دانلود پایان نامه

همچنین بر پایه نگره های مبتنی بر رویکرد روان پویشی، افراد، ناخودآگاه تجربه های پیوندهای نخستین و روابط عاطفی ناهشیار خود با والدین را به پیوندهای صمیمانه و زندگی زناشویی خود فرافکنی می کنند. فرض نگره های شناختی- رفتاری بر این است که هریک از همسران، باورهای بنیادی (طرحواره های ارتباطی) درباره خود و پیوندهای صمیمی دارند، که با خود به پیوند زناشویی می آورند و این طرحواره ها در طی تجربه های گذشته و بر اساس ارتباط آنان با خانواده اصلی ساخته می شود (گلدنبرگ، گلدنبرگ، 1389). به عبارت دیگر، خانواده نظامی اجتماعی و طبیعی است که ویژگی های خاص خود را دارد. در چنین نظامی، افراد با علائق و دل بستگی های عاطفی نیرومند، دیرپا، و متقابل به یکدیگر پیوسته اند. این دلبستگی ها، اگر چه شاید شدّت و حدّت شان در طی زمان کاسته شود، اما در سراسر زندگی خانوادگی پایبند خواهند بود. نیروی خانواده به اندازه ای است که به رغم فرسنگ ها فاصله میان اعضا، و حتی مرگ برخی از آنان، باز هم تأثیر خانواده پا برجا خواهند ماند (گلدنبرگ، گلدنبرگ، 1389). پس از ازدواج هریک از همسران انتظار دارند خانواده جدید همان شکلی را پیدا کند که برای او مطلوب و آشناست. هر کدام شان می کوشند واحد زن و شوهری را در راستای مطلوب و پذیرفته خود سازمان دهد و دیگری را برای همسازی با خود تحت فشار گذارند (مینوچین، 1380). به بیان واضح تر، زن و مرد که به یکدیگر می پیوندند، میراث روانی یکتا و جداگانه ای دارند و آن را وارد پیوند زناشویی خود می کنند. هر کدام تاریخچه ای شخصی، شخصیتی یگانه، و گروهی از افراد درونی کرده و پنهان دارند که آنها را در همه روابطی که با همسر خود خواهند داشت دخالت می دهند. در واقع تأثیرهایی که افراد در زمان کودکی از والدین خویش گرفته اند چندان فرصتی برای رشد و بالندگی تجربه های نو باقی نمی گذارد. زن و مرد، از آن رو که هنوز هم به درون فکنده های پیشین خویش پاسخ می دهند، نمی توانند طبق واقعیت کنونی با یکدیگر برخورد کنند.
اگر این درون فکنی ها بر اساس پیوندهای فرد با والدینی شکل گرفته باشد که با یکدیگر تعارض داشته اند، احتمالاً پیوند او با همسرش نیز مخدوش و متعارض خواهد بود (فلادینک، 1382؛ به نقل از حسینی، ثنایی،1384).
بوئن و پیروانش اعتقاد دارند که تغییر در یک بخش خانواده، باعث تغییر در بخش های دیگر خانواده می شود. هر خانواده فشارهایی را تحمل می کند که آن فشارها باعث انطباق رفتار هر یک از اعضای خانواده می شود. خانواده فضایی را ایجاد می کند و اعضای آن در بیرون از موقعیت خانوادگی از آن فضای عاطفی الگوبرداری می کنند (نظری، 1386).
وجود فرزند بیمار در خانواده به افزایش تعارض بین والدین منجر می شود. در بیماری های مزمن کودکان، لازم است والدین مراقبت هایی برای رفع نیازهای کودک برای مدت طولانی را بر عهده بگیرند. در نتیجه محرک های تنش زا شامل فشار مالی، فشار فیزیکی، تغییر در نقش های والدینی، مشکل در سازگاری روانی- اجتماعی، مشکلات در رابطه با کودک بیمار و دیگر خواهر-برادرها و … رابطه والدین را تحت تأثیر قرار می دهد (واکر و همکاران، 1997؛ به نقل از رسولی،1386). تحقیقات نشان می دهد اگرچه این زوج ها ممکن است نرخ بالایی از طلاق را تجربه نکنند، ولی در ریسک بالایی برای درماندگی زناشویی قرار دارند (هاوینسن تین، 1990؛ به نقل از رسولی،1386). منظور از درماندگی رابطه، چرخه های منفی مانند شکایات جدی و فاصله دفاعی است، که این دو عامل و ادامه آن بدتر شدن رابطه را پیش بینی می کند (جانسون، 2004) و می تواند تمام ابعاد رابطه زوج شامل رضامندی، همبستگی، توافق و ابراز محبت زناشویی را تحت تأثیر قرار دهد.
بر سر این نکته که تجربه تعارض بین والدین با رشد اجتماعی کودک رابطه ای منفی دارد، توافق همگانی وجود دارد. با افزایش تعارض بین والدین، رفتار کودکان مسأله سازتر می شود. پژوهشگران نشان می دهند کودکانی که پیوسته شاهد تعارضات بین والدین شان بوده اند، آشفتگی های روانی بیشتری را طی سال های بعد، از خود نشان می دهند. رابطه بین افزایش تعارض زناشویی و مسائل کودک ظاهراً تا نوجوانی ادامه می یابد. پژوهش ها نشان می دهند که افسردگی، انزوا، رفتار ضداجتماعی، رفتار تکانشی و بیش فعالی در نوجوانان با افزایش تعارض در زناشویی والدین رابطه مستقیم دارد (صدرالسادات، شمس اسفندآباد، امامی پور، 1384).
کسانی که در خانواده اصلی خویش و در پیوند با والدین شان با تجربه هایی منفی همچون توجه کم، دوری گزینی زیاد، خود-ابرازی محدود و خوشنودی اندک روبه رو بوده اند، مشکلاتی از این دست را نیز در کنش ورزی با افراد صمیمی و نزدیک زندگی خویش یعنی همسر و فرزندان شان خواهند داشت (وامپ لر و همکاران، 2003 ؛ به نقل از حسینی، ثنایی.1384).
گذشته از یادگیری رفتار تعارض آمیز از والدین، درگیر شدن فرزندان در این گونه روابطِ متعارض نیز می تواند پایه ای برای اختلاف های زناشویی آنان در زندگی مشترک آینده شان باشد. زمانی که نظام دو نفره زن و شوهر به دلیل مشکل دچار اضطراب می شود، آنان نیازمند حضور فرد سومی هستند تا بتوانند از طریق ائتلاف با وی، تنش را کاهش دهند و در این فرایند «مثلث سازی» بیش از همه از فرزندان انتظار ائتلاف دارند. والدین با سوءاستفاده ناخوداگاه از فرزندان بر تعارض های خود سرپوش می گذارند و فرزندان نیز ناخود آگاه درگیر تعارض های والدین و با آنها همراه می شوند و بعدها همین تعارض ها را ناآگاهانه و ناخواسته وارد ازدواج خود می کنند.
نابسامانی خانوادگی در یک نسل، ممکن است پدید آمدن نابسامانی خانوادگی را در نسل بعد آسان سازد (فرضیه انتقال بین نسلی). سه دسته اصلی از نگره ها به تبیین این فرضیه و بررسی تأثیر خانواده های نسل اول روی خانواده نسل دوم پرداخته اند:
1- نگره هایی که رابطه ولی- فرزندی و بویژه رابطه مادر- کودکی مبنای کار خود قرار داده اند. نگره های مبتنی بر رویکرد روان پویشی مانند نگره اکرمن (1970) شارف (1987) اسکینر (1981) فریمو (1991) و بوزورمینی ناگی و اسپارک (1973) از این دست شمرده می شوند. بنابر این نگره ها با تأکید بر ناخودآگاه بودن رفتارها و هیجان های همسران نسبت به یکدیگر، ریشه مشکلات زناشویی در گذشته هر فرد و چگونگی پیوند وی با افراد نزدیکش در دوره های آغازین زندگی جست وجو می شود. پیوند با والدین در دوران کودکی و فرافکنی آن به روابط صمیمانه بعدی، تعیین کننده کار کرد فرد در رابطه صمیمانه زناشویی و برخورد با مسائل استقلال، وابستگی و تعهد است (گلدنبرگ، گلدنبرگ، 1389).
2- دسته ای دیگر از نگره ها، مانند نگره شناختی- رفتاری، با تأکید بر اصول یادگیری معتقد اند هر یک از همسران باورها و طرح واره هایی درباره پیوند های صمیمانه دارند که آنها را بر پایه پیوند با خانواده اصلی شان آموخته و در کنش ورزی های زناشویی شان دخالت می دهند.
3- دسته سوم هم رابطه ولی- فرزندی و هم رابطه والدینی را بنیان پدیده انتقال بین نسلی می دانند، که در این زمینه می توان به نگره نظام خانواده بوئن اشاره کرد. بر اساس این نگره، افراد هنگام ازدواج و تشکیل خانواده، همسری را بر می گزینند که از لحاظ سطح تمایزیافتگی همانند خودشان باشند. به سخن دیگر، هر دو به یک اندازه از لحاظ عاطفی به خانواده اصلی خود جوش خورده باشند. بدین سان خانواده ای تشکیل می شود که ویژگی هایی همانند خانواده اصلی شان دارد.
در پژوهش هالفورد و همکاران (2003) و آماتو و سوبولسکی (2001) مشخص شد تجربیات مثبت و پیوند های مناسب زناشویی از ارتباط مناسب والدین با یکدیگر یاد گرفته می شود. داشتنِ والدینی که روابط زناشوییِ رضایت بخشی داشته اند؛ باعث می شود زن و شوهر ثبات و رضایت زناشویی بیشتری داشته باشند.
پژوهش وامپ لر و همکاران (2003) در بررسی رابطه الگوهای دل بستگی با کنش ورزی های همسران نشان داد؛ همسرانی که در خانواده اصلی خویش تجربه هایی منفی مانند توجه کم، خود-ابرازگری محدود، خوشنودی زناشویی کم در والدین، و پرهیز و دوری گزینی را تجربه کرده اند، چنین مشکلاتی را در کنش ورزی با افراد صمیمی و نزدیک زندگی خویش یعنی همسر و فرزندان شان می دهند. باوم (2003) در پژوهش خود رابطه شیوه ارتباط زن و شوهر را با اثر آن بر ارتباط آنها با فرزندانشان بررسی کرد و دریافت در ازدواج هایی که ارتباط زن و شوهر با یکدیگر تعارض آمیز است، ارتباط والد- فرزندی نیز مثبت و مناسب نخواهد بود. از این رو فرزندانی که در این خانواده ها بزرگ شده اند خود تبدیل به والدینی می شوند که کفایت و کارآمدی مناسبی ندارند. آنها مشکلات زناشویی و تعارض های والدینی شان را فرا می گیرند و به فرزندانشان انتقال می دهند (حسینی، ثنایی، 1384).
محمدیان(1373) رابطه مشکلات خانوادگی والدین را با مشکلات خانوادگی فرزندان آنها بررسی کرد. یافته های پژوهش او نشان داد؛ فرزندانی که در خانواده های دارای مشکلات زناشویی و پرورشی بزرگ شده بودند، به احتمال فراوان خود نیز مشکلاتی همانند با همسران یا فرزندان خود داشتند (به نقل از رسولی نژاد، 1380).
در گروه هایی که افراد درگیر بیماری های مزمن می گردند، به مرور زمان معنا و امید خود را از دست داده و دچار افسردگی می شوند. به عبارت بهتر، زندگی با هر نوع بیماری مزمن و اقداماتی که برای درمان آنها صورت می گیرد، می تواند منشأ آزردگی روانشناختی یا اجتماعی جدی برای بیمار و خانواده او به حساب آید و در این میان، افسردگی یکی از شایع ترین واکنش های روانی پس از دریافت خبر ابتلاء به بیماری های سخت است (وایت، 2001؛ به نقل از بهمنی و همکاران، 1392). بنابراین افسردگی والدین ناشی از این خبر نیز می تواند منجر به تعارض زناشویی شود.
از طرف دیگر، احتمالاً همسرِ فردِ مبتلا نیز با شنیدن این خبر دچار حالات افسردگی شده و در نتیجه تعارض زناشویی قابل انتظار است. طبق تحقیقات، کاهش میزان سلامت جسمانی و بهداشت روانی همسران (دمو و الان ،1669؛هورویتز،هلن و سندرا،1997) به کم شدن میزان رضایت از زندگی (ناک،1995) احساس تنهایی بیشتر (پیچ و گالن،1991) و اشکال در روابط اجتماعی (نیولون، 2000) می انجامد (احمدی، 1383) .
از دیگر سو، در زندگی کنونی فرد مصروع با همسرش نیز مسائلی (فشار مالی ناشی از بیکاری و
نیز دارو و درمان، سازگاری کمتر این افراد، یادگیری تعارض والدین) مطرح می باشد.
طبق تحقیقات ساروخانی (1376) شرایط معیشتی و وضعیت مالی خانواده، بر واکنش اعضا و پیوندهای خانوادگی تأثیر اجتناب ناپذیری دارد. نجف پور (1379) معتقد است بین رضایتمندی زناشویی و سطح تحصیلات همسر و نیز موقعیت اجتماعی-اقتصادی رابطه مستقیم وجود دارد. درآمد و ناامنی شغلی با رضایتمندی زناشویی پایین همراه است. هنگامی که زوجین دائماً درباره پول نگرانی داشته باشند، رضایتمندی زناشویی پایین خواهد بود (ساپینگتون، 1382، ترجمه شاهی برواتی).
چنین خانواده هایی به دلیل تحمل استرس های طاقت فرسا و نیز نقش های جدید؛ به احساسات و افکاری همچون احساس گناه، خشم و تنفر، اندوه و ناامیدی دچار می شوند. تحقیقات مختلف بر این نکته تأکید دارند که فشار های روانی در خانواده، می تواند مشکلات و بیماری های متنوعی را در خانواده ایجاد کند (جلیلی،1375؛ به نقل از سلیمی، 1387).
در این ارتباط لیم و زبراک در تحقیقات خویش دریافتند که مراقبت دهندگان بیماران مبتلا به بیماری های مزمن، عوارض جسمی- روانی زیادی را نشان داده اند (لیم، زبراک ، 2004).

مطلب مرتبط :   شرایط نامطلوب اقتصادی
دسته بندی : علمی