دانلود پایان نامه

«نقش‏آفرینان سقیفه با وجود اعتقاد به شایستگى امام على‏علیه السلام، انتخاب وى را زمینه‏ساز فتنه و آشوب شمرده، دستیابى امام را به خلافت به مصلحت جامعه اسلامى ندانستند.» ( الشیخ الطوسى، 1414 ج2: 56) دشمنى دیرینه اعراب با امیر مؤمنان، یکى از دلایلى است که به گمان اینان، مدعاى پیش‏گفته را موجه مى‏سازد. (الشیخ المفید، 1334: ج 5،64)«ابن عباس که همدم خلیفه دوم و روایتگر بسیارى از سخنان او است ـ در پاسخ به عمر که دشمنى قریش را با امام‏علیه السلام یکى از دلایل کنار گذاشتن وى مى‏شمرد، مى‏گوید: با این سخن، از چه کسى عیب‏جویى مى‏کنى؟ از خدایى که پیامبر را بر آنان برانگیخت؟ یا از پیامبر(ص) که حق رسالت را به جا آورد؟ یا از على‏علیه السلام که در راه خدا با آنان به جهاد پرداخت؟» ( عباس على الموسوى، 1403: 52)
به‏راستى، کسانى که خود را خلیفه و جانشین رسول خداصلى الله علیه وآله مى‏دانند، چگونه مى‏توانند جهاد را با مشرکان، ارزشى منفى به شمار آورده، به ترویج کینه‏هاى جاهلى بپردازند ! آیا مى‏توان به رهاورد بعثت رسول خداصلى الله علیه وآله پایبند بود و همچنان سخنانى از این دست بر زبان جارى ساخت: «چه کنم که قریش تو را دوست نمى‏دارد؛ زیرا [تنها] در بدر هفتاد نفر از آنان را به هلاکت رساندى».( ابن ابى‏الحدید، 1404: ج 7،23)
2-4-6- سختگیرى امام در اجراى عدالت
«امام على‏علیه السلام بارها در زمان رسول خداصلى الله علیه وآله نشان داده بود که در اجراى عدالت اهل تساهل و مداهنه نیست و در این راه از هیچ کوششى دریغ نمى‏ورزد. سختگیرى امام در مصرف اموال عمومى تا آن جا بود که گروهى از مردم از آن حضرت به پیشگاه رسول خداصلى الله علیه وآله شکایت برده، و از تندى و خشنونت ایشان گله کردند. اما پاسخ رسول خداصلى الله علیه وآله سند افتخارى دیگر براى امیر المؤمنان بود و حق‏محورى وى را در یادها زنده کرد»: لاتشکوا علیا فوالله انه لختی فى ذات الله؛» ( المجلسى،1362: ج55،116)؛ ( ابن شهر آشوب،1379: ج2،377 )
«از على شکایت نکنید؛ زیرا او در امور الهى سختگیر و سازش‏ناپذیر است.» با این حال، پس از رحلت پیامبر گرامى اسلام، این ویژگى امام على‏علیه السلام یکى از عواملى بود که وى را از دستیابى به خلافت بازداشت، چنان که خلیفه دوم مى‏گوید: على،… سزاوارترین مردم براى حکومت است، ولى قریش تاب عدالت او را ندارد؛ زیرا اگر حکومت را بر عهده گیرد، راهى براى گریز از حق باقى نمى‏گذارد، و در آن صورت، مردم بیعت خود را مى‏شکنند و در برابر او مى‏ایستند.» (المجلسى، 1362: ج 55،265 )
2-4-7- جوانى و کم‏تجربگى
«یکى از نکاتى که آشنایان با فرهنگ و تاریخ اسلامى را به شگفتى وامى‏دارد، این است که در سقیفه و پس از آن، بارها شایستگى افراد را با معیارهایى همچون کهنسالى و ریش‏سفیدى سنجیده‏اند.» (الاصفهانى، 1961: 464 )؛ (ابن ابى‏الحدید، 1404: ج 7، 82) همچنین سیره و سخنان رسول خداصلى الله علیه وآله را در این باره نادیده گرفته‏اند. پیامبر گرامى اسلام‏صلى الله علیه وآله در واپسین روزهاى زندگى خویش، اسامه بن زید، نوجوان 18 ساله را به فرماندهى سپاه مسلمانان گماشت و پیرمردان شصت ساله را به اطاعت از او خواند. پیش از آن نیز رسول خداصلى الله علیه وآله بارها چنین گزینش‏هایى کرده و حق‏جویان را با ارزش‏هاى اسلامى آشنا ساخته بود.« ابوعبیده جراح یکى از کسانى است که بر جوانى و کم‏تجربگى امیر مؤمنان تأکید مى‏ورزد! و با لحنى دلسوزانه، وى را به بیعت با ابابکر فرا مى‏خواند، و سپس به سخنان خویش این نوید را مى‏افزاید که اگر على پس از ابابکر زنده بماند و عمر طولانى بیابد، مردم شایستگى‏هاى علمى و دینى وى را نادیده نمى‏گیرند و به حکومتش مى‏گمارند.»(الذهبى، 1417: ج 1،98 )« عمر نیز بارها این نکته را خاطر نشان مى‏کرد و سالخوردگى ابابکر را دلیل بر شایستگى وى براى خلافت مى‏شمارد. اما بر اساس منابع تاریخى، از پاسخ به این سؤال‏ها در مى‏ماند که چرا رسول خداصلى الله علیه وآله آن هنگام که على را در پى ابابکر فرستاد تا پیام برائت را از او بستاند و خود بر مشرکان بخواند، سن آن حضرت را کوچک نشمرد؟» (السیوطى، 1404: ج 1، 36 ) چرا خداوند از میان مسلمانان، على ‏علیه السلام را به برادرى رسول خویش برگزید؟ چرا پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله بارها با گفتار و کردار خود بر برترى وى تأکید ورزید؟ و… .
2-4-8- شوخ‏طبعى
«خلیفه دوم که در عیب‏جویى از امام على‏علیه السلام به زمامداران پیش و پس از خود یارى فراوان رسانده، شوخ‏طبعى آن حضرت را بهانه کرده، هیبت و صلابت خلافت را با طبع شوخ آن گرامى ناسازگار مى‏خواند.» ( البخارى، 1407: 64 )این در حالى بود که همگان شوخى‏هاى لطیف و موقرانه رسول خداصلى الله علیه وآله را به یاد مى‏آوردند، و کسانى نیز جرأت کرده، با استناد به سیره پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله دستاویز عمر را سست مى‏نمودند. سستى این بهانه آن گاه روشن‏تر مى‏گردد که شوخ‏طبعى امام را با عیوبى که عمر براى دیگران بر شمرده است، بسنجیم. خلیفه دوم آن گاه که به تعیین جانشینى براى خود مى‏اندیشید، شش نفر را شایسته‏تر از دیگران خواند و با این حال، عیب‏هایى نیز براى آنان برشمرد: عبدالرحمن در سست رأیى چنان است که انگشتر حکومت را به دست زنش خواهد کرد؛ سعدبن ابى‏وقاص مرد جنگ است، نه مرد حکومت؛ عثمان اگر به حکومت دست یابد، خویشاوندانش را بر گرده مردم سوار مى‏کند و… در این میان، براى کسى چون على‏بن ابى‏طالب، چه عیبى مى‏توان یافت جز آن که امرؤ فیه دعابه! گفتنى است که عمروبن عاص یکى از کسانى است که بعدها از این عیب‏تراشى سود مى‏جوید و تلاش مى‏کند تا براى شامیان ناآگاه، از امام على‏علیه السلام فردى یاوه گو و خوشگذران ترسیم کند. در خطبه‏اى از نهج‏البلاغه در این باره چنین آمده است: «شگفتا از پسر نابغه ! شامیان را گفته است من مردى بیهوده‏گویم با لعب بسیار؛ عبث کارم و کوشا در این کار. همانا آنچه گفته نادرست بوده و به گناه دهان گشوده… به خدا سوگند، یاد مرگ مرا از بیهوده‏گویى باز مى‏دارد و فراموشى آخرت او را نگذارد که سخن حق بر زبان آرد.» (عمر فروخ، 1986: 135)
2-4-9- نامزد شدن براى خلافت افزون بر دلایل پیشین که بیشتر از سوى نخبگان و سیاست‏بازان مطرح شده است، بسیارى از مردمان عادى با برداشتى نادرست از مسأله بیعت، تنها گذاشتن امیر مؤمنان را با این دلیل ساده، موجه مى‏ساختند که پیش از آن که على به سراغ ما بیاید، با ابوبکر بیعت نموده‏ایم. و سر در گرو فرمانبردارى از وى نهاده‏ایم. براى نمونه، پس از رویداد سقیفه، امام‏علیه السلام در برابر کسانى که از او بیعت با خلیفه را مى‏خواستند، فضایل خویش را برشمرد و از مردم خواست تا خلافت را به مسیر واقعى‏اش برگردانند. در این هنگام، بیش‏تر ابن‏سعد انصارى به سخنان امام‏علیه السلام این گونه پاسخ داد: «به خدا قسم اگر مردم پیش از بیعت با ابابکر این سخنان را مى‏شنیدند، همه با تو بیعت مى‏کردند و راه اختلاف را نمى‏پیمودند؛ اما تو در خانه نشستى و در سقیفه حاضر نبودى. مردم گمان کردند که به حکومت تمایلى ندارى. اکنون دیگر کار از کار گذشته است و بیعت ما با دیگرى صورت گرفته است» (الشیخ الصدوق، بى‏تا: ج 3،236) امام على‏علیه السلام در رد استدلال آنان به بیان این نکته بسنده کرد که سزاوار نبود جنازه پیامبر را در خانه واگذارد و بر سر جانشینى وى با مردم به نزاع برخیزد.
2-4-10- بى‏اعتنایى به سیره خلفا
«پس از آن که خلیفه دوم، تعیین جانشینى خود را برعهده شوراى شش‏نفره نهاد، و به رأى عبدالرحمن‏بن عوف امتیازى ویژه بخشید،»( الشیخ الطوسى، 1414 : ج 2،67 )«عبدالرحمن تدبیرى اندیشید که بر اساس آن، از یک سو همچنان امام على‏علیه السلام را از دستیابى به حکومت باز دارد، و از سوى دیگر، افکار عمومى را نیز قانع سازد. از این رو، این شرط تازه را مطرح ساخت که خلیفه آینده باید تعهد کند که افزون بر عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر، سیره ابوبکر و عمر را نیز در پیش گیرد.»( الشریف الرضی، 1406:63 ) چنان که انتظار مى‏رفت، امام از پذیرش این شرط خوددارى کرد، و سرانجام خلافت به عثمان رسید. به حتم اگر امام‏علیه السلام شرط عبدالرحمن را هم مى‏پذیرفت، همچنان با بهانه‏هایى واهى، وى را از دستیابى به خلافت باز مى‏داشتند و تنها نتیجه‏اى که به‏دست مى‏آمد، تأیید عملکرد دو خلیفه پیشین بود. «به هر حال، توده مردم بدون آن که به فریبکارى عبدالرحمن واکنشى نشان دهند، براى بیعت با خلیفه جدید ازدحام کردند و امام‏علیه السلام در حالى که صف مردم را مى‏شکافت و از روى ناچارى براى بیعت به سوى خلیفه مى‏شتافت مى‏فرمود: «نیرنگ؛ چه نیرنگى!» (السیوطى،1404: ج 1،116 ) شگفتا از سخن نویسنده بزرگ اهل سنت که گفته است: «ترس امام‏علیه السلام از آن بود که مبادا شرایط به گونه‏اى باشد که از پیروى سیره ابوبکر و عمر باز ماند و طاقت و توان آن دو را در خود نیابد؛ هر چند حوادث آینده نشان داد که توانایى على‏علیه السلام همسان توانایى ابوبکر و عمر و بلکه بیش از آنان است.» (التمیمی المغربی،بی تا:25) «تحلیل با سخنانى که از امام‏علیه السلام گزارش شده، سازگار نیست؛ چنان که در برخى از منابع، پاسخ امام به عبدالرحمن چنین نقل شده است: با وجود کتاب خدا و سنت پیامبر، نیاز به سیره کسى نیست. مقصود تو از این شرط آن است که خلافت را از من دور گردانى.»(الواقدى، 1411: ج 1،54 )
2-5- شیوه ی امام در ابراز مخالفت
کناره‏گیرى و خانه‏نشینى امیر مؤمنان‏علیه السلام به معناى آن نبود که آن حضرت لب از سخن فرو بندند و در برابر عملکرد خلفا جز تسلیم و سرسپارى، راهى دیگر پیش نگیرند؛ بلکه امام علیه السلام با شیوه‏هاى گوناگون، مخالفت خود را اعلام مى‏داشتند و بدون آن که به وحدت و انسجام جامعه خدشه‏اى برسانند، همواره معترض سیاسى شناخته مى‏شدند. در این جا برخى از شگردهاى امام را در ابراز مخالفت، از نظر مى‏گذرانیم:
2-5-1- خوددارى از بیعت داوطلبانه
«براساس عرف سیاسى زمان خلفا، تمامى کسانى که حکومت را به رسمیت مى‏شناختند، وفادارى خود را با انجام بیعت، نشان مى‏دادند و خوددارى از این کار، به ‏ویژه از سوى افراد سرشناس و نام‏آور، گناهى نابخشودنى به شمار مى‏آمد. امیر مؤمنان‏علیه السلام با هیچ کدام از خلفا از سر شوق و رغبت بیعت نکرد و جز بر اثر تهدید و شمشیر، دست بیعت نداد. هر چند وقایع ‏نگار مغرض و دروغ‏ پردازى چون سیف ‏بن عمر بیعت امام را با خلیفه اول به گونه‏اى به تصویر مى‏کشد که گویا ایشان براى این کار سر از پا نمى‏شناخته و تأخیر را در آن روا نمى‏دانسته‏اند؛» (احمد بن حنبل،1411: ج2،67) اما این روایت جز در گوشه‏اى از کتاب‏هاى تاریخى جایگاهى نیافته و همچون دیگر حکایات این راوى، بر بى‏اعتبارى وى افزوده است. بیش‏تر اندیشمندان سنى بر این باورند که بیعت امام، یقیناً پس از شهادت همسرش روى داده است و برخى از اینان تاریخ تقریبى آن را شش ماه پس از آغاز خلافت ابابکر دانسته‏اند. امیر مؤمنان خود در پاسخ به نامه‏اى از معاویه، به چگونگى این بیعت اشاره کرده و پیشاپیش تلاش برخى از نویسندگان را براى اختیارى انگاشتن آن ناکام گذاشته است: «گفتى مرا چون شترى بینى‏مهار کرده مى‏راندند تا بیعت کنم. به خدا که خواستى نکوهش کنى، ستودى، و رسوا سازى و خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان که مظلوم باشد و در دین خود بى‏گمان؟ یقینش استوار و از دودلى بر کنار؟» ( ابن هلال الثقفى، 1411: 16) «بیعت امام با دو خلیفه دیگر نیز، پس از تهدید و اکراه بود. به تعبیر دقیق، اساساَ بیعت وفادارى نبوده است؛ چنان که پس از انتخاب عثمان، عبد الرحمن‏بن عوف شمشیر از نیام بیرون کشید و همراه با چند تن دیگر امام را ـ که با حالتى خشمگین نشست شورا را ترک مى‏گفت ـ از نیمه راه باز گرداند و به بیعت با عثمان فرا خواند.» (قزوینی،1349:42 ) امام‏ علیه السلام ـ که همچون گذشته راهى جز بیعت پیش روى خود نمى‏دید ـ بر ناخشنودى خود با این سخن تأکید ورزید: «این، اولین بار نیست که علیه ما بسیج مى‏شوید.» (ابن حجر العسقلانى، 1328: 139)
2-5-2- انتقاد از عملکرد خلفا
امام على‏علیه السلام در دوره بیست و پنج ساله خانه‏نشینى، در نقد عملکرد خلفا کوتاهى نکرد و تکلیف شرعى خود را در این باره نیز ادا فرمود. چنان که وقتى خلیفه دوم اموال برخى از کارگزاران متخلف را مصادره مى‏کرد و سپس با باز گرداندن نیمى از اموال به آنان، در مسئولیت‏هاى پیشین‏شان باقى گذاشت، با این اعتراض امام روبه‏رو شد که اگر آنان با خلافکارى به این ثروت دست یافته‏اند، چگونه همچنان نیمى از آن را در اختیار مى‏گیرند و به کار پیشین خود باز مى‏گردند؟
«این انتقادها در زمان عثمان که کج ‏روى را از حد گذرانده و زمینه آشوب عمومى را فراهم ساخته بود به اوج خود رسید و در قالب‏هاى گوناگونى رخ مى‏نمود. بارها امام على‏علیه السلام صداى اعتراض مردم را به گوش عثمان مى‏رسانید و عزل والیان خطاکار را از وى مى‏طلبید،» ( طه حسین، 1966:ج 2، 267 ) «و در این راستا خشم خود را از عملکرد خلیفه این چنین آشکار مى‏ساخت: حق سنگین و تلخ است و باطل سبک و دلپسند. تو کسى هستى که از سخن راست به خشم مى‏آیى و از سخن دروغ خشنود مى‏شوى… از خدا بترس و از اعمالى که مردم را به ستوه آورده است، توبه نما.» (الکلینى، 1363:ج 5، 366 )
«چرا دست سفیهان بنى‏امیه را از ناموس مسلمانان و اموال آنان کوتاه نمى‏گردانى؟ به خدا قسم، اگر در غرب عالم یکى از کارگزاران تو ستمى نماید، تو نیز در گناه او سهیمى.» ( ابن الاثیر، 1404: ج 1،52 ) «بذل و بخشش بى‏حساب بیت المال، خودداری از اجرای حدود الهی، گرایش به خویشاوند سالاری و انتخاب مروان بن حکم برای مشاورت و رایزنی، از دیگر کج روی های عثمان بود که اعتراض شدید امام را برانگیخت.» (هلالی، 1371: 236 )
«مروان کسى بود که در زمان پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله و دو خلیفه نخست به همراه پدرش در تبعید به سر مى‏برد؛» ( ابن حزم الاندلسى،1408/ 1988: ج 2،19 ) اما هم او در دربار خلیفه سوم چنان منزلتى یافت که با کارشکنى‏هاى خود تلاش‏هاى اصلاح گرایانه امیر مؤمنان را بى‏ثمر مى‏ساخت و به فرموده امام، جز به تباه ساختن عقل و دین خلیفه خرسند نبود. مروان آن گاه از تو راضى مى‏گردد که دین و عقلت را برباید و همچون شتر کجاوه‏کش هر جا که خواهدت بکشاند. به خدا قسم، مروان دین و اندیشه درستى ندارد و در نیمه راه تنهایت مى‏گذارد.» (ابن واصل، 1399: 164) «معاویه در یکى از نامه‏هاى خود به امام على‏علیه السلام رفتار آن حضرت را با خلفا به‏شدت نکوهش مى‏کند و به‏ ویژه بر عیب‏جویى امام از دین و عقل عثمان تأکید مى‏ورزد. تلاش معاویه بر آن است که از خلفا چهره‏اى نقدناپذیر ترسیم کند و رفتار امام رابا آنان از سر انگیزه‏هاى نفسانى بشمارد. امیر مؤمنان‏علیه السلام در پاسخ، با اشاره به این که معاویه شایستگى آن را ندارد که از امام بازخواست نماید، بر حقانیت راه خویش و به جا بودن انتقادها تأکید مى‏ورزد. و پنداشتى که من، بد همه خلیفه‏ها را خواستم و به کین آنان برخاستم. اگر چنین است ـ و سخنت راست است ـ تو را چه جاى بازخواست است؟ جنایتى بر تو نیاید تا از تو پوزش خواستن باید… و از این که بر عثمان به خاطر برخى بدعت‏ها خرده مى‏گرفتم، پوزش نمى‏خواهم. اگر ارشاد و هدایتى که او را کردم، گناه است، بسا کسا که سرزنش شود و او را گناهى نیست.» ( النیشابورى،1334: 99 )
2-5-3- حمایت از منتقدان سیاسى
امیرمؤمنان، على‏علیه السلام هم خود به کجروى‏هاى خلفا اعتراض مى‏کرد و هم منتقدان سیاسى را در چتر حمایتى خویش قرار مى‏داد و هر چه را در توان داشت براى یارى آنان به کار مى‏گرفت. خلیفه سوم از این شیوه امام چنین به مردم شکایت مى‏برد: «او نه تنها خود از من خرده مى‏گیرد، بلکه از عیب‏جویان دیگر نیز پشتیبانى مى‏کند.
«یکى از این منتقدان، ابوذر غفارى است که عملکرد دستگاه خلافت را بر نمى‏تابد و بى‏مهابا خلیفه و کارگزارانش را به فساد مالى متهم مى‏سازد و در این باره، این حدیث را از پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله روایت مى‏کند: هر گاه فرزندان ابوالعاص به سى نفر برسند، اموال الهى را دست به دست مى‏گردانند و بندگان خدا را غلامان خود مى‏سازند و از دین، تنها، براى فریب مردم بهره مى‏گیرند.» (احمدبن حنبل، 1414:ج 2، 146 )«عثمان درباره این حدیث نظر امیر مؤمنان‏علیه السلام را جویا شد و ناباورانه این پاسخ را دریافت کرد: من این حدیث را از پیامبر نشنیده‏ام؛ با این حال، اباذر درست مى‏گوید؛ زیرا از رسول خدا(ص) شنیدم که مى‏فرمود: آسمان بر راستگوتر از اباذر سایه نیفکنده و زمین صریح‏گوتر از وى به خود ندیده است. به هر حال، افشاگرى‏هاى اباذر عرصه را بر خلیفه تنگ ساخت و راهى جز تبعید وى پیش رویش نگذاشت. امام على‏علیه السلام به همراه گروهى از فرزندان و یاران خویش، اباذر را در آخرین لحظه‏هاى جدایى همراهى کرد و فرمان خلیفه را در این باره نادیده گرفت. مروان‏بن حکم که از سوى عثمان مأموریت داشت تا مردم را از بدرقه اباذر باز دارد، با تازیانه و نهیب امام روبه‏رو گردید و از ترس پا پس کشید. تندى امیر مؤمنان‏علیه السلام با خلیفه، آخرین بدرقه راه ابوذر بود. عثمان گفت: «باید قصاص مروان را بدهى.» امام فرمود: «چه قصاصى؟» گفت: پیشانى مرکبش را با تازیانه نواخته و ناسزایش گفته‏اى….» على‏علیه السلام فرمود: این مرکب من است، اگر بخواهد مى‏تواند قصاصش نماید. اما اگر به من ناسزا گوید، به خدا قسم من نیز نظیر آن را به تو باز خواهم گرداند و البته جز سخن راست و حقیقت بر زبان نخواهم راند». عثمان گفت: وقتى تو او را ناسزا گفته‏اى، چرا او نگوید؟ به خدا قسم، جایگاه تو نزد من برتر از مروان نیست. در این هنگام على‏علیه السلام به خشم آمد و فرمود: آیا با من چنین سخن مى‏گویى و مرا با مروان برابر مى‏انگارى! به خدا قسم، من از تو برترم و پدر و مادرم از پدر و مادر تو گرامى‏ترند.» (الشیخ المفید، 1334:ج 5، 89 )

مطلب مرتبط :   گناهان کبیره

دسته بندی : علمی