وفاداری

22ـ و أقْبَلَتْ لِصاحِبِ التَّدبیرِ ساعیَهً بالتَّاجِ و السَّریرِ
ترجمه ـ و[گروه خرگوشها] با کوشش برای تاج و تخت پادشاهی به سوی آن[خرگوش]خردمند روی آوردند.
23ـ فقال: مَهْلاً یا بَنی الأَوطانِ إنَّ مَحَلِّی لَلمَحلُّ الثّانی
ترجمه ـ [خرگوش خردمند] گفت: ای فرزندان هم وطن، صبر کنید. مقام من [در میان شما] مقام دوم است.
24ـ فصاحبُ الصَّوتِ القویِّ الغالبِ مَنْ قَد دَعا: یا مَعشرَ الأَرانبِ
ترجمه ـ صاحب آن صدای نیرومند، پیروز [و پادشاه] است. کسی که [ابتدا] فریاد زد: ای گروه خرگوشها.
حکایهُ الخُفَّاش و مَلیکهُ الفَراش
داستان خفاش و ملکۀپروانه
***
1ـ مَرَّتْ عَلَی الخُفَّاشِ مَلِیکَـهُ الفَـراشِ ترجمه ـ ملکۀ پروانهها بر خفاشی گذشت.
2ـ تَطِیـرُ بالجُمـوعِ سَعیاً إلی الشُّمـوعِ ترجمه ـ در حالی که با گروهی [از پروانهها] به سوی چراغها میرفت.
3ـ فَـعَطَفَتْ وَ مالَتْ و استضحَکَتْ فَقالَت: ترجمه ـ یکباره متوجه [خفاش] شد و راهش را به سوی او کج کرد؛ و خندید و گفت:
4ـ أزْرَیْـتَ بالغَــرامِ یا عاشـقَ الظَّـــلامِ ترجمه ـ ای دلداۀ تاریکی، آیا از شدت عشق[به سیاهی] خوار گشتهای؟
5ـ صِفْ لِی الصَّدیق الأَسوَدَا الخـامِلَ المُجــرَّدا ترجمه ـ برای من از آن یارِ سیاه رویِ گمنام تنهایت(شب) بگو. (دوستِ سیاه رو و گمنامِ تنها کنایه از شب است.)
6ـ قال: سألتِ فیــهِ أَصدَقَ واصِفِیــهِ ترجمه ـ [خفاش] گفت: [به راستی] دربارۀ او از راستگوترین توصیف کنندهاش پرسیدی.
7ـ هُوَ الصِّدیقُ الوافی الکاملُ الأوصــافِ ترجمه ـ او دوست وفاداری است. همۀ خصلتهایش در نهایت کمال است.
8ـ جِـوارُهُ أمانُ و سِــرُّهُ کِتمــانُ ترجمه ـ در کنار او بودن مایۀ آرامش است و رازش فاش نشدنی است.
9ـ و طَرْفُــهُ کلیــلُ إذا هَفَــا الخلیــلُ ترجمه ـ و چون از دوستش خطایی سر بزند چشمانش [بر آن خطا] فرو پوشیده است.
10ـ یَحنو علی العشَّاقِ یَسمعُ لِلمُشتاقِ ترجمه ـ با عاشقان مهربانی میکند و[به نجوای] مشتاقان گوش میدهد.
11ـ و جُملهُ المَقـالِ هُوَ الحبیبُ الغالی ترجمه ـ و خلاصۀ سخن اینکه او بسیار گرامی و دوست داشتنی است.
12ـ فقالتِ الحمقاءُ و قولُها إستهـزاءُ ترجمه ـ سپس [شاهپروانۀ] نادان به ریشخند گفت:
13ـ أین أبو المِسکِ الخَصی ذو الثَّمنِ المُستَرْخَصِ؟ ترجمه ـ این ابوالمسک خواجه که به چیزی نمیارزد کجا؟(ابوالمسک لقب پادشاه مصر است، یعنی کافور، که بردهای سیاهپوست بود که به فرمانروایی رسید و ممدوح نامحبوب متنبی است و سرانجام متنبی اورا هجو تلخی کرد. در اینجا کنایه از شب است.)
14ـ مِنْ صاحِبی الأمیرِ الظاهِــرِ المُنیـــرِ؟ ترجمه ـ و یار من که سالار است و نمایان و درخشان کجا؟.
15ـ إنْ عُدَّ فیمَنْ أَعرِفُ أَسمُــو بِه و أَشــرُفُ ترجمه ـ که اگر در شمار کسانی باشد که آنها را میشناسم، به او ارزش میدهم و او را بر میکشم.
16ـ و إنْ سُئلتُ عَنــهُ و عَن مکانی مِنــهُ ترجمه ـ و اگر [از نور] دربارۀ من پرسیده شود و نیز جایگاه من از او سؤال شود…
17ـ أُفاخِــرُ الأَترابا و أَنثَنــی إعجــابا ترجمه ـ من بر همالان فخر میفروشم و با غرور از نزدشان باز میگردم.

                                                    .