دانلود پایان نامه

پس از مرگ علی در سال 338ه. ق پسر برادرش فناخسرو جانشین او شد، و در سال 351 ه. ق المطیع خلیفه عباسی به او لقب عضد الدوله داد.
در این زمان در بخشهاى کرمان گروه‏هایى از گرمسیریان خشن بودند که پیمان بسته بودند، و آرام زندگى مى‏کردند. یکى از سران ایشان طاهر بن صمه بود که فرد توانگر و خوش معامله ای بود، اقطاعهایى را پیمان مى‏بست، میوه پیش خرید مى‏کرد تا اینکه قدرتمند و بسیار حریص شد. عضد الدوله براى فرونشاندن ترکان در عراق بود، وزیر او ابو القاسم‏ ابن مطهر نیز به جنگ عمان رفته، و در فارس از سپاه بجز تعداد اندکى باقی نمانده بود. پس طاهر بن صمه پیمان شکنی کرد و شروع به سرکشی نمود، و بسیارى از پیادگان جرومى را با جنگ افزار کامل گرد آورد. در این هنگام در خراسان نیز یکى از سرداران ترک سپاه سامانى به نام یوزتمر که پهلوانى نیرومند و تهمتن بود، از محمد بن ابراهیم بن سیمجور فرمانده سپاه خراسان ترسیده و جدا شده بود. طاهر ابن صمه به او نامه نوشت و او را به طمع بخشهاى کرمان انداخت، او نیز به آنجا شتافت، و در حکومت همدست شدند، ولى فرماندهی با یوزتمر بود. پس از مدتى جرومیان شورش کردند و یوزتمر طاهر را متهم به برانگیختن ایشان کرده، و کشاکش میان آنان به جنگ سخت کشید، که به پیروزى یوزتمر انجامید، و طاهر را اسیر و گروهى از یارانش را به قتل رساند. گزارش این حادثه به فرزند الیاس به نام حسین ابن محمد بن الیاس که در خراسان مى‏زیست رسید، و او را به اندیشه رهایى کرمان انداخت. او مالى گردآورد و بدان سو شتافت، و مردان جرومى و یاغیان دیگر دورش جمع شدند. در این هنگام مطهر کار عمان را سرو سامان داد و کوهستانش را گشود و شرات – خارجیان- را سرکوب کرد؛ و در راه بازگشت به دربار عضد الدوله در عراق به ارّجان‏ رسیده بود، که دستور یافت به کرمان بازگردد تا این شورش را فرو نشاند. بنابراین به شیراز بازگشت، و در رجب سال 364 ه. ق حرکت کرد. شبانه روز یک راست و تند مى‏رفت هر متهم را که در راه مى‏یافت بر مى‏انداخت، تا هیبت دولت را بازگردانید. زمانی که به یوزتمر رسید او را غافلگیر کرد، و پس از یک زد و خورد گریخته و وارد دژ بم شد. مطهر او را در میان گرفت تا سر فرود آورد و پناهنده شد و طاهر بن صمه اسیر را نیز تحویل داد. مطهر دستور داد طاهر را در شهر با جارچى گردانیده سپس گردن او و چند تن مانند او را زدند، و یوزتمر را نیز به یکى از دژها فرستادند که آخرین خبر از او بود.
سپس مطهر به پیگیرى حسین بن محمد بن الیاس پرداخت، که ده هزار تن نیرو با جنگ افزار کامل آماده جنگ داشت. زمانی که به آنها رسید از انبوهى سپاه ترسیدند ولى ناگزیر بود بجنگد، و دم دروازه جیرفت با ایشان به ستیز پرداخت، و یورش آنان را پس راند. سپس طرف راست سپاهش بر آنها حمله کرد و آنها را پشت دیوارجیرفت در تنگنا انداخت، تا سازمان ایشان بر هم خورد. سپس سپاه با فلاخن بر آنها یورش برد و چون گریزگاه نداشتند همه کشته شدند و حسین فرار کرد، ولى او را اسیر کردند، و پس از آن زمان از وى خبرى در دست نیست و کرمان نیز از او پاک شد.
در سال 366 ه. ق عضد الدوله از فارس به سوى عراق آمد، و محمد بن بقیه و بختیار سخت به نامه‏پراکنى براى یاران خود پرداختند. حسنویه فرزند حسین کرد بختیار را فریب داد و هدف خود را از رفتن به سوی او پیوستن خود و خانواده و یارانش بیان نمود، امّا در اندیشه خود به فکر دو به هم زنی و جدایى افکندن میان پادشاهان این خاندان بود.
بختیار و ابن بقیه روز دوشنبه یک شب از جمادى یکم مانده، به اندیشه زیارت و شکار حرکت کردند، تا به واسط و اهواز براى جنگ با عضد الدوله بروند. در پایان جمادى دوم به واسط رسیدند و میان ایشان و عمران بن شاهین پیوندهاى زناشویى بسته شد، بختیار دختر عمران بن شاهین را، و حسن بن عمران دختر بختیار را به همسرى گرفتند.
در این هنگام ابن راعى -حسن بن بشر- به دستور ابن بقیه گروهى را که متهم به مخالفت با او بودند به قتل رساند، که در میان ایشان ابن عروه خواهرزاده ابو قره که از کارگزاران سرشناس بود، و على بن محمد زطى رئیس پلیس بغداد، و ابن عروقى رئیس پلیس واسط و مانند ایشان دیده مى‏شدند. او صاعد بن ثابت را نیز دستگیر و بیچاره کرد ولى نکشت. بختیار و ابن بقیه از واسط براى طایع للّه نامه نوشتند و خواستار همکارى و پایین آمدن او شدند ولى او نپذیرفت. پس از نامه‏هاى پى در پى براى میانجى‏گرى در آشتى ودوستى به واسط آمد، و آن گروه به اهواز رفتند. نامه‏ها همچنان میان ایشان و حسنویه پسر حسین کرد داد رد و بدل می شد و او نوید آمدن مى‏داد. در این هنگام گزارش رسید که عضد الدوله با همه سپاه به ارّجان‏ رسیده است، آنها ترسیدند، پس نامه‏اى از زبان خلیفه براى دعوت به آشتى و دورى از جنگ نوشته شد و با یکى از نوکران بختیار به عنوان آنکه نوکر خلیفه است فرستاده شد، ولى امید به آشتى در آن هنگام نادرست بود. پس از گفتگوها میان بختیار و یارانش، بر آن شدند که در اهوازجنگ کنند و رود شوراب را سپر خود سازند، و از پشت آن بجنگند، بنابراین خیمه و خرگاه را در کرانه شوراب برپا کردند. ابو اسحاق پسر معز الدوله با لشکرى براى نگهبانى عسکر مکرم و نگهدارى راه‏ هاى مسرقان به آن سو رفت، سپاهیانى نیز از عرب و کرد به رامهرمز گسیل داشتند، زیرا که فرماندار آنجا حسن بن یوسف به عضد الدوله پناهنده شده بود. چون طایع دید که کار به جنگ کشیده از ماندن خوددارى کرد و هر چه بختیار و ابن بقیه براى ماندنش کوشیدند سود نبخشید، و به سوى دجله بصره رفت، و از آنجا با گذشتن از بخشهاى بطیحه -مردابها- به سوى مدینه السلام – بغداد- رفت. سپس گزارش رسید که عضد الدوله از ارّجان به رامهرمز آمد، و سپاهى را که فرستاده شده بود شکست داده است، و ترس در دلها افزایش یافت. آنها راى خود براى ایستادگى در کرانه شوراب شکسته، تا نزدیک سوق اهواز عقب نشینی کردند و پل اربق را بریدند.
سپس به ابو اسحاق‏ ابراهیم بن معز الدوله نامه نوشتند تا از عسکر مکرم بازگشت و همه سپاه یکجا جمع شدند. سپس به بختیار گزارش رسید که گروهى از سرداران بزرگ در اندیشه گریز و پناهندگى به عضد الدوله‏ هستند؛ و پیشنهاد شد تا ایشان را دستگیر و به واسط بفرستد؛ ولى او از ترس از هم پاشیدگی بقیه سپاه این کار را نکرد پس اندیشه جنگ در اهواز را کنار گذاشت؛ و بر آن شد که به واسط بازگردد و در آنجا با جنگ افزار فراوانتر بجنگد. ولى ابن بقیه و همه سرداران او را از این کار بازداشتند. در این هنگام سپاه خواستار پول شد و بینوایى و تهى دستى او آشکار گشت. ابن بقیه به مصادره دارایى مردم شهر پرداخت و نا امیدى بر سپاه چیره شده بود. پایین‏تر از شهر، بر نهر دجیل پلى تنگ و سست به گونه‏اى بستند که براى آن سپاه هنگام فرار کافی نبود.
گزارش برتریهاى عضد الدوله در ثروت، چارپا، جنگ افزار، و ساز و برگ، شتران بارکش، فیلهاى جنگنده، مى‏رسید. او از پناه خواستن گروهى از سرداران بختیار مانند سالار سرخ مطمئن بود، زیرا که نامه و صله‏هاى او پى در پى به آنان می رسید. عضد الدوله به ابو الوفاء طاهر بن محمد بن ابراهیم دستور داد با چند سردار مانند کاروى اهوازى با سپاهى از کوچ «قفص» و جز ایشان به «باسیان» بروند و قایق ها را گرد آوری کنند، و با آنها به بخش … رفتند و پلى در آنجا برپا داشتند، که چون عضد الدوله رسید با همه سپاه از روى آن گذشت. این اخبار به بختیار و ابن بقیه مى‏رسید ولى توان جلوگیرى نداشتند. عضد الدوله از نهر آب دور نشد، چون آغاز تموز -تیر ماه‏- بود، او در یک فرسنگى بختیاریان فرود آمد، و در بامداد یکشنبه یازدهم ذى قعده 366 ه. ق با بسیج‏ درست و انضباطى برتر و احتیاطى بیشتر بیرون آمد، بختیار با آشفتگى با وى روبرو شد. او سوارگان را پیش از پیادگان نهاد و این اشتباهى بود که هیچکس نکرده است. بنابراین سالار سرخ و حسن بن خرامذ و نیباک بن شیرک و گروهى بسیار از دلیران سرسخت دیلم و ویژگان ایشان پناهنده شدند، دبیس بن عفیف سردار بیابان بنى اسد که در چپ سپاه بختیار بود پناهنده شد. بنابراین سپاه بختیار فرار کردند و عربها و کردان به دنبال ایشان به چپاول و کشتار و اسیر کردن پرداختند.
فرمانروایى صمصام الدوله در عراق و پادشاهى شرف الدوله در فارس:‏
همینکه عضد الدوله بدرود زندگى گفت، سرکردگان و امراء دور فرزندش ابى کالیجار مرزبان جمع شدند و پس از بیعت با او، او را به عنوان پادشاه انتخاب نمودند و به او لقب صمصام الدوله دادند. صمصام الدوله برادران خود ابى الحسین احمد و ابى طاهر فیروز شاه را خلعت پوشاند و فارس را به آنها واگذار کرد، و به آنان دستور داد هر چه زودتر حرکت کنند تا اینکه پیش از برادرشان شرف الدوله ابو الفوارس شیرزیل، به شیراز برسند.
آنها چون به ارّجان رسیدند خبر وصول شرف الدوله به شیراز به آنها رسید، بنابراین به اهواز بازگشتند. در آن هنگام که عضد الدوله بدرود زندگى گفت، شرف الدوله در کرمان بود. زمانی که از مرگ پدر آگاهى یافت، به فارس رفت و آنجا را متصرف گردید، و نصر ابن هارون نصرانى وزیر پدرش را دستگیر و او را کشت، زیرا در زمان حیات عضد الدوله از او بدگوئى می کرد. شریف ابا الحسین محمد بن عمر علوى و نقیب ابا احمد موسوى پدر شریف رضى و قاضى ابا محمد بن معروف و ابا نصر خواشاده که عضد الدوله آنان را زندانى‏کرده بود آزاد کرد؛ و از برادرش صمصام الدوله نافرمانی نمود؛ و نام او را از خطبه انداخت و به نام خود خطبه خواند؛ و به خود لقب تاج الدوله داد. پس از تصرف بصره آن را به برادر خود ابا الحسین واگذار کرد، و او سه سال در آنجا حکومت کرد تا اینکه او را دستگیر نمود.
همینکه صمصام الدوله از کارهاى شرف الدوله آگاه شد، لشکرى تجهیز کرد و ابا الحسن بن دبعش صاحب عضد الدوله را به فرماندهى آن لشکر انتخاب نمود و به سوى شرف الدوله فرستاد. از آن سوى تاج الدوله نیز لشکرى آماده کرد و ابا لاعز دبلیس بن عفیف اسدى را به فرماندهى آن تعیین نمود، و دو سپاه در حومه قرقوب با هم مصاف کردند، و در نتیجه این نبرد لشکریان صمصام الدوله منهزم و دبعش اسیر شد. در این هنگام ابو الحسین بن عضد الدوله بر اهواز مستولى گردید، و آنچه در اهواز و رامهرمز بود گرفت و طمع به گرفتن ملک نمود، که واقعه در ربیع الاول سال سیصد و هفتاد و سه روی داد.
تصرف اهواز توسط شرف الدوله:‏
شرف الدوله ابو الفوارس بن عضد الدوله برای تصرف اهواز از فارس حرکت کرد و به برادرش ابى الحسین نامه نوشت، و او را امیدوار نمود که او را در نواحی تحت تصرف خود ابقاء خواهد کرد، و مقصد او عراق به منظور آزاد کردن برادرش امیر ابى نصر از زندان است، و متعرض قلمرو او نخواهد شد. ابو الحسین گفته‏هایش را نشنیده گرفت و تصمیم بر جلوگیرى از وى گرفت و براى این کار مجهز گردید، و ارّجان و رامهرمز را تصرف نمود. در این موقع به او خبر رسید که شرف الدوله به ارّجان رسیده و سپس به رامهرمز رهسپار شده است. لشکریان ابو الحسین چون این اخبار را شنیدند، علیه او شورش کردند و رو به سپاه شرف الدوله و پیوستن بدان گذاشته و به نام او شعار دادند. ابو الحسین به ری گریخت که نزد عم خود فخر الدوله برود. پس از رسیدن به اصفهان در آنجا رحل اقامت افکند و از عم خود یارى خواست. فخر الدوله مالى برایش فرستاد و وعده یارى به او داد، امّا پس از به درازا کشیدن وعده های فخر الدوله بر آن شد که اصفهان را تصرف نماید، و براى ‏برادرش شرف الدوله شعار دهد، امّا سپاهیانش شورش کردند و او را به بند کشیدند، و به رى فرستادند. عمش او را زندانى کرد و تا زمان بیماری عمش فخرالدوله در زندان بود، اما همینکه بیماریش شدت کرد، به دستور فخر الدوله کشته شد.
اما شرف الدوله پس از تصرف اهواز و بصره و دستگیری برادر خود ابی طاهر با صمصام الدوله دوباره صلح کرد. قرار بر این شد که در عراق به نام شرف الدوله پیش از صمصام- الدوله خطبه بخوانند و صمصام الدوله در عراق سمت نیابت او را داشته باشد، و امیر بهاء الدوله ابا نصر را آزاد کرده و نزد او روانه نماید، و این مصالحه سرانجام قوت یافت و استوار گردید.
سرکردگان سپاه شرف الدوله دوستدار صلح بودند. در این میان در عراق به نام شرف الدوله خطبه خوانده شد، و از جانب الطائع للّه خلعت و القاب براى او فرستاده شد، و مردم بلاد زمام امور خویش را به شرف الدوله سپردند. سرکردگان سپاه با اظهار اطاعت از وى به او نامه نوشتند اما شرف الدوله از قرار صلح عدول کرد، و تصمیم گرفت قصد بغداد را تصرف کرده و بر مملکت استیلاء یابد، و براى برادرش هم سوگند یاد نکرد. شریف ابو الحسن محمد بن عمر همراه شرف الدوله بود و او را برانگیخت و تشویق و تطمیع عراق کرد. شرف الدوله با اندیشه او موافقت کرد؛ و سر انجام بعد از حوادثی صمصام الدوله با جمعی از خواص خود نزد برادرش شرف الدوله آمد؛ که ابتدا به گرمی پذیرفته شد، اما سپس دستگر و دربند شد. سرانجام در ماه رمضان سال 376 ه. ق شرف الدوله وارد بغداد شد در حالی که صمصمام الدوله همچنان در بند او بود.
تقسیم قلمرو میان صمصام الدوله و بهاء الدوله:
پس از مرگ عضد الدوله صمصام الدوله در بغداد به حکومت رسید. پس از چهل سال و شش ماه تمشیت امور شرف الدوله به بغداد رفت و او را مقید به یکی از قلاع فارس فرستاد. پس از مرگ برادر نگهبانان صمصام الدّوله او را از حبس بیرون آوردند، و لشکرى عظیم در ظلّ رایت او جمع شد. بنابراین با سپاهی عازم بغداد شد و بهاءالدوله بن عضدالدوله که پس از فوت برادر حاکم دار السلام شده بود با لشکرهاى عراق عرب برای دفع صمصام الدّوله حرکت نمود. بهاء الدوله به منظور تصرف فارس در سال380ه. ق از بغداد به خوزستان رفت. او در بغداد ابا نصر خواشاذه را به جانشینى خود گمارد، و پس از بصره وارد خوزستان شد که در آنجا خبر درگذشت برادرش ابى طاهر به او رسید و به تعزیت او نشست. سپس به ارّجان‏ رفت و بر آنجا مستولى گردید، و اموال بسیاری شامل مقدار هزار هزار دینار و هشتصد هزار هزار درهم پول و مقدار زیادی جامه و جواهرات را به دست آورد. همینکه سپاهیان از آن دست آورد آگاه شدند، پى در پى بنا را بر آشوبگرى گذاشتند و بهاء الدوله همه آن اموال را به جز مقدار کمی میان آنها پخش کرد. سپس مقدمه الجیش او به فرماندهى ابو العلاء بن فضل به نوبندگان که در آنجا سپاهیان صمصام الدوله قرار گاه داشتند رفت و آنها را منهزم نمود، و همراهانش را به نواحى فارس گسیل داشت. صمصام الدوله سپاهى به سرکردگى فولاد زماندار به مقابله با آنها فرستاد که با سپاه بهاء الدوله نبرد کرد، و ابو العلاء منهزم شد و در حال گریز بازگشت.
سبب هزیمت این بود که بین دو سپاه دره‏ اى و بر روی آن دره پلى وجود داشت. فولاد نزدیک بدان پل کمینگاه درست کرد، و همینکه سپاه بهاء الدوله از پل گذشتند فولاد بر سر راه آنها قرار گرفت و همه ‏آنها را کشت. فولاد به ابى العلاء نامه نوشت و او را فریب داد، سپس رو بسوى او رفت و در فشارش گذاشت. ابى العلاء از چنگش فرار کرد، و به حال گریز به ارّجان برگشت، و در اثر این حادثه نرخها گران شد. همینکه صمصام الدوله از جریان این حادثه آگاه شد، از شیراز رو به اردوگاه فولاد زماندار رفت. نامه‏ها درباره صلح بین او و بهاء الدوله رد و بدل شد؛ و آنها عاقبت صلح کردند و قرار بر این شد؛ ایالات بلاد فارس و ارّجان متعلق به صمصام الدوله باشد؛ و در عراق عرب و خوزستان بهاء الدوله پادشاهی کند؛ و هر یک از طرفین حق داشته باشند که در قلمرو طرف دیگر داراى اقطاع – تیول و آبادى- باشند؛ و هر یک براى دیگرى سوگند یاد کرده و بهاء الدوله به اهواز برگشت و به بغداد رفت.
پادشاهی صمصام الدوله در خوزستان:
پس از آنکه در سال 383 ه. ق صمصام الدوله خوزستان را گرفت، بهاء الدوله در سال 384 ه. ق سپاهی به سرداری طغان ترک به خوزستان گسیل نمود. این سپاه به شوش رسید، یاران صمصام الدوله از آنجا بیرون رفتند و طغان شهر را گرفت. بیشتر سپاهیان بهاء الدوله ترکان بودند و سپاهیان صمصام الدوله بیشتر از دیلمیان تشکیل می شدند، علاوه بر این افراد قبایل تمیم و اسد نیز با او بودند. صمصام الدوله با این سپاه روانه شوش شد تا با ترکان بجنگد، امّا در هنگام شب را ه را گم کرد و زمانی که صبح شد طلایه داران ترک آنها را دیدند و آماده نبر شدند و بر سر راهشان کمین گرفتند. در این نبرد سپاه صمصام الدوله در هم شکست و بسیاری از سپاهیانش کشته شدند. بهاء الدوله در واسط بود که از ماجرا باخبر شد و به اهواز آمد. او طغان را در آنجا امارت داد و برگشت. سپس صمصام الدوله به فارس رفت و از ترکان هر چند که در آنجا یافت آنها را کشت و بقیه به کرمان و از آنجا به سند رفتند، و تا آخرین نفرشان توسط پادشاه سند به قتل رسیدند. آنگاه صمصام الدوله سپاهى از دیلمیان مجهز نمود، و با العلاء بن حسن به اهواز فرستاد. اتفاقا طغان نماینده بهاء الدوله در اهواز درگذشته بود، و ترکهائى که با او بودند تصمیم گرفتند به بغداد بازگردند. از اهواز به بهاء الدوله نامه نوشته شد و او را از ماوقع آگاه کردند.
ابى کالیجار مرزبان بن شه‏ فیروز را به سمت نماینده خود به اهواز فرستاد، و ابا محمد حسن بن مکرم را بسوى الفتکین که در رامهرمز اقامت داشت روانه کرد. الفتکین از پیش روى سپاه صمصام الدوله به رامهرمز رفته بود که بهاء الدوله به او دستور داد که در جاى خود بماند، امّا او این کار نکرد و به اهواز برگشت، و به ابى محمد بن مکرم نوشت که امور رامهرمز را زیر نظر بگیرد. پس از آن بهاء الدوله روى به خوزستان نهاد و العلاء با وى مکاتبه کرد و طریق نرمش و شیوه فریبکارى در پیش گرفت، و همچنین با الفتکین- در تاریخ ابن خلدون به صورت الپتکین آمده است- و ابن مکرم نیز باب مکاتبت را گشود تا خود را به آنها نزدیک کند.
سپس العلاء رو به نهر مسرقان رفت تا به خان طوق دست یافت و پیکار میان او و ابى محمد بن مکرم و الفتکین رخ داد. دیلمیان از میان باغها پیشروى کردند تا اینکه وارد شهر شدند، و آن را از ابن مکرم و الفتکین گرفتند. آنان به بهاء الدوله نامه نوشتند و عبور به سوى او را با او در میان گذاشتند. بهاء الدوله امر به توقف آنان داد و هشتاد غلام ترک برای یارى آنان فرستاد. نیروى امدادى که به آنها رسید از پشت سر به دیلمیان حمله‏ور شدند، دیلمیان راه بر آنها گشودند، و همینکه به میان آنها رسیدند، از همه سوى آنها را در فشار قرار دادند و به قتل رساندند.
همینکه بهاء الدوله از ماجرا آگاه شد ضعف نفس گریبانگیرش شد و تصمیم به مراجعت گرفت، و لیکن تصمیم خود را آشکار نکرد و پس از آمادگی آهسته آهسته رو به سوی اهواز نهاد، سپس به بصره برگشت و در بیرون شهر فرود آمد. ابن مکرم چون از حرکت بهاء الدوله اطلاع پیدا کرد به عسکر مکرم برگشت، و العلاء و دیلمیان او را تعقیب کردند و او را از آن ناحیه بیرون راندند و در املان بین عسکر مکرم و تستر فرود آمدند، جنگ و ستیز مدتى بین فریقین تکرار شد.
از تستر تا رامهرمز در دست ترکان یاران بهاء الدوله بود، و از رامهرمز تا ارّجان‏ در دست دیلمیان، و شش ماه آنجا اقامت نمودند. سپس ترکان به اهواز برگشته و از نهر عبور کردند و با دیلمیان روبرو شدند، و دو ماه با هم جنگیدند. سپس ترکها از آنجا کوچ کردند و العلاء آنها را مورد تعقیب قرار داد، و ملاحظه نمود که آنها راه واسط در پیش گرفته و بدان سوى می روند، بنابراین دست از تعقیب آنها کشید و در عسکر مکرم اقامت گزید.

مطلب مرتبط :   مسئولیت پذیری و پاسخگویی

دسته بندی : علمی