معرفت شناسی از دیدگاه ابن عربی- قسمت ۱۱

«در جهان بینی ابن عربی عالم محل تجلی وظهور حق است و در نتیجه همه اشیاء و حوادث این عالم تعینات حق هستند.بنابراین جهان هستی در صورت حقیقی آن ادراک ناشدنی است . مگر به عنوان حاصل شوؤن متضاد. تنها با اثبات همزمان امور متضاد خواهیم توانست طبیعت حقیقی عالم را بفهمیم حیرت چیزی نیست جز نوعی تلقی در اذهان ما که پس از مشاهده وجود همزمان امور متنافر حاصل شده است ».[۲۳۶]
۴-۳۳ عقل از نگاه ابن عربی :
اما ابن عربی می گوید : «که انسان نمی تواند با قوای عقل و معرفت به ذات و صفات حق ، معرفت پیدا کند . بلکه معرفتی چنین از طریق کشف و الهام وموهبت الهی به دست می آید و در عین حال موهبت و افاضه حق دارای مراتبی است که مقدر شده است و انسان می تواند با عنایت حق به مقامات بالا راه یافته و مستعد درک فیوضات حق گردد».[۲۳۷]
۴-۳۴ نظر ابن عربی درباره اشتباه و خطای عقل:
«ابن عربی آنجا که درباره اشتباه وخطای عقل سخن می گوید ، تاکید می کند که انسان را قوه ای ورای طور عقل است که به یاری آن به کشف اموری نایل می گردد که عقل از ادراک آنها عاجز و ناتوان است و درضمن از این که انسان از فکر و نظرش تقلید می کند در صورتی که آن مثل خود وی حادث است و همچنین از این که عقل از قوای حافظه ، مصوره ، متخیله و از حواس ظاهره مانند لامسه ، شامه ،ذائقه ، سامعه و باصره پیروی می کند در حالی که خداوند آنها را خادم عقل قرار داده است ، ولی از پروردگارش در آنچه در کتابش به زبان رسولش خبر داده تبعیت نمی کند ، اظهار تعجب می نماید و چنین می نگارد : در نظر ما شگفت آور است که انسان از فکر و نظرش تبعیت می کند ، در صورتی که آن مثل خود انسان محدث است و نیز عقل از قوایی مانند حافظه ، متخیله ، مصوره ، لامسه ، ذائقه ، شامه ، سامعه و باصره پیروی می نماید و آنچه را که قوای مذکور به آن داده اند می پذیرد ، با این که می داند خداوند این قوا را خادم آن قرار داده است و آنها از مراتب خود تجاوز نمی کنند و هر یک از آن قوا ذاتا عاجز و ناتوان است از این که حکم قوه دیگر راداشته باشد. خلاصه با همه این قصور وناتوانی که این قوا دارند باز عقل درمقام معرفت پروردگارش از آنها پیروی می نماید واستمداد می جوید ، نه از آنچه خداوند در کتابش به زبان پیامبرش خبر داده است .این شگفت آورترین امر غلط و حکم نادرست است ، مگر کسی که خداوند بصیرتش را منور فرموده و در نتیجه معرفت یافته است که خداوند به هر چیزی حدی و فطرت و خلقت مخصوصی بخشیده است ، مثلا به سمع ، خلق خاصی برای ادراک خاصی عطا کرده است که معمولا از این حد ادراک تجاوز نمی کند و عقل را نیازمند آن قرار داده است تا به وسیله ی آن از معرفت اصوات ، تقطیع حروف ، تغییر الفاظ و تنوع لغات اطلاع یابد ودر نتیجه میان صداهای گوناگون از قبیل صدای پرندگان ، وزش بادها ، جریان آبها ، وغیر آن فرق بگذارد . اگر سمع این امور را به عقل نمی رساند ، عقل بخودی خود از ادراک آنها عاجز و ناتوان می بود . همچنین است قوه بصر که خداوند عقل را در ادراک مبصرات به آن محتاج کرده است ، چنان که اگر قوه ی بینایی نباشد ، عقل را قدرت و توانایی درک الوان نباشد وبر همین قیاس است سایر قوای انسان که بحواس معروفند . خیال هم به این حواس نیازمند است و آن تخیل نمی کند ، مگر آنچه را که این قوای معروف به حواس به آن میدهند .
اگر قوه ی حافظه هم آنچه را که به واسطه ی انی قوا در خیال هم به حواس نیازمند است و هم به قوه ی حافظه ، گاهی هم حافظه ضعیف می گردد به این جهت امور کثیری ازخیال فوت
می شوند، در این صورت به قوه مذکره حاجت می افتد تا امر فراموش شده را به یاد آورد وبدین ترتیب قوه مذکره معین قوه حافظه می گردد و چون قوه مفکره به جانب خیال می آید ،؛ به قوه مصوره احتیاج می یابد تا به آن وسیله اموری را که خیال ضبط کرده است به صورت دلیل و برهان تکذیب کند و در آن به محسوسات یا ضروریات ،یعنی اموری که مرکوز در جبلت است استناد می جوید و بالاخره در این هنگام که فکر آن دلیل را تصور می کند ، عقل آن را از فکر می گیرد و به استنتاج می پردازد و به وسیله ی آن بر مدلول حکم می نماید . و هیچ قوه ای از این قوا نیست ، مگر آن را موانع واشتباهات و خطاهایی است که بایداز صحیح ثابت فرق گذاشته شود . پس باید توجه داشت که عقل تا چه اندازه محتاج است که آن چیزی را جز به جز به وسیله ی این قوا نمی شناسد ، در حالی که این قوا را نیز علتها و آفتها می باشند» .[۲۳۸]
خلاصه با این که عقل خود از این فقر و نیاز ذاتیش آگاه است و به نقص و محدودیت وسایل کسبش نیز که همان قوا باشد واقف است و به نیکی می داند که هریک از این قوا را حد ومرتبه ای است که نمی تواند از آن تجاوز نماید ، با وجود این قبول نمی کند قول کسی را که می گوید ماورای تو وقوای تو قوه ای است و آن به تو اموری اعطا میکند از گونه ی معطیات قوه مفکره نیست . اهل الله از ملائکه و انبیاء واولیا ، از این عطیه برخوردارند و کتب منزله نیز به آن ناطقند . پس باید این اخبار الهی را از ایشان بپذیریم، که تقلید حق سزاوار تر از تقلید قوه مفکره است ، بویژه که می بینیم عقول انبیا واولیا آن اخبار را پذیرفته وایمان آورده اند ، زیرا چنین دیده اید که تقلید پروردگارشان در معرفت او از تقلید افکارشان بهتر است .
۴-۳۵ معرفت تقلیدی از دیدگاه ابن عربی:
به هر حال ابن عربی اصل ومرجع همه ی اقسام علوم را ، اعم از نظری ، ضروری وکشفی ، تقلید می داند . زیرا تقلید تقیید است وعالم خارج از حقیقت تقلید نیست که موجودی مقید است و تقیید در اوعین تقلید است . بنابراین تقلید را در ما سلطه و حکومتی اشکار است وهمه ی علما و اصحاب علوم در قید تقلیداند ، منتها با مراتب مختلف و طبقات متفاوت ، به این صورت که برخی از پروردگارشان تقلید می کنند واینها طایفه ی علیه اصحاب علم صحیحند و برخی دیگر از عقلشان ، و این ها اصحاب علوم ضروریه اند ، و برخی دیگر از عقلشان تقلید می کنند در آنچه فکر بدان داده است ، و جز این مراتب و طبقات ، دیگر مرتبه وطبقه ای موجود نیست . بنابراین تقلید فراگیر وشامل همه ی علم ها وحاکم بر همه ی ماست .« فاذا کان التقلید هو احکام و لا مندو حه عنه فتقلید الرب اولی فیما شرع من العلم به ».(عفیفی،۱۳۸۰،۳۸۰)
بالاخره ابن عربی تاکید می کند که باید از پروردگار تقلید کرد وآنچه را که او درباره ی علم به خود خبر داده ، پذیرفت و از تقلید و پذیرش حکم عقل – که چه بسا برخلاف حکم پروردگار است – احتراز جست . زیرا اصل در عالم جهل است مخصوص عالم .« فتقلید الحق الذی له الوجود اولی من تقلید من هو مخلوق مثلک ، فکمااستفدت منه سبحانه الوجود فاستفد منه العلم »
اهل الله، علم خود را مستقیما از خدا می گیرند.
ابن عربی مانند عارفان دیگر معتقد است : همچنان که خدا انبیا و رسل را تعلیم می دهد وعلم آنها بلاواسطه از خداست ، اولیای خدا و به تعبیر ابن عربی « اهل الله » ، یعین عارفان نیز علم خود را مستقیما از خدا می گیرند و به اصطلاح شاگردان بدون واسطه ی او هستند.
ابن عربی در این مقام به انتقاد علمای رسوم می پرداز و می گوید: « علمای رسوم [۲۳۹]، دراین که گفته اند علم فقط از طریق تعلیم به دست می آید راه صواب پیموده اند ، و اما در این که تعلیم خدا را منحصر به انبیا و رسل دانسته و گفتهاند خداوند کسی را که نبی و رسول نیست تعلیم نمی دهد ، خطا کرده اند ». بنابراین ، تاکید می کند خدا « اهل الله » را هم بلاواسطه تعلیم می دهد ، زیرا اولا ، آنها وارثان رسل هستند ، پس همان طور که خدا رسل را تعلیم می دهد وارثان آنها را نیز تعلیم می دهد . ثانیا ، خداوند فرموده است « یونی الحکمه من یشاء»[۲۴۰] ، مقصود از حکمت علم است و کلمه « من» نکره است و بنابراین فراگیر است و همه را فرا می گیرد. بدین ترتیب معنی آیه این می شود که خدا به هرکسی که بخواهد ، اعم از رسول ، نبی و غیر آنها ، تعلیم حکمت ، یعنی علم می کند .
۴-۳۶ تطابق معرفت میان عالم کبیر و عالم صغیر از دیدگاه ابن عربی:
سلطان العارفین شیخ محیی الدین عربی – نور الله علیه مرقده و مضجعه – می فرماید در معرفت عالم اکبر و عالم اصغر:
بدان که در اصطلاح این قوام این عالم که بیرون ایشان است از افلاک و کواکب وعناصر و طبایع و مولدات ، آن را عالم کبیر و انسان کبیر می خوانند وانسان را – یعنی بنی آدم را عالم اصغر و انسان اصغر وعامل جامع[۲۴۱] می خوانند .بدین معنی که هر چه در وجود هست آنر ا صورت تفصیلی در عالم هست و در انسان مجموع است وهر چه در عالم تفصیل جمع است و هر چه در انسان جمع است درعالم به تفصیل است . و عزیزی هم از این نظر می گوید :
جهان انسان شد و انسان جهانی ازین پاکیزه تر نبود بیانی
و تطابقی که در میان عالم است یعنی عالم انسانی وعالم اکبر ، چنان است که هر چه درعالم موجود است نظیر آن درانسان موجود است . پس انسان نسخه ی عالم و جام جهان نما است .
( هروی ،۱۳۸۲ ، ۱۲)
۴-۳۷ عوالم چهارگانه در معرفت شناسی ابن عربی:
«ابن عربی عالم اعلی ، عالم استحاله ، عالم تعمیر وعالم نسبت و بدان که عوالم چهار است : عالم اعلی ، وآن عالم بقاست . و عالم استحاله[۲۴۲] و آن عالم فناست . و عالم تعمیر ، و آن عالم بقا و فناست و عالم نسبت که عالم اعراض است و این عوالم را در دو موطن وجود است :یکی عالم اکبر که خارج از انسان است و یکی عالم اصغر که انسان است .
اما عالم اعلی عبارت ازحقیقت محمدی و تعیین اول است و فلک این حقیقت حیات است و نظیر او در انسان لطیفه ی قلبی و روح قدسی است . و یکی دیگر از مراتب عالم اعلی عرش است و آن محیط است به همه موجود . و نظیر او در عالم انسانی جسم اوست . و یکی دیگر کرسی است و نظیر او در انسان نفس اوست .
یکی دیگر بیت المعمور است و نظیر او قلب است . و یکی دیگر ملایکه ونظیرایشان ارواح و قوا است همچو روح حیوانی و طبیعی و نفسانی ، و قوت عقل و حس و خیال و سایر قوا ، و فلک زحل است ( و نظیر او نفس است ) و زحل قوت علمیه . و فلک مشتری است و نظیر او موخر دماغ است و مشتری قوت ذاکره و فلک مریخ است و نظیر او میان سر است ومریخ قوت مفکرد . و فلک شمس است و نظیر او تمام میان سر است وقوت عاقله و فلک زهره است و نظیر او روح حیوانی و قوت ذمیمه است او فلک عطارد است و نظیر او قوت خیال است و پیش سر. و فلک قمر است و نظیر او قوت حس است و جوارح ؛ یعنی اعضائی که آن قوتها در اوست . این بود طبقات عالم اعلای معنوی و صوری و نظیر او در انسان به حسب صورت و معنی.
مراتب خاک هفت است . یعنی این که میگویند که هفت طبقه است زمین سیاه است و خاک گون و سرخ و زرد و سفید و ازرق و سبز و نظیر اینها در انسان پوست است و پیه است او گوشت وعضله و استخوان و رگ و خون و گوشت است ورگها است و پی است و استخوان است .
اما آن قسم که به اعتبار فنا و بقا کون تعمیر خوانند در عالم کبیر سه قسم اند : روحانی و جسمانی و مرکب از هر دو .
بعضی از این طایفه محل تکلیف ومورد خطاب اند . چنان که کلام الهی خبر می دهد که « قل اوحی الی انه استمع نفر من الجن ».[۲۴۳] وبا آن که در مفهوم ماهیات ایشان خلاف بسیار است و منشاء جمله از حضرت و هم وخیال است و از این جهت بعضی احساس تاثیر ایشان در نفوس بشری می کنند و « من شر الفناقات فی العقد»[۲۴۴] اشارت به این معنی است ، و بعضی احساس نمی کنند و اگر چه مناسب قرآن وحدیث نیست می نمایند که مطابق ما فی الخارج است .
درعالم صغیر آنچه سبب نظام ترکیب و اعتدال مزاج و محاسن اخلاق و افعال است پری باشد و آنچه سبب انحلال ترکیب و انحراف مزاج و مقابح اخلاق و افعال است دیو باشد .
اما جسمانی هم در دو قسم منحصر است : یانشو و نما دارد یا ندراد ، اگر دارد نبات است و اگر ندارد جماد است .
درعالم صغیر هم دو قسم است از جهت آن که یا متحرک باشد یا ساکن . اگر متحرک باشداخلاط بود و اگر ساکن باشد اعضا و اما مرکب از هر دوحیوان تواند بود که سرای آخرت است . چنان که حق تعالی می فرماید : « و انالدار الاخره لهی الحیوان »[۲۴۵]. و این هم در دو قسم منحصر است ازجهت آن که یا مدرک جزویات باشد فقط ، پون انسان و درعالم صغیر دل نمودار است که منبع روح حیوانی است که مدرک محسوسات است فقط ؛ مظهر روح انسانی است که مدرک محسوسات و معقولات است .( هروی ، ۱۳۸۲ ، ۱۵)»
اما عالم نسبت یکی مراتب اعراض است . مثل سیاهی و سفیدی وچگونگی وچونی و زمان و امثال آن و نظیر آن احوال است مثل تندرستی وبیماری وچندی در انسان مثل درازی بعضی اعضا و گردی بعضی اعضا . و مکان مثل آنکه گردن مکان سر است و ساق مکان ران است و باقی همچنین .
اما اختلاف صوری که در موجودات واقع است مثل آنکه پیل و درازگوش و شیر وگرگ ؛ نظیر او در انسان اخلاق نیک و بد است و بزرگی در انسان نظیر پیل است و احمقی نظیر خر است و پر دلی نظیر شیر است و حسد نظیر گرگ است .
۴-۳۸ بیان علم و باطن و نقشِ ، دل در معرفت شناسی ابن عربی:
«این کون را نور است و ظلمت . ظلمت از دنیا است زیرا که دنیا نسبت به سواد ظلمت دارد و آنچه از نور است وی را صورت است و صورت او آخر است زیرا که آخرت نسبت بیاض و نور دارد».[۲۴۶]
گفتیم که علم آن را عرش خوانند ؛ از برای آن که عرش محل بسط علم خدا است تعالی و تقدس . و آسمان و زمین نسبت با عرش همچنان است که در همی که بر سپری اندازند و عرصه ی او بیش از عرصه ی موجودات است که لم را وسعت عظیم است درصورت و معنی . چنان که فرمود : « وسعت کل شی ء رحمه و علما» و گفتیم که باطن آن را کرسی خوانند . چنان که در سابق گفته شد که هر چیزی را باطن عرش ، کرسی است همچنان که عرش محل بسط علم خدا است . و رجوع علم خلایق با عرش است رجوع عمل با کرسی ؛ زیرا که عمل باطن علم است و هر که علم را به عمل رساند اورا رجوع است از ظاهر به باطن .
علم بر دو نوع است متصل و منفصل . منفصل علم خلق است و متصل علم حق جل و علا.
گفتیم که نقش آن را لوح محفوظ خوانند از برای آن که هر حقایق که واجب الوجود پیدا می کند منقش می شود در محلی که آن را لوح محفوظ می خوانند ، یعنی محفوظ است از شیاطین . واباطیل او سبب آن است که منقش می وشد تاملایکه را و انبیا را و اولیا را تعلیم بود .
گفتیم که دل انسان قال جمله است که هر چیز که حضرت حق جل و علا در ملک و ملکوت تعبیه کرده است در دل انسان مکتوب است . و همه ی کائنات به نسبت با دل انسان همچنان است .(همان کتاب، ص ۱۸).
۴-۳۹ شوایب چهارگانه انسان در معرفت شناسی:
در یک تقسیم بندی قوای نفس به دو دسته عملی و نظری تقسیم می شوند و هر کدام نیز چهار مرتبه دارند .در تقسیم بندی دیگری هر کدام از قوای عملی ونظری نفس به دو دسته تقسیم
می شوند، قوه نظری ، به قوه عقلی و وهمی و قوه عملی به قوای غضبی و شهوی.
سعادت انسان در تکمیل قوه نظری است . بصیرت باطنی بستگی دارد به تکرار از نظر بر حقیقت اشیا و امور الهی به واسطه تسخیر قوای ادراکی و تحریکی و تحت امر و نهی در آوردن این قوا به نحوی که متمرد وعاصی نگردند. البته هر کدام از این قوا نیز به تقسیمات دیگری درآمده و لشکریان وخدمه هایی نیز دارند . لذا انسان مادامی که در این دنیاست به موجب چهار دسته قوای فوق الذکر ، چهار شائبه دارد ؛ یکی عقل که ملک بالقوه است ، دیگری وهم که شیطان بالقوه است ، سوم شهوت که حیوان بالقوه و چهارم غضب که درنده بالقوه می باشد . حال هر کدام از این شوایب تکرار وقوت یابد از حالت بالقوه به بالفعل و ملکه تبدیل می شود و انسان در این صورت همان ملکه بالفعل خواهد بود و با همان ملکه هم در قیامت محشور خواهد شد .[۲۴۷]
پس اگر به ادراک معارف ومیل به طاعات وتجرد از وسوسه ها وتوحش از دنیا و خلایق روی آورد مل مقرب ربانی می شود و معاد او به عالم ملکوت ربانی است وبا ملایک مقرب محشور: « یوم نحشر المتقین الی الرحمن و فدا» [۲۴۸]. اگر وهمیات بر او غلبه کرد و شبهات غالب شد ، به مکر ، حیله، خدعه ، سمعه ، ریا، استهزا واین ها امثال پیدا می کند و چون می شود : « فو ربک لنحشر نهم والشیاطین …»[۲۴۹] .اگر به شهوت بر او غلبه کرد وبه زن و دنیا و فرزند و اموال دینا متمایل شد ، در این صورت ، معاد او با عالم بوار وحشرش با علام حشرات است : « و ما من دابه فی الارض و لاطائر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم …»[۲۵۰] و اگر غضب بر او غلبه یابد صفات درندگی و انداد و بغض و ظلم و دیگر مفاسد بر او چیره شده معاد او با درندگان و وحوش : « و اذا الوحوش حشرت ».[۲۵۱]
بر این اساس ، هر نفسی در قیامت تحت یکی از اجناس چهار گانه سبعی ، بهیمی ، شیطانی یا ملکی قرار می گیرد و با آن محشور می شود ، البته برای هر کدام از این اجناس نیز افراد مختلفی وجود دارد.[۲۵۲]
۴-۴۰ خدا در معرفت شناسی ابن عربی:
ممکن است چنین تصور شود که اختلاف عارف و متکلم در این است که اولی از تجربه کردن خدایی دم می زند که حال در اشیا است ولی دومی بر خدایی تاکید می ورزید که از هر نسبت و شباهتی با اشیا منزه است . به همین سبب آنجا که عارف دینی از اتحاد و یا وحدت با خدا دم می زند ، سخنش را این گونه توجیه می کنند که مرادش از اتحاد این است که از راه عشق به خدا در حالت جذبه ، به او قرب و شباهت پیدا می کند نه آن که مانند عارف غیر دینی مدعی باشد که در فنای از خویشتن و با از بین رفتن نفس به وحدت با خدا نائل می آید .

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است