کنش اجتماعی

ه
فهم بر اثر ترکیب افق معنایی مفسر با افق معنایی متن امکان‌پذیر است. به بیان دیگر تفسیر با درهم‌آمیختگی دو افق معنایی صورت می‌گیرد.
هر مفسری دارای پیش‌داوری و حامل سنت‌های خاصی است که ذهنیت یا افق معنایی او را می‌سازد.
ذهنیت و پیش‌داوری‌های مفسر که افق معنایی او را می‌سازد، مانع فهم عینی از متن یعنی فهم قطعی و نهایی می‌شود.
افق معنایی مفسر موجب می‌شود تا فهم نهایی و ثابت از متن غیر قابل دسترسی باشد.
در تفسیر متن نباید مؤلف محور بود. متن یک اثر مستقلی است که مفسر به مکالمه و گفتگوی با آن می‌پردازد.
از آنجا که تفسیر حاصل ترکیب امتزاج افق‌های مفسر و متن است، لذا نمی‌توان به داوری میان تفسیرهای مختلف پرداخت.
در تفسیر به جای دفاع از عینی‌گرایی و فهم مطلق، باید از تاریخ‌گرایی و نسبی‌گرایی در فهم دفاع کرد.
با توجه به مقدمات فوق اختلاف فهم‌ها و تفسیرها از یک متن یا اختلاف قرائت‌ها امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است.
1-3-5-2 «من»- «تو»(الگوهای سه‌گانه):
گادامر در مصاحبه‌ای با پل ریکور می‌گوید:
«برای من الگوی پیشاپیش شناخته همواره مکالمه بوده است… آنچه هست، رابطه‌ای متقابل میان دو نفر است تا آنجا که هریک خود را پیش دیگری افشا نماید. مکالمه الگوی خوبی است برای فراشد چیره شدن بر ساختار دو موضع مخالف. یافتن زبانی مشترک… سهیم شدن در کنش اجتماعی است… تا آن‌جا که هیچ کس در آن‌جا که آغاز کرده نماند بل با آنچه که دیگری است یکی شود. هر دو شرکت‌کنندۀ مکالمه‌ای اصیل دگرگون می‌شوند، حرکت می‌کنند و سرانجام زمینه‌ای ولو اندک برای همبستگی می‌یابند. به این معنا من می‌پندارم که حتی اختلاف تأویل‌ها نیز راه حلی دارد… این راه را من هرمنوتیکی می‌خوانم.»
اما از نظر گادامر هر مکالمه‌ای اصیل و حقیقی نیست و آنجا که برای تبیین آگاهی‌ای که اصالتاً تاریخی است، از نوع‌شناسی‌های سه‌گانۀ من – تو استفاده می‌کند، تنها الگوی سوم را دارای اصالت می‌داند.
در الگوی اول تو به عنوان یک شیء در یک حیطه در نظر گرفته می‌شود و این شخص یا شیء دیگر، در حیطۀ تجربۀ آدمی و تنها وسیله‌ای برای نیل به غایات مورد نظر اوست. نکتۀ اساسی این روش که بر علوم طبیعی مسلط است، غایت انگاری هر تفکر استقرایی است. اطلاق این الگو به سنّت، در نسبتی هرمنوتیکی، باعث لغزیدن در دام روش‌ها و عینیت می‌شود که در آن سنّت، شیئی جدا از ما می‌شود و آزاد تاب می‌خورد و از ما تأثیر نمی‌پذیرد.
در الگوی دوم، تو به عنوان فرافکنی انعکاسی در نظر گرفته می‌شود. الگویی که در آن شناسنده مدعی ارباب بودن است و نقد گادامر بیشتر متوجه این نوع آگاهی تاریخی است…
اما تنها در الگوی سوم یعنی تو به عنوان سخن گفتن سنّت است که گادامر مجال طرح نظریۀ خود راجع به الگویی هرمنوتیکی و آگاهی تاریخی اصیل را می‌یابد. الگویی که مشخصۀ بارز آن گشاده نظری اصیل در برابر تو است. نسبتی که معنا را از من بیرون نمی‌افکند، بلکه گشاده نظری اصیلی دارد که می‌گذارد چیزی به او گفته شود، گشاده نظری‌ای که بیشتر می‌خواهد بشنود تا این که ارباب باشد… دیگر متن را هیچ‌گاه نمی‌توان به طور کامل و عینی دیگری ساخت، زیرا فهم… دقیقاً قرار دادن خود در موضعی است که دیگری بتواند مدعی باشد.
در شکل سوم تجربۀ هرمنوتیکی برخلاف اشکال قبلی زمان گذشته نه ابژه یا موضوعی برای طبقه‌بندی برای صفات و مشخصات است و نه زمانی عمیقاً غریب که عصر حاضر دیگر نمی‌تواند در مفاهیم و ارزش‌های آن سهیم باشد… این شکل از تجربۀ هرمنوتیکی در عین حال اصیل‌ترین شکل است زیرا با شخص دیگر نه به منزلۀ یک شیء یا وسیله برخورد می‌کند و نه می‌کوشد تا با تعلیق حق او در بیان عبارتِ با معنا، ارباب و آقای دیگری گردد… آدمی نسبت به گفته‌های شخص دیگر باز و گشوده است. به بیان گادامر بدون چنین گشودگی‌ای هرگونه تماس واقعی انسانی ناممکن است.
البته نباید از یاد برد که متن، گذشته از هر ارتباطی با شخصی که آن را می‌گوید محتوای معنادار مشخصی دارد… الفاظ من و تو نباید ما را به این فکر بیندازد که این ارتباط اساساً بر حسب شخص به شخص است… متن را بایست اجازۀ سخن گفتن داد تا خواننده همچون شناسنده‌ای در جای شایستۀ خودش و نه همچون شیء بر آن در بگشاید… این ساختار من – تو متضمن نسبت همسنخی یا دیالکتیک است. پرسشی به متن خطاب شده، در معنای عمیق‌تر، متن نیز به پرسش تأویل کننده‌اش خطاب می‌کند. ساختار دیالکتیکی تجربه و ساختار هرمنوتیکی تجربه به طور اخص در همین پرسش و پاسخ منعکس می‌شود.
در این الگو، متن دیگر به سان جسدی بی‌جان تلقی نخواهد شد. بلکه مؤلفه‌ای از دیالوگ است که دارای کنش و نقش فاعلیتی است. از این رو در هرمنوتیک گادامر شناخت متن تا آن‌جا ممکن می‌شود که تأویل کننده بکوشد به گفتار متن گوش فرا دهد و کمتر در پی آن باشد که عقایدش را اعلام کند.
مخالفان و ناقدان گادامر، از اسکار بکر، فرانس ویکر، هلموت کوهن گرفته تا فیلسوف ساختارشکنی همچون ژاک دریدا، کم نیستند، اما آن چند نفر که نامشان با انتقاد از هرمنوتیک گادامر گره خورده است، یعنی بتی، هیرش و هابرماس، هریک با دغدغه‌هایی هرمنوتیکی به انتقادی سرسختانه از گادامر روی آوردند. حملۀ این‌ها در واقع دفاعی است از هرمنوتیک رمانتیک. چنان که بتی در مقدمۀ کتابچه‌ای از خود می‌نویسد:
«علم هرمنوتیک در مقام بحثی عام و همیشگی از تأویل، آن دانش مضبوط ع
ام و بزرگی‌است که در دورۀ رمانتیک با والامنشی بسیار برجوشید و دغدغۀ مشترک همۀ دانش‌های مضبوط انسانی بود. چیزی که آن‌قدر ارزش داشت که بسیاری از متفکران بزرگ قرن نوزدهم به آن توجه نشان دهند… این صورت قدیم‌تر و ارجمند علم هرمنوتیک ظاهراً از خاطر آلمانی دورۀ جدید رفته است.»
1-3-6 امیلیو بتی (Emilio Betti) (1968-1890 م.):
امیلیو بتی مورخ ایتالیایی علم حقوق را از متفکران عینی‌گرای هرمنوتیک می‌دانند. عینی‌گرایی در مقابل نسبی‌گرایی است که گادامر آن را معرفی می‌کرد. هرجا عینی‌گرایی مطرح شود، مسلماً اعتقاد به پاره‌ای اصول، پایه‌ها و مبانی پیش‌فرض آن‌ها وجود دارد. دو خصلت دیگر عینی گرایی، میدان دادن به ثبات و نیز تمایز فاعل شناسایی از موضوع و متعلق آن است. هرمنوتیک عینی گرا به امکان فهم عینی، ثابت و فراتاریخی اثر تأکید دارد و معنای متن را واقعیتی مستقل از مفسر میداند.
وی در سال 1962م. کتابچه‌ای با عنوان علم هرمنوتیک در مقام روش علوم انسانی منتشر کرد. انتشار این رساله که مدت کوتاهی پس از انتشار شاهکار گادامر حقیقت و روش در 1960م. صورت گرفت، اعتراضی روشن و صریح به رویکرد گادامر… بود. ایرادات بتی به گادامر به زبان ساده از این قرار است:
نخست این اثر به عنوان روش‌شناسی _ یا معین به روش‌شناسی _ فایده‌ای به حال علوم انسانی ندارد و دوم اینکه این اثر مشروعیت استناد کردن به شأن علمی موضوعات تأویل را به مخاطره می‌اندازد و لذا عینیت خود تأویل را هم در مظان تردید قرار می‌دهد…

                                                    .