دانلود پایان نامه

«وقتى خلیفه دوم بر اثر ضربات کارى ابو لؤلؤ در بستر بیمارى افتاد، فرزند خلیفه، عبید الله‏بن عمر، چند نفر از جمله دختر ابولؤلؤ را به اتهام توطئه براى کشتن خلیفه به قتل رساند.»( ابن طقطقی، 1350:ج1،16) عمر وصیت کرد که پس از مرگش عبیدالله را محاکمه کنند و در صورتى که نتوانست ادعاى خود را اثبات کند، او را قصاص کنند. پس از مرگ عمر، عثمان نظر صحابه رسول خداصلى الله علیه وآله را در این باره جویا شد و بیشتر آنان بر اجراى وصیت خلیفه دوم تأکید کردند؛ اما عثمان با پذیرش این توجیه که سزاوار نیست خانواده عمر در یک زمان به سوگ دو نفر نشینند، از اجراى حکم الهى سر باز زد و عبیدالله را زیر چتر حمایت‏هاى خود گرفت.(طبری،1356: ج3،202)«امام على‏علیه‌السلام به‏شدت از این ماجرا بر آشفت و فرمود که اگر بر عبیدالله دست یابد، قصاص بى‏گناهان را از وى مى‏ستاند. این عزم در زمان خلیفه سوم جامه عمل نپوشید. پس از نشستن حضرت بر کرسى خلافت، عبید الله از ترس اجراى عدالت به معاویه پناه برد و سرانجام در جنگ صفین به هلاکت رسید.»( ابن الاثیر ،1404: ج 1،227) حکایت دیگر، داستان معروف شراب‏خوارى ولیدبن عقبه است. وى ـ که برادر رضاعى خلیفه بود و حکومت کوفه را نیز بر عهده داشت ـ رسوایى را به آن‏جا رساند که شبى را تا صبح با ندیمان و هم‏پیاله‏هاى خویش به نوشیدن شراب گذراند و سپس با حالت مستى قدم به محراب مسجد نهاد و به امامت جماعت ایستاد. گمان مردم به ناهوشیارى ولید آن گاه به یقین رسید که دیدند امام جماعتشان نماز صبح را چهار رکعت اقامه کرد و سپس گفت: «اگر خواهید، باز هم خواهم افزود!» این اعمال ناشایست مردم را به اعتراض واداشت؛ به گونه‏اى که گروهى بر وى حمله بردند و در حالى که مست و لایعقل بر تخت افتاده بود، انگشترش را از دستش خارج ساخته، براى شکایت به خلیفه روى آوردند. خلیفه به جاى آن که به گواهى شاهدان گوش دهد و ولید را محاکمه کند، شاکیان را از خود راند و ادعاى آنان را دروغ خواند. آنان ناچار نزد امام على‏علیه السلام آمدند و آنچه بر ایشان گذشته بود، باز گفتند. امیر مؤمنان‏علیه السلام، عثمان را در این باره نکوهید و فرمود: «شاهدان را از خود راندى و حدود الهى را میراندى.» سرانجام خلیفه چاره‏اى جز تن دادن به محاکمه ولید نیافت و پس از آن که گناه‏کارى او به اثبات رسید، اجراى حد الهى را فرمان داد. هیچ یک از حاضران، آمادگى آن را نداشت که خشم و غضب خلیفه را بر جان بخرد و حد الهى را بر ولید جارى سازد. سرانجام امیر مؤمنان، خود تازیانه را به دست گرفت و آماده اجراى حد گردید. ولید خواست بگریزد؛ اما قهرمان بى‏هماورد اسلام بى‏درنگ او را بر زمین کوبید و در برابر اعتراض عثمان که گفت: «تو حق چنین کارى را ندارى» فرمود: «وقتى فسق ورزد و از اجراى حد الهى را برنتابد، از اعمال تندتر از این نیز خوددارى نخواهم کرد.» (اصفهانى،1961: 125 ـ 132 )
2-7- 4- منادى صلح و وحدت
«چنان که پیش‏تر یادآور شدیم، یکى از دلایل اصلى سکوت بیست و پنج ساله امام‏علیه السلام حفظ وحدت و یکپارچگى جامعه اسلامى بود. توانایى امام براى ایجاد آشوب و بلوا کم‏تر از کسانى نبود که در دوران حکومت پنج ساله آن حضرت دست به شورش زدند و جامعه اسلامى را با زیان‏هاى جبران‏ناپذیر روبه‏رو ساختند. اما آنان به چیزى جز اهداف شخصى خود نمى‏اندیشند؛ در حالى که امام‏علیه السلام مصلحت جامعه اسلامى را بر همه چیز مقدم مى‏داشت. امیر مؤمنان‏علیه السلام، در گفتارى درباره طلحه و زبیر، بر این تفاوت انگشت نهاده، پس از اشاره به سکوت طولانى خویش، یادآور مى‏شوند که آن دو، بدون آن که شایسته خلافت باشند، یک سال و حتى یک ماه نیز تاب نیاوردند و باب تفرقه را در حکومت اسلامى گشودند.»( الشیخ المفید،1334: ج 5،249 )شورش عمومى علیه خلیفه سوم، از آن دسته رویدادهایى بود که مى‏توانست مورد بهره بردارى مخالفان سیاسى حضرت قرار گیرد و راه رسیدن به مقصودشان را هموار سازد؛ اما امیر مؤمنان‏علیه السلام ـ که منادى صلح و وحدت است ـ به جاى آن که به آتش این فتنه دامن زند، تمام تلاش خود را براى فرو نشاندن آن به کار گرفت.از یک سو از مردم مى‏خواست که خشم خود را فرو نشانند و به خلیفه فرصت دهند تا آب رفته را به جوى باز گرداند و عدل و دادگرى را پیشه خود سازد، و از سوى دیگر، خلیفه را بیم مى‏داد که مبادا با پافشارى بر اعمال ناشایست خود، پیشواى مقتول این امت باشد و در جنگ و خونریزى را به روى مردم بگشاید. من تو را به خدا سوگند مى‏دهم تا امام کشته‏شده این امت مباشى؛ چه گفته مى‏شد که: «در این امت، امامى کشته گردد و با کشته شدن او، در کشت و کشتار تا روز رستاخیز باز شود، و کارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه میان آنان بپراکند؛ چنان که حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با یکدیگر بستیزند و در هم آمیزند. براى مردان همچون چاروایى به غارت گرفته مباش که تو را به هر جا خواست براند؛ آن هم پس از سالیانى که بر تو رفته و عمرى که از تو گذشته.»( نهج‏البلاغه، 1387:خ 164 )
2-7-5- کارشناس امور سیاسى
«خلفا نه تنها در امور فقهى و قضایى، بلکه در مسائل سیاسى و نظامى نیز از دانش گسترده امام على‏علیه السلام بهره‏هاى فراوان مى‏بردند و خود را بى‏نیاز از آن نمى‏شمردند. براى نمونه، امام‏علیه السلام در پاسخ به رایزنى ابابکر براى نبرد با رومیان، وى را به این کار تشویق کرد و به او بشارت پیروزى داد». (ابن اعثم،1372: ج 2،55 )«این بشارت، افزون بر پیش‏گویى غیبى، بیانگر دیدگاه کسى بود که بینش نظامى او بارها از آزمون‏هاى گوناگون سرفراز بیرون آمده و عزت را براى مسلمانان به ارمغان آورده بود. خلیفه دوم ـ که بیش‏تر جنگ‏ها و فتوحات اسلامى در زمان او روى داد ـ در بهره‏گیرى از دانش و بینش‏هاى امام، پیشتاز دیگر خلفا بود، و افزون بر آن، از ایمان استوار و پایدارى آن حضرت در برابر تهدید دشمنان، فراوان دلگرمى یافته است. براى مثال، هنگامى که عمر از فراهم آمدن سپاه عظیم ایرانیان براى نبرد با مسلمانان آگاه گردید، بیم و اضطراب فراوانى بر او مستولى گشت و از مردم درباره چگونگى برخورد با این رویداد هراس‏انگیز نظرخواهى کرد. چند تن از سران مهاجر و انصار، دیدگاه خود را در این باره اعلام داشتند؛ اما به تعبیر خود خلیفه، هیچ‏کدام نتوانستند در این زمینه با ابوالحسن برابرى کنند.»(ابن اعثم، 1372: 232 ـ 234)
امام در بخشى از سخنان خود، از خلیفه مى‏خواهد خود در مدینه بماند و کس دیگرى را به فرماندهى سپاه بگمارد. دلیل این دیدگاه کارشناسانه در سخنان امام به‏خوبى تبیین گردیده است: جایگاه زمامدار در این کار، جایگاه رشته‏اى است که مهره‏ها را به هم فراهم آورد و برخى را ضمیمه برخى دیگر دارد. اگر رشته ببرد، مهره‏ها پراکنده شود و از میان رود، و دیگر به‏تمامى فراهم نیاید. و عرب امروز اگر چه اندکند در شمار، اما با یکدلى و یک‏سخنى در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسیاسنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان؛ که اگر تو از این سرزمین برون شوى، عرب از هر سو تو را رها کند، و پیمان بسته را بشکند، و چنان شود که نگاهدارى مرزها که پشت سر مى‏گذارى، براى تو مهم‏تر باشد از آنچه پیش روى دارى.
همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گوید: «این ریشه عرب است؛ اگر آن را بریدید، آسوده گردیدید»، و همین سبب شود که فشار آنان به تو سخت‏تر گردد و طمع ایشان در تو بیش‏تر.
این که گفتى آنان به راه افتاده‏اند تا با مسلمانان پیکار کنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیش‏تر است و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مى‏دارد، تواناتر. اما آنچه از شمار آنان گفتى، ما، در گذشته نمى‏جنگیدیم به نیروى بسیارى، بلکه مى‏جنگیدیم با چشم‏داشتن به پیروزى و یارى.( نهج‏البلاغه، 1387:خطبه 146 )
2-8- مخالفان سیاسى در دوران حکومت
امام على‏علیه السلام در دوران کوتاه حکومت خویش، به‏طور کلى با چهار گروه مخالف روبه‏رو بود که هر یک از سویى بر اصلاحات علوى مى‏تاختند و امام را از پرداختن به برنامه‏هاى حکومتى خود باز مى‏داشتند. پیش از بیان این مخالفت‏ها، تصویرى کلى را از این گروه‏ها از نظر مى‏گذرانیم.
2-8-1- قاعدین
«نخستین گروه مخالف امام على‏علیه السلام، شمار اندکى از مهاجران و انصار بودند که از پیوستن به «جماعت» و تن دادن به «بیعت» خوددارى کردند؛ کسانى مانند عبدالله‏بن عمر، سعدبن ابى‏وقاص، حسان‏بن ثابت، زیدبن ثابت، اسامه بن زید، محمدبن مسلمه، کعب‏بن مالک و عبدالله‏بن سلام.»(ابن الاثیر،1404/1989: ج 1،230) بیش‏تر اینان از زمره کسانى‏اند که امام على‏علیه السلام درباره آنها فرمود: خذلو الحق ولم ینصروا الباطل؛ («نهج‏البلاغه، 1387:حکمت 18) «حق را خوار کردند و باطل را نیز یار نشدند.» البته برخى بر این باورند که بیعت با امام، بیعتى عمومى بود که هیچ‏کس از آن تخلف نکرد. بر این اساس، این گروه نیز همانند دیگران، حکومت امام على را به رسمیت شناختند، اما از همراهى با وى در جنگ‏ها خوددارى کردند.به هر حال، این افراد هر چند خطرى جدى براى حکومت علوى به حساب نمى‏آمدند، کناره‏گیرى آنان،که اغلب از صحابه مشهور و با نفوذ پیامبر بودند، دستاویزى براى دیگر مخالفان مى‏گردید. امام على‏علیه السلام بر خلاف خلفاى پیشین، کسى را وادار به بیعت نکرد و با برخى از این افراد، درباره دلایل قعودشان گفت و گو نمود؛هر چند به مخالفت کسانى چون حسان‏بن ثابت و عبدالله‏بن سلام از آغاز اعتنایى نکرد و در پاسخ کسانى که از او مى‏خواستند تا آنان را به بیعت با خود فرا خواند، فرمود: لا حاجه لنا فیمن لا حاجه له فینا؛( ابن ابى‏الحدید،1404:ج 7، 9) «ما به کسى که نیازى به ما ندارد، احتیاجى نداریم.»
2-8-2- ناکثین
«دسته دوم از مخالفان امام على‏علیه السلام، کسانى بودند که به رهبرى طلحه، زبیر و عایشه، نخستین جنگ داخلى را علیه حکومت نوپاى علوى به راه انداختند. اینان که اصحاب جمل نیز خوانده مى‏شوند، نخست خلافت امام را پذیرفتند و با او بیعت کردند؛ اما پس از مدت کوتاهى به انگیزه‏هاى گوناگون، پیمان خویش گسستند و به همین دلیل، گروه ناکثین (پیمان‏شکنان) خوانده شدند. آنان حرکت خود را از مکه آغاز کردند و پس از مدتى به بصره یورش بردند و استاندار بصره، عثمان‏بن حنیف را به‏طرز فجیعى از شهر بیرون کردند. بدین ترتیب پس از گذشت حدود پنج یا شش ماه از دوران خلافت امام على‏علیه‌السلام آشکارا دست به قیامى مسلحانه علیه حکومت اسلامى زدند.؛» (ابن الاثیر،1404: ج 1،321 ـ 322) (ابن عبد ربه، 1409: ج3،304 )جنگ جمل هر چند بیش از یک روز به طول نینجامید، زیان‏هاى مادى و معنوى فراوانى بر جاى گذاشت. دست‏کم پنج هزار نفر از سپاهیان امام به شهادت رسیدند و بیش از یک سوم سپاه جمل کشته شدند. در برافروختن آتش این فتنه، دسیسه‏ها و فریب کارى‏هاى معاویه را نباید نادیده گرفت. وى با فرستادن نامه‏هایى جداگانه براى طلحه و زبیر به آنان وعده خلافت داد، و حتى به‏دروغ نوشت که از مردم شام براى آنان بیعت گرفته است.( ابن ابى الحدید، 1404: ج 7، 235 -236 ) امیر مؤمنان‏علیه السلام با اشاره به این توطئه، مى‏فرماید: «شگفتا که آنان به خلافت ابوبکر و عمر تن دادند، اما بر من ستم روا داشتند! در حالى که مى‏دانستند من از آن دو کم‏تر نیستم… معاویه از شام براى آنان نامه نوشت و فریبشان داد؛ اما آنان این مسئله را پنهان داشتند و با شعار خون‏خواهى عثمان، سبک مغزان را فریفتند.»( مجلسى، 1362: ج 55، 63)
2-8-3 – قاسطین
«سومین گروه مخالف امام على‏علیه السلام، معاویه و یاران او بودند که قاسطین (ستمگران) نام گرفته‏اند. اینان از آغاز، حکومت امیر مؤمنان را به رسمیت نشناختند و جنگ پر حادثه و طولانى صفین را پدید آوردند. این جنگ حدود چهار ماه پس از واقعه جمل آغاز گردید » (ابن مزاحم،1382: ج 2،131) و به کشته شدن شمار فراوانى از سپاهیان دو طرف انجامید. این نبرد طولانى، شهادت بیست و پنج هزار نفر از سپاهیان امام على‏علیه السلام و کشته شدن چهل و پنج هزار تن از لشکریان معاویه را در پى داشت و در حالى که ساعاتى چند به پیروزى نهایى سپاه امام‏علیه السلام باقى نمانده بود، با حیله‏گرى عمروبن عاص و ساده‏لوحى و خیانت برخى از لشکریان امام على‏علیه السلام، به سود معاویه پایان یافت و با پدید آوردن ماجراى حکمیت، خود، سرآغاز فتنه‏اى دیگر گشت.
2-8-4- مارقین
«خوارج، چهارمین گروهى بودند که در برابر حکومت امام على‏علیه السلام صف‏آرایى کردند. اینان که تا واپسین روزهاى جنگ صفین از سپاهیان امیر مؤمنان به شمار مى‏آمدند، بر اثر ساده‏لوحى در دام عمروبن عاص گرفتار آمدند و امام را به پذیرش صلح وادار ساختند. این گروه، پس از آن که به اشتباه خود پى بردند، به جاى عبرت‏گیرى از حوادث گذشته و اعتماد به علم و دانش بیکران علوى، پیوسته بر لغزش‏هاى خود افزودند و سرانجام راه قیام و خروج علیه حکومت اسلامى را در پیش گرفتند و با ایجاد رعب و وحشت و کشتن مردم بى‏گناه، امنیت جامعه را مختل کردند. شمار خوارج در آغاز به دوازده هزار نفر مى‏رسید؛»(ابن اعثم، 1372: ج4،742 )»اما روشنگرى‏ها و نصایح امام على‏علیه السلام، دست‏کم دو سوم آنان را از صف مخالفان بیرون کشید.». «و گروه باقیمانده، جز شمارى اندک در ساعات آغازین جنگ نهروان به هلاکت رسیدند.»(ابن الاثیر، 1404: ج 1، 456 )نبرد با خوارج، هر چند توان نظامى و مادى چندانى نمى‏خواست، به لحاظ معنوى نیروى فراوانى مى‏طلبید و از حساس‏ترین جنگ‏هاى امام على‏علیه السلام به شمار مى‏رفت؛ زیرا این گروه غالباً از قاریان قرآن بودند و پیشانى پینه بسته آنان، حکایت از تعبد و شب زنده‏دارى آنان مى‏کرد. امام على‏علیه السلام، خود، در این باره مى‏فرماید: من فتنه را نشاندم و کسى جز من دلیرى این کار را نداشت؛ از آن پس که موج تاریکى آن برخاسته بود، و گزند آن همه جا را فراگرفته. (نهج‏البلاغه،1387: خطبه 93 )
2-9- علل مخالفت با حکومت امام على‏علیه السلام
در تحلیل و ریشه‏یابى حوادث اجتماعى، باید همه عوامل فرهنگى، سیاسى، اجتماعى و اقتصادى مربوط به آن را بررسید و این، کارى است بسیار حساس و دشوار؛ به‏ویژه اگر مربوط به قرن‏هاى گذشته باشد، و سخت‏تر هنگامى است که دست‏هاى تحریف‏گر، آن را به شوائب بسیار آلوده باشند. با توجه به این نکته، در اینجا با بهره‏گیرى از منابع موجود، به مهم‏ترین انگیزه‏هاى مخالفان سیاسى حکومت امام على ‏علیه‌السلام، اشاره مى‏کنیم.
2-9-1- دنیاطلبى
امام على‏علیه السلام در یک تحلیل کلى، انگیزه مشترک مخالفان خود را دنیاطلبى دانسته، مى‏فرماید: «چون به کار برخاستم گروهى پیمان بسته شکستند، و گروهى از جمع دینداران بیرون جسته و گروهى دیگر با ستمکارى دلم را خستند. گویا هرگز کلام پروردگار را نشنیدند ـ یا شنیدند و کار نبستند.«سراى آن جهان از آن کسانى است که برترى نمى‏جویند و راه تبه کارى نمى‏پویند، و پایان کار، ویژه پرهیزگاران است.» آرى به خدا دانستند، لیکن دنیا در دیده آنان زیبا بود، و زیورآن در چشم‏هایشان خوش نما.( همان:خطبه3 )دنیاطلبى، هر چند عنوان عامى است عام که دوستى جاه و مقام و دیگر انگیزه‏هاى نفسانى را در بر مى‏گیرد؛ اما آنچه در این‏جا بیش‏تر مورد تأکید است، گرایش به ثروت و زراندوزى است. امیرمؤمنان هنگامى زمام حکومت را به دست گرفت که ارزش‏هاى اصیلى چون زهد و ساده‏زیستى، از جامعه اسلامى رخت بربسته و جاى خود را به انباشت سرمایه‏هاى هنگفت و زندگى اشرافى داده بود. صحابه پرآوازه پیامبر نیز از این آسیب در امان نمانده بودند و برخى از آنان با همین انگیزه از حکومت علوى کناره گرفته، یا بر آن شوریدند.
«قاعدین، نخستین گروه مخالف امام على‏علیه السلام، دلایل گوناگونى را براى مخالفت خود برشمردند؛ اما نقش دنیاطلبى را، دست‏کم درباره برخى از آنان، نمى‏توان نادیده گرفت؛ چنان که برخى از مورخان، علت خوددارى زیدبن ثابت و کعب‏بن مالک رااز بیعت با امام على‏علیه السلام همین مسئله دانسته‏اند. » ( ابن الاثیر،1404: ج 1،303 ) به ‏راستى کسى که سرمایه او به اندازه‏اى باشد که شمش‏هاى طلا و نقره‏اش را با تبر پاره کنند، چگونه مى‏تواند با حکومت عدل علوى کنار آید؟
«نگاهى به کارنامه اقتصادى سران فتنه جمل نیز به‏خوبى نشان مى‏دهد که دنیاطلبى و اشرافى گرى نقش عمده‏اى در برافروختن آتش این جنگ داشته است. طلحهبن عبیدالله در سایه بخشش‏ها و عنایات خلیفه سوم به چنان ثروتى دست یافته بود که یکى از بزرگ‏ترین سرمایه‏داران آن روزگار به شمار مى‏آمدهدایاى دریافتى وى از خلیفه، افزون بر درهم‏ها، شمش‏هاى طلا و باغ‏ها و زمین‏هاى پردرآمدى همچون نشاسته، دویست هزار دینار بوده است. زبیربن عوام نه تنها در مدینه داراى زندگى تجملى و اشرافى بود، در شهرهاى مختلف جهان اسلام مانند مصر، اسکندریه، کوفه و بصره، نیز زمین‏ها و خانه‏هایى داشت.»( ابن عبد ربه،1409 ق: ج 3،110) «»امام على‏علیه السلام از همان آغاز خلافت خویش به‏صراحت اعلام داشت: «آنچه عثمان تیول برخى کرده و اموالى که به ناحق بخشیده است، به بیت‏المال باز خواهد گرداند.»( ابن ابى‏الحدید، 1404: ج 7، 269 )کسانى چون طلحه و زبیر آن گاه به جدى بودن این هشدار پى بردند که در عمل دیدند امام‏علیه السلام میان آنان و دیگران فرقى نمى‏گذارد و همگان را به یکسان در بیت المال سهیم مى‏کند. اینان که در زمان خلفا با شیوه‏اى دیگر خو گرفته و به بهانه مجاهدت‏هاى خود در صدر اسلام به امتیازهاى ویژه‏اى دست یافته بودند، به سیره عمر استناد مى‏کردند و مى‏گفتند: «عمر در تقسیم بیت‏المال این گونه عمل نمى‏کرد.»«امام على‏علیه السلام در پاسخ، با یادآورى سنت رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود: «آیا باید سنت رسول خدا را واگذاریم و سیره عمر را در پیش گیریم؟» (مجلسى، 1362: ج 55، 116) دنیاطلبى گروه قاسطین نیز بى‏نیاز از بیان است. در ابتداى حکومت امام على‏علیه السلام، عمروبن عاص در نامه‏اى به معاویه نوشت: «هر کار که مى‏توانى انجام ده؛ زیرا فرزند ابوطالب، چنان که چوب را پوست مى‏کنند، تو را از هر مال و سرمایه‏اى که دارى، جدا خواهد کرد.»( ابن ابى‏الحدید، 1404: ج 7،270) خود عمروبن عاص نیز در پاسخ به دعوت معاویه براى همکارى با وى اعلام داشت که دین خود را جز به بهاى دنیایى آباد نمى‏فروشد؛ چنان که امام على‏علیه‌السلام در این باره مى‏فرماید: «او با معاویه بیعت نکرد، مگر بدان شرط که او را پاداشى رساند و در مقابل ترک دین خویش لقمه‏اى بدو خوراند.»( نهج‏البلاغه،1387: خطبه 84 ) یاران آگاه و با بصیرت امام على‏علیه السلام نیز به خوبى از انگیزه‏هاى دنیوى معاویه و لشکریانش آگاهى داشتند؛ چنان که یکى از آنان در جنگ صفین مى‏گوید: «اى امیر مؤمنان، این مردم اگر خدا را مى‏خواستند، یا براى خشنودى او کار مى‏کردند، با ما مخالفت نمى‏ورزیدند؛ ولى اینان براى فرار از برابرى و از سر خودخواهى و انحصارطلبى، و به دلیل ناخشنودى از جدا شدن از دنیایى که در دست دارند… با ما مى‏جنگند. »(ابن مزاحم، 1382: ج 2، 102) درباره خوارج نهروان نیز نمى‏توان تأثیر این عامل در معناى گسترده آن را نادیده گرفت. دنیاطلبى هر چند با شب‏زنده دارى و نماز و روزه طولانى ناسازگار مى‏نماید، بسیارند کسانى که دین را پلى براى رسیدن به دنیا مى‏سازند و از عبادت و پرستش، نصیبى جز رنج و فرسایش تن نمى‏برند. مالک اشتر چه زیبا به این نکته اشاره کرده و پرده از ریاکارى خوارج برداشته است؛ آن‏جا که مى‏گوید: «اى گروه پیشانى‏سیاه! گمان مى‏کردیم نماز شما از سر بى‏رغبتى به دنیا و شوق به لقاء الله است؛ در حالى که اکنون مى‏بینیم از مرگ گریزان و به سوى دنیا شتابانید.»( همان: 491 )در واقع، خوارج نهروان را مى‏توان از آن دسته مردمانى شمرد که امیر مؤمنان درباره آنان فرمود: با اعمال آخرت، دنیا مى‏طلبند، و با اعمال دنیا در پى کسب مقام‏هاى معنوى نیستند. خود را کوچک و متواضع جلوه مى‏دهند، گام‏ها را ریاکارانه کوتاه برمى دارند، دامن خود را جمع کرده، خود را همانند مؤمنان واقعى مى‏آرایند، و پوشش الهى را وسیله نفاق و دورویى و دنیاطلبى مى‏سازند.( نهج‏البلاغه، 1387: خطبه 32 )

مطلب مرتبط :   پایان نامه رایگان درموردتعدیل اقتصادی، بازپرداخت، رشد اقتصادی، نرخ بهره

دسته بندی : علمی