مولانا جلال الدین بلخی

چنانچه به مقولۀ داستانپردازی و حکایتگویی با همۀ انواع و اقسام آن با دقت بیشتری بنگریم، خواهیم دید که این هنر خارقالعاده نه فقط دستاورد اندیشۀ بشری برای پندآموزی و همۀ آن اهداف والا و ارجمندی است که بشر آنها را در سر داشته، بلکه حاصل ارتباط ناگسستنی او با جهان هستی و همۀ عناصر طبیعت پیرامون اوست که با عنصری عجیب و بسیار شگفت، به نام تخیّل، در هم آمیخته و قدم به قدم او را تا مرزهای رازآلود کشف معانی پیش برده است. خیال و آنچه به آن مربوط میشود، شاید در نگاه اول کاملاً ساده و قابل درک به نظر برسد، اما وقتی که ارتباط آن را با دنیای حقیقی بشر که شامل همۀ اختراعات و اکتشافات و سایر دستاوردهای شگرف اوست بسنجیم، به عمق پیچیدگی و تعریفناپذیری و عظمت آن بیشتـر پی خواهیم بُـرد و از این که آن را تفکر یا توهُّم بنامیم کاملاً ناتوان خواهیم بود، زیرا با یک نگاه ساده به روشنی درمـییابیم که تمام پیشرفتهای علمی امروز که قدرت و امکانات بیشماری را برای بشر فراهم آورده، روزگاری همان خیالاتی بوده است که انسان گذشته آنها را در سر میپرورانده است؛ تا این که پس از قرنها به کمک تجربههای علمی و عملی و آزمون و خطاهای بیشمار، موفق شده است آنها را به فعلیّت درآورد.
با این حال در رابطه با خیال و اندیشه و ارتباط این دو مقوله با دنیای داستانسرایی و حکایتگویی، آنچه در وهلۀ اول ذهن را به خود مشغول میدارد این است که کدام یک از این دو مقوله، بیشترین تأثیر را در آفرینش آثار داستانی از خود برجای گذاشته، و یک اثر داستانی یا حتی یک حکایت موجز، چگونه در عین واحد این دو را با هم بر میتابد، در حالی که داستان یا حکایت از یک سو باور نکردنی است و از سوی دیگر ما را به گونـهای وا میدارد تا با حیرت آن را با همۀ شگفتی و باورنکردنی بودنش، سرانجام باور کنیم و بپذیریم که چنین حوادثی میتواند که در گذشته بوده یا در آینـدۀ دور یا نه چنـدان دور باشنـد. پیداست که هرگز به چنین سؤالی به صورت قطعی و مناقشه ناپذیر نمیتوان پاسخ داد، اما آنچه در بطن این سؤال میتواند به عنوان یک مسألۀ قابل تأمل ـ نه یک پاسخ‌ ـ بیرون کشیده شود و دربارۀ آن به طور مفید گفت و گو کرد، همراهی اندیشه و تخیّل با هم و رابطۀ این دو با مقولۀ اعجابانگیزی به نام حیـرت است؛ حالتـی غریب و بسیار خوشاینـد که انسان در مواجهه با همـۀ پدیدههای ناشناختۀ جهان پیرامونش آن را با لذت تمام در مییابد و تا زمانیکه زنده است هرگز از آن اشباع نمیشود.
بر این اساس وقتی به دو حوزۀ داستانپردازی در ادبیات کلاسیک و ادبیات معاصر بنگریم، مشاهده میکنیم که در ادبیات کلاسیک همۀ امور ماورایی و خارقالعاده که شامل قهرمانان فوق بشری یا شخصیّتهای عجیب و غریب با نیروهای جادویی یا اسطورهها و خدایانی که در داستان به خدمت گرفته شدهاند، علاوه بر ارضای احساس حقارتهای بشر از نیروی جسمانی و عقلانی خـود که پیوستـه در معرض انواع بلایا و شکستهاست، برای ایجاد این حس خوشایند، یعنی حیرت است که به دنبال خود تحسین و شوق مخاطب را برای حفظ و پاسداشت آن اثر داستانی به دنبال دارد. اهمیت این مسأله تا به آنجاست که هر اندازه یک اثر داستانی با دقت تخیّلی بالاتری این اعمال و شخصیّتهای ماورایی را بیشتر و با نظم و معنای بهتری در خود داشته باشد، در گنجینۀ میراث مکتوب ادبیات داستانی نیز بالاترین ارزش را پیدا میکند، حتی در مواردی قضیه از این نیز فراتر رفته و این آثار داستانی علاوه بر تبدیل شدن به بخشی از تاریخ آمیخته به اسطورۀ یک ملّت، از محتوای داستان آن گرفته تا یک یک شخصیّتهای خوب و بد آن، صورت رمز یافته و در دنیـای روانشناسی و جامعهشناسی یک ملّت، از آنها تأویل و تفسیـرهای به خصوصی برای شناخت روحیّات آن ملّت ارائه میگردد. در داستانپردازی در حوزۀ ادبیات معاصر نیز این حیرتآفرینی و به شگفت آوردن مخاطب از طریق زمینهسازی قالبی و از پیش تعیین شده در دنیای ذهن نویسنده برای غلبه و پیروزی یا شکست و قربانی شدن انسان ـ که یگانه قهرمان داستان است ـ در مواجهه با جبر اجتماعی و شرایط سخت محیطی او صورت میگیرد؛ به این معنا که در داستانهای امروزی که قهرمان آن انسان و دشمن سرسخت او جبر اجتماعی است، نویسنده به ظریفترین شکل ممکن به گونهای زمینهسازی میکند که میخواهد قهرمان پیروز شود و یا ناکام گردد و شکست بخورد؛ (این مسأله حتی در داستانهای مدرنی که ادعای نویسندگان آنها بر این است که شخصیّتها و محیط داستانی که ایشان آنها را ساخته و پرداختهاند کاملاً آزادانه رفتار کرده، در نتیجۀ کنش دلخواه خود پیش رفتهاند نیز صادق است؛ زیرا سرانجام این قلم در دست نویسنده است که برای همۀ شخصیّتها و کنشهای داستانی حکم صادر میکند، چه در غیر این صورت باید شخصیّتهای اثر یک نویسنده را افراد حقیقی جداگانهای فرض کنیم که در تعامل و همکاری با شخص نویسنده موجبات شکلگیری داستانی را فراهم آوردهاند که البته این تصوّری بسیار غیرمنطقی و خندهآور خواهد بود.) در نتیجه مخاطب از این که چگونه قهرمان داستان ـ که یک انسان عادی همانند خود اوست ـ میتواند بر آن همـه سختیها و دشواریها غلبه کنـد، به حیرت میآیـد و در صورت شکست او در مواجهه با این جبـر و دشواریهای اجتماعی نیز از این شگفتزده میشود که جامعه و افراد آن که تداوم حیاتشان در گرو ارتباط و همکاری با یکدیگر است، چگونه به راحتی یک فرد را قربانی خواستههای نامشروع خود میکنند و این همان چیزی است که
نویسنده ماهها و یا شاید سالها وقت و انرژی خود را صرف آن میکند تا به آن دست یابد. در حقیقت، با حیرت مخاطب در برابر نتیجۀ مثبت و یا منفی داستان است که وی علاوه بر احساس آموزندگی و خوشایندی از داستان، سرانجام به کاتارسیس، همان احساسی که هزاران سال پیش، ارسطو آن را نتیجۀ ارزشمند تراژدی میخواند، دست پیدا میکنـد و به الگویی تبدیل میشـود که اصلاحات رفتاری فـردی و تغییر شرایط اجتماعی را به دنبال دارد. حیـرت، تحسین و چرایی را برمیانگیزد و تحسین و چرایی، انگیزۀ اصلاح و تغییر رفتارهای فردی و قوانین اجتماعی میشود و این همان کارکرد اساسی نه فقط داستان، بلکه تمام ادبیات است.
یکی از شاخههای ادبیات داستانی که به موازات عمر داستانپردازی و قصّهسرایی قدمتی چندین هزار ساله دارد و همواره پابه پای داستانگویی و قصّهنویسی در میان ادبیات ملّتهای مختلف جهان از محبوبیّت و استقبال و البته کاربردهای تجربی و فرهنگی ویژهای برخوردار بوده است، افسانۀ اخلاقی یا به تعبیر فرانسوی آن،فابل است که عمدۀ شخصیّتهای آن را حیوانات و سایر جانداران و حتی گیاهان تشکیل میدهند؛ گونۀ ادبی خارقالعاده و جذابی که همواره یکی از بهترین و گستردهترین عرصههای همراهی اندیشـه و تخیّل شاعـران و نویسنـدگان بزرگ بوده و بر خلاف ظاهر ساده و به دور از پیچیدگیاش بهترین ظرفیت را برای انتقال مفاهیم گوناگون و اندیشههای ناب از خود نشان داده است.
همان طور که تاریخ ادبیات ملّتهای کهن و ریشهدار جهان مشحون از این گونه حکایتها و داستانهاست، تاریخ ادبیات ما ایرانیان نیز آراسته به آثاری بسیار جالب و برجسته در این زمینه است؛ آثار گرانبهایی چون کلیله و دمنۀ بهرام شاهی، مرزیان نامۀ وراوینی، موش و گربۀ عبید زاکانی، منطقالطیر عطار نیشابوری و بسیاری از حکایات مثنوی مولانا جلال الدین بلخی و از معاصران نیز حکایتهای منظوم پروین اعتصامی که بسیاری از این دست حکایتها در سراسر دیوانش پراکنده است.
ارزش این نوع ادبی به ویژه در عرصۀ پژوهشهای تطبیقی، نگارنده را بر آن داشت تا موضوع پایان نامۀ تحصیلی خود را به بررسی آن، با محوریت آثار دو شاعر معاصر، احمد شوقی شاعر مصری و پروین اعتصامی اختصاص دهد. پس از آن همه آثار درخشان از گونۀ فابل در ادبیات ایران و جهان، نگاه دیگر بار این دو سخنپرداز ایرانی و مصری و ابداعات شگفتانگیز آنان به یاری استعداد خداداد و بلاغت دلکش شاعرانه به پرداخت این گونۀ قصّهسرایی، در تاریخی که حرارت شعلههای تأثیرات سیاسی و اجتماعی و حتی اخلاقی آن هنوز هم احساس میشود، به حق، تحقیقی در این زمینه میطلبید که به لطف خدا توفیق انجام آن نصیب این رساله گردید. تا آنجا که در خور توان است تحقیق و ارائـۀ شناختی شایسته دربارۀ ایـن دو بخش مهم از دیوان دو شاعـر، یعنی بابالحکایات احمدشوقی و حکایتهای جانوری پروین اعتصامی، نه تنها گام مهمی در شناخت هر چه بهتر ادبیات برون مرزی محسوب میشود، بلکه ماهیّت ادبیات تطبیقی و چگونگی پژوهش و اهداف حاصل از آن را نیز با یک مصداق عینی به خوبی روشنتر مینماید. بنابراین چنان که سرشت ادبیات تطبیقی ایجاب میکند، پیوسته باید توجـه داشت که اگرچه شناخت ادبیات سرزمین مادری خویش، امـری کاملاً واجب است و هیچگونه سهلانگاری و کمکاری در رابطه با این شناخت، قابل اغماض و مسامحه نیست، اما این به آن معنا نیست که هر ملّتی صرفاً باید به ادبیات خود بسنده کنـد و آن را یگانه آبشخـور سیرابی روح خود بدانـد. بیشک زمانیکه به مدد پژوهشهای دقیق ادبـی، زوایای تاریک وامدهی و وامگیری شاعران و نویسندگان ادبیات ملّتهای مختلف روشن شود، یا از مشترکات فکری و مختصات سبکی آنها ـ حتی فارغ از تأثیرگذاری و تأثیرپذیریها ـ شناخت بهتر و دقیقتری ارائه گردد، علاوه بر فراهم آمدن زمینۀ بهتر برای تشویق و انگیزش هیجان عمومی به منظور روی آوردن هر چه بیشتر به دنیای ادبیات و فهم شایستۀ آن، مجال رشد و شکوفایی و پویایی و بالندگی ادبیات ملّی نیز بهتر فراهم میشود و همزمان عرصهای به وجود میآید برای جهانی اندیشیدن و برونرفت از پوستۀ تنگنظریها و کوتهبینیهایی که تعصبات کورکورانه را دامن میزننـد و ارتباط میان ملّتها را دچار اشکال میکنند و به تنگنا میکشانند. در اینباره همچنان که پژوهشهای درونی ادبیات از سوی محققان بر آن است تا به تودههای مختلف بفهمانـد که ادبیات فقط برای وقتگذرانی و سرگرمی نیست، این رسالت خطیر و مسئولیت گریزناپذیر نیز ـ در دنیای کنونی که سالهاست به دلیل ارتباطهای تنگاتنگ ملّتها با یکدیگر از آن به دهکدۀ جهانی تعبیر میشود ـ بر عهدۀ بخش پژوهشهای برون مرزی ادبیات، یعنی ادبیات تطبیقی است، که اگرچه در ایران یک بار تولد ناقصی را در نیم قرن اخیر داشته و یک بار دیگر به تازگی پا به عرصۀ ظهور نهاده و کانون توجه محققان شده است، اما در سایر کشورها، به ویژه در اروپا و امریکا سابقهای حدود دو قرن دارد و با داشتن دو شاخۀ مکتب فرانسـوی و مکتب امریکایـی تجربیات ارزشمنـدی را به بار آورده و زمینۀ شکلگیری تحقیقات گستردهای را فراهم کرده است.
«ادبیات تطبیقی افزون بر تقویت شخصیّت قومی و تربیت و رشد ابعاد استعدادهای اصیل، و هدایت آنها به راه مستقیم و رهبری حرکتهای نوگرا به شیوهای سودمند، و آشکار کردن اصول کنونی قومیّتها و بیان گسترش کوششهای هنـری و فکری ما در مسیر میـراث ادبیات جهانی ـ افزون بر اینها ـ رسالت انسانی دیگری را نیز بر دو
ش میکشد، و آن آشکار ساختن اصالت روح قومی در پیوند و ارتباط با روح انسانها در گذشته و حال است… همانگونه که برای نشان دادن وحدت روحی انسانها در تکاپوی چنگ زدن به آزادی، صلح و تأمین حقوق فرد و جامعه، بهتر از ادبیات انسانی سراغ نداریم، شناخت واقعی هر کدام از این دو، بستگی به شناسایی دیگری دارد. ارزیابی ادبیات ملی ـ به طور واقعی ـ و توجیه درست آن امکانپذیر نیست مگر با نگرشی به ادبیات آن ملّت به عنوان بخشی از میراث همۀ انسانها. در این صورت است که ادبیات مجال آن را مییابد تا مسئولیت انسانی خود را از خلال فرمها و مکتبهای هنری انجام بدهد و از راه ادای رسالت ملی و میهنی، ارزشهای فرهنگی را نیز تحکیم بخشد.»(غنیمی هلال، 1390 :20)
پیداست که مطالعه و آگاهی یافتن از بافت ادبیات ملّتهای مختلف و درک منظومههای ناب و شاهکارهای داستانی ادبیات جهان جز برای عدۀ معدودی از علاقهمندان و پژوهشگران این عرصه امکانپذیر نیست؛ بنابراین در قدم اول راهی به جز ترجمۀ آن آثار برای استفادۀ عمومی جامعه باقی نمیماند. اگرچه بسیاری از منتقدان و استادان به درستی بر آنند که زبان ترجمه هیچگاه اصالت و زیبایی زبان اصلی اثر را ندارد و طی این فرآیند بسیاری از محاسن یک اثر نادیده گرفته شده، یا از آنها کاسته میگردد، اما اگر با این دیدگاه به فرآیند ترجمه بنگریم و آن را از این جهت ارزشمند بدانیم که در قدم اول، تلاش برای فهماندن و گسترش آثار ادبیات دیگر ملّتها بهتر از عدم فعالیت و مسکوت گذاشتن آنها به بهانۀ تسلط نداشتن عامۀ مردم بر زبان بیگانه است، و نیز یادگیری همۀ زبانهای مطرح دنیا که شاهکارهای گوناگونی در ادبیات آنها آفریده شده، اصولاً برای کسی میسّر نیست و همچنین این نکتۀ بسیار دقیقکه همین ترجمۀ آثار ادبی میتواند به شایستگی به عنوان متنی ارزشمند، بهترین ابزار کمکآموزشی برای یادگیـری یک زبان بیگـانه برای زبانآموزان و دانشجویان و علاقهمندان آن زبان باشد، خواهیم دید که ترجمه با همۀ کاستیها و نقصهایی که میتواند داشته باشد، بسیار مفیـد و قابل استفاده است. بنابراین با توجه به این ویژگیها میتوان گفت که«ترجمهها در تمام ادوار همیشه بهترین پاسخگو به نیاز فهم و مطالعۀ آثار خارجی از جانب اهل یک کشور دیگر بوده است.»(گویارد، 1374: 28)
نگارنده با نظـر به چنین دیدگاهی با کوششی در حدّ توان خویش، ابتدا اقدام به ترجمۀ کامل بابالحکایات از جلد چهارم دیوان پر حجم الشّوقیات شاعر شهیر مصری، احمد شوقی، نموده، سپس با توجه به خصوصیّات دیدگاه مکتب امریکایی ادبیات تطبیقی، و با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی، مبتنی بر مطالعات کتابخانهای و استفاده از منابع طراز اول و بهرهگیری از آخرین یافتههای پژوهشی مرتبط با موضوع فابل و حکایتهای جانوری، با اهداف زیر به بررسی تطبیقی آن با حکایتهای جانوری پروین اعتصامی اقدام نموده است:
1ـ اهدف اصلی:
1ـ ارائۀ ترجمۀ روان و شیوا به زبان فارسی از باب الحکایات احمد شوقی.
2ـ نشان دادن تفاوتها و شباهتهای دیدگاه دو شاعر مصری و ایرانی در زمینۀ عنصر فابل و استفاده از شخصیّتهای حیوانی.
3ـ غنا بخشیدن به رشتۀ نوپای ادبیات تطبیقی در ایران و افزودن منبع مطالعاتی جدید در این زمینه.
2. اهداف فرعی:
معرفی احمد شوقی و پروین اعتصامی به عنوان چهرههایی برجسته و سرشناس از شاعران معاصر در خصوص پرداختن آنها به عنصر فابل و شخصیّتهای حیوانی به دانشجویان، پژوهشگران و علاقهمندان رشتۀ ادبیات تطبیقی.
3.سؤال اصلی:
1ـ آیا اشعار باب الحکایات احمد شوقی قابل ترجمه به فارسی روان هستند و امکان ترجمۀ آنها به شعر فارسی و ارائۀ هماهنگ مفاهیم آن به شعر فارسی وجود دارد؟
2ـ عنصر فابل و شخصیّت های حیوانی در باب الحکایات احمد شوقی و حکایتهای پروین اعتصامی برای بیان چه مضامینی به خدمت گرفته شدهاند و شباهت و تفاوتهای میان آنها چیست؟
3ـ آیا میان باب الحکایات احمد شوقی و حکایات پروین اعتصامی عامل تأثیرپذیری میتوان یافت؟
4. سؤالهای فرعی:
1ـ نحوۀ نگرش احمد شوقی به عنصر فابل چگونه است و دیدگاه پروین اعتصامی در این زمینه چیست؟
2ـ آیا احمد شوقی در بابالحکایات و پروین اعتصامی در حکایتهایش از امکانات زبانی و بلاغی بهره گرفتهاند؟
5. فرضیهها:
1ـ ساختار شعری بابالحکایات قابل ترجمه به فارسی روان است؛ به گونهای که امکان ارائۀ هماهنگ مفاهیم آن به نظم فارسی نیز میسر است.

                                                    .