Comments: 0 Posted by: Posted on:

 

اکنون که تصوری نزدیک تر بر حقیقت فرهنگ یافته ایم اگر با دید تحلیل گر به موضوع نگاه کنیم می بینیم که فرهنگ دارای وجوهی متفاوت است؛ از جمله وجهی که مربوط به زندگی حال، اطلاعات و دانش های روز و آگاهی های لازمه برای جامعه است. با توجه به پیشرفت تکنولوژی و فناوری و زندگی امروزی بشر، آنچه که یک فرد برای حضور در اجتماع باید بداند، متفاوت تر از گذشته و ویژه است و روز به روز نیز با تغییرات بسیار سریع علوم و فنون، تغییر پیدا می کند. آنچه که او را یاری می دهد تا چگونه در جامعه ظاهر شده و با محیط اطراف خود ارتباط برقرار کند، همان فرهنگ است (وجهی از فرهنگ که بیش تر با زمان در ارتباط است تا مکان و به همین خاطر حالت عمومی تر و یکسانی در جهان دارد).

اما وجه دیگر آن، مربوط به یادگارها و ارزش های گذشته است که به زمان حال رسیده اند.

یعنی مجموع میراث های جامعه که با توالی نسل ها و زمان ها تشکیل یافته اند و قابلیت انتقال در زمان و مکان را به دست آورده اند. البته قابل توجه است که وجه اول همه، باز نتیجه کنکاش در تجربیات و اندیشه های پیشینیان است، اگر چه در ارتباط کم رنگ تر با گذشته. آنچه که شامل تمامی میراث فرهنگی باقیمانده از گذشته است از هنر و معماری و … گرفته تا آداب و رسوم و نحوه برخورد و رفتارهای اجتماعی، بیش تر با مکان مرتبط است؛ چنانکه احساس هویت ملی و قومی و تعلق بر مرز و بوم خاص، نتیجه انتقال صحیح فرهنگ ملی است.

 

2-1-9. لزوم آموزش فرهنگ و پیشبرد آن در جامعه:

از همین گذر می توان به اهمیت لزوم آموزش فرهنگ به تمامی اقشار جامعه و تلاش برای تعالی آن پی برد. معضلی که امروزه جامعه ایران تحت عنوان « بی هویتی » بدان مبتلاست؛ بحران های روحی، به خصوص در نسل جوان است که در نتیجه بی توجهی به این مهم به وجود آمده است. متاسفانه آگاهی ها در مورد فرهنگ کهن و باستانی ایران بسیار اندک است و اکثر افراد جامعه آشنایی های بسیار محدودی با عناصر و مضامین فرهنگ غنی این مرز و بوم دارند.

وظیفه ای که بر عهده مسئولان و بعد مردم می باشد این است که در پی شناخت این گوهرهای ارزشمند بکوشند و آنچه را یافته اند به بهترین شکل ممکن به دیگران، به خصوص به نسل جوان انتقال دهند. این خرده گیری صحیح است که یکی از شاخصه های فرهنگی هر رسم و آداب یا دانسته ای، آن است که در توالی نسل ها قابلیت انتقال داشته باشد. اما مشکل از بی توجهی ما نسبت به آن چیزهایی است که از موسپیدانمان به ما رسیده است. تجمل و ظاهرفریبی غرب آن قدر چشمانمان را پر کرده است که زیبایی و غنای فرهنگ خود را نمی بینیم و تمامی آنها را کهنه و قدیمی و غیر قابل استفاده می دانیم و اگر همین طور پیش برود نسل جدید روز به روز با گذشته خود غریبه تر و تبدیل به نسلی بی پایه می شود. میراث فرهنگی تنها، ماترک گذشتگان نیست که چون گنجینه هایی باید از آن ها در گنجه ای محفوظ نگه داشت؛ بلکه همین گنجینه های خاک خورده کهن، آموزگاران واقعی ما هستند. در واقع حفظ و نگه داری این میراث گران بها، لازمه پیشبرد ارزش های فرهنگی ماست. مثلا کوشش هایی که در بسیاری کشورها برای حفظ و نگه داری آثار تاریخی در برابر گسترش بی نظمی اقتصادی در شهرهای بزرگ صورت می گیرد، اگرچه در زندگی امروز جایی ندارد، تنها به دلیل حفظ چیزی سنتی که نزد ما ارزش عاطفی دارد نیست، بلکه نشانه میل به رسیدن به نگرش تازه در شهرسازی است.

بدین معنا، می توان چالش اصلی مراکز فرهنگی را مواجهه با فرهنگی دانست که در نتیجه این روندهای فزاینده و نوظهور در شرف پیدایی و سروری است، فرهنگی که با کمی مسامحه می توان به آن صفت « بازاری» داد. تهدید استیلای چنین فرهنگی و استغراق دیگر صورت های فرهنگی، اعم از فرهنگ های والا و فرهنگ های عامه، در مقتضیات تجاری آن فرهنگ، مدت ها است که در سده بیستم احساس شده؛ تعبیر گویا و مشهور “مارکوزه[1]” اشاره به همین معنا دارد، “انسان یک بعدی” یا ” انسان تک ساختی”.

مارکوزه در پایان دهه 60، مقارن با جنبش دانشجویان در فرانسه به سال 1968 میلادی، با تجدید نظری انتقادی در آرای خویش به بسط اندیشه های مطرح شده در انسان یک بعدی می پردازد. اولین بار، برخلاف نگرش های مارکسیستی خود در دهه های پیش، رهایی بخشی و آزادی را دیگر نه در شعار سیاسی « به هر کس به اندازه ی نیازش» بلکه در قاعده و آموزه های فرهنگی جست و جو می کند. او ابراز می دارد که آنچه مانع تحقق مدینه فاضله می شود، دقیقاً نیازهایی است که افراد در حال حاضردارند و این منحصر به سازمان های سیاسی حاکم و یا استثمار طبقه کارگر نمی شود؛ بلکه «اگر قرار است آدمیزادگان آزاد شوند، این نیازها باید دگرگونی کیفی پیدا کنند».

این دیدگاه مهم بر پیش فرض « خوپذیری» یا به تعبیری « فرهنگ پذیری» سرشت انسان استوار است که البته به اعتقاد مارکوزه، در عصر جدید و در مورد آدمیانی که در جوامع پیشرفته صنعتی زندگی می کنند، این سرشت، به نحوی شکل گرفته که خواست ها و نیازها و آرزوهای آنان همرنگ جماعت شده است. به لحاظ فرهنگی، مارکوزه از قدرت و زبان مخصوص فرهنگ های غیررسمی یا فرعی[2] سخن می گوید که نمودار حساسیت تازه ای است که از بند فرهنگ بازاری رهیده است.

به نظر می رسد که آنچه قدرت و زبان مخصوص این فرهنگ ها را به وجود می آورد، از عوامل متعدد و عناصر فرهنگی گوناگونی مایه می گیرد که از سنت، تاریخ، قومیت، دین و مذهب و نظایر این اقتباس می شود. آنچه در این بین حائز اهمیت است نقش مراکر فرهنگی است در جهت دادن به جنبش های ضد فرهنگ بازاری و فراهم آوردن بستری برای آموزش و البته تعامل فرهنگ های به ظاهر فرعی، اهمیت این مراکز زمانی آشکارتر می شود که به یادآوریم فرهنگ بازاری اکثر وسایل اطلاع رسانی، انتقال فرهنگی یا به بیان عام تر«فرهنگ سازی» را در دست دارد. چندان که حتی هر گروه یا جنبش فرهنگ غیر رسمی هم اگر بخواهد به مقابله با سیطره فرهنگ بازاری و بیان آمال و آرمان های خویش بپردازد، در نهایت باید از وسایل ارتباط جمعی و رسانه های انبوه ساز ارتباط بهره ببرد و وظیفه ای در جامعه بپذیرد و نحوه برخورد، آداب و مقررات لازمه برای یک جامعه سالم را بداند.

بالا بردن سطح فرهنگ در جامعه باعث پیشرفت جامعه و بهبود زندگی جمعی می شود. وقتی در جوامع شلوغ و بی توقف امروزه سطح آگاهی عمومی بالا می رود، معضلات کوچک و ساده به راحتی از بین رفته و راه ترقی و پیشرفت هموارتر می شود، تعالی هدف اصلی و مهم تمام افراد جامعه شده و همه در جهت دستیابی به آن می کوشند. در چنین جامعه ای فرهنگ حتی بر قانون مقدم می شود. به علت آگاهی عمومی از حقوق دیگران و وظایف و حقوق فرد در جامعه. دیگر نیازی به اجبار قانون برای سالم سازی جامعه نیست. اینجا فرهنگ بی هیچ زور و اجباری از راه مسالمت آمیز فرد را به سوی پیروی از هنجارهای جامعه سوق می دهد.

 

2-1-10. در جست و جوی یک رویکرد فرهنگی

2-1-10-1- فرهنگ امروز:

فعالیت ها و سرگرمی هایی که امروزه مورد علاقه بیش تر مردم زمانه ماست و در اغلب اوقات فراغتشان به آن مشغول اند از جمله تلویزیون، ورزش، جهانگردی و … محتوای فرهنگی به نهایت ناچیز و و گاه منفی و کم ارزش دارند.

آنچه مردم این زمانه را به خود می کشد و جلب می کند مصرف است. در اجتماعات صنعتی معیاری که همه چیز را با آن می سنجند تولید و بازدهی و اثر بخشی است، حتی زمان آزاد نیز زمان مصرف فرهنگ است که باز منبع درآمد است. این جوامع  اعضای خود را وادار می کنند که زندگی کنند برای آن که مصرف کنند، حال آن که آدمی باید مصرف کند تا بتواند زندگی کند. این صنعت فرهنگی که امروزه در اوج ترقی است به مصرف کنندگان فرهنگ نیاز دارد و وسایل ارتباط جمعی نیز معمولا فرهنگی را که به فرهنگ انبوه مصطلح شده رواج می دهند. این وسایل ارتباط جمعی نیز به نیروی تبلیغات گسترش می یابند و نقش مهمی در احیاء فرهنگ سرمایه داری دارند. این فرهنگ تکنولوژیک و الکترونیک که گویی مافوق ملت ها سیر می کند و ملازم جهانی شدن اقتصاد و عمدتاً اقتصاد آمریکایی تبار است، وسیله فراموشی و گریز و وقت گذرانی است و نظر به اینکه دارای تاثیری عاطفی و هیجان انگیز و نه عقلایی و اندیشه زاست، مصرف کنندگانی هیات پذیر و فاقد شور آفرینندگی و تلاش و کوشش می سازد و به جای آن که فراغت و آموزش و کار و فرهنگ را به هم بپیوندد، میان آن ها فاصله می اندازد!

به گفته ادگارمون: « ویژگی عصر ما جمعی یا همه گیر شدن و همسانی خواست ها و خیال هاست و بنابراین فرهنگ انبوه صورت یا شکل فرهنگ دوره و زمانه ماست.

البته این فرهنگ انبوه، نه فرهنگ غالب و فائق را از میان بر می دارد و نه انواع استیلاجویی فرهنگی؛ بلکه کل فرهنگ را به صورت جریان لاینقطع و هردم متغیری در می آورد که در بطن آن، هم گنجینه میراث ذوب می شود و هم آفرینش؛ به بیان دیگر مصرف فرهنگی خاص سرآمدان و خبرگان، می گدازد و رنگ می بازد. با این همه، این فرهنگ همسان ساز، تحرکی یا دینامیکی دارد که به اقتضای آن همسان شدن آرزوها و خیال ها و سلوک ها موجب بیداری ذوق و علاقه به تنوع هم می شود. فرهنگ انبوه باز ساخته نمی شود، بلکه مصرف می شود و راهی برای پیدایی فرهنگی دیگر می گشاید. مثلاً از جامه های دوخته و آماده برای پوشیدن که یکرنگ و همسان اند؛ مد و آرایش «هیپیانه» زاده می شود، اما به هر حال رنگ ها همه اسیر بی رنگی می شوند؛ چون این فرهنگ انبوه مصرفی، همسان و یکنواخت است و از این رو نشانی از تنوع و جوهر خلاقیت در آن نیست.»

به عنوان مثال می توان به معماری امروز توجه کرد. معماری امروز اسیر فوت و فن مهندسی و انواع الزامات نظام سرمایه داری و سودجویی است و از این بابت ارزشمند است و در نتیجه سلیقه مردم به سوی گذشته و ستایش آن بازگشته است. در این جا با دو گروه مردم رو به رو می شویم: گروهی که به خاطر ترس از آینده در گذشته پناه می گیرند و آنان که مطلقاً گذشته را تکذیب می کنند.

سیاست توسعه فرهنگی بدین معناست که فرهنگ،  جایی را که به حق از آن اوست بازیابد، یعنی در زندگی روزانه حضور یابد. فرهنگ باید در متن زندگی مستتر و جایگیر باشد نه آنکه به صورت پیوست زندگی درآید، چه در این صورت سیاست توسعه فرهنگی و همگانی کردن فرهنگ شکست می خورد. حال آنکه امروزه فرهنگ جمعی شده است، یعنی به صورت زبانی درآمده که از تعداد حروف الفبایی آن کاسته شده است تا خواندن به این زبان آسانتر شود و این خود یک فاجعه است!

حاصل کلام اینکه، امروزه فرهنگ در جهت اعتلای آفرینش و آموزش قرار گرفته است و بنابراین باید امکانات خلاقیت بالقوه را در همه بخش ها و شئون زندگی اجتماعی شناخت و پرورش داد تا قوای مستعد نهفته مردم به مقام ظهور و فعالیت برسد. در واقع آنچه باید مدنظر باشد، منظومه ای دایره ای شکل مرکب از سه جزء آفرینش، آموزش و پرورش است. همواره باید به خاطر داشت که فرهنگ زنده، منحصراً دستگاه تولید شاهکارهای هنری نیست، بلکه حال و هوا و رویه و روالی است که در زندگی ممکن است آثاری عالی بیافریند، همچنان که آثار معمولی پدید می آورد. حفظ و پرورش ذوق نوآوری موجب می شود که فرهنگ در بین مردم همیشه حضور داشته باشد. از دیگر وسایل و امکاناتی که در توسعه فرهنگی مطرح است و به دموکرات کردن فرهنگ کمک می کند، رادیو، تلویزیون و موسسات فرهنگی است.

موسسات فرهنگی فضاهایی هستند که در آن ها ارتباط میان هنرمند و مردم به صورت بی واسطه برقرار می شود و امکان تاثیر گذاری و ارتقاء و تبادل فرهنگی زیاد می شود.

البته باید شهروندان را به این مراکز و اینگونه برخوردها علاقه مند کرد و این کار توسط مدرسه، موسسات فرهنگی و خصوصاً رادیو و تلویزیون انجام می شود، اما باید توجه داشت که تلویزیون بیش از آنکه مولد فرهنگ باشد، مصرف کننده است و در مورد امکانات ارتقاء و تعالی فرهنگی خود تلویزیون و تاثیر آن در اعتلای فرهنگ مردم نباید به خطا رفت و تصورات واهی و باطل داشت. چنانکه “ژاک ریگو” می گوید: «اگر حضرت مسیح از معاصران ما بود و از طریق تلویزیون تبلیغ می کرد، به احتمال قوی پیروان و حواریون نمی یافت». اما اگر تلویزیون به رسالت خود واقعا عمل کند، فضا و حال و هوایی شوق انگیز برای پرداختن به فعالیت های فرهنگی به گونه ای شخصی و فعال می آفریند. سپس حاصل فعالیت مطلوب تلویزیون، بیدار شدن ذوق و شوق فرهنگ اندوزی است.

باید بدین نکته توجه داشت که دفاع از هویت فرهنگی نیز از طریق گفت و گو امکان پذیر است. سپس هویت فرهنگی هر قوم محصول دو عمل کشف و تفکر است که هر کس را بر آن می دارد که با نگاه غیر نیز به خود نظر کند.

 

 

 

 

2-1-10-2- نیاز فرهنگی امروز جامعه ایران:

اما آنچه در جامعه امروز ایران، خصوصا نسل جوان موثر می افتد پیوند هر دو وجه فرهنگ است، یعنی اطلاع رسانی و آگاهی و آموزش دانش ها و پیشرفت های علمی از یک سو، و از سوی دیگر پیوند او با هویت ملی و مرز و بومی که در آن متولد شده و پرورش یافته است. برای آن که جوان یا نوجوان در دنیای بی هویت دانش و فن آوری خود را غرقه نبیند، بهترین پیوند با جامعه اش همان فرهنگ است تا بتواند از این راه به خود و جامعه اش بازگردد.

برای خلاصه کردن بحث می توان به مواردی اشاره کرد که باید آن ها را مدنظر قرار داد:

1- نگاه عمیق و تحقیق و پژوهش برای یافتن فرهنگی که امروزه با برخوردهای سطحی و ظاهری از عمق آن به شدت دور افتاده ایم.

2- ارزش بخشیدن به فرهنگ اصیل ایرانی

3- تشویق جوانان به این فعالیت ها حتی در قالب هنری

4- به روز کردن فرهنگ با توجه به نیازهای فعلی جامعه و تلاش در جهت کسب امروزی ترین اطلاعات

5- آشنایی و شناسایی فرهنگ های کشورهای دیگر

 

با توجه به اهدافی که ذکر شد، سیاست فرهنگی ایران به 4 نکته اساسی توجه دارد:

1- سعی در اینکه بهره مندی از فرهنگ ایران از انحصار گروهی خاص بیرون آید و در دسترس همه ملت قرار بگیرد.

2- ارزیابی مجدد میراث های فرهنگی و بازیافتن عناصر زنده و دوام پذیری آن برای نگه داری در جامعه تحول یافته ایران امروز و فردا.

3- کوشش در پرورش و رشد نیروی ابداع در طبقه جوان برای آنکه بتوانند سبب و محرک نهضت های جدید فرهنگی- هنری باشند و از این راه به غنای فرهنگی ملی کمک کنند.

4- سعی در بسط روابط فرهنگی ایران با جهانیان، تا از این راه تعامل فرهنگ ها و فرهنگ های دیگر آسان تر صورت پذیرد. فرهنگ ایران بهتر شناسانده شود و آشنایی ایرانیان با تحولات اساسی جهان در زمینه های فکری، ادبی، هنری و همچنین در شیوه های بدیع و تازه زندگانی بهتر امکان یابد.

 

2-1-11. توسعه فرهنگی

اهتمام مقامات عمومی در زمینه توسعه فرهنگ به هر شکل و صورت و در هرسطحی که باشد، دو پایه و مبنا دارد: از سویی حق برخورداری از فرهنگ برای همه؛ که نتیجه مستقیم آن، ایجاد وظیفه برای دولت در فراهم آوردن امکانات استفاده از این حق برای عموم مردم است و از سویی دیگر پیوند و رابطه ای که میان توسعه فرهنگی و توسعه عمومی است. در زمینه حمایت دولت از فرهنگ دو نکته را باید در نظر داشت: یکی این که فعالیت های فرهنگی و رشد و اشاعه فرهنگ در بازار اقتصاد عرضه و تقاضا، بر اساس اصل رقابت و سوددهی امری مطمئن نیست و امکان ضرردهی و عدم صرفه اقتصادی در این زمینه وجود دارد. دولت باید این ضرر احتمالی را جبران کند تا هم هنرمندان و هم سرمایه گذاران در باب فرهنگ، با اطمینان به کار خویش ادامه دهند و دیگر این که فعالیت های فرهنگی همواره به عنوان فرع بر فعالیت های دیگر قرار می گیرند. مثلاً احداث یک بیمارستان همواره بر ساخت یک مرکز فرهنگی اولویت دارد و این خود بیانگر لزوم حمایت دولت از امور فرهنگی است. برای فرهنگ، هدف خروج از قلمرو اختصاصی ای است که گاه به حبس و قفس می ماند تا بتواند به پیشواز مردم بشتابد و با آن در محل ترددشان دیدار کند. اما برای تجارت که هرگز از اندیشه ارزش اضافی غافل نیست، فرهنگ غالباً همان پیرایه معنوی است که تجارت بر خود می بندد تا دلفریب بنماید و جلوه بفروشد.

“ژاک ریگو” همچنین در قبال توسعه فرهنگ سه سرنوشت برای فرهنگ پیش بینی می کند:

اول: تقویت وافزایش کمک و تعهد دولت. اما بنیان نهاد توسعه فرهنگی سراسر در گرو کمک دولت این خطر را دارد که سیاست و مفهومی کمی و دولتی و فرمایشی از فرهنگ غلبه یابد و این خود باعث کم رنگ شدن تخیل و نوآوری و ابتکار خواهد شد.

دوم: اینکه دولت توسعه فرهنگی را به حال خود رها کند و به آن کمک نکند. نتیجه این عمل ضعیف شدن فرهنگ به مرور و خارج شدنش از صحنه زندگی و نیز پیدایی نوعی دوگانگی در قلمرو فرهنگ است. بدین معنی که فعالیت های برخوردار از کمک دولت بیش از سایر فعالیت ها پیشرفت خواهند داشت و این ناهمگونی معقول نیست!

سوم: اینکه دولت در قلمرو فرهنگ مکانیسم اقتصادی یعنی اصل تبعیت از بازار عرضه و تقاضا را پیش گیرد و در نتیجه هر چه مورد قبول مردم است مشمول حمایت خود سازد. بدین گونه دولت به صورت یک آژانس بزرگ اشاعه فرهنگ درخواهد آمد. اما ایراد این روش این است که آفرینندگان را گمراه و نومید و دلسرد می کند، کوشش های کارگزاری و شور نوآوری کارگزاران را به مخاطره می افکند و بهانه ای به دست بعضی مسئولان می دهد که کمک مالی به توسعه فرهنگ را کاهش دهند و منحصراً تابع مقتضیات بازار روز باشند. مثلا کوشش هایی که تا سال 1975 میلادی برای همگانی کردن فرهنگ در فرانسه انجام گرفته ( موزه برای همه، کنسرت برای همه و …) موجب شده تعداد مراجعه کنندگان به موسسات فرهنگی افزایش یابد، لیکن به نسبت افزایش این کمیت، کیفیت فرهنگ آموزی و فرهنگ پذیری کاهش یافته است. ضمنا این همگانی کردن فرهنگ عبارت از تصمیم و گسترش فعالیتی است فرهنگی ( موزه، اپرا و …) که مورد علاقه اقلیتی از مردم ( سرآمدان ) بوده و هست، اما در این که هدف دموکراسی فرهنگی منحصراً عرضه داشتن ژکوند و سمفونی نهم به کارگران و روستاییان ( فرانسوی) و آشنا کردن آن ها با نقاشانی چون روسو باشد، به حق می توان تردید کرد. سپس برای دموکراتیک کردن فرهنگ باید راه و روش نوینی جست، نه آنکه عادات و رسومی را که تا کنون خاص سرآمدان بوده، تعمیم داد. حال اگر چنین است، پس احتمال دارد فرهنگی که به میراث برده ایم فرهنگی نباشد که مال عموم و برای عامه مردم، سهل الوصول باشد تا همگان بتوانند به طور مساوی از آن بهره گیرند. انتظار آمیزترین و دموکراتیک ترین عمل فرهنگی حکما فعالیتیست که گروه سرآمدانی دیگر تربیت می کنند و به بیشتر مردم نیز چیزی جز تفریحات و سرگرمی های سطحی نمی دهند. پس چه باید کرد؟

در وهله اول دو راه به نظر می رسد: یکی این که به رغم مشکلات و تضادهایی که گفته شد، پیشروی در همان راه سیاست توسعه ی فرهنگی منتهی با افزایش مدام اعتبارات و امکانات مالی و انسانی و … که بیش تر نظری است و دوم با این فرض یا باور که فرهنگ ( میراث گذشتگان)، ذاتاً فراخور حال و مقام سرآمدان است، حفظ و حمایت و بسط آن از طریق انجام دادن فعالیت های منتخب و دست چین شده به دلخواه و سعی در افزایش شماره سرآمدان حتی الامکان و کوشش برای بهبود تفریحات و سرگرمی های انبوه خلایق، امکان پذیر است. اما شاید راه سومی نیز باشد که برای یافتن آن ابتدا باید توسعه فرهنگی را از نو تعریف کرد. توسعه فرهنگی در وهله اول ارضای نیاز و خواست عموم مردم به حصول و حفظ حیثیت و شرف زندگی است که امروزه ناشناخته و مهجور مانده، به بیراهه افتاده  و در انبوه عادات اجتماعی، پیش داوری ها و محرومیت ها و کمبودها گم شده است.

بی گمان الهام گرفتن از فرهنگ عامه در خلق آثار هنری و ادبی امری نیست که بتوان در ارزش و اهمیت آن تردید کرد، خاصه وقتی که هنرمند با دیدی نو در دوره و زمانه خود، به دست مایه ی فولکولور می نگرد. اما هنگامی که آفرینش ادبی و هنری در جامعه ای فقط به عرضه فولکولور و نقل بی فزون و کاست آن از مثل زندگی منحصر و محدود شود، این شک را در ذهن ایجاد می کند که شاید این نوع آفرینش ریشه در ناتوانی جامعه ای دارد که مشوق خلق چنین آثاری است. حال آنکه آرمان آفرینش هنری و ادبی، برعکس باید جبران و ترسیم این ناتوانی از طریق بیان هنری یعنی از راه توجه دادن نفس و ذهن به کمبود و نقض مفروض و فراهم آوردن موجبات تحقق نوعی استشعار و بیداری وجدان باشد. برخلاف تصور بسیاری، فولکولور نمایشی، نمایانگر فرهنگ قدیمی و اصیل در برابر فرهنگ جدید تصنعی نفوذی غرب نیست و هوش و حواس را متوجه جامعه قدیمی نمی کند و موجب جان گرفتن فرهنگ کهن نمی شود و پرده ای واقع نما از فرهنگ قدیم رقم نمی زند، بلکه از پدیده ها و عوارض جامعه ای جدید است، زیرا پیشرفت قطعی بورژوازی و بورژوازدگی است.

اگر مردم ضمن تماشای تئاتری سخویه آمیز و پرطنزعامیانه (فولکولوریک )، از دیدن نوع نحوه زندگانی خود در گذشته یعنی مشاهده بعضی مناظر ( ریشخند شده ) حیات و معاش قدیم به روی صحنه یا تلویزیون می خندند، از این روست که حس می کنند آن نوع زندگانی و نحوه معیشت محکوم به فنا و در شرف نابودی است، ضمناً این گونه تئاتر بیش تر در شهرها محبوب است و تحقیق درباره کاربرد لهجه های مختلف محلی در این تئاتر که باعث خنده و تفریح می شود، نشان می دهد که هر کس از شنیدن گویشی که کمتر با آن مانوس و آشناست می خندد!

امروزه  توسعه یابی در زمینه فرهنگ شناختی و دریافت ساخت فرهنگی در زندگر روزانه و در هر لحظه، از معیشات روزمره است. فرهنگ مجموعه کوشش های آدمی است، پشت اندر پشت، برای تعالی انسان؛ و از این رو وسیله ای نیست برای گذراندن اوقات فراغت به نحوی خوش و راه گریزی از زندگی روزانه با همه ملال ها و سختی های آن؛ بلکه فرهنگ نحوه ارتباط انسان با زندگی و مرگ است. یعنی مجموعه روابط انسان با جهان، محیط زیست، طبیعت، ماوراء طبیعت، اجتماع، خانواده، هنر، علم، زیبایی و سرانجام خویشتن خویش است. پس امروزه باید فرهنگ را از محدوده و تنگنایی که در آن اسیرمانده رهانید تا بال و پر بگشاید و به پرواز درآید و خلاصه کلام کوشید تا شارمندی با مدنیت فرهنگی حقیقی، با تعهد ملی پدید آید.

 

2-1-12. آموزش و فرهنگ

فرهنگ از جایی آغاز می شود که آموزش در کار می آید و موجود فرهنگی، موجودی است که کارکرد سیستم های بنیادی زیستی اش نیز پیرو فرهنگ می شود. یعنی در قالبی از ارزش ها و هنجارها قرار می گیرد. برای آنکه آموزش در میان باشد، نخستین شرط با هم بودن موجودات فرهنگ زی است، یعنی وجود جامعه و روابط اجتماعی و وسایل ارتباطی در درون آن. بنابراین برای فرهنگ مند شدن به معنای عالی کلمه، یعنی فرهیخته شدن، نهادهای آموزشی می باید پدید آیند که آدمیان را به ساحت عالی تر فرهنگ و زندگانی فرهنگی بالا برند.

البته از نظر علمی هنوز نمی توان تعیین کرد که چه اندازه از فرهنگ می تواند از سازه های زیستی یا ژنتیک متاثر باشد. ولی به هر حال، عامل اصلی پدیدار شدن و ماندگار شدن فرهنگ، «آموزش» است و اساسی ترین عامل درآموزش نیر «زبان» است که کل نظام ارزشی و هنجاری و رفتاری و ذهنیت انسانی را از نسلی به نسل دیگر می رساند.

در گروه تعاریف هنجاری مربوط به فرهنگ، “بیدنی” و نیز “گی روشه”، به عنصر فراگیری در فرهنگ اشاره می کنند. با توجه به آن تعاریف و مطالب ذکر شده، می توان تعریفی از فرهنگ ارائه داد: فرهنگ فراگیرنده هر آن چیزی است که از راه آموزش، به گسترده ترین معنای کلمه، از راه جمع به فرد انسانی می رسد. از آداب و رفتار و هنجارها و ارزش ها گرفته تا باورهای دینی و دانش عملی و فنون، و هر آنچه از نظر مادی و معنوی در ساختار زندگی انسانی حضور و کارکرد دارد.  محیط آموزشی در برابر فرهنگ وظایفی دارد که در ادامه به شرح آن ها پرداخته می شود. این سه وظیفه، وظایف عمده و اصلی محیط آموزشی است:

 

2-1-12-1. انتقال فرهنگ:

محیط آموزشی تنها نقش انتقال دهنده فرهنگ را به عهده ندارد، بلکه تفسیر و ترجمه فرهنگ جامعه، جز وظایف اصلی محیط آموزشی است. تغییرات زندگی اجتماعی و تاثیر آن در کلیه شئون زندگی، افراد را از فرهنگ گذشته و میراث فرهنگی دور می سازد و این امر تضادی بین افکار و نظرات و احساس و عقیده های جوانان و افراد سالمند به وجود می آورد که تا اندازه ای وحدت جامعه را متزلزل می کند و ادامه حیات اجتماعی مردم یک جامعه را مختل می سازد. محیط آموزشی برای جلوگیری از تضاد فکری و عقیدتی و حفظ وحدت جامعه و ادامه زندگی اجتماعی باید به افراد و خصوصا جوانان کمک کند تا ارزش های فرهنگی اجتماعی را که عمیق ترین و مهم ترین عنصر فرهنگ اند، بهتر بشناسند و اهمیت آن ها را درک کنند.

 

2-1-12-2. ارزش سنجی میراث فرهنگی و فرهنگ گذشته:

بدون شک تمام آنچه از گذشته یک ملت باقی مانده است، برای زندگی امروز و آینده مفید نیست؛ زیرا شرایط زندگی امروز را به طور عملی مورد انتقاد قرار می دهند و باعث می شوند که صاحب قدرت تشخیص جنبه های خوب و بد میراث فرهنگی با میزان علمی گردند؛ تا آنچه برای زندگی امروز آن ها مفید است حفظ کنند و آنچه بی فایده است ترک گویند.

این مساله با توجه به تغییر دائمی فرهنگ جامعه و آداب و رسوم و سنت ها و ارزش ها بیش از پیش دارای اهمیت است.

 

2-1-12-3. توسعه و پیشرفت فرهنگی:

در جوامعی که وظیفه آموزش تنها انتقال فرهنگ است، حالت رکود و توقف مشاهده می شود و حتی ممکن است به حالتی منجر شود که این میراث ارزش خود را در اجتماع از دست بدهند و جامعه به سوی نابودی هدایت شود.

بنابراین باید به توسعه و پیشرفت فرهنگ هم اهمیت داد و نسل امروز را یاری کرد تا متناسب با مقتضیات زندگی در زمان حاضر، افکار و نظرات تازه خلق کنند و جامعه را به سوی ترقی و تعالی سوق دهند.

[1] فیلسوف آلمانی تبار آمریکایی، متولد 1898

[2] Subcultures