دانلود پایان نامه

2-3- خلافت علی (ع)
علی ابن ابی طا لب ( 13رجب سال سی ام عام الفیل،21 رمضان سا ل 40 هـ.ق ) امام اوّل تمامی شاخه‌های مذهب شیعه که آن ها از وی با عنوان امام علی یاد می کنند و خلیفۀ چهارم از خلفای راشدین اهل سنّت، پسر عمو و داماد محمد پیامبر اسلام است. وی همسر فاطمه و پدر حسن، حسین و زینب است. محمد پس از مهاجرت از مکّه به مدینه و ایجاد عقد اخوت بین مسلمانان، او را به عنوان برادر خویش انتخاب نمود.
مسئله حق وی در خلافت پس از محمد،منجر به شکاف اصلی میان مسلمانان و تقسیم آنان به دو گروه شیعه و سنی شد. محمد در بازگشت از حجهالوداع، عبارت، «هر که من ولی او هستم، این علی ولی اوست» رابه زبان آورد؛ امّا مقصود این عبارت مورد اختلاف شیعه و سنی قرار گرفت. شیعیان بر این اساس معتقد به نصب امامت و خلافت در خصوص علی شدند و اهل سنّت آن را به معنای دوستی و محبت علی تفسیر می کنند.
پس از مرگ محمد و در ماجرای انتخاب جانشین او، جمعی از انصار در سقیفۀ بنی ساعده گرد هم آمدند و بعد از مشورت با یکدیگر سرانجام تصمیم بر خلافت ابوبکر گرفتند. علی بن ابی طالب در ابتدا از بیعت با ابوبکر سر باز زد، ولی سرانجام پس از شش ماه با ابو بکر بیعت کرد. علی در دوران خلافت سه خلیفۀ اول در جنگ ها شرکت نمی کرد. و جز در انتخاب خلیفۀ سوم فعالیت سیاسی نداشت. البته هرگاه خلفای سه گانه می خواستند، در امور دینی،قضایی و سیاسی به آنها مشورت می داد. پس از کشته شدن عثمان، اورا به عنوان چهارمین خلیفۀ مسلمانان برگزیده شد و دوران خلافت وی با جنگ‌های داخلی میان مسلمانان و شورش ایرانیان هم زمان بود. او سرانجام در مسجد کوفه به ضرب شمشیر یکی از خوارج به نام ابن ملجم مرادی کشته شد.
2-3-1- فعالیت های امام در دوران خلافت
علی پس از برگزیده شدن به خلافت از کشندگان عثمان و هم چنین از فرقه هایی که برای او جایگاه فوق بشری قائل بودند دوری جست. هنگامی که علی به خلافت رسید، مرزهای اسلامی از غرب تا مصر واز شرق تا ارتفاعات شرقی ایران پیش رفته بود. امّا اوضاع حجاز در این ایّام، نا آرام بود. از اقدامات مهم علی پس از رسیدن به خلافت، عزل کردن والیانی بود که قبلاً عثمان آنها رامنصوب کرده بود. او آنها را عزل کرد و به جای آن ها کسانی را که از نظر وی قابل اعتماد بودند، گماشت. علی پس از رسیدن به خلافت تمامی اموال و زمین ها و بخشش هایی که عثمان و خلفای ماقبل در زمان خلافتشان به بعضی از اشراف داده بودند، پس گرفت. وی مخالف تمرکزخلیفه برروی در آمدهای استانی بود، او غنایم و بیت‌المال را از انحصار اشراف درآورد و به طور مساوی بین تمامی مسلمانان تقسیم کرد.اوهمچنین در توزیع بیت المال از تعصبات قومی و قبیله ای خودداری می کرد؛ به طوری که حاضر نشد به برادرش عقیل بن ابی طالب بیشتر از سهمش از بیت المال بدهد. در حکومت وی، تمامی مسلمانان،چه آنهایی که سابقه ای طولانی در اسلام داشته بودند و چه آنهایی که به تازگی مسلمان شده بودند، از نقطه نظر توزیع بیت المال، یکسان نگریسته می شدند. «ایرا لاپیدوس معتقد است علی که بر مبنای از خود گذشتگی اش در خدمت به محمد و اسلام ادعای خلافت کرده بود، خود را به خطر انداخته بود. علی همچنین بر خلاف عمر، پیشنهاد داد که تمام در آمد های دیوانی توزیع گردد و چیزی از آن اندوخته نگردد. پس از خلافت، بسیاری از قبیله قریش از او روی گرداندند، چون او از حقوق عشیره بنی هاشم که عشیره پیامبر بود دفاع می نمود. او همچنین متهم به این شد که از مجازات کشته گان عثمان خودداری و سمت های اداری را از طرفداران عثمان پاک سازی می کند. یکی از مهم ترین مخالفان علی، معاویه بود. معاویه فرماندار شام و از خویشان عثمان بود که بدین سبب، خونخواهی کشندگان عثمان را حق خود می‌دانست.»(هاشمی، 1380:ج2، 110)
یکی از مشکلات اخلاقی جامعه که امام را سخت به خود مشغول داشته بود، دنیاگرایی، رفاه طلبی و فزون خواهی اعراب فاتح بود.این امر چنان آنان را از خود بی خود کرده بود که می توان گفت، جنگ جمل محصول آن بود که امام حاضر نشد سهم طلحه و زبیر را از بیت المال بیش از دیگران بدهد. در چنین شرایطی امام، مصمم شد تا در طی خطبه های خود، دراین باره به تفضیل سخن گفته و مردم را از دنیا گرایی پرهیز دهد. به همین قیاس، او طی نامه هایی به عمال خویش آنان را از نشستن سر سفره های رنگین که در دوره عثمان بسیار طبیعی شده بود نهی می کرد. اگر کلمات امام درباره مذمّت دنیا یک جا فراهم آید کتابی مفصل خواهد شد.
نهجالبلاغه مملو از این قبیل کلمات بوده و این حجم گسترده نشان می دهد که امام در این باره اصرار خاصی داشته است. ارائه الگوی نمونه انسان با تقوی را در خطبه معروف به خطبه همام می بینیم. در برخی از خطبه های امام به صراحت مردم مخاطب خود را به دلیل دنیا طلبی سرزنش می کند: یاد مرگ از دل های شما رفته است و آرزوهای فریبنده جای آن را گرفته. دنیا بیش از آخرت ما کتمان گردیده و این جهان، آن جهان را از یادتان برده. امام تبیین دین را در رأس اقدامات اصلاحی خود قرار داده و کوشید تا با مطرح کردن سنت پیامبر (ص) و احیای اصول و فروع فراموش شده دین، جامعه را به سمت اصلاح هدایت کند. آن حضرت در شرح فعالیّت های خود برای اصلاح جامعه می فرماید:
«ألم أعمل فیکم با الثقل الاکبر و أترک فیکم الثقل الصغر و رکزت فیکم رایه الایمان وقفتکم علی حدود ااحلال و البستکم العافیه من عدلی و فرشتکم المعروف من قولی و فعلی و أریتکم کرائم الاخلاق من نفسی» آیا حکم قرآن را در میان شما جاری نداشتم و دو فرزندم را که پس از من چراغ راه دینند و خاندان پیامبر را که گوهران دینند، برای شما نگذاشتم. رایت ایمان را میان شما برجا کردم و مرزهای حلال و حرام را برایتان جدا از عدل خود لباس عافیّت برتنتان کردم و با گفتار و کردار خویش معروف را میان شما گستردم و با خوی خود نشان دادم که اخلاق گزیده چیست.(حالت،1371: 87 ) امام در سخنان خود به طور مؤکد اشاره به عمل به کتاب خدا و سنت رسول دارد. این وفاداری امام به سنت رسول خدا (ص) نکته مهمی در سیاست های اصلاحی آن حضرت است. در اصل او تخطی از سنت را یکی از علائم آشکار انحراف بلکه منشأ انحرافات می داند. زمانی که در همان روز های نخست،طلحه و زبیر از عدم مشورت امام شکایت کردند حضرت فرمود:«به خدا که مرا به خلافت رغبتی نبود و به حکومت حاجتی نه،لیکن شما مرا به آن واداشتید و آن وظیفه را به عهده ام گذاشتید. چون کار حکومت به من رسید،به کتاب خدا و آنچه برای ما مقرر نموده ومارا به حکم کردن بدان امر فرموده نگریستم و ازآن پیروی کردم. و به سنتی که رسول خدا (ص) نهاده است و برپی آن رفتم. نیازی نداشتم تا در این‌باره از شما و جز شما نظر خواهم.» (حالت،1371: 205 )
امام درباره نقش خود در هدایت امت فرمود: ای مردم ! من اندرزهایی را که پیامبر به امت هایشان دادند برشما راندم و آنچه را اوصیا به پس از خود رساندند، رساندم وشما رابا تازیانه موعظت ادب کردم نپذیرفتید و با سخنانی که از نافرمانی تان باز دارد، خواندم، فراهم نگشتید. به هرروی امام،آن چنان در اجرای دقیق سنت رسول خدا (ص) اصرار داشت که حتی می کوشید تا تمامی حرکات و سکناتش شبیه پیامبر (ص) باشد. وقتی به امام اعتراض شد که چرا در مسجد به مردم غذای خوب می دهد امّا خود در خانه سپوس می خورد، امام با گریه پاسخ داد که به خدا سوگند،هرگز ندیدم در خانه پیامبر (ص) نان بدون سپوس باشد. (ابن قتیبه،1363: 187 ) معنای این سخن آن بود که امام می کوشید غذایش نیز همان غذایی باشد که رسول خدا (ص) داشته است.
2-4- بهانه‏هاى مخالفان براى رویارویى با امام
در طول دوران خلفا و به‏ویژه در نشست سقیفه و رویدادهاى پس از آن، دلایل گوناگونى براى کنار گذاشتن حضرت على‏علیه السلام از خلافت مطرح گردیده که با معیارهاى اسلامى سازگارى چندانى نداشته، به ارزش‏هاى جاهلى برمى‏گردد. در این جا اشاره‏اى گذرا به این دلایل مى‏کنیم:
2-4-1- قتل عثمان
«هرچند بیش‏تر مسلمانان از حکومت عثمان ناراضى بودند و او را شایسته خلافت نمى‏دانستند، کم‏تر کسى به کشتن او مى‏اندیشید، و بر همین اساس بود که انقلابیون در آغاز کار، با میانجى‏گرى امیر مؤمنان دست از شورش کشیدند و راه شهرهاى خود را در پیش گرفتند؛ اما پس از آن که در نیمه راه از توطئه دستگاه حکومت براى کشتن آنان آگاه شدند، به مدینه بازگشته، کار عثمان را یکسره کردند. مخالفان امام على‏علیه السلام با این بهانه که اگر على در قتل عثمان نقشى نداشته، چرا قاتلان خلیفه را پناه داده است، توانستند افکار عمومى را منحرف سازند. البته روشن است که «هدف اصلى، نه مطالبه خون خلیفه مظلوم، که برکنارى جانشین او از مقام خود… بود.» عایشه، که خود از سرسخت‏ترین دشمنان عثمان بود و آرزوى مرگ او را در سر داشت، وقتى خبر قتل عثمان و بیعت مردم را با امام على‏علیه السلام شنید، آشکارا و بى‏درنگ موضع خویش را تغییر داد و از قتل خلیفه دستاویزى براى رویارویى با امام ساخت. وى که به دلیل انتساب به پیامبر، جایگاه ویژه‏اى در جامعه اسلامى داشت و به‏سادگى مى‏توانست توده مردم را به فرمان خود درآورد.»( ابن الاثیر، 1404: ج7،47) طلحه و زبیر نیز از این بهانه ناجوانمردانه بهره فراوان بردند و در حالى که خود از جدى‏ ترین مخالفان عثمان بودند، خود را منتقم خون خلیفه مظلوم(!) معرفى مى‏کردند. این مسئله شگفتى همگان را برانگیخت؛ به‏گونه‏اى که سران سپاه جمل در مسیر حرکت خود، بارها با این اعتراض روبه‏رو مى‏شدند که قاتل عثمان کسى جز شما نیست. امام على‏علیه السلام نیز درباره طلحه مى‏فرماید: «به خدا طلحه بدین کار نپرداخت، و خونخواهى عثمان را بهانه نساخت، جز از بیم آن که خون عثمان را از او خواهند، که در این باره متهم مى‏نمود و در میان مردم آزمندتر از او به کشتن عثمان نبود.»( نهج‏البلاغه،1387:خطبه 180)همین سخن را درباره عایشه و زبیر نیز فرموده‏اند: «آنان به‏دنبال خونى هستند که خود ریخته‏اند.» (نهج البلاغه،1387: نامۀ22) معاویه نیز از پیراهن خون ‏آلود عثمان و انگشتان قطع‏شده نائله، همسر وى، بهره بسیار برد. او یک سال تمام، پیراهن خلیفه مقتول را بر منبر آویخت و گاه نیز آن را بر تن مى‏کرد و با یادآورى مظلومیت خلیفه، اشک مردم را در مى‏آورد. (ابن اثیر،1404: ج1،359)
معاویه آن‏قدر با احساسات عمومى مردم بازى کرد که گروهى از مردم شام با خود عهد کردند تا وقتى قاتلان خلیفه را به ‏سزاى خود نرسانده ‏اند، از همسران خود کناره بگیرند و آسایش و راحتى را بر خود حرام کنند. شواهد نشان مى‏دهد که معاویه از همان زمان که مخالفت‏هاى عمومى علیه عثمان اوج مى‏گرفت، به این مسئله مى‏اندیشید. وى که مى‏دانست صحابه پیامبر و مهاجرین و انصار هیچ گاه او را براى خلافت برنمى‏گزینند،خون‏خواهى عثمان را بهترین بهانه براى رسیدن به آرزوى دیرینه خود مى‏دید. این نکته از دید عثمان نیز مخفى نبود؛ از این رو، وقتى امتناع و کوتاهى معاویه را در یارى رساندن به خود دید، او را مورد خطاب قرار داده، گفت: «تو مى‏خواهى من کشته شوم و سپس به خون‏خواهى من برخیزى.» (ابن مزاحم، 1382: ج 2،128) معاویه با متهم کردن امام على‏علیه السلام به قتل عثمان، دست‏کم دو هدف را دنبال مى‏کرد: نخست این که وانمود کند حضرت براى خلافت، صلاحیت ندارد و حکومتش کودتایى و غیر شورایى است. دیگر آن که افکار عمومى را براى جنگ با امام آماده سازد. بسیار روشن بود که مجازات قاتلان عثمان براى معاویه اهمیتى ندارد و از همین رو پس از آن که به‏طور کامل، قدرت را به دست گرفت، هیچ سخنى در این باره به میان نیاورد و حتى در پاسخ به دختر عثمان که مجازات قاتلان پدرش را مى‏خواست، گفت: «این کار نشدنى است و تو به همین راضى باش که دختر عموى خلیفه مسلمینى.» (ابن ابی الحدید،1404: ج 7،42 )
2-4- 2- همگانى نبودن بیعت
انتخاب امام على‏علیه السلام براى خلافت، مردمى‏ترین نوع انتخاب بود؛ به ویژه در مقایسه با نمونه‏هاى پیشین. دستیابى ابوبکر به خلافت بیش‏تر به یک کودتا و توطئه شباهت داشت؛ عمر براساس وصیت ابوبکر و بدون توجه به آراى عمومى به خلافت رسید، و عثمان از سوى شورایى محدود و انتصابى، انتخاب شد. این در حالى بود که در انتخاب امام على‏علیه السلام، افزون بر همه مهاجرین و انصار ـ جز تعدادى انگشت‏شمار ـ نمایندگان مردم مصر و عراق نیز حضور داشتند و همگان با اصرار فراوان، امام را به پذیرش حکومت وادار ساختند. براساس سنت معمول آن زمان، همه مسلمانان به رأى مهاجرین و انصار گردن مى‏نهادند و حضور مردم شهرهاى دیگر را در مراسم بیعت با خلیفه لازم نمى‏شمردند؛ با این حال، در بیعت با امیرمؤمنان‏علیه السلام، رأى مردم مصر و عراق، جنبه عمومى و مردمى بیعت را بالا برد و به آن، ویژگى خاصى بخشید. با این همه، کسانى همچون معاویه در جنگ تبلیغاتى خود علیه امام على‏علیه السلام، غیبت مردم شام را در کار انتخاب، نشانه عدم مشروعیت حکومت علوى مى‏شمردند و از امام مى‏خواستند تا با کناره‏گیرى از حکومت، تعیین خلیفه را به شوراى مسلمانان واگذارد. امام على ‏علیه السلام در پاسخ به معاویه به جدال احسن روى مى‏آورد و با استناد به شیوه بیعت با سه خلیفه پیشین، مى‏فرماید: مردمى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، هم بدانسان بیعت مرا پذیرفتند. پس کسى که حاضر است، نتواند دیگرى را خلیفه گیرد و آن که غایب است نتواند کرده حاضران را نپذیرد. شورا از آن مهاجران است و انصار. پس اگر گرد مردى فراهم گردیدند و او را امام خود نامیدند، خشنودى خدا را خریدند. اگر کسى کار آنان را عیب گذارد، یا بدعتى پدید آرد، او را به جمعى که از آن برون شده، باز گردانند، و اگر سر باز زد، با وى پیکار رانند ـ که راهى دیگر را پذیرفته ـ و به راه جز مسلمانان رفته. و خدا در گردن او درآرد آن را که بر خود لازم دارد.
2-4-3- اجبارى بودن بیعت
«ادعاى گزاف برخى از مخالفان، به ویژه طلحه و زبیر، این بود که در بیعت با امام، آزادى لازم را نداشته و از روى ترس و اجبار تن به این کار داده‏اند. پیش از آغاز جنگ جمل، امام على‏علیه السلام در ملاقات با طلحه، او را به دلیل پیمان‏شکنى سرزنش مى‏کند. وى در پاسخ، بیعت خود را از بیم شمشیر قلمداد مى‏کند و آن را بیرون از اختیار خود مى‏خواند.» ( ابن قتیبه، 1363:74 ـ 75.) این در حالى است که به گفته مورخان، طلحه و زبیر در بیعت با امام بر همگان پیشى گرفتند و نه تنها امیر مؤمنان آن دو را وادار به بیعت نکرد، بلکه آنان خود به‏زور دستان امام را گشودند و دیگران را نیز به بیعت با او فرا خواندند. ( الشیخ المفید، 1334: ج 5،244 ـ 245 ) بنا براین، اگر بتوان کسى را در این رویداد مجبور دانست، بى‏گمان آن شخص، کسى جز امام على‏علیه السلام نخواهد بود؛ چنان که خود در این باره مى‏فرمود: «به خدا که مرا به خلافت رغبتى نبود و به حکومت حاجتى نه؛ لیکن شما مرا بدان واداشتید وآن وظیفه را به عهده‏ام گذاشتید.»( نهج البلاغه،1387:خ 239)
پیش از این نیز یادآور شدیم که امام‏علیه السلام پس از گفت ‏و گو با برخى از کسانى که از بیعت با وى سرباز مى‏زدند، آنان را به خود واگذاشت و با برخى دیگر از آنان ـ که از آغاز، امیدى به هدایتشان نبود ـ از گفت و گو نیز پرهیز کرد و بى‏نیازى خود را از آنان اعلام داشت: لاحاجه لنا فیمن لاحاجه له فینا. بر این اساس، امام‏علیه السلام در پاسخ به ادعاى طلحه، به خوددارى قاعدین از بیعت اشاره کرده، فرمود: «اگر قرار بر اکراه بود، کسانى مانند سعدبن ابى وقاص، عبدالله‏ بن عمر و محمدبن مسلمه را که از من کناره گرفتند، وادار به بیعت مى‏کردم. درباره زبیر نیز فرمود: پندارد که با دستش بیعت کرده است، نه با دلش؛ پس بدانچه به دستش کرده، اعتراف مى‏کند و به آنچه به دلش بوده ادعا. پس بر آنچه ادعا کند دلیلى روشن باید، یا در آنچه بود و از آن بیرون رفت، درآید.» ( ابن اعثم، 1372: ج4، 395 )
2-4-4- پرهیز از خویشاوندسالارى
«عمربن خطاب در گفت‏وگو با عبدالله‏بن عباس، دلیل کنار گذاشته شدن بنى‏هاشم را از حکومت، کراهت قریش از اجتماع نبوت و خلافت در یک خاندان مى‏شمارد.» (الشیخ المفید، 1334: ج5،25) گویا آنان بر این باور بودند که این امر، زمینه فخرفروشى بنى‏هاشم را فراهم مى‏آورد. ( القرطبى، 1415: ج13،75 ) «ابن‏عباس این استدلال که اجتهاد در برابر نص است و خواه ناخواه، معیار گزینش پیامبر را نیز به زیر سؤال مى‏برد، چنین پاسخ گفت: «در این صورت، آنان از حکم خدا روى برتافته و فرمان الهى را ناپسند شمرده‏اند.» حقیقت این است که منزلت والاى امام على‏علیه السلام چنان که خود نیز فرموده‏اند،»( ابن الاثیر، 1404: ج1،66) «نه فقط به دلیل خویشاوندى با پیامبر، که براساس شایستگى‏هاى او نیز بوده است؛ شایستگى‏هایى که دوست و دشمن بدان معترفند. بعدها خلیفه دوم، به رغم دیدگاه قبلى خویش، امام على‏علیه السلام را یکى از شش نفرى مى‏شمرد که شایسته خلافتند و باید از میان خود، خلیفه بعدى را برگزینند. امام‏علیه السلام، هر چند پیشاپیش از نتیجه تصمیمات شورا آگاه بود، براى نشان دادن تناقض گفتار با کردار خلیفه دوم، » (ابن حجر العسقلانی،1328:303) «از ورود در آن خوددارى نفرمود.»( ابوالفرج الاصفهانى،1961: 45 )
5-4-2- جلوگیرى از بحران

مطلب مرتبط :   قانون راجع به مجازات اسلامی

دسته بندی : علمی