مطرح می کردند آیا حضرت موسی به راستی دریای سرخ را شکافت؟ درست است که مسیح پس از مرگ برخواست ؟ این شک گرایی با شناخت تازه از نظام های دینی و اخلاقی خارجی به غیر از مسیحیت همراه شد.( جهانبگلو، ۱۳۷۲: ۲۶ )
فیلسوفان دریافتند که در مخالفتشان با کلیسا تنها نیستند. در فرانسه دیگرانی نیز بودند که از کلیسای کاتولیک بخاطر سنت دیرینه عدم مدارا ،فرار از پرداخت مالیات ، تسلط بر آموزش عمومی و تعقیب و شکنجه و کشتار و سیریع غیر مومنان نفرت داشت.
ار آنجا که فیلسوفان نظرات مذهبی متفاوتی داشتند انتقادشان اشکال مختلفی پیدا می کرد ، برخی از ترس تلافی جویی های کلیسا ، در نوشته هایشان جانب احتیاط را رعایت کرده و از نام بردن مسیحیت کلیسا اجتناب می ورزیدند.تنی چند از فیلسوفان جسورتر و ستیزه جو تر بودند. نقش شکاکان مذهبی نیز در این حرکت قابل تامل است.اما همه این اظهارات از خارج کلیسا نبود،بلکه برخی در درون خود جامعه کلیسایی شکل می گرفت.
۵- لرد هربرت انگلیسی:  نخستین کسی بود که در سال ۱۶۲۴ نظراتی را ابراز داشت که بعدها به یک نظام اعتقادی بنام دئیسم یا ایزد باوری فرا روئید. در این نظام انسان ها برای شناخت دین نمی توانند به کتاب مقدس اتکا کنند. بجای آن باید به چند عقیده خدادادی باز گرداند که در ذهن همه انسان ها به صورت فطری وجود دارد. از آنجا که دئیسم یک مذهب سازمان یافته با کتاب مقدس و آئین رسمی نبود گونه های بسیاری از این جنبش پایدار شد.
۶-هگل: سیر عقل و عقلانیت را در تاریخ فلسفه غرب اینگونه بررسی کرده‌ است هر چند معنایی که وی از عقل در نظر دارد در هند و چین وجود نداشته است. تصور هگل از عقل، تصور خاصی است در حالیکه نظریات و تصورات دیگری هم درباره عقل وجود دارد. هگل می‌گوید در سیری تاریخی، عقل تکامل یافته است اما من می‌گویم اینگونه نیست و هر چه به زمان حاضر نزدیک می‌شویم به تعبیر من عقل سطحی‌تر شده است. البته باید توجه داشت که عقل به معانی متعددی در نظر گرفته می‌شود. امروزه عقل برخی از معانی‌ را که قدما از آن سخن می‌گفته‌اند، از دست داده است که این معانی از حیث جهان‌شناختی و متافیزیک بسیار اهمیت داشته‌اند.
هگل: عقلانی ، واقعی و واقعی ، عقلانی است
هگل دو تصور بنیادی وارد اندیشۀ غربی کرد. یکی این تصور که واقعیت سراسر عبارت از فرآیندی تاریخی است. تنها کسی از متفکران پیشین که تقریباً چنین نظری به میان آورده بود، هراکلیتوس از حکمای پیش از سقراط بود. ولی حتی نزد او هم این فکر به هیچ وجه بعد اجتماعی نداشت. می شود گفت که از زمان هگل تا امروز، هر اندیشۀ اجتماعی- و نه فقط اندیشۀ اجتماعی- متأثر از این نظر بوده است. تصور عمدۀ دوم، تصور دیالکتیک است که به سبب تأثیری که در مارکسیسم گذاشته در عصر ما حائز اهمیت کلی است. به این دو تا می توانیم تصور سومی هم اضافه کنیم که مفهوم «از خود بیگانگی»۴ است و آن هم از ابداعات هگل است.
مقصود هگل از «از خود بیگانگی» این است که چیزی که در واقع خود ماست یا جزئی از ماست، خارجی و بیگانه و معاند به نظرمان برسد. به عنوان مثال هگل تصویری ارائه می دهد از آنچه اسمش را «جان ناخوش»۵ می گذارد که شکل بیگانه شده ای از دینداری ۶ است. «جان ناخوش» به معنای جان کسی است که به درگاه خدایی که به نظر او توانای مطلق و دانای مطلق و خیر مطلق است دعا می کند و به خودش به چشم موجودی ناتوان و نادان و پست و حقیر نگاه می کند. این شخص خوش نیست چون خودش را خوار و خفیف می کند و همۀ آن صفات خوب را به ذاتی نسبت می دهد که می پندارد جدا از خود اوست. هگل می گوید این درست نیست. ما در واقع جزیی از خدا هستیم یا، به تعبیر دیگر، صفات خودمان را به او نسبت می دهیم. راه فائق آمدن بر اینگونه بیگانگی پی بردن به این است که ما و خدا یکی هستیم و صفاتی که به خدا نسبت می دهیم صفات خود ماست، نه چیزی جدا و بیگانه از ما. (فلاح ، ۸۹ :۲۴ )
نقطۀ پایانی فرآیند دیالکتیکی این است که «ذهن» [به معنای مطلق] به خودش به عنوان واقعیت قصوا معرفت پیدا می کند و به این ترتیب می بیند که هر چیزی که بیگانه و معاند با خودش انگاشته می شده، در واقع بخشی از خودش بوده است. هگل اسم این را «معرفت مطلق»۷ می گذارد که ضمناً حالت آزادی مطلق هم هست چون حالا دیگر «ذهن» [به معنای مطلق] به جای اینکه مهارش بدست نیروهای خارجی باشد، قادر است خودش جهان را به شیوۀ عقلانی نظم و سامان بدهد. این کار شدنی نیست مگر وقتی که «ذهن» [به معنای مطلق] متوجه شود که جهان در واقع خود اوست. در آن زمان، تنها کاری که «ذهن» [به معنای مطلق] برای سامان دادن جهان به نحو عقلی باید بکند، اجرای اصول عقلانی خودش در دنیاست.
معرفت به ذات یا خودشناسی۸ مبدل به آزادی می شود چون، به نظر هگل، «ذهن» [به معنای مطلق] واقعیت قصوای جهان است. در سراسر تاریخ بشر پیش از آن لحظۀ خطیری که «ذهن» [به معنای مطلق] تشخیص بدهد که خودش واقعیت قصوای جهان است، ما چیزی جز مهره هایی بی مقدار در این بازی نیستیم. تا پیش از آن لحظه، مهار صحنۀ تاریخ را در دست نداریم چون دلیل آنچه را بر ما می گذرد، نمی دانیم. نمی توانیم عنان سرنوشت خود را بدست بگیریم چون جنبه های مختلف واقعیتی را که غیر از خود ما نیست، عناصری بیگانه و خارجی می پنداریم. همین که پی ببریم که ما همه چیز جهانیم، فرآیند مورد بحث را درک می کنیم و، به تعبیر دیگر، قوانین حاکم بر تکامل تاریخی را در می یابیم. آن وقت می بینیم که آن قوانین در واقع همان قوانین عقل خود ماست، یعنی قوانین حاکم بر ذهن و تفکر خودمان. (همان:۵۶)
و این است غرض از کلام معروف هگل: «آنچه واقعی یا متحقق است [یا آنچه هست] عقلانی است، و آنچه عقلانی است واقعی یا متحقق است [یا آن چیزی است که هست].»
لذا عقل و واقعیت، یکی است. به زبان عامیانه همچون دو روی یک سکه و اگر به زبان کانت بخواهیم صحبت کنیم چون فنومن (پدیدار) و نومن (ناپدیدار).
هگل نقطه ی عزیمت خود را جهان انضمامی قرار می دهد و از همین پایگاه است که به کشف هویتِ جمعی انسان در قلب جامعه دست می یابد. او در این راستا برای رسیدن به آزادی، در مقابل اخلاقِ انتزاعی کانت۹ ، اخلاقِ انضمامی۱۰ را مطرح می کند. هگل پس از طی کردن این فرایند به نوعِ عقلانیت خاصی می رسد که در بنیاد اخلاق انضمامی ریشه دارد. این عقلانیت مسلماً از جنس عقل نابِ کانتی نخواهد بود، بلکه عقلانیتی است که آب و رنگ تاریخی و فرهنگی دارد. عقلانیتِ اخلاق انضمامی در طولِ زمان و در فرایند تاریخ شکل یافته و گسترش پیدا می کند. هگل برای این که این عقلانیت را در بطنِ اخلاق های اجتماعی نشان دهد، به فلسفه ی تاریخ توسل می جوید. به نظر هگل آزادی مطلق تحقق نخواهد یافت مگر در جامعه ای که نهادها، رسوم، حقوق، وظایف و ارزش های خاصی برآن حاکم باشد؛ زیرا این امور تنها بستری هستند که توانایی های آزادی در آن گسترش یافته و پایدار می مانند. دولت مدرن از آنجا که همه ی نهادهای لازم برای تحقق و ظهور آزادی را در خود می گنجاند، برترین تحققِ آزادی در تاریخ جهان است و از این رو بیشترین حق را به گردن اعضای خود یعنی انسان مدرن دارد.( نوری، ۱۳۸۸ :۲۶)
کیفیت طغیان کی یرکگارد بر فلسفه مدرن به طور عام و فلسفه هگل به طور خاص – به منزله بزرگترین نظام فلسفی تاریخ فلسفه – در نوع خود یگانه است؛ همین واکنش بود که بعد ها به دست یاسپرس و هایدگر پرورش یافت و درست یا غلط نام اگزیستانسیالیسم به خود گرفت. هنگامی که سویه‌های تاریک ظهور عقلانیت مدرن در قرن ۱۹ خودنمایی کرد و با رشد معرفت علمی و دستاورد‎های چشمگیر تکنولوژیکی‌اش، برای نخستین‎بار چهره زمین و زندگی بشر را به نحو بنیادینی تغییر داد، اساس این عقلانیت، مورد نقد و مقاومت‌های فکری گوناگونی قرار گرفت. جریان‌های رمانیسم و چهره‌های بزرگ آن مانند لسینگ، نوالیس، گوته، ریلکه، هولدرلین کوشیدند به نقد سیطره عقلانیت متافیزیکی و در شکل خاصش، عقلانیت دکارتی – کانتی بپردازند و اندیشمندانی مانند مارکس، نیچه، دیلتای، فروید و دیگران هر یک با خاستگاهی منحصر به خودشان از جمله سردمداران مقاومت در برابر خودبنیادی و خوشبینی موهوم عقل بودند.(همان:۳۳)
۷- مقاومت های کلیسا
 قرن ها درگیری مذهبی و فساد داخلی به مسیحیت آسیب رسانده بود در قرن هجدهم مقامات کلیسا نا باورانه نظاره گر این بودند که جنبش روشنگری اقتدار آنها را به زوال و ستون فقرات جامعه مسیحی را بهشکستن تهدید می کند. به این حهت طیفی از ضد فیلسوفان به مقابله برخاستند، در سراسر فرانسه مقامات کلیسا به دئیست ها،ماده گرایان و دیگر فیلسوفان که اقتدار کلیسا را زیر سوال بردند حمله کردند ، به گفته دورانت بیش از نهصد اثر مکتوب در دفاع از مسیحیت منتشر شد. نخستین خط دفاعی از اثر نویسندگان و سخنوران مذهبی، دفاع از اقتدار کلیسا بود. آنها استدلال می کردند که کلیسای کاتولیک مصون از خطاست ، چرا که نهاد مقدس خدائی است. برخی از حامیان کلیسا برای دفاع از ایمان مسیحی حتی به عقل متوسل شدند. اما گاهی کلیسا سانسور می شد. اکثر مدافعان مسیحیت و کلیسا هیچ توجیهی برای عدم مداری خود نداشتند: آنها معتقد بودند که مقابله با عقاید ضد مسیحی که ممکن بود که مسیحیان را از راه ایمان راستین منحرف کند وظیفه آنهاست. در مواقعی آنها به فیلسوفان می تاختند و آنها را به عدم مدارا متهم می کردند . تا میانه قرن هجدهم این ناخرسندی از عقل واکنش گسترده و قدرتمندی را برانگیخته بود که جنبش روشنگری را تغییر شکل داد و در مسیری دیگر انداخت.
در نیمه هجدهم موج تازه ای از اندیشمندان و نویسندگان نمایان شد که دیدگاه شان با سخنگویان قدیمی تر جنبش روشنگری فرق داشت.این منتقدان اجتماعی جدید دیگر در مورد عقل دچار توهم نبودند.(صفدر ، ۱۹۶۱ :۷۰-۸۲ )
اینان سبب بسیاری از مشکلات اجتماعی را تکیه بیش از حد به عقل می دانستند بسیاری از اندیشمندان و نویسندگان صاحب نفوذ در این طغیان علیه عقل سهم داشتندکه توانمند ترین آنها  ژان ژاک روسو است. روسو جوابی این چنین داد: وضعیت انسان به راستی بد تر شده است، او استدلال می کرد که پیشرفت انسان بدون اخلاق نه تنها قدرتی نامحدود به حکومت می بخشد بلکه با پر کردن ذهن مردم با تمایلات غیر طبیعی آنها را نیز تباه می سازد.
سخنان روسو موجب مناقشات شدیدی شد، مدافعان روش علمی منزجر شدند جذاب ترین اثر روسو قرارداد اجتماعی در سال ۱۷۶۲ منتشر شد.” انسان آزاد به دنیا می آید اما همه جا در زنجیر است”. به عقیده ی او این زنجیرها نهادهای اجتماعی مرسوم بودند که انسان را از آزادی های طبیعی شان محروم می ساختند.
آثار روسو نه تنها باعث مناقشات سیاسی شد ، بلکه همچنین موجی از احساسی گری به راه انداخت که در نیمه دوم قرن هجدهم

مطلب مرتبط :   دانلود مقاله با موضوعانسانگرایی، کتاب مقدس، قرون وسطی، فلسفه اولی
دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید