دانلود پایان نامه

در سال 344ه. ق معز الدوله مقام ریاست و امیر الامرائى را به سبب بیمارى به فرزندش ابو منصور بختیار واگذار کرد. معز الدوله که خود در بیماریهایش بى‏تاب و پر ناله بود ناگزیر وصیت‏نامه نوشت و مقام امیر الامرائى را چنانکه گفتم به پسرش واگذاشت.
همچنین در این سال بود که ابن ماکان – محمد بن ماکان است، نه موسى بن ماکان – به اصفهان یورش برد. او از خراسان از راه بیابان یورش آورده بود. بویه ابو منصور بن رکن الدوله و خانواده و یاران ایشان ناگزیر شدند که با بدترین وضع به خان النجان و از آنجا به رباط بروند و ابن ماکان بر اصفهان چیره شد. در این هنگام ابن عمید که در ارّجان بود همراه با گروهى عرب و اندکى دیلمى که با خود داشت حرکت کرد. او هنگامى به ابن ماکان رسید که بویه ابن رکن الدوله را دنبال کرده، بار و بنه او را غارت کرده، و گنجینه‏هاى او را ربوده بود. تنها بویه و خانواده او از رسوائى اسارت جان به در بردند. ابن عمید در «خان النجان» به ابن ماکان رسیده یارانش را کشتار و اسیر کرد، خود او را زخمى و دستگیر کرده و به دژ آن «خان» برد. سپس به اصفهان رفت و یاران ابن ماکان را منهزم نمود و امیر ابو منصور بویه پسر رکن الدوله با خانواده‏اش با اطمینان کامل بازگشتند و آن شکست بزرگ جبران شد.
فرمانروایی بختیار:
در سال358 ه. ق شیرزاد بن سرخاب دبیر دیوان فارسى از بغداد تبعید شد. شیرزاد بر بختیار چیره بود و خودکامگى نشان مى‏داد. بختیار سوگند یاد کرده بود که بدون اجازه و ‏راى او فرمان و دستورى ندهد. او سربازى نیز انجام داده بود و علاوه بر دعوى دلیرى، دلبستگى خاصی به مال اندوزى و پناهندگى دادن و سود بسیار گرفتن از راه نادرست داشت. او بختیار را از پرداخت بخششها که به دیلمیان و ترکان مى‏داد بازداشت، و او را به خودکامگى و ایستادگى کشاند. در نیرنگ بر ضد سبکتکین پرده‏دار به طمع دست اندازى بر اموالش شرکت جست. او مى‏خواست لقب سپهسالار و سردارى سپاه را بگیرد. چون گزارش به سبکتکین رسید، از دیدار بختیار و رفتن به خانه او جز پس از مدتى آن هم با احتیاط و هوشیارى خوددارى نمود. کار شیرزاد بر سپاه سنگین مى‏آمد، زیرا بختیار ایشان را عادت داده بود که به هیچ خواست کوچک یا بزرگ ایشان پاسخ منفى ندهد، و شیرزاد او را از این رفتار منصرف نمود. دبیران نیز از شر شیرزاد ترسیدند و دشمن او شدند، زیرا دست آنان را از پناه دادن کوتاه کرده بود، و نیز وزیر ابو الفضل شیرازى نیز براى رام داشتن ترکان از او پرهیز می کرد، و میان آنها شکرآب شد. ترکان براى کشتن شیرزاد همدستان شده، و براى گرفتن اجازت به خانه سبکتکین رفتند.
چون گزارش به بختیار رسید به او پیشنهاد کرد که به خانه سبکتکین برود و او را خوشبین کند، و خود را به دامان او افکند و از او بخواهد که شر ترکان از او دور کند. بختیار وزیر ابو الفضل را نیز همراه شیرزاد براى کمک فرستاد، زیرا که ناهماهنگى این دو هنوز آشکار نشده بود. آنها به خانه سبکتکین رفتند، و ترکان را در حال رایزنى براى کشتن شیرزاد دیدند. سبکتکین اجازه کشتن شیرزاد را نداد، بلکه دستور ترساندن او را داده بود، تا فرار کند و نتواند در پایتخت بماند. چون ابو الفضل وزیر و شیرزاد دبیر به سبکتکین رسیدند خواهش و فروتنى نمودند، و او صادقانه به آنها گفت اگر ترکان از من نمى‏ترسیدند، شیرزاد را کشته بودند و نمى‏گذاشتند که به اینجا بیاید، و دستور داد که هم اکنون باید به هر جا که مى‏خواهد برود. شیرزاد در تنهایى بختیار را دید و او را از وزیر ابو الفضل شیرازى‏ ترساند؛ و با هم پیمان بستند که او را بر کنار و دستگیر کند؛ دارائى او و وابستگانش را بگیرد؛ نیز موافقت کرد که پس از بیرون رفتن شیرزاد خانه و خانواده و فرزندان و آبادیهاى او را نگهدارى کند؛ و آنها را به نام فرزند خود سالار بن بختیار نماید؛ تا طمع دیلمیان و سپاهیان از آن بریده شود و ترکان و دیگر لشکریان به وى خوشبین گردند. سپس او به جاى خویش باز گردد و به خدمت ادامه دهد. بدین شکل شیرزاد به اهواز و از آنجا به ارّجان‏ نزد ابن عمید رفت، و او که تازه به سوک پرده‏دار خود روین خویشاوند شیرزاد نشسته و از مرگ او را بسیار آزرده بود، در روى شیرزاد شمایل روین را دید، و او را بسیار گرامى داشت. کالا و پوشاک بسیار براى او فرستاد و سفارشنامه مؤکد براى او به رکن الدوله نوشت، و نوید داد تا براى او میانجى شود. سپس پیشنهاد کرد که به نزد رکن الدوله رود و نامه او را ببرد و در آنجا بماند تا ابن عمید بیاید، ولى همینکه شیرزاد به رى رفت در آنجا درگذشت.
فرمانروایی ابو الفوارس‏:
در سال 415 ه. ق ابو شجاع سلطان الدوله بن ابى نصر بهاء الدوله در شیراز به رحمت ایزدى پیوست‏ و خلف الصدقش ابو کالنجار در اهواز بود. بنابراین ابو الفوارس برادر سلطان الدوله حکمران کرمان سبقت جسته، زودتر از ابى کالنجار وارد شیراز شد و بر اریکه سلطنت نشست.
ابو کالنجار لشکرى فراهم کرد و از اهواز به طرف شیراز حرکت نمود و ابو الفوارس ابو منصور حسن بن على فسوى وزیر خود را به عنوان فرمانده سپاه انتخاب کرد، و به استقبال ابو کالنجار رفت. در این نبرد ابو کالنجار پیروز شد و ابو منصور وزیر شکست خورد و چون خبر شکست به ابو الفوارس رسید، شیراز را رها کرد و به طرف کرمان رفت و ابو کالنجار وارد شیراز شد، و بر سریر سلطنت نشست. بعد از تمکن ابوکالیجار در مملکت فارس و رنجیده خاطر شدن گروهی از اهل حل و عقد و اعیان لشکر دیالمه از ابو کالنجار، به گروهی از دیالمه که در منطقه فسا توقف داشتند و خود را از هواخواهان ابو کالنجار مى‏دانستند نامه نوشتند و آنها را از سوء سلوک ابو کالنجار مطلع نمودند، و طرفدار پادشاهی ابو الفوارس شدند. بنابراین بر ابوکالنجار شورش کردند، و ابو کالنجار بدون مقاومت از شیراز به شهر نوبندگان رفت و به علت گرمى هواى نوبندگان، ابو کالنجار و همراهانش مریض شدند، و به شعب بوان در نزدیکی نوبندگان نقل مکان نمودند. بعد از حرکت ابو کالنجار از شیراز دیالمه شیرازى و دیالمه فسوى، به ابو الفوارس نامه نوشتند و او را ترغیب به عزیمت به سمت شیراز نمودند. پس از آمدن او ازکرمان به فارس، او به عنوان پادشاه انتخاب شد. ابى الفوارس از آنجا قصد شعب بوان کرد و رو به ابى کالیجار نمود، که پس از جنگ با وی او را از بلاد بیرون کرد. لیکن به وسیلۀ نامه نگاری ها مملکت فارس به ابو الفوارس و خوزستان به ابو کالنجار تعلق گرفت، و ابو الفوارس شیراز را، و ابو کالنجار شهر ارّجان را به عنوان مقر سلطنت انتخاب نمودند. از سوی دیگر وزیر ابى الفوارس مردم را بهم انداخت و دل آنها را به فساد آلوده و مصادره‏شان نمود، و به خود اجازه داد مال ابى کالیجار و دیلمیانى که با وى بودند بگیرد و گرفت. در این هنگام عادل بن مافنه صندل خادم را برانگیخت که به شیراز برگردد. وى نعمت بزرگى را در شیراز به جاى گذاشته بود و او با ابى کالیجار یکى شد و دیلمیان مطیع و همراه ابن مافنه بودند، و اوضاع و احوال بدتر از آنچه بود شد. ابوکالیجار و عم او ابی الفوارس پس از چند ماه نقض عهد کردند و پس از گرد آوری لشکر، دو سپاه بین بیضاء و استخر تلاقی نمودند. و این بار هم ابو الفوارس شکست خورد و به طرف داراب رفت، و ابو کالنجار در شیراز متمکن شد. شهر استخر با ابو کالنجار جنگ کرد امّا ابو الفوارس دوباره شکست خورد و به کرمان رفت و ابو کالنجار در مملکت فارس به حکمرانى مشغول گردید، و البته اهل شیراز از ابو کالنجار کراهت خاطر داشتند.
تصرف عراق بوسیله مشرف الدوله:‏
پس از بالا گرفتن کار ابى على مشرف الدوله بن بهاء الدوله، وی مخاطب به امیر الامراء گردید و سپس عراق را تصرف کرد و برادرش سلطان الدوله را از آنجا راند. سبب این رویداد این بود که سپاهیان بر سلطان الدوله شورش کردند و مانع از حرکت وى شدند و خواست ترتیبى به کار مشرف الدوله در ملک دهد. به سلطان الدوله مشورت داده شد او را دستگیر نماید، و او نتوانست این کار را بکند. سلطان الدوله خواست به واسط برود سپاهیان گفتند فرزند یا برادر خود مشرف الدوله را باید نزد ما بگذارى. سلطان الدوله با برادرش مکاتبه کرد. او نخست امتناع ورزید و سپس بعد از مراجعه دیگر پذیرفت، و با هم اتفاق نمودند و در بغداد همدیگر را دیده و قرار آنها بر این شد، که ابن سهلان را به خدمت نگیرند، و با این قرار سلطان الدوله بغداد را به قصد اهواز ترک کرد، و برادرش مشرف الدوله به عنوان جانشین او در بغداد ماند.
امّا همین که سلطان الدوله به تستر رسید ابن سهلان را وزیر کرد، و مشرف الدوله از این کار متوحش گردید. سلطان الدوله وزیر خود ابن سهلان را مأموریت داد که برادرش مشرف الدوله را از عراق بیرون کند. مشرف الدوله سپاه بسیار از ترکهاى‏ واسط و ابو الأغر دبیس بن على بن مزید متشکل ساخت و با ابن سهلان نزدیک واسط نبردکرد. ابن سهلان منهزم شد و در واسط متحصن گردید، سپس مشرف الدوله او را محاصره و بر او سخت گرفت. به علت این نبردها نرخها گران شد به طوری که مردم گوشت چارپایان حتى سگ را می خوردند. همین که ابن سهلان ادبار کار خویش نگریست شهر را تسلیم نمود و مشرف الدوله را سوگند داد و از شهر بیرون آمد، آنگاه مشرف الدوله به خطاب شاهنشاه مخاطب شد و این رویداد در آخر ذى الحجه بود. دیلمیان که در واسط مقیم بودند به خدمت او در آمدند و با وى روانه شدند، و او براى آنها سوگند یاد کرد و اقطاع به آنها داد و با برادرش جلال الدوله ابو طاهر متفق شدند. همین که سلطان الدوله این اخبار را شنید از اهواز به ارّجان‏ رفت و خطبه به نام وى در عراق قطع شد. در آخر محرم سال چهار صد و دوازده به نام برادرش در عراق خطبه خوانده شد، و على بن سهلان و کحل دستگیر شدند. سلطان الدوله از شنیدن آن اخبار دچار ضعف گردید و با چهار صد سوار رزمجو به فارس رفت. درآمدهاى دولتى کاهش یافت و آبادیهاى بین راه را غارت نمودند. ترکهائى که در اهواز بودند گرد هم جمع شدند و با یاران سلطان الدوله جنگیدند و به نام مشرف الدوله شعار دادند و از هواخواهان او شدند؛ و راه بر کاروان بریدند و اموالشان راگرفتند و به دنبال کار خود رفتند؛ و دنباله این ماجرا و شرح این سری نبرد ها که از عهده این تحقیق خارج است و شرح آن درتاریخ ابن خلدون ثبت است.
فرمانروایی ملک رحیم (440- 447):
ابو کالیجار در سال 440 ه. ق در سفرى به کرمان براى سرکوب عامل یاغى خود فوت کرد. مردم بغداد با پسرش ابو نصر خسرو فیروز که الملک الرحیم لقب یافته بیعت نمودند، امّا ابو کالیجار شش پسر داشت که هر کدام داعیه سلطنت و گرفتن مقام پدر را داشتند. یکی از آنها به نام ابو منصور فولادستون شیراز را تصاحب نمود، لیکن ملک رحیم به دستیارى برادر دیگر خود به نام ابو سعد خسرو شاه فولاد ستون را دستگیر نمود و بر شیراز استیلا یافت؛ و برادر را در قلعه اصطخر محبوس ساخت؛ و ارّجان‏ را هم به برادر چهارم خود ابو طالب کامروا سپرد. او و ابو سعد بر این نواحى مسلط بودند. ملک رحیم از اهواز به سمت بلاد فارس حرکت کرده، و چون به نواحى شیراز رسید سپاهى از اتراک و دیالمه که در شیراز ‏بودند به استقبال او شتافتند، امّا روز دیگر که ملک رحیم مى‏خواست که به شهر شیراز وارد شود، میان ترکان فارس و ترکان بغداد جنگ شد. با وجود پیروزی بغدادیان، او شیراز را ترک کرد و به عراق عرب برگشت. چون ملک رحیم می دانست ترکان طرفدار برادرش ابو منصور فولادستون که در قلعه اصطخر ‏بود هستند، به آنها اعتماد نداشت. بنابراین ملک رحیم بالضّروره به جانب بغداد مراجعت نمود، و چون به اهواز رسید در آنجا توقّف نمود. او برادران خود ابو سعد و ابو طالب را در ارّجان‏ گذاشت و خود به جانب بغداد رفت، تا آنکه در سال 441 ه. ق فولاد ستون از حبس گریخت، و جماعتى از دیالمه دور او را گرفتند و او را بر سریر حکومت فارس نشاندند. ابو منصور چون بر فارس استیلا یافت، فوراً لشکرى آماده نمود وبه سمت ارّجان حرکت کرد. ابو سعد و ابو طالب چون طاقت مقاومت او نداشتند ارّجان را رها کردند و پیش ملک رحیم رفتند. ابو منصور ارّجان را به حوزه تصرّف درآورد و متوجّه اهواز گشت. فولاد ستون نیز موفق شد فارس را تحت امر خود در آورد و در رامهرمز بر سپاهیان سه برادر غلبه کند، امّا سال بعد چون لشکریان بر فولاد ستون شوریدند، و او به تخلیه آنجا مجبور گردید.
در سال 443 ه. ق ملک رحیم اصطخر و شیراز را تسخیر نمود و فولاد ستون چاره‏اى ندید جز آنکه از طغرل سلجوقى مدد بطلبد. طغرل نیز از اصفهان سپاهى گران‏ به یارى فولاد ستون فرستاد و فولاد ستون در اهواز به سختى ملک رحیم را منهزم ساخت.
در 445 ه. ق شیراز را از برادر خود ابو سعد گرفت و به نام طغرل سلجوقى و برادر خویش ملک رحیم، و پس از ایشان به اسم خود خطبه خواند و بر فارس مستولى شد.
چیره شدن ملک رحیم بر شیراز:
در محرم سال447 ه. ق یکى از فرماندهان بزرگ دیلمى به نام فولاد که قلعه استخر را در تصرف داشت به شیراز رفت و پس از ورود به آنجا امیر ابا منصور فلاستون فرزند ملک ابى کالیجار را از شیراز راند، و از آنجا به فیروز آباد رفت و در آن محل اقامت گزید.
فولاد خطبه به نام سلطان طغرل‏بیک را در شیراز قطع کرد و بنام ملک رحیم و برادرش ابى سعد خطبه خواند، و به آنها نامه نوشت و وانمود کرد که در اطاعت آنها است. ملک رحیم و ابى سعد می دانستند که فولاد فریبکارى و خدعه می نماید. ابو سعد در ارّجان‏ بود و به اتفاق برادر خود امیر ابو منصور پس از قرار خود مبنی بر اطاعت از برادرشان ملک رحیم، با سپاهی انبوه به شیراز رفتند و فولاد ستون را محاصره نمودند. پس از به درازا کشیدن مدت محاصره و به وجود آمدن قحطی مردم از گرسنگی مردند و سکونت در شهر برای فولاد مشکل شد. بنابراین همراه عده ای از دیلمیان که با او بودند فرار کرد و به نواحى بیضاء و قلعه استخر رفت، و امیر ابو سعد و امیر ابو منصور و سپاهیانشان وارد شهر شدند و آنجا را متصرف شدند.
جنگ میان هزار سب و فولاد:
سلطان طغرل ‏بیک بصره، ارّجان، خوزستان و شیراز را براى هزار سب بن بنکیر بن عیاض در قبال سیصد و شصت هزار دینار تضمین و به وى واگذار کرده بود، و امر کرد در اهواز بدون نواحى که تضمین آنها را کرده است به نام خود خطبه بخواند، و قرمیسین و توابع آن را به امیر ابا على بن ابى کالیجار به اقطاع داد. رسولتکین عموزاده سلطان به همراهى فولاد بر متصرفات هزار اسب تاخت و قصد ارّجان‏ کرد و آنجا را غارت نمود.
هزار اسب در آن موقع با طغرل‏بیک در موصل و الجزیره بود، همین که سلطان از امور آن ناحیه فراغت پیدا کرد هزار سب را به بلاد خودش فرستاد و دستور جنگ با رسولتکین و فولاد را به وى داد. هزار سب به بصره آمد و در آنجا تاج الدین بن سخطه علوى و ابن سمحا یهودى را یکصد و بیست هزار دینار مصادره کرد، و از بصره برای جنگ با رسولتکین و فولاد حرکت کرد و با آنها تلاقى و جنگ شدیدى کرد. در آن گیر و دار فولاد کشته شد و رسولتکین پسر عم سلطان اسیر شد و هزار سب او را نگه داشت. رسولتکین از او تقاضا کرد که وى را به دار الخلافه بفرستد تا خلیفه از وى شفاعت کند و هزار سب تقاضاى او را انجام داد.
پس از مراجعه و گفتگو قرار بر این شد که به بند کشیده شود و دستخط خلیفه در این باره چنین صادر شد که: «جایگاه رکن الدین – مقصود طغرل‏بیک است- نزد ما چنان است که اقتضاء کرده چنان کنیم که با دیگرى نکرده بودیم. زیرا که عادت بر این جارى نبود کسى در این گرامى خانه به بند کشیده شود و ناگزیر رضاى ما در جوابگوئى کارى است که انجام شده است. رئیس الرؤساء به طغرل نامه نوشت تا آنکه راضى شد.» در روزگاران خاندان بویه، دار الخلافه پناهگاه هر خائفى از وزیر و عمید و غیر ذلک بود در ایام سلجوقیان به راهى غیر از آنچه مرسوم بود رفتند، و این نخستین کارى بود که کردند.
در سال433 ه. ق ابو منصور فولادستون صاحب فارس، هزار اسب‏ بن بنکیر، و منصور بن حسین اسدى و سایر دیالمه و اتراک ارّجان‏ به قصد تسخیر تستر- شوشتر امروزی- به سمت آن ناحیه حرکت کردند. ملک رحیم پس از آگاهی از این ماجرا فوراً لشکرى برای نبرد با ایشان فرستاد. پس از نبردی چند، لشکر ملک رحیم غالب شدند و جمع زیادی از ایشان را دستگیر کرده و پیش ملک رحیم فرستادند. و از ادبار طالع ابو منصور، در این وقت در اردوى هزار اسب اراجیف شایع شد که ‏ابو منصور در شیراز فوت کرده است. بواسطه شیوع این خبر، جمع زیادی از یاران هزار اسب از او جدا شدند و به ملک رحیم پیوستند. ملک رحیم پس از آگاهی از این امر به طرف رامهرمز، که سپاه هزار اسب در آنجا فساد بسیار مى‏کردند حرکت کرد. پس از نبرد لشکر هزار اسب شکست خورد و شهر رامهرمز نیز در سال 443 ه. ق توسط سپاه ملک رحیم تصرّف شد.
در اثناى این حال کوتوال قلعه اصطخر ابو نصر بن خسرو، به علت دستگیری دو برادر خود توسط هزار اسب و به امر ابو منصور، فردی را پیش ملک رحیم فرستاد و تقاضا نمود که امیر یکى از برادران خود را به این قلعه بفرستد، تا قلعه را به او بسپارد، و متعهّد شد که تمامى قلاع فارس را جهت ایشان مسخّر سازد.
پس از شنیدن این خبر ملک رحیم فوراً برادر خود ابو سعد را با لشکرى انبوه به اصطخر فرستاد. چون ابوسعد به موضع دولت‏آباد رسید، اکثر سپاه از دیالمه و ترک که از ابو منصور آزرده‏ خاطر بودند، از شیراز به استقبال او رفتند و به او ملحقّ شدند. ابو سعد از دولت‏آباد به طرف قلعه اصطخر آمد و ابو نصر بن خسرو فى الحال از قلعه بیرون آمد و با ابو سعد ملاقات نمود و قلعه به ابوسعد تسلیم شد. پس از استیلا بر این قلعه مستحفظان قلاع دیگر همه اطاعت نمودند قلعه های خود را تسلیم نمودند. ابو سعد به سمت شیراز حرکت کرد، چون شیراز بى‏صاحب بود و ابو منصور فولادستون در ارّجان ‏بود.

مطلب مرتبط :   پایان نامه ارشد درموردعلوم کامپیوتری، پیام کوتاه، حریم خصوصی

دسته بندی : علمی