نشانه

پنج حرف تکرار نمی‌شوند: (ب – سین – ها – نون- یاء) ← پنج حد روحانی که باقی و بر جا هستند : (اول – ثانی – جد – فتح – خیال)
پنج حرف تکرار می‌شوند : (میم – الف – لام – ر – ح) ← پنج حد جسمانی که در تغییرند: (ناطق – اساس – امام – حجت – لاحق)
نه پاره است : (بسم – ا – لله – ا – لر – حمن – ا – لر – حیم) ← دو حد جسمانی + هفت ناطق هر دور.
تعداد کل حروف بسم الله الرحمن الرحیم نوزده حرف است ← هفت ناطق دور اول تا هفتم + دوازده حجت ایشان
و یا هفت امام + دوازده حجت جزایر
سه حرف بسم پیش از چهار حرف الله است ← از راه سه فرع لاحق و حجت و امام می‌توان چهار اصل را شناخت
ابتدا بسم الله (هفت حرف) و پس از آن الرحمن الرحیم (دوازده حرف) است ← دوازده حجت جزایر پس از هفت امام هستند
دو کلمۀ نخست بسم الله دلیل است بر دو حد جسمانی و دو کلمۀ بعدی الرحمن الرحیم دلیل است بر دو حد روحانی ←
راه رسیدن به حدود روحانی از حدود جسمانی است راه رسیدن به امامان از حجت‌هایشان است.
4-1-6 اثبات دلیلمندی تعداد رکعت‌های نماز:
و جمله نمازها به پنج وقت هفده رکعت فریضه است؛ دلیل است بر هفده حد که طاعت و شناخت خداست چون پنج حد روحانی و ناطق و اساس و هفت «امام حق» و خلیفه قائم و حجت و داعی، و بدیگر روی هفده رکعت نماز فریضه دلیل است بر اساس و امام و دوازده حجت و داعی و دو مأذون که این حدود اندر هر زمانی هستند و هر که دست از طاعت این حدود باز دارد طاعت خدای را دست بازداشته باشد و کافر باشد. و سی رکعت سنت دلیل است بر سی داعی که هر حجتی را اندر جزیره او باشد برابر سی روز که هر ماهی را باشد اندر سالی.
توضیح:
کل نمازها هفده رکعت است ← هفده حد طاعت و شناخت خدا
پنج حد روحانی + ناطق + اساس + هفت امام + خلیفۀ قائم + حجت + داعی = هفده
و یا
اساس + امام + دوازده حجت + داعی + دو مأذون = هفده
سی رکعت سنت ← سی روز هر ماه و یا سی داعی که هر حجت در جزیرۀ خود دارد.
4-1-7 اثبات اینکه حروف کلمۀ قرآن معنادار و نشانه اند:
قرآن چهار حرف است. دو از او به یکدیگر پیوسته چون “قاف” و “را” و دو از او از یکدیگر جدا چون الف و نون. و این لفظ قرآن از قرین گرفته‌اند پس لازم آید که قرآن از چهار قرین گذشته است که به خلق رسیده است. پس از آن چهار، دو از او مرکب است چون “قر” و دو از او بسیط چون “آن” و ما قرآن را از آن دو مرکب یافتیم و آن دو مرکب مر قرآن را از آن دو بسیط یافته بودند و آن دو مرکب، ناطق است و اساس او که قرینان یکدیگرند و مرکبانند از جسد و نفس، همچون این دو حرف نخستین که مرکب شده‌است اندر لفظ قرآن چون “قر” و این دو مرکب بدان دو بسیط تمام آید همچنان‌ که قرآن به آن “آن” تمام است. پس “آن” مثال است بر عقل و نفس که ناطق و اساس را تأیید اندر تألیف و تأویل از ایشان است و ایشان مرکب نیستند و بسیط‌ند همچنان که این دو حرق مرکب نیستند. و الف دلیل است بر عقل که او از همه حرف‌ها جداست که چون نویسنده بدو رسد خطش بگسلد از بهر آنکه الف را از بر سو چیزی نیست و او آغاز چیزهاست و حرف‌ها به الف پیوندد و الف به دیگر حرف‌ها نپیوندد، همچنان که همه چیزها از بر سوی به عقل پیوسته است و عقل از بر سوی به چیزی دیگر پیوسته نیست و نون دلیل است بر نفس کلی بدان‌چه خطی است که سر به سر فراز خواهد آوردن و هنوز نیاورده است، همچنان‌که حال نفس کلی که به فایده گرفتن از عقل کلی همه به درجه عقل کلی خواهد رسیدن و هنوز نرسیده است. همچنین اندر هجاء یعنی شمردن حرف نون، اول نون است و آخر هم نون، دلیل است که هر اخری چون اول خویش خواهد شد و اول عقل است و آخر نفس است و نفس چون عقل خواهد شدن و از این چهار حرف، نخستین قاف است و آن دلیل است بر اساس که مؤمن از او به ناطق راه یابد و بشناسد مرو را، و “را” دلیل ناطق است و “قاف” به حساب جمل صد باشد و “را” یعنی که ناطق خداوند دو مرتبه است، یکی تأویل و دیگر تألیف، و اساس خداوند یک مرتبه است که آن تأویل است و ناطق را مرتبۀ نری است اندر عالم و دین و اساس را مرتبۀ مادگی است اندر عالم دین. چنان که خدای تعالی گوید: فللذکر مثل حظ الانثیین. همی گوید مر نران را نصیب همچند دو ماده است. و “الف” دلیل عقل است و به حساب یکی است یعنی که عقل علت همه بودنی‌هاست همچنان‌که یکی علت همه عددهاست. و نون دلیل نفس که پدید آرندۀ چهار طبع است و موالید پنجم آن؛ همچنان‌که “نون” پنجاه باشد که آن پنج عقد است. و “قاف” و “را” از قرآن بر مثال عمل است که آن نصیب جسد مرکب است، و “الف” و “نون” از قرآن بر مثال علم استکه ان نصیب نفس بسیط است و عمل بهرۀ ستوران است بی علم و علم بهرۀ فرشتگان است بی عمل و علم و [عمل] هردو بهرۀ مردمست که به جسد با ستوران انباز است و به نفس دانا با ستوران انباز نیست و با فرشتگان همبر است و میانجی است میان ستور و فرشته تا به علم و عمل از ستوری به فرشتگی رسد.

                                                    .