دانلود پایان نامه

در مجموع، فمینیسم اسلامی نتیجه تلاشی است که زنان در داخل بافت های مذهبیشان انجام می دهند. فمینیسم اسلامی در کشورهایی با اکثریت مسلمان و نیز در کشورهای که در آنها اقلیت مسلمانی وجود دارند، پدید آمده است. فمینیسم اسلامی در میان مهاجران مسلمان در اروپا در حال گسترش است. از زنانی که در جهان به نظریه پردازان فمینیسم اسلامی شهرت دارند، می توان به فاطمه مرنیسی اشاره کرد (کشاورز، 1387).
سایر نظریه ها
نظریه های دیگری نیز هستند که به دلیل تسلط روایت های اصلی فمینیستی کمتر مورد توجه مفسران قرار می گیرند. اما، به اعتقاد نگارنده این گرایش های فمینیستی نیز برای سنخ شناسی کنشگران جنبش زنان ایران مفید به نظر می رسد.
فمینیسم پراگماتیستی
ترکیب فلسفه پراگماتیسم با اندیشه فمینیستی مربوط به دهه 1930 و 1940 است، و ریشه در سنت فمینیسم امریکایی دارد. جان دیویی، فیلسوف پراگماتیست امریکایی است که در حوزه اخلاق، دین و آموزش و پرورش کارهای جالبی انجام داده است. «بنیاد فلسفی عملگرایی [پراگماتیسم] بر این امر استوار است که تجربه و به کار آمدن، آخرین معیار درستی اندیشه ها است» (جواهری، 1387: 153). بر همین اساس فمینیست های پراگماتیست به شناخت شناسی مبتنی بر تجربه و تکثر معتقدند و به همین دلیل به زندگی روزمره زنان توجه خاصی نشان می دهند.
فمینیست های پراگماتیست در حوزه های آموزش و پرورش، و ایجاد اجتماعات کوچک بسیار فعال بوده اند، و تلاش داشته اند تا فضاهایی برای تجربه زنان ایجاد کنند. آرمان آنها مبتنی بر ایجاد «اجتماعات تکثرگرا» است و بر خلاف اتوپیست ها، معتقد به یک آرمان ثابت و متعین نیستند، بلکه اتوپیای آنها «فرایند محور» است (جواهری، 1387: 167). از ویژگی های برجسته فمینیست های پراگماتیست، پیوند زدن عمل و نظر در فعالیت ها و اندیشه آنها است. در واقع، آنها به دوگانه هایی همچون عین/ذهن و هدف/وسیله انتقاد جدی دارند، و در مقابل بر فرایند تجربه و عمل تاکید می ورزند.
فمینیست های پراگماتیست برای تجارب زندگی روزمره زنان اهمیت زیادی قائل هستند، و معتقدند که برخلاف تصور فلاسفه که امور جزئی را بی ارزش می دانند، و به امور کلی توجه دارند؛ در مورد زنان باید به تجارب جزئی زندگی روزانه توجه داشت. آنها تجارب و شناخت حاصل از آن را ناتمام می دانند و بر این اساس معتقدند که انسان همواره در تردید به سر می برد، لذا ناگزیر است که برای تشخیص میان اندیشه ها دست به تجربه پی در پی بزند. در دهه اخیر مجدداً توجه فمینیست های امریکایی را به فلسفه نو پراگماتیسم (تحت تاثیر ریچارد رورتی) جلب شده است. از مهم‌ترین فمینیست‌های پراگماتیست آمریکایی می توان به جین آدامز، شارلوت پرکینز گیلمن، ساندارا گیلبرت، و کیت میلت اشاره کرد.
فمینیسم آنارشیستی
آنارکوفمینیسم (فمینیسم آنارشیستی) نظریه ای است که نخست در موج اول فمینیستی مطرح شد و پس از آن مجدداً در دهه 60 در کنار جریان های رادیکال فمینیستی رواج یافت. نظریه ای مبنی بر اینکه فرودستی زنان همانقدر از طریق نظام روابط جنسی و خانوادگی تعیین می شود که از طریق روش های کنترل دولتی؛ و بنابراین تغییر قانون بدون استقلال کامل روانی نمی تواند فینفسه تساوی ایجاد کند. معتقدان به این نظریه، نماد اصلی مردسالاری را در دولت می بینند و هدف اصلی خود را در محو دولت تعریف می کنند. آنارکوفمینیستها بر تمرکززدایی و اجتماعات «تعاونی» به عنوان راه مبارزه تاکید دارند. فمینیست های آنارشیست بر این نظرند که دولت و مردسالاری موانعی توامان هستند. نابودی دولت نابودی عامل اصلی مردسالاری نهادینه شده است؛ برچیدن بساط مردسالاری برچیدن دولت است (هام، 1382: 32). می توان از اما گلدمن به عنوان یکی از آنارکوفمینیستهای مطرح در موج اول نام برد.
فمینیسم زیست محیطی
زنان همیشه مهمترین پشتوانه جنبش های زیستمحیطی بوده اند. همین مسئله زمینه ساز شکل گیری گرایشی فمینیستی، تحت نام اکوفمینیسم شده است که نوعی سیاستورزی فمینیستی برای حفظ محیط زیست است. تخریب محیط زیست به نظر بسیاری از فمینیست ها، کاری اساساً مردانه است و میان کم ارج کردن طبیعت و ستم به زنان پیوند وجود دارد. جهان بینی مردانه مبتنی بر سلطه جویی بر همه چیز و از جمله بر طبیعت است. زن و طبیعت هر دو ابژه هایی هستند که عقل ابزاری مردسالارانه تلاش می کند تا آنها را تحت کنترل خود درآورد (مشیرزاده، 1381: 423). در واقع، اکوفمینیسم استدلال می کند که سرکوب مردسالارانه زیر عناوین سود و پیشرفت، طبیعت را از بین می برد. اکوفمینیست ها خواهان تغییر در تکنولوژی مردانه و پایان سرمایه داری هستند تا رابطه پایایی میان انسان و طبیعت برقرار کنند (هام، 1382: 133). نقطه عزیمت فمینیست های زیست محیطی، تاکید بر وجود شباهت میان سلطه مردان بر طبیعت و بر زنان و نیز نزدیکی زنان با طبیعت است. در واقع، اکوفمینیست ها معتقدند که زنان بیش از مردان «هماهنگ» با طبیعت هستند.
چارچوب نظری تحقیق
در این تحقیق، با تکیه بر نظریه هایی که تحت عنوان «رویکرد جامعه مدنی» طبقه بندی شدند، و همچنین با بهره گیری از چشم اندازی ترکیبی، به جنبش های اجتماعی نگریسته می شود. بر این اساس، همانگونه که هابرماس اشاره می کند، جنبش های اجتماعی، مقاومتی نوین در برابر سیستم هستند که سعی دارند زیست جهان را در امان بدارند و فضای نفس کشیدن آن را افزایش دهند (هابرماس، 1384). با بهره گیری از ایده استعمار زیست جهان هابرماس، آلبرتو ملوچی جنبش های اجتماعی را نیرویی می داند که در مقابل دستکاری و دخالت همه جانبه از سوی نظام، جامعه مدنی را احیاء می نماید (دلاپورتا، 1383: 28). در واقع، کانون توجه مشترک هابرماس و ملوچی در تبیین جنبش های اجتماعی، فضای عمل و ماهیت جامعه مدنی است. به اعتقاد آلن تورن نیز، جنبش های اجتماعی، کارگزاران جدید تغییر اجتماعی از طریق به چالش کشیدن وضعیت موجود هستند (مشیرزاده، 1381: 196). به بیان دیگر، تورن نیز کشمکش های نوظهور در جامعه مدنی – که برای تعیین تاریخمندی در جریان هستند – را منشاء جنبش های اجتماعی می داند.
در مجموع، از نگاه این دسته نظریه پردازان، جنبش های اجتماعی در فضای عمل جامعه مدنی جریان دارند، و مسائل شان نیز ریشه در ساختار و روابط «اجتماعی» دارد. بر خلاف پنداشتِ نظریه های نهادگرا که هدفِ جنبش اجتماعی را تاثیرگذاری بر فرایند سیاسی قلمداد می کنند؛ در رویکرد جامعه مدنی، فراتر رفتن از مرزهای نظام اجتماعی و دگرگونی آن مسئله اصلی است. بر اساس چنین نگاهی، معادلات نظم مسلط و منطق رایج بر هم می ریزد، و می توان بسیاری از کنش های جنبشی که از منظر عقلانیت ابزاری، اشتباه هستند را توضیح داد. در حقیقت، در رویکرد جامعه مدنی، منطق بدیل جنبش های اجتماعی مورد توجه قرار می گیرد. البته، باید توجه داشت که در برخی موارد، رویکرد جامعه مدنی، لحنی هنجاری و ایدآلیستی پیدا می کند (نش، 1384: 162). در نتیجه، بسیاری از تحلیل های برآمده از این نظریات در سطحی کلی باقی می مانند و تنها می توانند به توضیح «چرایی» جنبش های اجتماعی بپردازند. آلبرتو ملوچی، نظریه پرداز برجسته ای در این رویکرد است که تلاش می کند تا با ترکیب نظریه های جدید با نظریه های بسیج منابع، هم به توضیح چرایی بپردازد، و هم چگونگی جنبش های اجتماعی را شرح دهد.
در راستای رویکردی ترکیبی، علاوه بر تبیین کلان جنبش های اجتماعی بر اساس ساختارها، باید به توصیفِ «چگونگی» شکل گیری جنبش ها نیز توجه داشت. در واقع، جنبش های اجتماعی صرفاً پدیده هایی معلولِ جبر ساختاری نیستند، بلکه تولید عاملانه چارچوب های بدیل معنایی و عملی را نیز شامل می شوند. برخلاف سیستم که از عقلانیت ابزاری برای پیشبرد خود بهره می جوید، جنبش های اجتماعی بر اساس عقلانیت جوهری زیست جهان حرکت می کنند و تلاش دارند که تسلط نظام و ساختارهای آن را کاهش دهند. از این رو، در جنبش های اجتماعی، عاملیت برجسته می شود و از رهگذر عمل جمعی فرصتی فراهم می شود تا ساختارها کمرنگ شوند. در نتیجه، امکان فرا رفتن از ساختارها و اندیشیدن در ماورای آنها میسر می شود؛ و عاملیت کنشگران در ساختن معانی ذهنی، انتخاب ابزار عمل و هویت سازی افزایش می یابد. به عبارت دیگر، جنبش های اجتماعی، در جریان عمل جمعی به شناخت و تفسیرهایی بازاندیشانه از وضعیت موجود، مسائل پیش رو و هویت خویش دست می یابند. نظام تفسیری و شناختی جنبش های اجتماعی و در یک کلام معانی ذهنی کنشگران این جنبش ها بسیار سیال است و از الگویی ثابت پیروی نمی کند. به بیان دیگر، جنبش های اجتماعی در مسیری که می پیمایند، با نظریه و برنامه ای از پیش آماده به تغییر واقعیت نمی پردازند، بلکه همانگونه که واقعیت را تغییر می دهند به شناختی تغییریافته از واقعیت نیز دست می یابند.
ملوچی، در توصیف چگونگی شکل گیری جنبش های اجتماعی و توجه به فرایندهای درونی آن، «هویت جمعی» کنشگران درون جنبش را بسیار حائز اهمیت می داند. از نظر او، هویت جمعی چیزی نیست جز تعریفی مشترک از میدان فرصت ها و محدودیت ها که به یک کنش جمعی عرضه می شود. این هویت جمعی، سه بعد بنیادین دارد که در عین تمایز تحلیلی در یکدیگر عجین هستند: 1) صورتبندی چارچوب های شناختی در مورد اهداف، ابزار و میدان کنش؛ 2) فعال ساختن روابط میان بازیگران که با هم کنش متقابل دارند؛ 3) انجام سرمایه گذاری های عاطفی که افراد را قادر می سازد خود را باز شناسند (مشیرزاده، 1381: 202). تورن نیز همانند ملوچی به فرایند درونی جنبش های اجتماعی توجه دارد. فرایند شکل گیری اراده جمعی، و راههایی که جنبش با استفاده از آنها خود را به عنوان کنشگری جمعی با پروژه ای تاریخی باز می شناسد، از مسائل کلیدی در نظریه پردازی تورن به حساب می آید. برای تورن، معانی ذهنی که درون یک جنبش در جریان است (فرایند شکل گیری اراده جمعی)، عبارت است از: 1) تمامیت، به معنی موقعیت و شرایطی که جنبش در آن جریان دارد؛ 2) هویت، به معنی شناختی که کنشگران از خود دارند؛ و 3) مخالفت، به معنی دیگری تاریخی که در برابر جنبش قرار می گیرد (مشرزاده، 1381: 196).
یکی از مفاهیم مرتبط با بحث هویت، مفهوم «چارچوب » (یا طرح تفسیر ) از گافمن است که توسط دیوید اِسنو برای پاسخگویی به برخی انتقادات بر نظریه بسیج منابع، مورد استفاده قرار می گیرد. چارچوب ها به عنوان «طرح کلی تفسیر» تعریف شده اند که افراد را قادر می سازند تا رویدادها را درون فضای زندگی شان و جهان بزرگتر جای دهند، درک کنند، شناسایی کنند و به آنها عنوان بدهند (دلاپورتا و دیانی، 1383: 105). به عقیده اسنو و همکارانش، بازیگران اجتماعی از طریق «چارچوب ها» نارضایتی ها را تعریف می کنند، هویت جمعی را می سازند و فرصت ها را برای ایجاد جنبش های اجتماعی، خلق، تفسیر و دگرگون می کنند. یک چارچوب به این صورت عمل می نماید که از طریق تفکیک و علامت گذاری گزینشی موضوعات، وضعیت ها، وقایع، تجربیات و نتایج اعمال، جهان را ساده سازی و قابل فهم می سازد. بازاندیشی و تعامل مداوم برداشت ها و چارچوب های تفسیری در درون یک جنبش، منجر به «صف آرایی چارچوب » می شود که در نهایت جذب و تامین هواداران را برای یک جنبش موجب می گردد (نش، 1384: 154). این نگاهِ نظریه های متاخر بسیج منابع به فرایند شکل گیری هویت، مورد توجه نظریه پردازان ترکیبی جنبش های اجتماعی قرار گرفته است. در واقع، در توضیح «چگونگی» شکل گیری جنبش های اجتماعی، مفاهیمی مانند «چارچوب های تفسیری» از سوی نظریه پردازانی همچون دلاپورتا و دیانی (1383: 105) در مفهوم سازی ترکیبی جنبش ها، و ایرمن و جیمیسون در نظریه «پراکسیس معرفتی » (مشیرزاده، 1381: 205) مورد توجه قرار گرفته است.
همانگونه که اشاره شد، نظریه پردازانی که در راستای دستیابی به رویکردی ترکیبی حرکت می کنند، نیز به مسئله هویت جمعی در جنبش های اجتماعی پرداخته اند. از نظر دلاپورتا و دیانی، هویت جمعی کنشگران یک جنبش تعیین کننده مرزهای آن جنبش است. به اعتقاد وی، هویت جمعی یک جنبش همان «اعتقادات مشترک و احساس تعلقی» است که میان کنشگران یک جنبش بر اساس معنی ذهنی که با هم می سازند، بوجود می آید. ساخته شدن این معانی ذهنی در درون جنبش ها، علاوه بر ساختن هویت جمعی، و شکل دادن به چارچوب های تفسیری از وضعیت موجود؛ برنامه های جدیدی را نیز برای عمل جمعی تدوین می کند. به اعتقاد دلاپورتا و دیانی، فرایند ساختن معانی ذهنی سه مرحله دارد: 1) شناخت مشکلات مشخص، 2) ارائه استراتژی های احتمالی حل مشکلات، و 3) ایجاد انگیزش برای عمل بر مبنای این آگاهی (دلاپورتا و دیانی، 1383، 106). در واقع، «عمل تفسیر جهان به شناسایی مشکلات محدود نیست، بلکه عمل تفسیر شامل جستجوی راه حل، فرضیه سازی در مورد الگوهای اجتماعی جدید، راههای جدید تنظیم روابط میان گروهها، ارائه بیان های جدید از اجماع و اعمال قدرت نیز می باشد» (دلاپورتا و دیانی، 1383، 110). در این رویکرد ترکیبی، مفاهیمی از رویکرد نهادی و نظریه های متاخر بسیج منابع برای توضیح چگونگی شکل گیری جنبش ها قابل ردیابی است.
در ادامه تلاش برخی نظریه پردازان برای تدوین رویکرد ترکیبی، علاوه بر اینکه مؤلفه «اعتقادات مشترک و همبستگی» مورد توجه قرار می گیرد، به چگونگی «ساختار» جنبش های اجتماعی و «اشکال کنش اعتراضی» آنها نیز پرداخته می شود. دلاپورتا و دیانی، پس از مروری جامع بر نظریه های مربوط به جنبش های اجتماعی اذعان می دارند که اکثریت این نظریه ها بر این موضوع که ساختار جنبش های اجتماعی به نوعی تشکیل یافته از «شبکه های تعامل غیر رسمی» است، اشتراک نظر دارند. به نظر آنها «می توان جنبش ها را شبکه های تعامل غیر رسمی میان افراد، گروهها یا سازمان های مختلف تلقی نمود» (دلاپورتا و دیانی، 1383: 30). در واقع، این شبکه ها، بستر بسیج نیروها و منابع را ایجاد می کنند و بعلاوه زمینه ای مناسب برای تعامل ذهنی و ساختن هویت مشترک را فراهم می سازند. خصوصیت دیگری که مشخصه جنبش های اجتماعی قلمداد می شود، استفاده آنها از «اشکال نامتعارف و غیر نهادینه کنش های اعتراضی» است. به اعتقاد دلاپورتا و دیانی «این ایده خیلی شایع است که می توان جنبش های اجتماعی را بخاطر اتخاذ الگوهای غیر معمول رفتار سیاسی از دیگر بازیگران سیاسی متمایز ساخت» (دلاپورتا و دیانی، 1383: 32). در حقیقت، دو خصوصیت ذکر شده، یعنی «شبکه تعامل غیر رسمی» و «اشکال نامتعارف کنش اعتراضی»، مختصات عینی جنبش های اجتماعی را نشان می دهند که اجازه می دهد سیالیت معانی ذهنی که پیشتر اشاره شد، امکان رشد و گسترش داشته باشد.
در پایان، می توان بر اساس نظریه هایی که انتخاب گردید، سه دریچه «روشی» برای بررسی و مراجعه به جنبش های اجتماعی طراحی نمود. نخستین دریچه، به مسائل و منازعاتی توجه دارد که جنبش های اجتماعی حول آنها شکل می گیرند. دومین دریچه، به خصوصیات عینی، سازمانی و وجوه عملِ اعتراضی جنبش ها می نگرد. و سومین دریچه، معانی نمادین (یعنی هویت و چارچوب های تفسیری) کنشگران را مورد مداقه قرار می دهد. در نمودار زیر این سه دریچه و ابعاد آنها مشخص شده است:
نمودار شماره 2: چارچوب نظری تحقیق

مطلب مرتبط :   ساختار سلسله مراتبی

دسته بندی : علمی