوضاع واحوال حاکم در آن و وقایع بعدی تفسیر گردد.از این رو شخص ملتزم به معنایی است ؛که شخص متعارف ازاظهار واعمال وی درک می کند. ولو آنکه قصد باطنی شخص غیر از آن باشد.

4-در کنوانسیون بیع بین ا لمللی کالا و وین، مقرره خاصی در خصوص حسن نیت در تفسیر قرارداد پیش بینی نشده است. همچنان که ملاحظه گردید (ماده 1-7) کنوانسیون ،حسن نیت  را محدود به تفسیر کنوانسیون کرده است نه قرارداد». لیکن بررسی کنوانسیون و آراء صادره در خصوص قراردادهای مشمول آن دلالت بر آن داردکه، حسن نیت به عنوان یکی از اصول  کلی است که کنوانسیون بر آن مبتنی خواهد بود. این نکته به خصوص با این واقعیت تقویت میشود که کنوانسیون به خودی خود اصالت وجودی ندارد. بلکه سندی است که بین الملل در خصوص حقوق و تعهدات طرفین قراردادهای خصوصی و به بیان دیگر کنوانسیون حقوق قراردادها و تعهدات طرفین قراردادهای بین المللی را بازگو می کند و تفسیر این مقرارت به طور غیر مستقیم بر طرفین و قراردادها تاثیر می گذارد.

5-علی الاصول تفسیر قرارداد غیر از تکمیل،اصلاح و تعدیل  قرارداد است. هدف اصلی در تفسیر روشن ساختن مفاد قرارداد ورفع ابهام از آن است و تمام تلاش مفسر آن است که با بهره گرفتن از قواعد تفسیری حجابها را برطرف سازد وبه قصد مشترک طرفین برسد.به عبارتی هدف کشف و احراز قصدواقعی یا نوعی انشاءکنندگان قراردادهای ین المللی  است و مرجع حل اختلاف مفسر اراده طرفین محسوب می شود نه مکمل اراده آنها . در مقابل درتقلیل قرارداد عناصری از خارج آن همچون عرف، انصاف ،حسن نیت و… خلاهای موجود را پر می کند. اگر چه انتساب برخی راه حل به اراده ضمنی طرفین ،منجر به خلط ما بین تفسیر و تکمیل می شود؛ولی  تفاوت مذکور به معنی عدم ارتباط تفسیر و تکمیل نیست. در واقع تفسیر قراردادهای بین المللی  دارای دو مفهوم  مضیق و موسع است. مفهوم مضیق تفسیر عبارت است از تعیین معنایی که باید به شروط غیر واضح و مبهم قرارداد، داده شود ودر معنای موسع، تفسیر عبارت است از تعیین  مفاد قرارداد. دراین معنا تکمیل قرارداد نیز بخشی از تفسیر محسوب می شود. در همین راستا حتی از نقش تفسیری مکمل حسن نیت نیز سخن می گویند؛که به موجب آن خلاء موجود در خصوص مساله مطروحه، باید از طریق تفسیر بر مبانی حسن نیت بر طرف شود.ماده (8-4) اصول قراردادهای تجاری بین المللی به تکمیل اراده طرفین پرداخته و تکلیف موضوعات و مسائلی که متعاقدین صریحاً یا ضمناً تعییین ننموده اند را مشخص می نماید . در تفسیر یک قرارداد بین المللی هدف اصلی کشف و احراز قصد واقعی یا نوعی انشاءکنندگان فرارداد ؛و در واقع مرجع حل اختلاف ، تفسیر اراده طرفین محسوب میشود نه مکمل اراده آنها .

6- بعدی که در تفسیر قراردادهای بین المللی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است؛ بعد تکلیفی حسن نیت است که به وجوه مختلف، محدود کننده ،تکمیلی،تفسیری،و تعدیلی ایفای نقش مینماید. از لحاظ ساختاری حسن نیت در قراردادهای بین المللی دارای سه بعد است :بعد ماهوی که مربوط به توجیه تعهدات و تکالیف طرفین است ؛بعدشکلی که مربوط به ساختار آن به عنوان یک استاندارد مبهم و در نهایت بعد صلاحیت نهادی که بحث آزادی و محدودیت قضایی در صدور حکم و تفسیر قراردادها بر اساس استانداردهای باز و منعطف همچون حسن نیت را مطرح می کند در نتیجه روند حرکت نظامها، قراردادها و اسناد بین المللی به سمت پذیرش بیش از پیش حسن نیت در تفسیر قراردادهای بین المللی است.

7-تفسیر بر اساس حسن نیت در  یک قرارداد بین المللی به لحاظ ساختار ی و ماهوی ،متفاوت از تفسیر یک معاهده بین المللی است . زیرا غایت اصلی از تفسیر قرارداد بین المللی  بر مبنای حسن نیت ،احراز قصد واقعی یا نوعی متعاقدین است ؛اما هدف از تفسیر یک معاهده ،کشف اراده دولتها در مقام اعمال حاکمیت است؛و هرگز نمی توان یک قرارداد بین المللی را با بهره گرفتن از تکنیک و قواعد حقوق معاهدات تفسیر نمود.

8- اصل تفسیر به نفع متعهد اقتضا دارد ؛هر گاه مدلول صریح یا ظاهری الفاظ و عبارات یک قرارداد بین الملی معلوم نباشد ؛مفاد آن به نفع متعهد مورد تفسیر واقع شود.

9-حسن نیت نه تنها یک تکلیف و تعهد قراردادی محسوب میگردد ،بلکه ابزار و وسیله قابل اعتمادی برای کشف قصد واقعی یا نوعی متعاقدین و احراز شروط ضمنی تلقی می شود. با ین وصف هیچ تریدی وجود ندارد که قراردادهای بین المللی باید در پرتو حسن نیت به عنوان یک قاعده عام و فراگیر مورد تفسیر قرار گیرند.

 

 

 

پیشنهادات:

1-در کنوانسون ها و اسناد بین المللی مقرات منسجمی در موردحسن نیت و تفسیر قراردادها وجود ندارد. بنابراین ضرورت اصلاح و بازنگری در مواد و مقررات آنها و یا تصویب یک کنوانسیون جدید در عرصه حقوق تجارت بین الملل و قراردادهای بین المللی بیش از پیش احساس می شود.

2-مواد 13 (U.L.F) ,(U.L.I.S)  که در آن هیچ توجهی به «قصد مشترک» طرفین نگردیده و صرفاً مبنای تعیین حقوق و تعهدات متعاقدین را معیارهای نوعی و معنای عادی و متداول الفاظ و عبارات قرارداد اعلام نموده ، بهتر است از پیکره نظام حقوق تجارت بین الملل حذف شود؛زیرا قراردادهای بین المللی مخلوق اراده متعاقدین هستند ومدار و محور تفسیر این قراردادها نیز باید بر پایه قصد واقعی و درونی آنها صورت پذیرد.

3- در کنوانسیون وین ، اصول موسسه و اصول اروپایی ،اصل تفسیر براساس «قصد مشترک»به عنوان معیار نخستین و اصل تفسیر بر اساس «قصد نوعی و استنباط افرادمتعارف» به عنوان معیار ثانویه مورد پذیرش قرار گرفته است ؛ اما ضوابط و شرایط عدول از معیار اول و توسل به معیارهای نوعی ، بطور مشخص بیان نگردیده است . بنابراین ، بهتر است مقررات و مواد مربوطه به شرح ذیل اصلاح گرد : «قرارداد باید مطابق قصد مشترک متعاقدین مورد تفسیر قرار گیرد ؛لکن در صورتی که تمامی اقدامات معقول و متعارف در انتساب قرارداد به ارده واقعی و درونی طرفین نافرجام مانده باشد مرجع حل اختلاف می تواند قرارداد را بر اساس معیارهای نوعی و استنباط افراد متعارف در اوضاع و احوال مشابه متعاقدین تفسیر نماید».

[1]-اشمیتوف ، کلایو ام،حقوق تجارت بین الملل،پیشین ، 485؛ لیویون، کیم، تفسیر قراردادها،پیشین، 139؛ موسسه بین المللی یکنواخت کردن حقوق خصوصیUNIDROIT)) ، اصول قررداهای تجاری بین المللی، ترجمه اخلافی ، پیشین، ص149.

 

 

 

 


نمونه سایت های برگزیده :

 تجارت الکترونیک

حاصل بکارگیری اینترنت در تجارت و خرید و فروش ظهور پدیده تجارت الکترونیک است. کمیسسون اروپایی در سال ۱۹۹۷ تجارت الکترونیک را به شکل زیر تعریف کرده است: تجارت الکترونیک بر پردازش و انتقال الکترونیکی داده­ها شامل متن، صدا و تصویر مبتنی می­باشد و شامل فعالیت­های گوناگونی از قبیل مبادله الکترونیکی کالاها و خدمات، تحویل فوری مطالب دیجیتالی و انتقال الکترونیک می­گردد. تجارت الکترونیک در ساده ترین تعریف عبارتست از: یافتن منابع، انجام دادن فعالیت­ها، ارزیابی، گفتگو، سفارش­دادن، تحویل­گرفتن محصول، پرداخت و ارائه خدمات پشتیبانی که به گونه الکترونیک انجام می­شود (نگهداری، ۱۳۸۷: ۵۴).

مطالعه برک (۱۹۹۷)[۱] نشان می­دهد که خرید اینترنتی، خدمات بدون وقفه (۲۴ ساعته و در ۷روز هفته) را ارائه می­کند که در آن محدودیت زمانی، مکانی و جوی وجود ندارد. ارزش راحتی، دلیل اصلی افرادی است که علاقه دارند به خرید آنلاین بپردازند. ولفینبرگر[۲] (۲۰۰۱) همچنین بیان می­کند که خرید اینترنتی محیط خریدی راحت­تر و آسان­تر را فراهم می­کند و افراد می­تواند در منزل خود، خرید کنند. همچنین مصرف­کنندگان نیز می­توانند تصمیم بگیرند که چه موقعی مطابق با برنامه خودشان اقدام به خرید نمایند. مطالعات آلبا[۳] (۱۹۹۷) نشان می­دهد که در وب سایت­های آنلاین محصولات بیشتری برای انتخاب وجود دارد زیرا مانند وب سایت­های فیزیکی از نظر مکانی و فضا تحت فشار نیستند. ولفینبرگر (۲۰۰۱) همچنین متذکر می شود که وب سایت­های فیزیکی این توان را ندارند که کالاهای کمتر عامه پسند را برای برخی بازارهای بکر نگهداری کنند، درحالی که وب سایت­های آنلاین چنین مشکلی را ندارند. به عبارت دیگر وب سایت­های آنلاین قادرند که انتخاب­های متنوع­تری را با هزینه پایین­تر ارائه کنند. مطالعه ولفینبرگر (۲۰۰۱) نشان می­دهد که فراهم بودن اطلاعات شامل کسب اطلاعات مربوط به مشخصات محصول، وب سایت­ها، باعث افزایش فروش می­شود. اینترنت کارآترین ابزاری است که کسب چنین اطلاعاتی را برای مصرف کنندگان فراهم می­کند. اطلاعات جمع آوری شده، قابلیت کپی شدن یا ذخیره شدن را برای بررسی و مقایسات آتی نیز دارد. باکوس (۱۹۹۷) بر این باور است که اینترنت شامل منابع اطلاعات عمومی متعدد و ابزار جستجوی موارد گوناگون است. مشتریان تنها دریافت اطلاعات فراوان درباره محصولات و وب سایت ها به طور آنلاین تنها چند کلیک فاصله دارند (تو و همکاران، ۲۰۰۷: ۷۷۸). بنا به وستبروک[۴] (۱۹۸۵) ماجراجویی بدین معنی است که مشتریان با چیزی جالب، نو و بدیع برخورد کنند و لذت کاوش و کشف را طی فرآیند خرید تجربه کتتد. شری[۵] (۱۹۹۰) معتقد است که طی فرآیند خرید، نیاز خریدار به شور و هیجان جسمانی و شهوانی به مراتب بیشتر از نیاز به خود کالاست. وبستر (۱۹۹۳)[۶] اشاره می­کند که افراد در حین تعامل با کامپیوتر حس کنجکاوی را تجربه می­کنند که این حس کنجکاوی می تواند به ماجراجویی و خرید بدون برنامه­ریزی شود (تو و همکاران، ۲۰۰۷: ۷۷۸).

 

وب سایت اینترنتی

محیط تجارت الکترونیک که مبتنی بر اینترنت است، این امکان را به مشتریان می­دهد تا برای جستجوی اطلاعات  و خرید کالا و خدمات از طریق ارتباط مستقیم با وب سایت های اینترنتی اقدام کنند. خرید به صورت اینترنتی براساس تجربه واقعی از خرید کالا نیست؛ بلکه براساس ظواهری مانند تصویر، شکل، اطلاعات کیفی و تبلیغات از کالا استوار است. با گسترش روزافزون اینترنت در امور مختلف زندگی، یکی از مباحث طرح شده، جلب مشتریان جهت انجام مبادلات از طریق اینترنت است که مورد توجه بسیاری از سازمان­ها و مشتریان قرار گرفته و تحقیقات زیادی برای حمایت از ایجاد خرید اینترنتی صورت پذیرفته است (سعیدنیا و بنی اسدی، ۱۳۸۶: ۴۵).

وب سایت اینترنتی را می­توان پایه و اساس تجارت الکترونیک دانست. یک وب سایت اینترنتی یا وب سایت آنلاین تشکیل شده از اجزای مختلفی است که همگی با هم می­توانند مجموعه­ای هماهنگ و روان را خلق کنند تا یک بازدید­کننده، درست مانند یک وب سایت واقعی، خود را در میان گزینه­های مختلف ببیند و با آزادی انتخاب و کسب اطلاعات کافی­، بتواند محصول مورد نظرش را انتخاب، خرید و تحویل بگیرد.

یک وب سایت اینترنتی، وب­سایت یا مجموعه­ای از وب­سایت­ها است که محصولاتی (کالا یا خدمات) را در بستر اینترنتی­، به کاربرانی منتخب یا عمومی ، معرفی کرده و با فراهم آوردن یک سبد خرید آنلاین و درگاه های پرداخت اینترنتی، امکان خرید را برای آنها فراهم می­کند و گزینه های متنوعی را نیز برای تحویل کالا و خدمات در اختیار او قرار می­دهد.

طبق تعریف فوق، می­توان سه خصوصیت را برای یک وب سایت اینترنتی بر شمرد:

  • فروش کالا یا خدمات: با وجودی که برخی وب سایت­های آنلاین، تنها جنبه اطلاع رسانی و هدایت کاربران به سوی وب سایت واقعی یک شرکت را انجام می­دهند، اما بیشتر وب سایت­های اینترنتی­، کلیه مراحل معرفی، خرید، پرداخت و تحویل را به صورت آنلاین به انجام می­رسانند.
  • سبد خرید اینترنتی: به طور معمول­، یک وب سایت اینترنتی، یک سبد خرید آنلاین را در اختیار مشتری خود قرار می دهد که تا هر زمان که بخواهد، می­تواند محصولاتی را از میان محصولات وب سایت، به آن سبد اضافه کرده و سپس برای ورود اطلاعات و پرداخت هزینه اقدام کند.
  • بازارهای بخشی[۷]: عبارت بازارهای بخشی از جمله عبارت هایی است که ترجمه هایی نامفهومی از آن وجود دارد. به آن بازار گوشه­ای یا گوشه بازار می­گویند. مفهوم آن­، بخش هایی از صنعت یا بازار است که کمتر مورد توجه قرار گرفته است و با وجود کوچک بودن، مشتریان خاص خود را داراست. وب سایت­های اینترنتی معمولاً بخش کوچکی از بازار را، هدف خود قرار می­دهند و در آن حوزه فعالیت می­کنند (سعیدنیا و بنی اسدی، ۱۳۸۶: ۴۵).

 

 محیط وب سایت اینترنتی

ویژگی­های وب­سایت­ها بر رفتار مشتری تأثیر دارد و این تأثیر در بین خرده­فروشها و مشتریان نهایی بیشتر حائز اهمیت است (بالابینز و همکاران، ۲۰۰۱: ۷۰).  در نتیجه علاقه و توجه شرکت­ها برای ارائه ارزش­های بیشتر به مشتری در خرید اینترنتی و برقراری مدیریت رابطه با مشتری افزایش یافته است. به ویژه شرکت­هایی که درپی حفظ مشتریان موجود و نیز جذب مشتریان جدید هستند،  فعالیت­های خود را در جهت ارائه و خلق ارزش برای مشتریان هدف خود معطوف داشته­اند و برای انجام این مهم آنها باید درک عمیقی از ابعادی که ارزش مشتری را در بر می گیرند، داشته باشند. شرکت­ها برای جذب مشتریان جدید، باید وب­سایت­ها را بگونه­ای طراحی کنند تا نظر مشتریان به آن جلب شده و خرید کنند (سیموس و همکاران[۸]، ۲۰۰۶: ۱۷۵).

وارن کیگان[۹] از صاحب نظران علم بازاریابی، معتقد است که تنها در صورت تمرکز منابع بر فرصت­ها و ایجاد ارزش برای مشتری است که می توان به مزیت رقابتی پایدار دست یافت .ایجاد وب­­سایتها از امکانات و فرصتهای جدید است که باید ویژگیهایی از آن که بر روی مشتریان اثرگذار است، شناسایی شده و به نحو مطلوب طراحی و مدیریت شود به صورتی که طراحی خوب وب سایت مشتریان را تحریک می­نماید تا بدون برنامه خرید نمایند. جو وب سایت محرکی است که بر محبوبیت  مصرف کننده اثر می گذارد و ممکن است خرید ناگهانی را افزایش دهد (ویلاویریت و همکاران[۱۰]، ۲۰۰۹). ادراک مصرف کننده از محیط وب سایت همچنین ممکن است بر خلق و خوی خریدار اثر شدید داشته باشد (مایکون و همکاران[۱۱]، ۲۰۰۰). نگرش خریداران نسبت به محیط وب سایت در مقایسه با نگرش آنها در مورد محصولات تاثیر خیلی بیشتری بر واکنش­های عاطفی خریدار دارد. بین ویژگی­های محیط وب سایت و قصد خرید ناگهانی ارتباط وجود دارد (کیم، ۲۰۰۳). محیط وب سایت بر رفتار خرید ناگهانی تاثیرگذار می­باشد به گونه­ای که ویژگی­های وب سایت بر پاسخهای عاطفی خریداران که شامل لذت و برانگیختگی می­باشد تأثیر گذاشته و این پاسخهای عاطفی باعث افزایش احتمال خرید ناگهانی می­شوند (ژو[۱۲]، ۲۰۰۷: ۴۵).

ازعمده ترین ویژگی­هایی که وب­سایتها باید داشته باشند می­توان به این موارد اشاره کرد: پیمایش، محتوا، طرح (صفحه آرایی) و فضای مناسب برای انجام عملیات در وب سایت اشاره کرد که همه این موارد برای مشتریان مهم بوده و بر تصمیم خرید آن­ها تأثیر می­گذارد (وانگ و همکاران،۲۰۰۷: ۱۴۷)[۱۳].

 

 محتوا وب سایت اینترنتی[۱۴]

محتوا وب سایت اینترنتی شامل تمامی موارد مرتبطی است که بر روی وب سایت در دسترس است. این موارد شامل ویژگی­های محصول، قیمتها و اطلاعات ارائه شده، شیوه­های ارجاعی، مقایسه اطلاعات و … می­باشد (فلوه و مادلبرگر، ۲۰۱۳: ۴۲۸). رایس[۱۵] (۱۹۹۷) تأیید کرد که دردسترس بودن محتوای مناسب به طور چشمگیری کاربران اینترنتی و مراجعه کنندگان به وب سایت را افزایش می­دهد. محتوا مهمترین قسمت یک وب سایت است که در دراز مدت درآمد بیشتری برای شما ایجاد می­کند. نمودار سلسله مراتبی (نموداری که نشان دهنده صفحات اصلی در یک وب سایت و چگونگی ارتباط آنها) و استوری بورد[۱۶] (که نشان دهنده طرح صفحات وب و چگونگی حرکت مصرف­کننده بین صفحات وب)، به صراحت و به خوبی مجموعه­ای از متن، گرافیک، عکس، ویدئو که مورد نیاز وب سایت­های تجاری و یا گروه بندی­های صفحه وب مطلب را بیان نمی­کنند. محتوای خوب برای وب سایت آنلاین یعنی توضیح کامل در مورد محصولات، دسته بندی محصولات، اطلاعات تماس، خلاقیت در محتوی و… محصول شامل خصوصیات مرتبط به کالا همانند طبقه­بندی، تنوع و اطلاعات کالا است. طبقه‌بندی متنوع کالاها احتمال ارضای نیازهای مصرف‌کننده را افزایش می‌دهد، اما همه کالاهای قابل دسترسی در کاتالوگ‌های تجاری یا وب سایت‌های واقعی به‌طور اینترنتی قابل دسترسی نیستند (فلوه و مادلبرگر، ۲۰۱۳: ۴۲۸).  براساس مطالعه لوث و اسپایلر، وب سایت‌های اینترنتی بزرگ کم اثرتر از وب سایت­های کوچک در تبدیل عده زیاد بازدیدکنندگان به خریداران هستند، زیرا مصرف­کنندگان در یافتن کالایی که جستجو می­کنند مشکل دارند. این بدین دلیل است که نقش اولیه وب سایت‌های اینترنتی فراهم آوردن اطلاعات در مورد کالا و قیمت آن برای کمک به کاهش هزینه جستجوی مصرف­کنندگان می باشد. اطلاعات با کیفیت­تر و گسترده­تر که در اینترنت قابل دسترسی هستند، سطوح بالاتری از رضایت مشتری و تصمیمات بهتر خرید را فراهم می­کند (مونتویاویس و همکاران، ۲۰۰۳: ۴۵۵). وب سایت­های خرید اینترنتی می توانند اطلاعات گسترده­تری از کالا همانند مقایسه قیمتها، خلاصه­ای از کالا (مانند خلاصه کتاب در وب سایت کتاب اینترنتی) و نمایش کالا (مانند انتقال و ذخیره نرم افزار) را ارائه دهند. یک وب سایت آنلاین خوب باید دارای امکانات مناسبی برای جست و جوی کالا در بخش جستجو[۱۷] داشته باشد یعنی این بخش بتواند به خوبی کالای مورد نظر مشتریان را در وب سایت جست­وجو کند و اطلاعات کامل کالا از جمله قیمت و کیفیت را در اختیار مشتریان قرار دهد.

 

 

۲-۱-۶-۱-۱-۱) کیفیت اطلاعات

کیفیت اطلاعات مربوط به مسائل محتوایی تجارت الکترونیک می باشد. شعار شناخته شده “محتوا پادشاه است” است (هیوزینگ[۱۸]، ۲۰۰۰). هدف اساسی وب سایت ارائه اطلاعات است (بتی و همکاران[۱۹]، ۲۰۰۰). تصمیم گیری این که چه محتوایی بر روی یک وب سایت قرار گیرد، بسیار مهم است. یک شرکت هنگامی که می خواهد مخاطبان را جذب کند باید از محتوای سایت برای جذب آنها استفاده کند (لیر، ۲۰۰۱). لین و لو[۲۰] (۲۰۰۰) به موضوع چگونگی پذیرش مشتریانی که توسط ویژگی­ها و اطلاعات دقیق  تحت تأثیر قرار گرفته بودند، پرداختند. هیوزینگ (۲۰۰۰) محتوا وب سایت را از هر دو مفهوم طراحی و عملیاتی با استفاده از اقدامات عینی و ذهنی را متمایز کرد.

پرکویتز و اتزیونی[۲۱] (۱۹۹۹) اهمیت اطلاعات به روز با مفهوم وب سایت های تطبیقی کشف کردند. محتوا توسط دو مفهوم دقت اطلاعات و مرتبط بودن نشان داده می­شود (کائو و همکاران، ۲۰۰۵، ۶۵۰)[۲۲].

 

۲-۱-۶-۱-۱-۲) دقت اطلاعات

اساسی­ترین قابلیت وب سایت ارائه اطلاعات در مورد محصولات، خدمات، مردم، رویدادها و یا ایده است. وب سایت شرکت می­تواند با ارائه اطلاعات نامناسب، کسب و کار خود را به مخاطره اندازد. در نتیجه، برای شرکت­ها ضروری است تا توجه خود را به عواملی که  ممکن است به افزایش کیفیت اطلاعات منجر شود، افزایش دهند (لین و لو، ۲۰۰۰). اطلاعات در وبسایت باید دقیق، آموزنده و به­روز باشد. افزایش دقت اطلاعات در مورد محصول، مشتری را می تواند راضی کند. هر روز باید اطلاعات اضافه یا اطلاعات قبلی به روز شود. مثلأ سایت آمازون، می توان لیست صد کتابی که هرساعت در سایت قرار می­گیرد را مشاهده کرد.

 

 مرتبط بودن اطلاعات

مرتبط­بودن اطلاعات به حدی که اطلاعات در وب سایت به نیازهای اطلاعاتی مشتری مربوط می شود اشاره دارد. بعید است که یک شرکت بخواهد به همان اطلاعات را به گروه­های مختلف مشتریان ارائه کند (هیوزینگ، ۲۰۰۰). بخش­های مختلف وب سایت باید برای نیازهای گروه های مختلف مشتریان طراحی شود. مشتریان بالقوه وب سایت باید شناسایی و نیازهای آنها مورد بررسی قرارگیرد. بنابراین نیازهای مشتریان و همچنین پوشش موضوعی، توسعه های مختلف بخش وب سایت هدایت کرده­اند. به عنوان مثال، محتوای وب سایت خودروساز باید شامل اطلاعات مربوط به شاخه­های آن در مناطق مختلف و یا کشورها و مدل­ها و ویژگی های مختلف باشد. علاوه بر این، یک وب سایت باید تعهدات در حال انجام را نشان دهد. تعهدات پذیرفته شده درقبال مشتریان باید به دقت انجام گیرد. اگر این اتفاق نیافتد، وب سایت اعتبار و مشتریان خود را از دست خواهد داد (کائو و همکاران، ۲۰۰۵، ۶۵۱).

 

 نکاتی در مورد متون و اطلاعات وب سایت­های اینترنتی

هنگام قرار دادن متون در وب سایت­های اینترنتی باید به چند نکته توجه کرد تا بتوان جذابیت و سودمندی سایت و مطالب را افزایش داد. این نکات عبارتند از:

  1. اطلاعات باید خلاصه و کوتاه باشد. تقریبأ ۸۰ درصد از کاربران وب وقتی با حجم وسیع اطلاعات مواجه می شوند، به جای مطالعه تنها آنها را اسکن می­کنند. بنابراین، نکات مهم مطالب باید واضح و روشن بیان شود. این درحالی است که اگر بینندگان با حجم وسیع اطلاعات مواجه شوند، در این حجم از اطلاعات غوطه­ور شده و از مطالعه مطالب خودداری می­کنند
  2. در متن باید یک مشکل را مطرح نموده و نشان داد چگونه می­توان آنرا حل کرد. در چندین پاراگراف اول که در صفحه اصلی شما ظاهر می­گردد باید به جزئیات بیشتری از مسأله­ای که در سرخط خود مطرح شده پرداخت. تنها زمانی بازدید­کنندگان احساس می­کنند که درک شده­اند که مطمئن شوند که محصول یا خدمات وب سایت می­تواند مشکل آنها را حل نماید. وقتی مشکل مطرح شد سپس می­توان محصول یا خدمات خود را بعنوان راه حل مشکل معرفی نمایید. با تأکید بر اینکه واقعأ چگونه محصول یا خدمات شما مشکل خواننده را برطرف می­کند این تضمین را خواهید یافت که افزایش فروش خود را شاهد باشید (مونتویاویس و همکاران، ۲۰۰۳: ۴۵۶).
  3. همچنین وب سایت­های اینترنتی باید اعتبار مطالب ارائه شده خود را افزایش داده و اعتماد بازدید­کنندگان را به خود تقویت نمایید. از طریق این فرآیند است که بازدید کنندگان شما اعتماد می­کنند و از خرید از شما احساس آسودگی می­کنند. چندین راه وجود دارد که این کار را به صورت مؤثر انجام داد که دو عدد از سریعترین و راه ترین آنها عبارتند از: یکی از روش­هایی که وب سایت­های اینترنتی می­توانند اعتبار خود را نشان دهند درج نظرات مشتریان خود در متن پیام فروش می­باشد. اینها متونی برگزیده از ایمیل­های موثق یا نامه­هایی از مشتریان است که بیان می­کند چگونه محصول یا سرویس این وب سایت کمک نموده تا مشکلی که با آن مواجه بودند حل گردد. روش دیگر این است که می­توان با افزودن یک بخش به متن فروش که اعتبار­نامه­ها، تجربه و هر اطلاعاتی از عملکرد گذشته وب سایت­ اینترنتی را مختصرا توضیح می­دهد که وب سایت­ چگونه واجد شرایط برای حل مشکل بازدید کنندگان شده­اید و به این روش ­می­توان بر اعتبار وب سایت­ اینترنتی افزود (مونتویاویس و همکاران، ۲۰۰۳: ۴۵۶).
  4. مردم به طور معمول وقتی آنلاین هستند در جستجوی اطلاعات رایگان هستند. اگر نقشه فروش خود را خیلی زود در متن شروع کنید احتمال دارد قبل از اینکه شانسی داشته باشید که دل آنها را بربایید آنها را از ادامه منصرف می­کنید. شما بایستی آنها را به آنچه می­گویید و ارتباط آن به مشکلی با آن مواجه هستند، علاقه­مند سازید. قبل از اینکه خواننده شما به محصول علاقه­مند گردد. توجه افراد در حال جستجو را با تغییر قالب و ظاهر متن خود جلب نمایید.
  5. تعداد بسیار کمی از بازدیدکنندگان از وب سایت­های اینترنتی، همه کلمات متن فروش را از آغاز تا پایان می­خوانند. اغلب با نگاهی گذرا از متن تنها لغات و عبارات خاصی را می­خوانند. این به این خاطر است که اگر شما نیاز دارید مزایای اصلی خود را برجسته نمایید، امتحان کنید و به ترکیب درستی دست پیدا کنید که نظر مردم را با نگاهی که به آن می اندازد جلب کند. این موارد عبارتند از:
  • کاربرد خطوط بولد، ایتالیک و برجسته بطوریکه بر کلیدی ترین مزایای پیشنهاد شما تاکید نماید.
  • تنوع در پاراگراف­ها، بدین منظور که صفحه شبیه ستونی از متون با قالب منسجم نباشد.
  • افزودن سرخط­های فرعی که بر پیام­های اصلی شما تأکید نماید و بازدید­کنندگان شما را مجبور نماید پاراگراف­هایی که به دنبال می­آیند را بخوانند.
  • قسمت چپ صفحه را خالی بگذارید (زیرا این حالت خواندن متن راحت­تر است از متن منظم شده استفاده کنید).
  • قرار دادن تکه­های مهم ولی کوتاه متن یا سرخط­های فرعی در وسط به طوری که آنها از بدنه اصلی متن بیشتر نمایان کند.

سایت بدون محتوا هیچ چیزی ندارد. در واقع شاید بهترین راه برگشت سرمایه، بالا بردن کیفیت محتوای سایت است. به عبارت دیگر، راه نهایی برای افزایش ترافیک سایت است. محتوای وب­سایت شامل چیزهایی است که اطلاعاتی را برای بینندگان فراهم می­کنند. زمانی که از محتوای سایت صحبت می شود، افکار افراد بر متن متمرکز می شود، در حالی که محتوای سایت می­تواند عکس، صدا، ویدئو یا فایل باشد. تعداد کلمات زیاد در سایت، کلید واژگان زیادی را برای موتورهای جستجو فراهم می آورد، همچنین تعداد صفحات زیاد باعث افزایش رتبه صفحه اول می­گردد. مثل خیلی از وب سایت­هایی که در سطح شهرها و کشورها وجود دارند و چیدمان محصولات در آنها از نظم و ترتیب برخوردار است، وب سایت­های آنلاین هم باید از چیدمان مناسب برای مطالب و محصولات خود استفاده کنند

 

 

طرح وب سایت اینترنتی

طرح شامل ظاهر کلی سایت، گرافیک، رنگها، منوها و غیره می باشد. طراحی سایت فقط طراحی گرافیکی را شامل نمی شود. بلکه طراحی سایر عناصر سایت هم جزو نکات بسیار مهم طراحی سایت است. جذابیت طراحی عمدتأ به عناصر بصری، بویژه رنگ های مورد استفاده و طرح کلی آن اشاره دارد. اهمیت و مفید بودن مفهوم کلی جاذبه ها یا ظاهر دیداری در وب سایت در بسیاری از  تحقیقات و توصیفات علمی نشان داده شده است. در تحقیقات سیستم های اطلاعات مفهوم طرح وب سایت اینترنتی بعنوان نماینده ای برای مفهوم ظاهر یا جاذبه­های دیداری ارائه می­شود. اساتید از واژه­های متفاوتی برای توصیف مورد مذکور استفاده می­کنند. طرح وب سایت اینترنتی بعنوان  درجه­ای است که یک شخص معتقد است که وب سایت اینترنتی از لحاظ زیبا شناختی برای مشتری خشنود کننده است

طرح وب­سایت اشاره به برنامه­های بصری و شنیداری وب­سایت که متشکل از رنگ، انیمیشن، گرافیک، طرح و موسیقی است، دارد

طراحی وب سایت به عنوان یک ویژگی خدماتی که با اثرات چند رسانه­ای مرتبط بوده و عنصر زیبایی وب سایت را تقویت کرده و منجر به و افزایش جلوه بصری آن شده،  تعریف کرده­اند. جاذبه­های طرح اشاره به اجزای عناصر دیداری آنها به ویژه رنگهای مورد استفاده و طرح کلی دارد

 

ویژگی­های تصویری (به عنوان مثال، رنگ، انیمیشن، گرافیک، طرح) و شنیداری (به عنوان مثال، موسیقی) وب سایت، که باعث جذابیت وب سایت شده  و ظاهر بصری وب سایت را بهبود می­بخشند. طراحی وب سایت با انیمیشن ، موسیقی، کلیپ های ویدئویی، و سایر عناصر چند رسانه ای برای جلب توجه مشتری ایجاد شده است

مطالعات قبلی اشاره به تأثیر جلوه­های بصری دارد. به عنوان مثال، رنگ، گرافیک و انیمیشن بر حالت­های عاطفی مصرف­کنندگان تأثیر دارد (کاتلر، ۱۹۷۳: ۵۶). با این حال، وب سایت پیچیده و یا بدون جلوه های بصری می­تواند پاسخ­های منفی مصرف­کنندگان را ایجاد کند

بر چگونگی تأثیر وب­سایت­ها بر حالت­های شناختی و قصد  بازدید دوباره مصرف­کننده تمرکز کردند. آنها ذکر کردند که طراحی وب سایت کاربر پسندمی­تواند منجر درک و پردازش مؤثرتر اطلاعات وب سایت توسط مصرف کنندگان شود. لی و لین (۲۰۰۵) اشاره کردند که طراحی وب سایت می تواند تعیین کننده قوی پاسخ مصرف کننده باشد.

گرافیک تصاویر، آرم و انیمیشن ها، که به صورت دیداری نمایش داده می­شوند، باعث بالا بردن  میزان مراجعه دوباره کاربران به وب سایت شرکت­ها می­شود. طرح کلی وب سایت نیز می تواند به عنوان یک نماد و عامل اثرگذار بر روی ادراک مشتری، استفاده شود. علاوه بر راحتی دستیابی به صفحه مورد نظر بر پایه ساختار خوش طرح، جذابیت­های ظاهری وب سایت نیز در جلب اعتماد مشتری تاثیر بسزایی دارند. تحقیقات نشان داده که شکل تصاویر، گرافیک ها، شکل منوها، و سازگاری قالب حروف با تصاویر در ادراک مشتریان تاثیر داشته و این طرح بندی کلی می تواند یک احساس کلی را به مشتریان منتقل کند. بررسی­ها حاکی از آن است که تصویر زمینه نیز به طور برجسته­ای می­تواند نشان دهنده خصوصیات و ویژگی­های شرکت و محصولات آن باشد (جوانمرد و سلطان زاده، ۱۳۸۸: ۲۴۲). تا آنجا که ممکن است می­بایست در صفحه زمینه از رنگ­های روشن، همراه با رنگ­های اصلی همچون قرمز، پرتقالی، سبز، زرشکی، آبی و صورتی با زر و برق و درخشندگی زیاد، استفاده شود. اما رنگ قالب و فهرست­ها در بسیاری از شرکت­های مشهور دنیا همچون مک دونالد، از رنگ­های تیره استفاده شده است. البته باید به تفاوت رنگ­ها، برای محصولات، خدمات و مشتریان متفاوت توجه شود. مثلاً، در محصولات وخدماتی که مخصوص بچه­ها می­باشد، ترکیبی از رنگ­ها­ی پر زرق و  برق استفاده می­شود

 

نمونه سایت های برگزیده :

دانلود فایل های آموزشی

گلچین مجموعه بروزترین ها و بهترین ها

افسردگی 

راستین فایل

فروش فایل سنجش و دانش
فروش قالب وردپرس با ارزان ترین قیمت ها
همیاران علم
برای شروع کسب و کار اینترنتی سپنا
تجهیزات مهد کودک
دانلود مقالات
دانلود مقاله و تحقیق

نی نی وبلاگ | کودکان

انگشتر جواهر مردانه
فروشگاه اینترنتی عطرُونک | مرجع خرید عطر و لوازم آرایشی

فضای کار اشتراکی پارادایس هاب



کسب درآمد از اینستاگرام ، رویای دیروز، اتفاق امروز

کسب در آمد از اینستاگرام رویای بسیاری از افراد در جامعه بوده است، که این روزها تبدیل به واقعیت شده است. شرایط بد کاریابی در جامعه، نقش تاثیرگذار شبکه های اجتماعی و درآمد خیلی خوب این پدیده مدتیست که آرام جان را از زندگی علاقمندان کسب درآمدهای مدرن و امروزی ربوده است.  البته عجیب هم نیست!

ما از اینستاگرام به عنوان کاربردی و در دسترس ترین شبکه اجتماعی روز استفاده می کنیم.  به صورت روزمره شاهد کسب درآمد بسیار بالای دوستان، آشنایان و دیگر افراد شناخته شده هستیم، لذا رفته رفته ترغیب می گردیم که راز و رمز کسب درآمد حرفه ای را بیاموزیم و با صفحه اینستاگرام خود کسب درآمد کنیم. چه بدی دارد که عوض تحمل محیط خشک و طاقت فرسای کارمندی یا صرف هزینه هنگفت برای راه اندازی کسب و کارهای مستقل از صفحه خوش رنگ و لعاب اینستاگراممان کسب درآمد کنیم؟

جذابیت کسب درآمد و یا افزایش درآمد از طریق اینستاگرام از آنجا آغاز می شود که سرمایه آنچنانی برای راه اندازی یک صفحه خوب و به روز نیست و تنها با صرف وقت می توان در مدت زمانی مشخص به درآمد مطلوب و مورد نظر رسید. همه چیز ساده و جالب به نظر می آید، انگار تنها ابزار مورد نیاز یک گوشی هوشمند، کمی ذوق ، سلیقه و مقداری وقت است. پس پیش به سوی موفقیت و کسب درآمد از اینستاگرام…

این ظاهر ساده بسیار گول زننده است، به همین خاطر کم نیستند، تعداد افرادی که برای کسب و کار خود و یا شاید صفحه شخصیشان برنامه کسب درآمد را آغاز می کنند اما در میانه راه دچار توقف می شوند.

چرا؟ مگر صرفا داشتن یک صفحه تضمین موفقیت و رسیدن به درآمد بالا و یا افزایش درآمد نیست؟

کسب  درآمد در اینستاگرام با افزایش دانش امکان پذیر است.

متاسفانه عدم آگاهی از زیر و بم های این مسیر، عدم شناخت روش های حرفه ای منجر به این توقف می گردد. اینستاگرام بر خلاف ظاهر ساده و دوستانه رازهای زیادی در پشت پرده دنیای بیزنسی خود نهان کرده است که صرفا با آموختن دانش دیجیتال مارکتینگ می توان شرایط لازم را برای کسب درآمد از اینستاگرام فراهم کرد. آموزش کسب درآمد از اینستاگرام، باید توسط اساتید کاربلد کسب و کار و با معرفی تکنیک های صحیح فروش به وقوع بپیوندد. لذا انتخاب استاد اصلح و سیستم آموزشی درست نقش به سزایی در سرعت برای رسیدن به موفقیت دارد.

ما با ارائه پکیج های قدرتمند کسب درآمد از اینستاگرام، به روشی اصولی، ساده و البته کاربردی موتور پولسازی اینستاگرام شما را روشن خواهیم کرد و در مدت زمانی کاملا مشخص و کوتاه شرایط کسب درآمد را برایتان هموار خواهیم ساخت. هدف ما آموزش به همه اقشاری در  جامعه است که به نوعی می توانند از اینستاگرام کسب درآمد کنند. یعنی اگر صاحب یک کسب و کار بزرگ هستید و یا کوچک و خانگی، یا حتی اگر می خواهید بلاگر شوید با خرید پکیج های حرفه ای ما در کوتاهترین زمان ممکن می آموزید، اجرا می کنید و کسب درآمد می کنید.

ما با آموزش دانش دیجیتال مارکتینگ، زیر و بم های فروش در اینستاگرام، افزایش درآمد و کسب درآمد در اینستاگرام را در پکیج های مجزا و با کیفیت تضمینی ارائه خواهیم داد. کسب و کار پیشرو مجموعه ایست که با اندیشه انتقال دانش حرفه ای توسط استاد دکتر بابک ناصحی، پکیج های حرفه ای ویژه کسب درآمد از اینستاگرام را تهیه و عرضه می نمایند.

برای تهیه فیلم آموزش کسب درآمد از اینستاگرام به شماره 09191211191 یک پیام در واتس اپ/پیامک/تلگرام ارسال نمایید.


چرا کسب و کار شما به یک آژانس بازاریابی احتیاج دارد؟

به خصوص اگه یه استارت آپ باشین، واسه شما این نگرانی به وجود اومده:

فعالیتای بازاریابی شرکت رو برون سپاری کنم یا آدمایی رو براش استخدام کنم؟

ما در این مقاله ۳ دلیل واسه شما میاریم که فعالیتای بازاریابی خود رو تا امکان داره به یه آژانس بازاریابی یا آژانس بازاریابی آنلاین بسپارین؛ تا فهمیده باشین که «به چه دلیل کار و کاسبی شما به یه آژانس بازاریابی احتیاج داره؟». با Modir TV همراه باشین.

۱) نبود نیاز به آموزش دادن و مدیریت کردن

بدترین اتفاقاتی که در روند استخدام یه فرد واسه شرکت میفته این چند مورده:

  • آموزش: فرد جدید باید آموزش ببینه.
  • هماهنگی با کار و کاسبی شما: اگه به آموزش احتیاج نداشته باشه (یعنی کار بلد باشه)، بازم آموزش می خواد! (در آخر شرایط هر کار و کاسبی ای با کار و کاسبی دیگری فرق داره و شما هر کسی رو هم که به مجموعه خود اضافه کنین، باید با مفاهیمی جدید از بخش کار و کاسبی تون آشنایش کنین.)
  • آشنایی با جوّ شرکت: به یه وقتی طولانی احتیاج دارین که فرد رو با شرایط و جوّ حاکم بر شرکت و کارکنان اون آشنا کنین.
  • مدیریت Taskهای اون: اضافه شدن نیروی جدید از شما یه انرژی دوبرابر واسه مدیریت کردن این نیرو و Taskهایی که بردوش اونه، میگیره.

اما با قرارداد بستن با یه آژانس بازاریابی:

  • شما دیگه احتیاجی به صرف انرژی اضافه واسه آموزش و مدیریت دارین.
  • حتی فضایی از شرکت تون هم اشغال نمی شه!
  • آژانسا به شکل خودکار شما رو به هدفتون نزدیک می کنن و شما می تونین بر دیگه اهدافتون تمرکز کنین.

۲) مقرون به صرفه بودن

مطمئنا تا این جا که این مقاله رو می خوندین واسه شما این مسئله پیش اومده که برون سپاری کارای شرکتم به یه آژانس بازاریابی، هزینه زیادی واسه من به دنبال داره. در ظاهر که نگاه می کنیم، این حرف قبول! ولی اجازه بدین که کمی موشکافانه تر به این قضیه نگاه کنیم:

  • مالیات و هزینه های جانبی: شما دیگه نیاز به پرداخت مالیات، بیمه و دیگه خدمات جانبی دارین.
  • عیدی و… : نیاز به پرداخت هزینه های تشویقی، اضافه کاری، عیدی و اینطور هزینه هایی که بازده کارمندان رو زیاد می کنه؛ دارین.
  • تعطیلیای زیاد: تقویم ایرونی رو باز کنین و ببینین که چند روز سال تعطیله؟!
    سخت پیش میاد یه نیروی کار راضی شه که روز تعطیل کار کنه و اگه هم این کار رو بکنه؛ یا حقوق بیشتر میگیره و یا به ازای هر یه روز کار، باید ۲ روز به اون مرخصی بدین!
    اما با سپردن کارای خود به یه آژانس بازاریابی، شما فقط Deadline تعیین می کنین و دیگه خودشون می دونن که روز تعطیل باید کار کنن یا نه. شما فقط نتیجه رو در زمان مقرر خودتون بخواین.
  • تحقیقات بازاریابی: تحقیقات بازاریابی به تجربه، علم و امکانات بسیار هزینه بری نیازمنده. هزینه های جانبی تحقیقات بازار به حدی زیاده که اگه کارکشته نباشین، می تونه شما رو تا ورشکستگی پیش ببره!
    با قرارداد بستن با یه آژانس بازاریابی، دیگه اینجور نگرانیایی ندارین.

۳) رسیدن به یه تیم با تجربه:

کارشناسان و حقوقای خیلی زیادی دریافت می کنن و شرکتای دیگه  همیشه در کمین نشسته ان که اگه مدیران بازاریابی شما بتونن خوب عمل کنن، با حقوقی بالاتر یا وعده و وعیدهای جور واجور، اونا رو به سمت خودشون بکشونن و شما می مونید و حسرتی که به خاطر آموزش و همگام سازی اون با شرکت می خورید.

واسه نگهداری مدیران و کارشناسان بازاریابی، شما باید بودجه خیلی زیادی رو فقط واسه یه فرد کنار بذارین. اما اگه با یه آژانس همکاری کنین، می تونین هر وقتی که خواستین، موقتا پروژه ها رو متوقف کنین و هر زمان که نیاز داشتین، هزینه کردن رو دوباره شروع کنین!

از طرفی با همکاری با یه آژانس بازاریابی، نه فقط یه فرد، بلکه تیمی باتجربه رو دراختیار دارین. آدمایی که قبل از شما با شرکتای دیگه کار کردن، کمپینای دیگری برگزار کردن و می دونن که چیجوری باید یه روند بازاریابی رو بکنن.


روش های افزایش دیدگاه در سایت (قسمت اول)

در بهینه سازی سایت، یکی از مهمترین کارایی که وبمسترها می تونن بکنن اینه که در آخر هر مقاله یا معرفی محصول، از کاربر بخوان تا دیدگاه و نظرات خود رو بگه چون هممون میدونیم که تموم اصول سئو به خاطر افزایش بازدید کاربران در سایت و در نتیجه افزایش ترافیک سایت صورت میگیره که به کار گیری فوت وفن دیدگاه کاربران، بهترین راه س. پس وبمستر باید بخشی از فعالیتای خود رو به افزایش تعداد دیدگاه در سایت اختصاص بده که واسه این منظور می تونه از روشای زیر استفاده کنه:

سئو

۱-    شرایط سایت خود رو بهتر کنین.

این عامل از چند دید قابل بررسیه:

–         در اولین قدم شما باید مطمئن باشین که سایت شما خیلی راحت واسه کاربران با هر سیستمی در دسترسه. اگه کاربران واسه باز کردن سایت شما دچار مشکل باشن و یا سرعت بارگذاری سایت شدیدا پایین باشه کاربر تمایل کمتری واسه سایت شما داره.

–         سایت شما باید رتبه خوبی در گوگل داشته باشه تا در نتیجه جست و جوهای کاربران، در دسته سه انتخاب اول قرار گیرد. پس بهینه سازی سایت و به روزرسانی اونو یادتون نره.

–         حتما در شبکه های اجتماعی شرکت داشته باشین چون کاربران فعالیت بیشتری در این شبکه ها دارن و وقتی که شما وارد یه شبکه شید و لینک مقالات رو در داخل اون بذارین کاربران بیشتری رو به شما سایت جذب میکنین.

به این موضوع دقت لازم رو به عمل بیارین که طراحی سایت هم تاثیر بسیار مهمی در افزایش دیدگاه داره چون هر چی طراحی سایت باحال تر باشه شانس جذب کاربر هم بیشتر می شه.

۲-   همیشه تنظیمات بخش دیدگاه رو کنترل کنین.

۳-روی قسمت دیدگاه مدیریت داشته باشین.

روشای افزایش دیدگاه در سایت (قسمت اول)

  •  

    روشای افزایش دیدگاه در سایت (قسمت اول)

۵

 

خلاصه

روشای افزایش دیدگاه در سایت (قسمت اول) !!! در بهینه سازی سایت، یکی از مهمترین کارایی که وبمسترها می تونن بکنن کنترل دیدگاه در سایته


روش های افزایش دیدگاه در سایت (قسمت سوم)

وقتی که تعداد نظرات کاربران در سایت شما زیاد شه، این یه دلیل بسیار قاطعیه واسه این که سایت شما از نظر محتوایی بسیار با ارزش بوده که تونسته تعداد زیادی کاربر رو به سمت خود جذب کرده و کاربران این جور مطالب شما رو پیگیری کنن. در نتیجه گوگل واسه این اتفاق، تاثیر مثبت واسه رتبه سایت شما قائل می شه. بنابر این وبمسترها تلاش می کنن که با روشی بتونن تعداد دیدگاه های کاربران رو در سایت زیاد کنن. روشای زیادی واسه این منظور هست که در ادامه قسمت اول و قسمت دوم، بقیه متدها رو ارائه انجام میدی:

۸- تلاش کنین که فعالیت کاربران رو در سایت زیاد کنین.

وقتی که کاربر از شما سوالی می پرسد، شما خیلی راحت می تونین با یه یا دو جواب، جواب رو واسه اون ارائه کنین. ولی پیشنهاد م کنیم که این کار رو انجام ندین بلکه تلاش کنین در جواب خود، سوالی رو از کاربر سوال کنین تا به این صورت کاربر مجبور شه دوباره در سایت شما دیدگاه بزاره. البته نباید به حدی این کار رو انجام بدین که کاربر کلافه شه.

۹- واسه دیدگاه های کاربران، جایزه بذارین.

یکی از ترفندهایی که وبمسترها انجام میدن اینه که بعضی موارد از کاربر میخوان که نظرات خود رو اعلام کنن و در آخر به بهترین نظر و دیدگاه، جایزه ای نفیس تعلق میگیره. با این کار انگیزه کاربر واسه ارسال پیشنهاد و نظرات بیشتر می شه.

۱۰- از دوستای خود بخواین به شما کمک کنن.

خیلی از کاربران وقتی که مقالات شما رو می خونن حتی اگه نظرات زیادی هم داشته باشن ولی چون کسی تا حالا واسه اون مقاله نظری ارسال نکرده، بنابر این میلی واسه این کار نداره. واسه رفع این مشکل از دوستای خود بخواین که با شما همکاری کرده و چند نظر رو واسه مقاله شما ارسال کنن تا کم کم کاربران به این کار جذب شن.

۱۱- از کاربران بخواین در خبرنامه شما عضو شن.

روشای افزایش دیدگاه در سایت (قسمت سوم)

  •  

    روشای افزایش دیدگاه در سایت (قسمت سوم)

۵

 

خلاصه

روشای افزایش دیدگاه در سایت (قسمت سوم) !!! روشای زیادی واسه این منظور هست که در ادامه قسمت اول و قسمت دوم، بقیه متدها رو ارائه انجام میدی


افزونه Google Analytics by Yoast

افزونه Google Analytics by Yoast ؛ آنالیزسایت در دل وردپرس

یه سری از افزونه های وردپرسی که خیلی در گوگل بازار داغ و پرسر و صدایی دارن و به نظر می رسد تولیدشون هیچوقت متوقف نمی شه پلاگین های سئو هستن. از اون جایی که کاربران واسه هر ابزاری که ربطی به سئو داشته باشه سر و دست می شکنند طبیعیه که هر روز نمونه های بیش تری از اون ها مثل قارچ دور و بر ما سبز شن!

بعد از انتخاب و نصب بهترین افزونه سئو این کاربره که با هزار سوال بی جواب تنها می موند. واقعا اصلا نمی توان مطمئن بود که کارکرد این افزونه ها برابر با همون شعارهاه یا این که تموم مدت وقت تلف کرده ایم. بخاطر این شرکت بنام Yoast این بار محصول تازه Google Analytics by Yoast رو معرفی کرده تا کاربران بتونن مستقیما با دسترسی به سرویس معتبر Google Analytics شرایط سایت و تاثیر افزونه هایی که نصب کرده ان رو تا همون لحظه ببینن.

این شما و این افزونه Google Analytics by Yoast واسه آنالیزسایت در دل وردپرس!

بررسی سایت با افزونه Google Analytics by Yoast

قبل از این که بتونین به طور کامل موفقیت آمیز افزونه رو نصب کنین و در وردپرس بذارین بهتره با ویژگی های عمومی این افزونه که شک نداشته باشین به دردتون می خورد آشنا شید.

دنبال کردن نوع ترافیک در سایت

افزونه Google Analytics by Yoast که مثل سرویس Google Analytics رو به فضا وردپرس اضافه می کنه میتونه ترافیک کل سایت رو در مدت زمان مشخصی به شما نشون بده. اما مهم تر از اون ترافیک حاصل از موتورهای جستجو یا همون ترافیکیه که به واسط فعالیت های خود واسه بهبود سئو سایت انجام داده اید که به عنوان ترافیک ارگانیک یا طبیعی شناخته می شه.

کلا افزایش یا کاهش ترافیک ارگانیکی که در این افزونه مشاهده می کنین ملاک خوبی واسه آزمایش پیشرفت یا پسرفت سایت شما میشه.
نظارت بر صفحات خاص سایت

در افزونه Google Analytics by Yoast برابر با اون چه که در Google Analytics قبل از این تماشاگر بودیم بخشی واسه مشاهده ۱۰ صفحه برتر سایت که بیش ترین بازدید و بازخورد رو داشته ان هست. در این بخش کاربران می تونن URL یا نشانی مهم ترین صفحه سایت که شاید از اون کسب درآمد می کنن رو وارد کنن.

مقایسه این بخش با کل ترافیک ارگانیک اثرات یه صفحه خاص رو در سئو بهتر به شما نشون می دهد.

ضریب برگشت و آمار دفع کاربر

معنا ضریب برگشت رو در افزونه Google Analytics by Yoast خیلی بهتر متوجه میشین. دیدن آماری که در بخش Behavior مشاهده می کنین خوب نشون می دهد یه کاربر به چه دلیل صفحه فرود سایت رو بدون هیچ عملیات خاصی ترک کرده. گزینه Comparison راه خوبیه تا بتونیم به وسیله اون بهترین صفحه ای که ضریب برگشت یا اندازه دفع کم تری داشته رو از بقیه صفحات تمیز بدیم.

افزونه Google Analytics by Yoast

  •  

    افزونه Google Analytics by Yoast

۵

 

خلاصه

افزونه Google Analytics by Yoast !!! افزونه Google Analytics by Yoast مثل سرویس Google Analytics رو به فضا وردپرس اضافه می کنه