دانلود پایان نامه

منظور از عادت واره، مجموعه طرح وارههایی است که یک انسان در طول زندگی خود از ابتدای تولد به بعد بر اساس برخورد با محیط های مختلف مانند: خانواده، رسانهها، نهادهای آموزش و پرورش و گروه همسالان کسب می کند(بوردیو، به نقل از منادی، 1385: 93 ). بنابراین، عادت واره ها الگویی هستند برای طبقهبندی و تقسیم بندی بر اساس نگرشها و سلیقهها. اهمیت این بحث در آن است که طبق نظریۀ بوردیو، نیروی محرکه اعمال و رفتار روزمره هر فرد، عادتوارههای او است( منادی، 1385: 96) و تفاوت در عادتوارهها است که تفاوت در رفتارها و عقاید میان افراد یا گروهها را باعث میشود( بوردیو، 1381: 37 ). در این جا لازم است به این موضوع اشاره شود که عادتوارهها، عمل را نه به صورت تحمیل بلکه «به صورت یک ضرورت منطقی پیش میبرد («هیچ کار دیگری نمی توان انجام داد»، «من نمیتوانم طور دیگری عمل کنم»)؛ بنابراین عمل تحت تأثیر شدید عادتوارهها است اما نه به این معنی که بر شخص تحمیل میشوند. تأثیر عادتوارهها بر اعمال شخص به آن صورت است که گویی شخص «دارایِ نوعی محاسبه عقلانی» است و یا از قاعده ای تبعیت کرده است. ( همان: 300 )
میدان: عرصه یا میدان، نوعی قلمرو زندگی اجتماعی است که دارای قواعد سازماندهی خاص خود است، مجموعهای از موقعیتها را فراهم میکند و حامی کنشهای مرتبط با آن موقعیتهاست(جلائیپور و محمدی، 1387: 320). عرصه در کار بوردیو به عنوان فضای ساختمندی از جایگاهها به کار رفته است. عرصه ها را باید شبکهای از روابط عینی درون آن عرصهها دانست (ریتزر، 1380: 724) که در طول زمان به وجود آمده، رشد کرده و تغییر شکل داده است (استونز، 1379: 337).
دوکسا: دوکسا یا باور رایج، «مجموعهای از باورهای بنیادین است که نیازی به تصریح آنها در قالب گزارههایی روشن و آگاهانه نیست»(بوردیو، 2000؛ به نقل از گرنفل، 1388: 189). باور رایج در واقع به باورها و اعتقادات به ظاهر طبیعی ارجاع دارد که در پیوند نزدیک با میدان و عادتوارهها قرار دارند. باور رایج مفروضات پیشینی بدیهی و پذیرفته شده یک عصر است که در ورای ایدئولوژیها پنهان شده، اما میتواند موجب تعارضات عقیدتی و آگاهانه شود(گرنفل، 1388: 189). دوکسا که مجموعه باورهای اصلی و دگمهای ضمنی است(شویره و فونتن، 1385: 65) ما را وامیدارد که «جهان اجتماعی را به مثابه جهان طبیعی و بدیهی» زندگی کنیم. دوکسا در نگاه بوردیو همه چیز هست جز از نظر سیاسی و اخلاقی خنثی و از این رو پدیدهای از خود بیگانهکننده است(شویره و فونتن، 1385: 82).
کوناتوس: این واژه یکی از مفاهیم دیگری است که بوردیو به کار میبرد و میتوان آن را «تقدیر» یا «سرنوشت زندگی» معنا کرد. مشخصه کوناتوس آن است که فرد توقعات ذهنی خود را با فرصتهای عینی زندگیاش سازگار میکند، چیزی که یکی از منتقدان بوردیو، «تمهید ترجیحات متناسب» نامیده است. سوژهها از این منظر، دیگری یا خود را به خاطر سرنوشتشان تمجید یا تحقیر نمیکنند؛ در مقابل آنها سرنوشتشان را میپذیرند زیرا همان است که باید باشد، آنها باور دارند که هر فرد به خاطر شرایطش در بهترین وضعیت ممکن است(گرنفل، 1388: 262). این پدیده میتواند کنشگر اجتماعی را به تلاش برای بازتولید سرمایههایی که هویت اجتماعی او را شکل میدهند ترغیب کند و این کار را بدون اینکه به اجبار، تعهد و آگاهی فردی نیاز باشد، انجام میدهد(گرنفل، 1388: 260).
بازاندیشی: عاملان اجتماعی، دستکم تا حدودی، توان تأمل و بازاندیشی دارند- یعنی بر کنشهایشان کنترل و نظارت دارند و آنها را نسبت به رفتارهای دیگران تنظیم میکنند(جلایی پور، 1387: 373). نظارت بازاندیشانه بر کنش، دال بر خصلت نیتمند یا هدفمند رفتار انسانی است(جلاییپور، 1387: 383). بنابر یک ادراک بنیادی، بازاندیشی ویژگی معرف هرگونه کنش انسانی است. همه انسانها با زمینههای کنششان به عنوان عنصر جدانشدنی عملکردهایشان، پیوسته «در تماساند» که این ارتباط را «نظارت بازاندیشانه کنش» مینامیم و منظور از آن، توجه داشتن به خصلت مسبوق به سابقه فراگردهای کنش است(گیدنز، 1377:45). در فرهنگهای سنتی، گذشته مورد احترام است و نمادها ارزش دارند، به خاطر آن که تجربه نسلها را دربرمیگیرند و تداوم میبخشند. سنت یکی از شیوههای تلفیق نظارت بازاندیشانه کنش با سازماندهی زمانی- مکانی اجتماع است. در تمدنهای پیش از مدرن، بازاندیشی هنوز تا اندازه زیادی محدود به بازتفسیر و توضیح سنت بود، چندان که در ترازوی زمان، کفه «گذشته» بسیار سنگینتر از کفه «آینده» بود. اما با پیدایش مدرنیت، بازاندیشی خصلت دیگری به خود میگیرد. در این دوره بازاندیشی وارد مبنای بازتولید نظام میشود، به گونهای که اندیشه و کنش پیوسته در یکدیگر انعکاس مییابند(همان، 45 و 46). از این رو، بازاندیشی در زندگی اجتماعی مدرن دربرگیرنده این واقعیت است که عملکردهای اجتماعی پیوسته بازسنجی میشوند و در پرتو اطلاعات تازه درباره خود آنها اصلاح میشوند و بدین سان، خصلتشان را به گونه اساسی دگرگون میسازند. تنها در عصر مدرنیت است که تجدید نظر اساسی در عرف، اصولاً در همه جنبههای زندگی انسان صورت میگیرد. در حقیقت، ویژگی مدرنیت، فرض بازاندیشی درباره همه چیز است که این بازاندیشی البته بازاندیشی درباره خود بازاندیشی را نیز در برمیگیرد(گیدنز، 1377: 47).
خود: «خود» مفهومی کلیدی در تئوریزه کردن ماهیت شخص است و به او توانایی تجسم بخشیدن به هویت خویش را میدهد. مفهوم خود با ماهیت اجتماعی و انعکاسی، اکنون یکی از اجزای سازنده نظریه جامعهشناختی گشته است، گرچه این مفهوم معمولاً با بیان مید ارائه میشود تا کولی(کوزر، 1385: 439). به نظر مید ذاتِ «خود»، همان انعطافپذیری آن است. «خودِ» فرد از رهگذر روابطش با دیگران وجود دارد. خود فرد از طریق توانایی پذیرا شدن رویکردهای دیگران در تخیل خویش، موضوع بازاندیشی خودش میشود. «خود» چون ذاتاً اجتماعی است، میتواند هم شناسا قرار گیرد و هم شناخته. فردیت خاص هر خودی، نتیجه ترکیب ویژهای از رویکردهای دیگران است، همان رویکردهایی که دیگری کلی را میسازند. این ترکیب چندان مختص به هر فرد است که حتی دو فرد را نمیتوان یافت که ترکیب خود آنها یکی باشد. پس، گرچه فردیت در وابستگی اجتماعی ریشه دارد، اما باز، سهم هر فرد در فراگرد اجتماعی مختص به خود او است(کوزر، 1385: 449). خود آنچنان که در تجربه اجتماعی متجلی میشود، در مجموع، ترکیبی از بازتابهای تثبیت شده دیگری کلی در «خودم» و خودانگیختگی محاسبهناپذیر «من» است. بههمین دلیل است که خود در مجموع، یک خودِ باز است. اگر خود این دو جنبه را با هم نداشت، دیگر اثری از مسئولیت آگاهانه نمیتوانست وجود داشته باشد و نیز هیچ چیز تازهای نمیتوانست در تجربه به وجود آید(کوزر، 1385: 450). در مجموع ماهیت اجتماعی «خود» نشان میدهد که تصور انسان از خودش و برداشتی که از آن دارد کاملاً به ارتباط و تعاملات او با دیگران مربوط بوده و در متنی اجتماعی قابل فهم است، لذا نمیتوان دنیای ذهنی انسانها را از دنیای اجتماعی آنان جدا کرد، آنچه که به آن دنیای درونی انسانها گفته میشود با آنچه که قلمروهای اجتماعی نامیده میشود کاملاً درهم تنیده است. ماهیت اجتماعی ذهن انسان از طریق درک مفهوم بینالاذهانی آن وضوح بیشتری مییابد و در آن بر تعلق انسان به مسایل اجتماعی گوناگون و انسجام اجتماعی و علایق مشترک تأکید میشود(مککارتی و ادواردز، 1390: 524).
خودِ آینهسان: از نظر کولی مفهوم «خودِ آینهسان» از سه عنصر اصلی ساخته میشود. «نخست، ظاهر(رفتار،اهداف،کردار و جایگاه) ما به چشم دیگری چگونه مینماید، دوم، داوری او درباره ظاهر ما چیست و سرانجام، چه احساسی از خود برای ما پدید میآید، غرور یا سرشکستگی». خود در یک فراگرد اجتماعیِ مبتنی بر مبادله ارتباطی پدید میآید و در آگاهی شخص منعکس میشود. همچنان که جورج هربرت مید بیان داشته است: « با در نظر داشتن هر دو مرحله این فراگرد اجتماعی در ذهن و نگریستن خود به عنوان افکاری که دیگران درباره خود ما دارند و دیگران به عنوان عقایدی که خود ما درباره آنها داریم، اعمال دیگران در مورد خود و اعمال خود درباره دیگران، چیزی نیستند جز تأثیر متقابل افکار راجع به یکدیگر در درون ذهن ما»(کوزر، 1385: 410). همچنین کولی میافزاید: « جامعه همان همبافتگی و تأثیر متقابل خودهای ذهنی است. من ذهن شما را در نظر میگیرم و بویژه توجه میکنم که ذهن شما درباره ذهن من چه می اندیشد و ذهن شما در مورد آنچه که ذهن من در مورد ذهن شما میاندیشد، چه نظری دارد….»چشماندازهای گوناگون بر اثر تبادلهای چندگانه و مدامِ برداشتها و ارزیابیهای میان ذهن ما و ذهن دیگران، هماهنگی مییابند. جامعه در روان فرد جنبه ای درونی مییابد و از طریق عمل متقابلی که افراد گوناگون را در یک کل ارگانیک ترکیب میکند، بخشی از خودِ فرد میشود(کوزر، 1385: 411).
طرد اجتماعی: مفهوم طرد اجتماعی برای توصیف وضعیت گروه یا گروههایی بهکار میرود که از فعالیتهای طبیعی جامعهای که به آن تعلق دارند به شیوههای مختلف محروم شدهاند. این مفهوم امروزه در کشورهای در حال توسعه بسیار مورد استفاده قرار میگیرد. سیلور(1994) معتقد است طرد اجتماعی، فرایند پیشروند گسست اجتماعی و جدایی افراد و گروهها از روابط اجتماعی و نهادهاست که آنها را از مشارکت کامل در فعالیتهای طبیعی و هنجاری جامعهای که در آن زندگی میکنند باز میدارد. محتوا و معیار طرد اجتماعی هر چه باشد، گروهها و افراد طرد شده از دسترسی و ظرفیت استفاده از فرصتهای اجتماعی بیبهرهاند. از منظر کلان، طرد، پیوندهای اجتماعی متصلکننده را از میان میبرد. بنابراین طرد اجتماعی در آن واحد پدیدهای هم خرد و هم کلان است (سیلور، 1994: 530؛ به نقل از قادری، 1390). طرد اجتماعی مجموعهای از فرایندها و روابط پیچیده و دینامیک است که از دستیابی افراد یا گروهها به منابع و مشارکت آنها در جامعه و دستیابی به حقوقشان جلوگیری میکنند. افراد یا گروهها بوسیله نهادها و رفتارهایی طرد میشوند که بازتاب دهنده و تقویت کننده ارزشها و نگرشهای غالب، خصوصاً، ارزشهای گروههای قدرتمند در جامعه میباشند. در برخی موارد طرد آشکارا و تعمدی است. مثلا در مواردی که قوانین تبعیض آشکاری در مورد زنان یا اقلیتی مذهبی قایل میشوند. اما اغلب طرد فرایندی پنهان و غیرتعمدی است. طرد اجتماعی ویژگی گروهها و نه افراد است. این گروهها میتوانند براساس فرهنگ، مذهب، نژاد، جنسیت، جهتگیری جنسی، ملیت، پایگاه اجتماعی و یا وضعیت مهاجرت از دیگران متمایز و مورد تبعیض واقع شوند. یا اینکه با فاکتورهایی مانند سن، ناتوانی جسمی یا روانی، بیماری، محل زندگی و یا فقدان مسکن مشخص شوند( استوارت، 2006، به نقل از نصر اصفهانی، 1388: 25). در این تحقیق این مفهوم را در قبال وضعیت اجتماعی مردان و زنان مطلقه به دلیل بازخوردهای منفی طلاق در جامعه به کار بردهایم.
داغ ننگ: این مفهوم از طریق آثار اروینگ گافمن وارد جامعهشناسی شد. او مبدع این اندیشه بود که برخی انسانها شخصیتهایی تباهشده دارند. معلولیت، نیازهای خاص، نقص عضو و ناتوانیهایی که برخی افراد گرفتار آناند، همچون داغ ننگی است که شخصیت آنان را تباه میکند. بنابراین هر چیزی که مانع ادغام کامل شخص در جمع شود، داغ ننگ است(جلائیپور و محمدی، 1387: 483). گافمن علاقه مند بود که شکاف میان آنچه که یک شخص باید باشد، یعنی همان هویت اجتماعی بالقوه و آنچه که یک شخص واقعاً هست یعنی هویت اجتماعی بالفعل را مورد بررسی قرار دهد. هر کسی که شکافی میان این دو هویتاش برقرار باشد، داغ خورده است. در مورد داغ بی اعتباری بازیگر فرض میگیرد که حضار تفاوتها را میدانند و یا این تفاوتها برایشان آشکارند. اما در مورد داغ احتمال بیاعتباری، حضار تفاوتها را نمیدانند و نمیتوانند تصورش را بکنند. کسی که از داغ بی اعتبارشدگی رنج میبرد، مسألهی بنیادین نمایشی اش، تخفیف تنش ناشی از این واقعیت است که دیگران قضیه را میدانند. اما کسی که دچار داغ احتمال بیاعتباری است، مسألهی نمایشیاش، راز نگهداری است تا قضیهاش برای حضار همچنان ناشناخته باقی بماند(ریتزر، 1385: 298).
ادبیات تجربی
یکی دیگر از منابعی که به افزایش حساسیت نظری مدد میرساند و امکان مقایسه نتایج حاصل از تحقیق با سایر تحقیقات پیشین را فراهم نموده و منجر به افزایش اعتبار پژوهش میگردد، ادبیات تجربی پیشین است. از این رو در این بخش به مروری بر ادبیات تجربی در ایران و سایر کشورها در زمینه موارد مرتبط با زندگی پس از طلاق میپردازیم.
2-3-1. نگاهی به مطالعات ایران
روند رو به رشد طلاق در جامعه ایرانی، خصوصاً‌ از میانه دهه 70 تا به امروز، منجر به افزایش توجه محققان نسبت به این پدیده گردیده است. این در حالی است که عمده مطالعات صورت گرفته در این حیطه تا به امروز، بیشتر معطوف به کشف و بررسی علل و زمینههای وقوع طلاق بوده است تا پیامدهای پس از آن. اما با گسترش روزافزون این پدیده و افزایش تعداد زنان و مردان متارکهکرده و فرزندان طلاق، سمت و سوی این مطالعات در چند سال اخیر، بسوی پژوهش در زمینه پیامدهای طلاق گرایش پیدا کرده است. هرچند مروری بر ادبیات تجربی در این زمینه نشاندهنده خلاءهای نظری و تجربی فراوانی است که لزوم بررسیهای بیشتر و عمیقتری را در این حیطه طلب میکند. این در حالی است که اکثر پژوهشهای صورت گرفته در زمینه پیامدهای طلاق معطوف به فرزندان طلاق است و تحقیقات اندکی به بررسی آثار طلاق بر زندگی مردان و زنان مطلقه پرداختهاند. خلاء تحقیقاتی در این حیطه و ضرورت تحقیق پیش رو، زمانی بیشتر بارز میگردد که متوجه شویم از میان این تحقیقات معدود، هیچ یک به روش کیفی انجام نگرفته است و هیچ پژوهشی به بررسی تفاسیر افراد از زندگی پس از طلاق، نحوه مواجهه آنان با پیامدهای طلاق و چگونگی فرآیند بازسازی زندگی پس از طلاق اختصاص نیافته است.
بنابراین با تمامی این تفاسیر و از آن جایی که تمرکز این تحقیق بر نحوه مواجهه زنان و مردان با پیامدهای پس از طلاق است، در این بخش، از مرور ادبیات مربوط به علل طلاق و پیامدهای طلاق بر فرزندان و سایر موارد مشابه صرفنظر کرده و صرفاً بر تحقیقاتی که در زمینه پیامدهای طلاق بر مردان و زنان مطلقه صورت گرفته است خواهیم پرداخت. پیامدهای طلاق میتواند از منظرهای گوناگونی چون پیامدهای اجتماعی، روانشناختی، اقتصادی، جمعیتی و حقوقی مورد بررسی قرار گیرد. اگرچه تمایز میان این حیطهها غالباً دشوار است چرا که تأثیرات متقابلی بر یکدیگر میگذارند، اما عموم تحقیقات صورت گرفته در حوزه پیامدهای طلاق مربوط به ابعاد روانشناختی و اجتماعی است. نتایج این تحقیقات که بر آثار و پیامدهای طلاق بر افراد مطلقه در ایران صورت گرفته است، به شرح زیر است.
اخوان تفتی(1382) در پژوهشی که به شیوهای پیمایشی بر زنان و مردان طلاق گرفته صورت داد بر آسیبپذیری بیشتر زنان از پیامدهای اجتماعی طلاق تأکید نمود. نتایج این تحقیق حاکی از آن است که مشکلات اقتصادی تأثیر مشابهی بر زنان و مردان داشته، اما نگرانی زنان از آیندهی اقتصادی خود و در مورد فرزندان و گفتهی مردم بیشتر از مردان بوده است. همچنین این پژوهش نشان میدهد که زنان و مردان هر دو از ازدواج مجدد بیزار بودهاند و هم زنان و هم مردان، احساس مشابهی از رها شدن پس از طلاق، خوشبینی نسبت به آینده و عدم تمایل به مشورت با دوستان درباره جداییشان را داشتهاند. این تحقیق ادعا میکند که مردان و زنان، دشواری مراحل طلاق را مشابه تجربه کردهاند و به ترتیب مراحل بعد، قبل و حین طلاق برایشان دشوار بوده است.
در پژوهشی دیگر، سیف(1383) به بررسی پیامدهای اجتماعی، اقتصادی و روانی- عاطفی طلاق در سه مرحله(قبل، حین و بعد از طلاق) بین سه گروه از زنان و مردان مطلقه ایرانی مقیم ایران، ایرانی مقیم آمریکا و آمریکایی مقیم آمریکا به روش پیمایشی پرداخت. نتایج این تحقیق نشان میدهد که گروه اول بیش از گروه دوم و به همین ترتیب گروه دوم بیش از گروه سوم متحمل پیامدهای طلاق شدهاند. همچنین زنان مطلقه ایرانی(ساکن در ایران یا آمریکا) در مقایسه با مردان مطلقه ایرانی(ساکن در ایران یا آمریکا) در تمامی سه مرحله قبل، هنگام و پس از طلاق، پیامدهای بیشتری را متحمل میشوند؛ این در حالی است که زنان و مردان آمریکایی در برخورد با پدیده طلاق(قبل از طلاق) با پیامدهای یکسانی مواجه میشوند. اما به هنگام طلاق و پس از طلاق این مردان آمریکایی هستند که پیامدهای منفیتری را در مقایسه با زنان آمریکایی متحمل میشوند. چنین تفاوتی میتواند به دلیل تفاوتهای فرهنگی و حقوقی میان این دو کشور و تفاوت در وضعیت اقتصادی و اجتماعی زنان در این دو جامعه باشد. در نهایت این تحقیق نشان داد که در هر سه مرحله، طلاق منجر به عوارضی شخصی، اجتماعی، اقتصادی و روانی بر والدین و کودکان میگردد.
قطبی و دیگران(1383) در مطالعهای که بر روی مردان و زنان مطلقه ساکن در منطقه دولت آباد انجام دادند، دریافتند که از میان مشکلات پس از طلاق، مشکلات تربیت فرزندان و احساس تنهایی در گروههای سنی بالاتر شایعتر بوده است. وجود مشکلات تربیتی فرزندان با تعداد آنها رابطه مستقیمی داشت. همچنین عدم امنیت اجتماعی در زنان بارزتر و احساس افسردگی در مردان شایعتر بوده است.
حفاریان و دیگران(1388)، با مقایسه کیفیت زندگی زنان مطلقه و غیر مطلقه شهر شیراز نشان دادند که کلیه ابعاد کیفیت زندگی(سلامت فیزیکی، روانشناختی، روابط اجتماعی و محیط زندگی) زنان مطلقه به طور معناداری کمتر از زنان غیرمطلقه است. همچنین متغیر سن، روابط اجتماعی و تحصیلات رابطه معنادار مثبتی با ابعاد کیفیت زندگی زنان مطلقه دارد.
نتایج تحقیق یزدخواستی و دیگران(1387) که به شیوهای کمّی و بر روی افراد متقاضی طلاق در دادگاههای خانواده شهرهای اصفهان و اراک صورت گرفته است، نشان داد که رابطه معناداری میان احساس تقصیر و تمایل به جدایی با اضطراب و افسردگی وجود دارد و مشخص شد زنانی که تمایل به جدایی داشتهاند از افسردگی کمتری رنج میبرند. همچنین داشتن فرزند و درآمد بیشتر و تحصیلات بالاتر با کاهش میزان استرس، افسردگی و اضطراب در بین افراد مراجعه کننده برای طلاق رابطه داشت. یکی دیگر از نتایج این تحقیق حاکی از آن است که با افزایش مدت ازدواج، اضطراب و نگرانی مردان به هنگام طلاق بیشتر میشود و به نظر میرسد که مردان بیش از زنان نگران وضعیت کیفیت زندگی پس از طلاق خود و نیز تشکیل خانواده هستند.
حیدری(1382) نیز در تحقیق خود با عنوان «مقایسه سطح افسردگی زنان و مردان طلاق گرفته از زمان طلاق تا یک سال بعد از آن در شهرستان ورامین» نشان داد که اولاً بین میزان افسردگی زنان مطلقه و میزان افسردگی مردان طلاق گرفته تفاوت معناداری وجود ندارد. ثانیاً بین سن زمان طلاق و افسردگی زنان و مردان طلاق گرفته رابطه مثبتی وجود دارد، اما این رابطه معنیدار نمیباشد. ثالثاً بین تعداد فرزندان و افسردگی زنان و مردان طلاق گرفته همبستگی مثبت وجود دارد ولی این همبستگی معنیدار نمیباشد و در نهایت بین وضعیت اقتصادی و افسردگی زنان طلاق گرفته همبستگی و رابطه منفی و معکوس معنادار وجود دارد.
بلالی و دیگران(1390) در پژوهشی با عنوان «بررسی رابطه عوامل روانشناختی و جمعیتشناختی پیشبینی کننده سازگاری پس از طلاق در زنان مطلقه شهر اصفهان» که با روشهای کمّی و آماری انجام دادند، دریافتند که برخی از عوامل روانشناختی و جمعیتشناختی میتواند سازگاری زنان پس از طلاق زنان را پیشبینی کند. این عوامل شامل،‌سبکهای دلبستگی، ویژگیهای شخصیتی و سلامت روان در بعد افسردگی و نیز سن و درآمد آنان میباشد.
در نهایت کلانتری و همکاران(1390) در فراتحلیلی در زمینه آثار و پیامدهای طلاق به مرور نظاممند تحقیقات انجام شده در این حیطه در 15 سال اخیر با تأکید بر ملاحظات جنسیتی پرداختند. یافتههای این فراتحلیل نشان میدهد که نه تنها طلاق به طور کلی میتواند باعث صدمه به سرمایه انسانی و اقتصادی جامعه شود، بلکه در تحلیلی حساس به جنسیت، میتواند مانع نقشآفرینی زنان در فرآیند توسعه و در نتیجه به حاشیه راندن و استثمار زنان گردد. به علاوه این تحقیق نشان داد که محققان زن بیش از محققان مرد به مسائل روانشناختی و اقتصادی پیامدهای طلاق توجه داشته و کمتر به مسائلی نظیر آسیبهای اجتماعی حاصل از طلاق توجه داشتهاند. آنها همچنین با مرور مطالعات انجام شده، پیامدها و آثار طلاق را در سه حوزهی پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و روانشناختی طبقهبندی کردند که هر یک از این پیامدها به صورت مستقیم یا غیرمستقیم بر دیگری تأثیر دارند. آنها همچنین اذعان مینمایند که 65 درصد تحقیقات انجام شده در حوزه پیامدهای طلاق مربوط به 5 سال اخیر است و 30 درصد آنها نیز مربوط به بازه زمانی 1381 الی 1385 است. آنها در زمینه نوع روش تحقیق به کار رفته در تحقیقات، نشان میدهند که بیش از نیمی از این پژوهشها(65 درصد) با استفاده از روش پیمایش انجام شده است و پس از آن 17 درصد تحقیقات با استفاده از روشهای شبه آزمایشی و در نهایت روش اجرای 17 درصد باقی تحقیقات نیز مطالعه اسنادی بوده است. همچنین 69 درصد این تحقیقات رویکرد توصیفی داشتهاند و 17 درصد آنها رویکردی قیاسی و در نهایت 13 درصد پژوهشها نیز رویکردی قیاسی- آزمایشی اتخاذ کرده بودند. همچنین بیشترین پیامدهای اشاره شده در تحقیقات در سطح روانشناختی و پس از آن اجتماعی و در نهایت اقتصادی مشخص گردیده است که در میان پیامدهای اجتماعی مورد مطالعه، بیشترین مطالعه بر روی پدیده کودک آزاری و سپس آسیبهای اجتماعی کودکان و نوجوانان و در ردههای بعد به ترتیب: سوء مصرف مواد، حضانت و تربیت فرزندان، خودکشی کودکان و عدم امنیت اجتماعی زنان جای گرفته است. در نهایت محققین اذعان مینمایند که به دلیل غلبه تحقیقات کمّی و پوزیتیویستی، تمرکز این تحقیقات صرفاً بر دایره مشخصی از متغیرها است و در نتیجه خلاء تحقیقات کیفی با رویکردی اکتشافی و استقرایی و براساس «نظریه مبنایی» برای شناخت ابعاد گستردهتر و پنهانتر پیامدهای طلاق بیش از پیش احساس میشود.

مطلب مرتبط :   منابع و ماخذ پایان نامه استراتژی های بازاریابی

دسته بندی : علمی