جستجوی مقالات فارسی – معرفت شناسی از دیدگاه ابن عربی- قسمت ۱۵

۴-۶۴ معانی مختلف قلب:
«گفتنی است ، قلب گاهی هم به نفس ، روح و عقل اطلاق شده است . به علاوه همچنان که می دانیم تکه گوشت صنوبری نیز که محل روح حیوانی است و در طرف چپ بدن قرار دارد ، قلب نامیده می شود» .[۳۱۳] «ولی مراد عرفا از قلب که این همه اوصاف معنوی وعناوین عالی و قوای غیر عادی برایش قائل شده اند ، نه نفس ، روح و عقل به معنای متداول است »،[۳۱۴]« و نه آن اندام بدنی و به اصطلاح قلب جسمانی که گفته شد در سمت چپ بدن قرار دارد ، بلکه همچنان که این جماعت خود تصریح کرده اند ،منظور از آن جوهر نورانی غیر ارادی و به تعبیری دیگر لطیفه ی ربانی . روحانی است که به این قلب جسمانی تعلق دارد ، مانند تعلق اعراض به اجسام و اوصاف به موصوفات ، و آن حقیقت انسان است. «و به عقیده آنها مراد از قلب که در کتاب و سنت آمده است همین معنی است» .[۳۱۵]
۴-۶۵ نفس ناطقه:
شایسته ی توجه است که در عبارات برخی از بزرگان اهل عرفان به مرتبه ای از نفس ، یعنی نفس ناطقه ، قلب اطلاق شده است . ابوحامد غزالی پس از ترعیف نفس ناطقه و بیان شوون آن می نویسد :« للنفس الناطقه عند کل قوم اسم خاص فالحکماء یسمون هدا الجوهر النفس الناطقه و القرآن یسمیه النفقس المطمئنه و الروح الامری و المتصوفه تسمیه القلب».[۳۱۶] نفس ناطقه نزد هر قومی اسم خاصی دارد . حکما این جوهر را نفس ناطقه می نامند ، قرآن آن را نفس مطمئنه و روح امر ی می نامد و متصوفه آن را قلب می نامند .
عبدالرزاق کاشانی شارح کبیر ابن عربی هم نوشته است :« قلب جوهر نورانی مجردی است که واسطه ی میان روح و نفس است حکیم آن را نفس ناطقه می نامد و انسانیت با آن تحقق می یابد ،باطنش روح ، مرکب و ظاهرش نفس حیوانی است ». ( کاشانی، ۱۳۸۰، ۱۶۷).
سید شریف جرجانی نیز چنین تعریف کرده است : « لطیفه ای است ربانی که به این قلب جسمانی صنوبری شکل که در طرف چپ سینه قرار داده است تعلق دارد، آن حقیقت انسان است ، حکیم آن را نفس ناطقه می خواند ، روح باطن آن است ، نفس حیوانی مرکب آن ؛ مدرک ، عالم ، مخاطب، مطالب و معاتب در انسان اوست».[۳۱۷]
داوود قصری شارح دیگر ابن عربی کمی روشنتر ودقیق تر از تعاریف فوق چنین نوشته است :« قلب به مرتبه ای از نفس ناطقه اطلاق می شود که نفس در آن مرتبه ، هر وقت که بخواهد معانی کلی و جزئی را مشاهده می کنند و این مرتبه همان است که حکما آن را عقل مستفاد می نامند. ».
(‌قیصری،‌۱۳۶۲،‌ ۲۷۰)با وجود این ، باید توجه داشت که واژه قلب در کلمات عرفا عموما ودر عبارات ابن عربی و پیروان وی خصوصا در معنایی اوسع از معانی مزبور به کار رفته است که آن را حقیقت جامعه ی انسانی که جامع جمیع حضرات است خوانده اند و مظهر هویت ذات واسماء و صفات دانسته اند . و نیز گفته اند که آن مظهر عدل ، صورت احدیت ، جمع بین ظاهر و باطن است و از زمین و آسمان وحتی از رحمت الهی گسترده تر است ، که بالاخره عرش الله و عرش الرحمن است که اگر از آلودگی ها پاک گردد و صفا و جلا یابد همه ی علوم ، به ویژه معارف ربانی وعلوم الهی ، در آن هویدا گردند .
عز الدین محمود بن علی کاشانی در کتاب مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه آورده است که :« منبع علم دل است و ظهور آن به محافظت آداب حضرت عزت متعلق ، چنان که در بعضی کتاب منزله حق تعالی وحی کرده است که ای بنی اسرائیل مگویید علم در آسمان است ، کیست که آن را از آسمان فرود بیاورد و مگویید که علم از آن سوی دریاهاست ، کیست که از دریاها بگذرد و آن را بیاورد ، و مگویید که علم از آن سوی دریاهاست ، کیست که از دریاها بگذرد وآن را بیاورد ، علم در دلهای شما قرار داده شده است . در پیشگاه من به آداب روحانیون مودب و به اخلاق صدیقان متخلق گردید، علم را از درون قلوب شما آشکارمی سازم تا سراپای وجود شما را فراگیرد».[۳۱۸]
۴-۶۶ عالم شهادت:
عالم شهادت از حرکت و سکون ، اکل و شرب و کلام و سکوت پدیدار می گردد ، ناشی از عالم غیب است ، زیرا هیچ حیوانی حرکت نمی کند ، مگر از روی اراده و اراده از عمل قلب است و قلب از عالم غیب است تاکید می کند که حرکت وامثال آن از عالم شهادتند وعالم شهادت به حسب عادت ، به حس ادراک می گردد ولی عالم غیب به خبر شرعی یا نظری فکری. عالم غیب به عین بصیرت ادراک می شود ، عالم شهادت به عین بصر ، همچنان که بصر عالم شهادت رادر نمی یاباد ، مگر وقتی که حجاب ظلمت واشباه آن از موانع برطرف شوند وانواری از قبیل نور خورشید ، چراغ و امثال آن از انوار بتابند ، همچنین حجاب عین بصیرت ، هوسهای غالب و شهوات و ملاحظات اغیار و امثال آنها از حجب دیگرند که بنی آن و ادراک ملکوت ، یعنی عالم غیب ، حایل می شوند و چون انسان به آینه ی قلبش توجه نماید و آن را به انواع ریاضات و مجاهدات جلا دهد به طوری که جمیع حجابات از آن زایل شوند و نور آن با نوری که بر عالم غیب تابان است ، یعنی نوری که ملکوتیان به آن می بینندو آن به منزله نور خورشیداست در عالم محسوس ، فراهم آید ، در این حالت مغیبات آنچنان که هستند آشکارا می گردند . میان بصر و بصیرت ، فرق غامضی است و آن این که دیوار و قرب وبعد زیاد و اجسام کثیف ، میان بصر و بصیرت ، فرق غامضی است و آن این که دیوار و قرب و بعد زیاد و اجسام کثیف ، میان حاس و محسوس مانع می شوند ، که علتش قصور بیننده است به حسب عادت ، اگر چه گاهی این موانع برای انبیاء واولیا منخرق می شوند ، چنان که نبی – صلی الله علیه و آله – فرمود :« انی رااکم من وراء ظهری»، واین انخراق برای اولیا در آغاز سلوک ودر ابتدای مکاشفاتشان رخ می دهد، زیرا اولین چیزی که برایشان کشف می گردد از محسوسات است ، مثلا در حالیکه که در اقصای مغربند مردی را درمکه می بینند و یا کعبه را مشاهده می کند واین نوع کشف در نزد مریدان در بدایت احوالشان کثیر است . اما عالم بصیرت این چنین نیست ، زیرا بین او و بین عین بصیرت ، نه مسافتی موجود است ، نه بعد وق قرب چندانی ،بلکه تنها حجاب آن هواهای نفسانی و آلودگی های و پلیدیهای[۳۱۹] مادی است که چون به وسیله مجاهدات مرتفع گردند.
ابن عربی در عبارات فوق حجاب عین بصیرت را هواهای نفسانی و شهوات و به طور کلی ملاحظات اغیار دانست . در فتوحات مکیه هم زنگار قلب را تعلق آن به غیر خدا و اشتغال به علم اسباب می داند که مانع تجلی حق بر قلب می شوند ، جنان که می نویسد :« ولکنه لما تعلق (القلب) و اشتغل بعلم الاسباب بدلا عن العلم بالله ، کان تعلقه بغیر الله صدا علی وجه القلب ، لانه المانع من تجلی الحق علی هذا القلب ».( ابن عربی، ۱۳۸۲،‌ج۱،‌ ۹۱).
۴-۶۷ عصمت قلب:
قلب معصوم ومصون از خطاست ، ولی جز « اهل المراقبه » کسی از آن آگاه نیست .[۳۲۰] زیرا آنچه راسخ در قلب است ، عین تجلی امری است که برای انسان است ودر معنی بهره ی انسان از وجود حق است ، ثابت و پایدار است ، تبدیل وتغیر نمی یابد ، متن واقع ، عین حقیقت و بالاخره سرالله است . ابن عربی برای تایید مطلب ، به حدیثی از پیامبر – صلی الله علیه و آله – استناد می جوید که می فرماید :« دع ما یریبک الی ما لا یریبک استفت قلبک و ان افتاک المفتون » : از آنچه که ترا به شک می اندازد ، روی گردان به چیزی که ترا به شک نمی اندازد . از قلبت فتوا بخواه ، و اگرچه فتوا دهندگان فتو ا داده باشند . پس از آن خواننده را توجه می دهد : تامل کن ، کسی که « جوامع الکلم» بدو اعطا شده ، چگونه پیروانش را آموزش میدهد ، حواله به دلهایشان می کند و به پیروی از دلهایشان هدایت می فرمایند که میداند قلب حاوی سر الله است .
۴-۶۸ وجه قلب از دیدگاه ابن عربی:
وجه قلب: «ابن عربی در باب شصت و هشتم فتوحات مکیه که در اسرار طهارت است پس از تاکید بر این که آنچه معتبر است همان وجه قلب است ( فان وجه قلبه هو المعتبر) ، می گوید : وجه هر چیزی حقیقت و ذات وعین آن چیز است .بنابراین وجه قلب هم باید حقیقت و ذات وعین آن باشد .»[۳۲۱] در باب دوم همان کتاب همان جاکه در خصوص علم و عالم و معلوم سخن می گوید ، می نویسد : « ان القلب مراه مصقوله کلها وجه »[۳۲۲] . با توجه به آنچه درباره وجه گفته شد ، معنی عبارت مزبور این می شود : قلب آینه ی صیقل شده و جلا یافته ای است که همه اش وجه ، یعنی حقیقت ذات وعین است .
اما به نظر می آید این اجمال عقیده ی او در این مقام باشد زیرا در رساله یفنی وجوه القلب پس از اشاره به قول کسانی که گفته اند قلب هشت وجهداردوبعد از تشبیه قلب به آینه مستدیر ، برای آن شش وجه قائل می شود و می نویسد : « خداوند در برابر هروجهی از وجوه قلب حضرتی از امهات حضرات الهیه قرار داده است ، بدین ترتیب : وجه اول به حضرت احکام نظر می کند و جلای آینه ی آن با مجاهدات است. وجه دوم به حضرت اختیار نظر می کند و جلای آن با تفویض است . وجه سوم به حضرت ابداع نظر می کند و جلای آن با تفویض است . وجه سوم به حضرت ابداع نظر می کند و جلای آن با فکر است . وجه چهارم به حضرت خطاب نظر می کندو جلای آن با رفتن هیات اکوان است . وجه پنجم به حضرت حیات نظر می کند و جلای آن با فناست . وجه ششم به حضرت « مالا یقال » نظر میکند وجلای آن با « یا اهل یثرب لا مقام لکم»[۳۲۳] است» .[۳۲۴]
شارح رساله التجلیات الالهیه هم در شرح عبارت « تجلی الاشاره من طریق السر« می نویسد : قلب انسانی وجوهی دارد که به واسطه ی آنها با اموری از عالم غیب رویاروی می شود ، و دراین رویارویی به کشف حقایق آن امور نایل میگردد و هنگامی که با سعه ی بی پایان خود ظاهر می شود، به جایی و به غایتی می رسد که هر چیزی را در چیزی می یابد.
۴-۶۹تجلی قلب از نظر ابن عربی:
تجلی قلب: مقصود از قلب دراین مقام ، معنای نفسی آن است ، نه غیبی روحی که عرش الله و محل تابش نور و دریافت معرفت است . و منظور از تجلی تردد قلب است در میان حالات چهار گانه که در واقع شانی از شوون قلب است و آن حالات عبارتند از : حالت جهل ، حالت شک ، حالت ظن و حالت علم . قلب در هر یک از این حالات حکم خاصی دارد . و یا هر حالت را حکمی است مخصوص به آن .
سه حالت تجلی قلب:‌۱- جهل ۲- شک ۳- ظن
حال جهل ، توقف است. قلب دراین حال درنگ می کند ، نه میلی دارد ،نه قصدی . صاحب این حال همواره در تاریکی است ، عملی نیز از وی سر نمی زند ، زیرا عمل نتیجه ی میل و قصد است که گفته شد او در این حال عاری از آن است .
«حال شک ، شروع در عمل است ، اما نه باگامی استوار . زیرا قلب در اینحال بدرستی نمی داند مصیب است یا خطا ار ،بلکه صرفا برای همگامی با دیگران و پیروی از اعمال و نیات آنان اقدام می کند که احتمال می دهد آنها بر حق باشند . بنابراین هم در حقیقت امر خود شک دارد و هم در حقیقت امر دیگران .البته شکش درباره ی خود قویتر است . حال ظن ، تقلب است .» [۳۲۵]
قلب دراین حال همواره منقلب است ،البته به حکمی راجع مرکز همه انسان کامل است:
«فتحقق احسن تقویم واجعله مرکز الطائعین المقربین ».
آن که متحقق به همه اسمای الهی گردد و احصای اسماء کند به احسن تقویم الهی رسیده و میزان و معیار وسنجش همه انسان های دیگر مطیع خواهد بود . ریشه ی شجره ی طوبی از خانه علی (ع) به عرش اعلی بوده و هرمومنی به اندازه ی تجلی به اسمای الهی به شاخه ای از آن چنگ می زند . پس معیار و میزان انسان ها ، انسان کامل است وهر کس هر اندازه که به انسان کامل نزدیک شد به احسن تقویم نزدیک گردید و به درجات انسانی درست یافت . به همین دلیل حب علی (ع) حب کمالات واسمای الهی بوده وهر چه این عشق وعلاقه شدیدتر و پیگیری و تجلی به صفات معشوق بیشتر به آستان ولایت و مقامات انسانی نزدیکی بیشتری صورت می گیرد ، ملاک بهشت و دوزخ به همین دلیل حب علی (ع) قرار داده شده است ، زیرا دوستی با خلیفه خدا و تجلی به صفات وی و دوری از دشمنان خدا و تجافی از دار غرور و صفات رذیله ، نشانه ی نزدیک به خدا و رضوان الهی و بهشت ،دار کرامت خدا می باشد.
« فسبحان من لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر».[۳۲۶]
چون مرکز طائعین یکی بیش نیست لذا انسان کامل نمی تواند یکی بیش تر باشد لذا در هر عصر قطب یکی است و همه به دور او می گردند و او مثل وهمانند ندارند لذا عده ای در این آیه شریفه کاف کمثله را زائده نگرفتند و گفتند مثل خدای تعالی انسان کامل است ، زیرا خلیفه به صفات مستخلف است و این مثل همتا ندارد.[۳۲۷]
۴-۷۰ ظهورات انسان در عوالم:
نکته باقی مانده آن که : انسان در عروج به مقام صادر نخستین و هبا می رسد واز آن نیز عبور کرده و به تعیین جامع تعینات می رسد و فیض اقدس حقیقت انسانی است که در علم و عین باعث پیدایش اعیان همه است . دراین صورت حقیقت انسانی همه عالم بوده ، و عوالم پیکره ی او محسوب می شوند . پس ظهور و بروز حقیقت انسان به اعتبار خلاقت الهیه ، همانند سرایت وجود احدی است وعالم عرض بوده و او جوهر می باشد . همین وجود همان گونه که در عالم ظهورات تفصیلی دارد در عالم انسانی نیز وجودی اجمالی و قرآنی دارد . لذا ( نسختان ) ظاهر و باطن در کلام شیخ می تواند اشاره به وجود اجمالی قرآنی نیز باشد.
نکته دیگر : انسان کامل جهت ربویت وعبودیت دارد ، ولی ربوبیت وی از جنبه حقیقت وی و عبودیت وی از جنبه ی بشریت وی می باشد لذا قیصری فرمود :
« و هذه الربوبیه انما هی من جهه حقیقتها ، لا من جهه بشریتها ،فانها من تلک الجهه عبد مربوب محتاج الی ربها ، کما نبه سبحانه بهذه الجهه بقوله : انما انا بشر مثلکم یوحی الی»
۴-۷۱ جلوه ی بی نشان به نشان و تعیین:
« ثم ان التعین یقتضی التجلی لذاته »:
« تعیین اول اولین جلوه ای است که بی نشان که هنوز حکم ظهور در بطون و احدیت مندرج بود و هر دو در سطوت وحدت مندج ، خواست که خود را بر خود جلوه دهد : اول جلوه ای که کرد به صفت وحدت بود . پس اول تعینی که از غیب هویت ظاهر گشت وحدتی بود که اصل جمیع قابلیات بود ».[۳۲۸]
اما چگونگی این جلوه در همین سطور آمده که : ذات از کنه ی غیب هویت و عدم تناهی به حضرت احاطه و تناهی توجه کرد .
واین توجه علمی است از کنه ی هویت محیط و غیر متناهی به احاطه و تناهی تعیین میباشد ، که لازمه ی آن ظهور است ومراد از ظهور تجلی اول است که از آن به نسبت علمیه تعبیر می شود . چون ذات به بساطت خودش را می یافت وعلم و وجود و دیگر اسما به بساطت در وی موجود بود ، ولی نه زاید بر ذات و نه متعین ، بلکه عین ذات بوده و تمایزی از ذات نداشتند لذا ذات خود برای خود به بساطت ظاهر بود ،ولی برای علم به کمالات موجودات مستجن در ذات توجه دیگری غیر از علم بسط لازم بود تا از غیب لاتناهی به تناهی آید ، وذات برای خودش ظاهر گردد و از این ظهور کمالات مستجن در ذات اظهار گردد. بنابراین تعین یعنی توجه از لاتناهی به حضرت تناهی باعث ظهور ذات برای ذات شده ، و این ظهور مستلزم ظهور شوون و احوال واعتبارات گردیده به این که برای ذات کینونت و وجود این شوون و احوال و کمالات روشن گردد. به عبارت دیگر شاهد خلوت خانه ی غیب متوجه گردید که واجد شوون و کمالات بی شمار است و آنها را نزد خود حاضر می یابد.[۳۲۹]
۴-۷۱-۱ اسمای چهار گانه ی نخست:
« قحصلت للذات باعتبار نسبتها الی الشوون المذکوره اسماء اربعه »:
جناب استاد در حاشیه فرمودند :
« بعدا سریان این اسمای چهارگانه در همه ی عوالم در آخر فصل ۳۳ ، خواهد آمد در آن جا که می فرماید :« وکل ذلک انما هو لسرایه الذات بحسب الاسماء الاربعه الاول .
و نیز جناب ابن عربی فرمودند :
« والمسماه عندهم بمفاتح الخ : بحث از مفاتیح در فص عزیزی فصوص الحکم[۳۳۰] آمده است به آنجا مراجعه شود . از جمله لطایف کلمات شیخ اکبر در مفاتیح اول است :« بدان که به مفاتیح جز در حال فتح مفاتیح اطلاق نمی شود ، و حال فتح همان حال تعلق تکوین به اشیا می باشد »، و در بحث از مفاتیح و مراتب تعین بلکه عمده ی مطالب این فصل به مصباح مراجعه شود[۳۳۱] و در آن جایی که ابن فناروی می فرماید : « ثم اقول لابد لتعین المرتبه المبدئیه من نقل عده عبارات للشیخ » پس به آن جا مراجعه کنید .( قبلا ماحصل عبارات شیخ به زبان ابن فناوری بیان گردیده است ). آن گاه بدان که این مباحث بلند بیان نظم موجود وچینش وجود حق آن طور که در واقع ازل وابد موجود است می باشد ،نه آن که تراخی رتبه ای و تعاقب زمانی در بین باشد بنابراین متوجه باش».
۴-۷۲ مفاتیح اول غیب:
اول چهار اسمی که مفاتیح اول غیب ذاتند ، عبارتند از :
علم : وجود و نور وشهود ،مراد از علم همان ظهور کمالات است که شارح فرمود :« ظاهره لها » و مراد از وجود همان « واحد ایاها » و مراد از النوز « مظهره لها». و مراد از شهود « ثم حاضره ، لها » در چند جمله قبل است .

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است