امیرالمومنین

علمای دینی اهل سنت و نیز علمای شیعی دوازده امامی، و نیز غوغائیان عوام که تحت تأثیر و نفوذ این علما قرار داشتند، زندگی او را تهدید کردند. این در شرایطی بود که داعیان و مبلغان دیگر اسماعیلی، اغلب به خاطر کارشان، به قتل رسیده بودند.
مجاهدات ناصرخسرو در ترویج مذهب اسماعیلی و دعوت به سوی خلیفۀ فاطمی که او را میانجی و امام زمان و خداوند زمان و امیرالمومنین و خود را بنده و نایب و مأمور و امین و مختار و سفیر او می‌خواند و مکرر در دیوان خود اسم او را می‌برد موجب تحریک غضب علمای خراسان و مخصوصاً بلخ و شورش عامه و سخط سلطان یا امیر سلجوقی و شاید تکفیر خلیفۀ بغداد شده و تهمت بددینی و قرمطی و ملحد و رافضی بودن بر او غلبه کردند و او را از مسکن و شهر خویش براندند.
و سرانجام در پی مخالفت های سنّیان متعصب و متّهم شدن به کفر و الحاد به ناگزیر به درّۀ یمگان می‌گریزد و از حدود 453 ﮬ. ق تا پایان زندگی در آن جا می‌ماند و مهمترین آثار خود را در این دورۀ غربت فراهم می‌نهد.
شکی نیست که ناصرخسرو در همان زمان خود خیلی معروف و مشهور بوده و صیت علم و فضل و حکمت و همچنین دعوت او به طریق اسمعیلی و تشیع به همه جا رسیده بود و با وجود طعن به دین او، خاص و عام به فضل و حکمت او معترف بودند و حتی گاهی انحراف او را از دین به فضل مفرط او نسبت می‌دادند.
وی خود نیز علت دشمنی عوام و اتهام بدمذهبی خویش را از ناحیۀ مخالفان به سبب فضل و دانش فراوان خود می‌داند:
عامه بر من تهمت دینی ز فضل من برند بر سرک فضل من آورد این همه شور و جلب
وی که در سایۀ دانش و فضل خود، خویشتن را اهل چون و چرا می‌شمارد، حداقل یکی از علل دشمنی مخالفان را ترس آن‌ها از چون و چراهایی می‌داند که در نهایت باعث رسوایی ایشان می‌شود.
بعد از مهاجرت از بلخ ناصرخسرو به نیشابور و مازندران و عاقبت به یمگان پناه برد. . . دولتشاه سمرقندی می‌گوید که ناصرخسرو بعد از پناه بردن به مازندران در رستمدار و گیلان توقف کرد. بعد از چندی توقف در مازندران ناصرخسرو به نیشابور رفت ولی آخر یمگان از اعمال بدخشان را برای محل اقامت دایم خود برگزید. زیرا هم به بلخ نزدیک‌تر و هم در جزیرۀ محل مأموریت مذهبی او واقع بود.
ناصرخسرو تا پایان حیات در یمگان بزیست و در همانجا بدرود حیات گفت و همانجا به خاک سپرده شد و قبر او مدتها بعد از وی مزار اسماعیلیان و معروف و مشهور بود. توقف متمادی ناصرخسرو در یمگان مایۀ تقویت و تأیید و نشر مذهب اسماعیلی در ناحیۀ وسیعی از بدخشان و نواحی مجاور آن گردید.
در تاریخ وفاتش اقوال مختلف است و اغلب ضعیف و غیر معتبر و روی هم رفته تاریخ 481 ﮬ. ق که در تقویم التواریخ حاجی خلیفه ذکر شده اقرب اقوال به صحت به نظر می‌آید و مخصوصاً اینکه مؤلف کتاب بیان الادیان ناصرخسرو را معاصر خود و در همان زمان معروف و صاحب جریده (جزیره) می‌خواند ولی ضمناً در موقع تألیف کتاب ( سنۀ 485 ﮬ. ق) از ناصر به عبارت “بوده است” حرف می‌زند، مؤید وقوع وفات وی قبل از تاریخ تألیف آن کتاب است.
شعر و هنر ناصر خسرو و آثار مکتوبش:
نوشته‌اند که ناصرخسرو تقریباً از چهل سالگی شروع به تألیف کتاب و سرودن شعر کرده است اما چون هیچ کس یک دفعه شاعر و نویسنده نمی‌شود و نمی‌تواند بی‌مقدمه شعر خوب بگوید و خوب چیز بنویسد، تردید نیست پیش از آن تاریخ و شاید از آغاز جوانی دوستدار ادبیات بوده و شعر می‌گفته است و بعد شاید به علت مشکل‌پسندی و بالا رفتن سطح فکر، آثار خام و اولیه‌اش را از بین برده است.
استاد فروزانفر بر این باورند که ناصر خسرو اشعار و حتی دیوان عربی هم داشته است و پیش از سفر مصر نیز شعر می‌گفته. اگرچه غالب و بلکه همۀ اشعار او که در دست است ظاهراً بعد از این سفر انشاء شده. خود وی در آغاز سفرنامه و هم در دیوان خود به شعر گفتن خود قبل از سفر اشاره می‌کند و در عودت از سفر و وصول به بلخ هم چند بیت گفته که در سفرنامه درج است و در دیوان نیست.
خود وی در مورد دو دیوان پارسی و عربی خویش می‌گوید:
بخوان هر دو دیوان من تا ببینی یکی گشته با عنصری بحتری را
یا
این فخر بس مرا که با هر دو زبان حکمت همی مرتب و دیوان کنم
ناصرخسرو در تبعید، در تنهایی و انزوا، دور از مراکز فکری و عقلی قاهره و زادگاه محبوبش خراسان، همۀ نیروهای خود را به درون معطوف می‌دارد و بیشتر آثاری را که اینک از او در دست داریم پدید می‌آورد. از نظر سبک، متن‌های فلسفی او روش‌مندانه از مبانی اساسی کیش اسماعیلی نشأت می‌گیرد. سفرنامه‌اش زبانی سرراست و حتی پررأفت و نرمش دارد و تنها گاهی، برای لحظه‌ای چند، از احساسات شخصی خود برای خواننده سخن می‌گوید. بنابراین، این فقط در شعر است که ناصرخسرو به گسترده‌ترین و عمیق‌ترین وجهی احساسات خود را بیان می‌کند. شعر او از ناامیدی و تلخی این تبعید لبریز است و تنها گاهی، با اعتقاد راسخی که به درستی کارهای خود دارد و اطمینانش به رستگاری نهایی خود در برابر خداوند در روز داوری، از آرامش سرشار می‌شود.
با آنکه ناصرخسرو غزل‌سرائی و مدیحه‌گوئی و هجو و هزل شعرای زمان را سخت تقبیح و خود از این کار به شدت تبری می‌کند، خود برای ستودن خلفای فاطمی از هیچ اکرام و اغراقی در کلام خودداری نمی‌کند. او شعر را به تنهایی فخر خود نمی‌داند و فقط شعر زهد و طاعت و پند و حکمت و یا منقبت اولیای حق و یا مصیبت وارده بر ائمه را ممدوح می‌داند. مدایح ناصرخسرو دربارۀ المستنصر ‌بالله خلیفۀ فاطمی “مدح” است
با تمام ریزه‌کاری‌ها و اغراقها و مبالغه‌ها و گزافه‌گویی‌های معمول در مدایح شاعران درباری. اگر خواننده نداند که این اشعار را ناصرخسرو در مدح خلیفۀ فاطمی سروده است به سادگی می‌تواند آن‌ها را مدایح شاعرانی چون فرخی سیستانی و عنصری و انوری بپندارد که در مدح کسانی چون محمود و مسعود غزنوی و سنجر سروده شده است.
تنها تفاوت اساسی ستایشگری شاعران درباری و ناصرخسرو در این است که شاعران مدیحه‌سرا در اکثر موارد فقط به امید دریافت صله و برخورداری از زندگی بهتر زبان به مدح امیران زمان خود می‌گشودند در حالی که ناصرخسرو ممدوح خود را از سر اعتقاد و خلوص عقیده ستایش می‌کند.
ذهن علمی شاعر باعث شده است که او به شدت تحت تأثیر روش منطقیان در بیان مقاصد خود قرار گیرد. سخنان او با قیاسات و ادلۀ منطقی همراه و پر است از استنتاج‌های عقلی و به همین نسبت از هیجانات شاعرانه و خیالات باریک و دقیق شعرا خالی است.

                                                    .