بر روی استدلال تکیه کند، در صورتیکه الهیات از طریق اعتقاد قابل شناخت است، و به این صورت بیکن از رودررویی با کلیسا اجتناب کرده بود. در مقایسه، دکارت، از سوی دیگر، هدف خود را دقیقاً بر روی ممنوع‌ترین شک جامعه خود می‌گذارد، یعنی برای جامعه، اندیشه مستقل را بروشنی در برابر عموم به نمایش می‌گذارد. بسیاری از منقدان، به نتیجه گیری خدامنشانه دکارت درباره اعتقاد، و نیز به عملکرد و کوشش‌های وی برای سازش کلیسا و علم اشاره می‌کنند، و این‌ها را به‌عنوان دلیل بر ناصادق بودن دکارت در حرکت بالا در رابطه با شک در وجود خدا می‌دانند. چه منقدین درست گویند و چه نه، و صرفنظر از نتیجه گیری خود دکارت از بحثی که طرح کرده‌است، و با اینکه درک خودش اساساً محافظه‌کارانه بوده است،، این واقعیت غیر قابل انکار است که برخورد دکارت در شک و حتی مشاهده خدا به‌عنوان یک فریبکار، اعتقادات مذهبی زمان خود را به‌طور جدی تهدید و به لرزه درآورده‌است. وقتی عامه مردم چنین برخوردی با خدا را جایز بشمارند، عملأ این حرکت می‌تواند به کفر انجامد، صرفنظر از آنکه جواب‌های مقابل بحث اولیه هر قدر هم قانع کننده باشند. در واقع این طرح فکری، دقیقاً نطفه انقلاب دکارتی بود، گرچه این تحول از طریق شاید یک محافظه کار آغاز شد، یعنی خود شخص دکارت! جرئت به شک درباره اعتقادات غالب در جامعه، همانقدر برای تشویق اندیشه مستقل لازم بود، که به رسمیت شناختن برابری ظرفیت استدلال در انسان‌ها.(همان:۱۱۷)
فصل سوم مدرنیته و عقلانیت
مدرنیته
تاکنون تعریف های گوناگونی از مدرنیته و مشتقات واژه «مدرن» شده است، ولی این تعریف ها هرگز نتوانسته اند از مفهوم واقعی این واژگان ابهام زدایی کنند و چه بسا بر پیچیدگی آن افزوده اند. «مدرن» که در تمامی زبان های اروپایی و در بسیاری از زبان های دیگر از جمله در فارسی امروزی رواج دارد، از ریشه لاتینی۱۴ «مادرنیز » است که آن را از واژه «Modo» گرفته اند. در زبان لاتین، واژه «Modo» به معنای «این اواخر، به تازگی، گذشته ای بسیار نزدیک» است. به گمان بعضی از تاریخ نگاران، واژه «Moderni» را رومیان در اواخر سده پنجم در مورد ارزش ها و باورهای مشکوک جدید به کار می بردند؛ ارزش هایی که با باورهای پذیرفته شده قدیمی که با واژه Antiqui مشخص می شدند، در تقابل بودند.(احمدى، ۱۳۷۷ : ۳۷-۵۲)
به باور پژوهشگران، واژه «مدرن» در سده شانزدهم و پس از آن، به دلیل موضوعیت یافتن جدّی پدیده های نوظهور در بستری فرهنگی ـ فلسفی متفاوت از گذشته، به طور گسترده در اروپا و به ویژه در فرانسه رواج یافت. همین معنا تاکنون با همان معنای اصلی اش؛ یعنی «کنونی و امروزی» رایج است.
بسیاری از اندیشمندان، تأویل واژه مدرن را به تقابل ارزش های نو و کهنه درست نمی دانند و معنای واقعی واژه «مدرن» را در «امروزی کردن» و «چگونه امروزی کردن ارزش های گذشته» می دانند. البته هم این گروه اندکند و هم آنچه در چند سده اخیر معروف است، بیشتر همان نظریه تقابل را تأیید می کند.
ازاین رو، در تعریف و توضیح واژه «مدرن»، معنای «سنّت» نیز به میان می آید. این برداشت، رویکردها و نظریه پردازی هایی را تضعیف می کند که معنای سنّت را جدا از واژه مدرن، به ادیان و آداب و رسوم و فرهنگ ها برمی گردانند. هرچند در نگاه تجددگرایان، چه بسا فرهنگ ها و مذاهب و آداب اقوام، مصداقی از سنّت تلقی شود، ولی باید دانست آن سنّتی که در مقابل مدرنیته یا تجدد قرار می گیرد، همان مفهومی است که در تعریف واژه «مدرن»، محور اساسی است و کهنگی به گذشته مربوط است؛ آن چنان که اکنون در نگاه مدرن کارآیی ندارد.
بر اساس نگرش مدرنیست ها، برای فهم سنّت ها و حوزه شمولیت آن، نخست باید تعریف «جدیدها» و «مدرن ها» و قلمرو آنها را بدانیم. آن گاه هرچه را در تقابل و تضاد با این حوزه باشد، در حوزه سنّت ها قرار دهیم. برای مثال، فرانسیس بیکن و برخی از نخستین متفکران دوره مدرن، علم را به معنای تسخیر و مبارزه با طبیعت می دانستند. ازاین رو، آن حوزه معرفتی که نسبت انسان با طبیعت را بر اساس اندیشه حق و تکلیف دینی معنا می کرد و انسان را در چگونه استفاده کردن از طبیعت «موظف» می دانست، نگرشی سنّتی خواهد بود. حتی در این نوع برداشت، بسیاری از اختراع های چینی ها مانند باروت و کاغذ و انرژی بخار و… که قرن ها پیش از اروپاییان به ثبت رسیده، چون بر اساس اندیشه تسخیر افسارگسیخته طبیعت در دوره مدرن نبوده است، دستاوردهای مدرن به شمار نمی آیند.
واژه مدرن به پشتوانه چنین پیشینه ای، از زبان فرانسوی به زبان های انگلیسی و آلمانی وارد شد و به تدریج، واژگان «مدرنیست» و «مدرنیزه» در سده هجدهم (در آثار روشن گران) و واژه «مدرنیته» در سده نوزدهم پدید آمدند.
مدرنیته که دوره عقل گرایی (خردورزی) در ساحت عالم شهود و بریده از عالم غیب و با هدف بهره برداری، علم گرایی، مادی گرایی و اندیشه پیشرفت خطی شمرده می شد، اساس ساختار زندگی، روابط بشری و برداشت های انسان جدید را دگرگون کرده است.
روح حاکمبر این دوره را که با جنگ دوم جهانی به پایان می رسد، ویژگی عصر مدرن، باور این اندیشه بود که دنیا بر پایه قوانینی تغییرناپذیر و قابل پیش بینی اداره می شود… بشر عصر مدرن، به خود باوراند که عقل بشری می تواند انبوهی از دانش موجود را در قالب نظریه های آزمایش پذیر… به کار بندد… . پدر علم جدید، [فرانسیس بیکن] به طبیعت چونان روسپی همگانی می نگریست و معتقد بود باید با اعمال خشونت، آن را تحت فشار قرار داد، قالب گرفت و بدان، شکل مورد نظر خود را بخشید. … وی پذیرفته بود توسل به چنین روشی، این امکان را برای آدمی فراهم می آورد تا به قدرتی دست یابد که بر طبیعت حاکم شود و بدین شکل، بنیان های طبیعت را لرزان سازد.
بنابراین، روح حاکم بر «مدرنیته»، همین قائل نبودن هیچ گونه حد و مرزی برای پیشرفت مادی بود؛ یعنی همان رؤیای ساخت بهشت زمینی که در قالب جستارهای اتوپیایی از یونان باستان به غرب مدرن به ارث رسیده بود. همچنین نشاندن اراده، مهارت و فن انسانی به جای دخالت الهی و نیز حذف هرگونه باور غیر مادی و غیرپوزیتویستی از ساحت دانش و اندیشه جزو مبانی مدرنیته بود. البته برای بسیاری از ملت ها، هنوز این ارزش ها در حال ترویج است؛ جز در خود غرب که دوره مدرنیته وارد مرحله تردید شده است. (همان :۱۰-۲۰)
گونه‌شناسی منتقدان عقلانیت مدرن
در جهان اندیشه، هر مفهومی درون شبکه‌ای از مفاهیم دیگر قرار دارد؛ یعنی مفاهیم مجرد نیستند و درک هر مفهومی نیز در گرو مفاهیم دیگر است. لذا وقتی با یک مفهوم درگیر می‌شویم، خودبه‌خود با مفاهیم متعدد دیگری نیز روبه‌رو هستیم.
هنگامی که از مدرنیته سخن می‌گوییم، خودبه‌خود با مفاهیم دیگری چون عقلانیت، عقلانیت مدرن، غرب، سنت متافیزیک و… درگیر می‌شویم. عموماً مرادمان از مدرنیته یک رویداد تاریخی است که در بخشی از عالم‌ -یعنی غرب به مفهوم خاص کلمه‌- و درون یک سنت تاریخی خاص شکل گرفته است. اما مدرنیته خود محصول عقلانیت جدید و مدرن است و این عقلانیت خود حاصل بسط عقلانیت متافیزیک یونانی است. به همین دلیل ظهور و حدوث مدرنیته را در هیچ جای عالم غیر از غرب نمی‌توان سراغ گرفت. نه سنت عبری‌/ سامی به چنین فرآیندی منتهی شد و نه سنت‌های تفکر هندی یا خاور دور و یا دیگر سنت‌های تاریخی. هر جایی از جهان که مدرنیته، عقلانیت مدرن و لوازم و پیامدهای آن حضور یافته، از غرب و مناسبات با غرب حاصل گشته است.( عبدالکریمی . بیژن ، ۱۳۹۱:۵۳)
بنابراین، مدرنیته ربط بسیار وثیقی با سنت و تاریخ متافیزیک غربی دارد، سنتی که بیش از ۲۵ قرن ریشه تاریخی دارد. از این رو رخداد عظیم مدرنیته را بدون توجه به زمینه‌های تاریخی‌اش نمی‌توان به‌خوبی مورد فهم قرار داد. پس ظهور عقلانیت جدید یک حادثه خلق‌الساعه نبوده و ریشه‌های تاریخی خاصی داشته است.
اما هنگامی که از توسعه صحبت می‌کنیم، آن را همچون یک هدف در نظر می‌گیریم. مدرنیته یک «پروسه تاریخی» است در حالی که توسعه یک «پروژه سیاسی و اجتماعی» است. مسأله اصلی در این پروژه آن است که چه باید کرد تا آنچه را که در یک سنت تاریخی دیگر و در جای دیگری از عالم روی داده است، برای خودمان که در جای دیگری از جغرافیا و در یک سنت تاریخی دیگر قرار داریم، متحقق و بازآفرینی کنیم. در پاسخ به این پرسش، راه‌کارهای توسعه،‌ با توجه به اوضاع خاص تاریخی و محلی، شکل‌های مختلفی پیدا می‌کند؛ مثلاً در ژاپن این توسعه را به شکلی می‌بینیم و در چین به شکلی دیگر. پس مدرنیته امری بالذات غربی است اما توسعه می‌تواند با الگوگیری از مدرنیته غربی، تا حدودی – و نه به نحو مطلق‌- رنگ و لعاب محلی و بومی به خود بگیرد. اما باید توجه داشت هیچ کدام از این اشکال محلی توسعه، آن اصالت و شکل خاص و منحصر به فرد مدرنیته غربی را ندارند. بنابراین، آنچه امروزه به منزله توسعه اقتصادی و تکنولوژیک با توجه به اوصاف و ویژگی‌های محلی و فرهنگی خود ما مطرح است، یک لایه درونی و هسته مرکزی دارد که چیزی جز همان مدرنیته غربی نیست. برای فهم این مدرنیته بالذات غربی نیز باید به ظهور عقلانیت مدرن و ریشه‌های تاریخی آن التفات داشت.
بررسی‌ مفهوم‌ مدرنیته‌ از دیدگاه‌ هابرماس
‌ اگر زمانی‌ آسمان‌ و آنچه‌ در آن‌ می‌گذشت‌ به‌ معمای‌ بزرگ‌ زندگی‌ بشر و محور رایزنیها و محرک‌ تخیلات‌ و ریشه‌ی‌ اسطوره‌زایی‌هایش‌ بود امروز زمین‌ و آنچه‌ در آن‌ می‌گذرد و گذشته‌ است‌ یعنی‌ تجربه‌ی‌ مدرنیته‌ چنین‌ نقشی‌ را یافته‌ و به‌ معمای‌ بزرگ‌ و پیچیده‌یی‌ بدل‌ گشته‌ که‌ دیگر حتی‌ توافق‌ جمعی‌ بر سر ارائه‌ و اراده‌ی‌ یک‌ معنای‌ مشترک‌ از آن‌ امری‌ دشوار شده‌ است.در نوشتار زیر مفهوم‌ مدرنیته‌ از دیدگاه‌ هابرماس‌ اندیشمند برجسته‌ی‌ قرن‌ حاضر و جایگاه‌ و وضعیت‌ فعلی‌ آن‌ بررسی‌ خواهد شد. اگر زمان‌ حال‌ را از گذشته‌ی‌ بسیار نزدیک‌ آن‌ که‌ در واقع‌ شناسایی‌ و تعیین‌ هویت‌ حال‌ در گرو آن‌ است‌ جدا کنیم، حاصل‌ شکافی‌ خواهد بود دوگانه‌ متناقض‌ و با ماهیتی‌ دیالکتیکی. نتیجه‌ی‌ این‌ دوگانگی‌ متناقض‌ و ذاتاً‌ دیالکتیکی، پدیداریِ‌ وجودی‌ خواهد بود مقاوم‌ و پایدار و در عین‌ حال‌ غیرقابل‌ مقاومت‌ ، پیچیده‌ و معماگونه. حل‌ آن‌ لحظه‌یی‌ دوام‌ نخواهد آورد و لحظه‌یی‌ بعد معمایی‌ دیگر سر بر خواهد آورد که‌ شاید جذاب‌ اما بی‌شک‌ دردسرآفرین‌ است.
اگر موجودی‌ فاقد مرجع‌ یا مصداق‌ ثابت‌ و عینی‌ باشد باید آن‌ را در کنش‌ خودیابانه‌ی‌ تاریخی‌ جست‌ وجو کرد. کنشی‌ که‌ «حال» را معنادار می‌کند و همین‌ معنا آن‌ را به‌ استمرار و تجدید شوندگی‌ سوق‌ می‌دهد. آنچه‌ گفته‌ شد زیر ساخت‌ اساسی‌ نظریه‌ی‌ یورگن‌

مطلب مرتبط :   منبع پایان نامه درموردجامعه مدنی، سرمایه اجتماعی، فرهنگ سیاسی، احساس امنیت
دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید