دانیل بل۳۸ ،آلکس اینکلس۳۹ و لوسین پای۴۰ نام برد . این رهیافت عواملی از قبیل جامعه پذیری دوران کودکی ، یادگیری اجتماعی ، تجربیات فردی و تاریخ نظام سیاسی را در فراگیری و انتقال بین نسلی فرهنگ سیاسی ، مهم و موثر می داند . لوسین پای از نظریه پردازان مهم این رهیافت در تعریف فرهنگ سیاسی می گوید : فرهنگ سیاسی مجموعه نگرش ها ، باورها و احساساتی است که به فرایند سیاسی نظم می دهد و انگاره ها و قواعد بنیادینی را که بر رفتار سیاسی ناظر است پدید می آورد .
پای تبیین خود را از عوامل شکل دهنده فرهنگ سیاسی و چگونگی تعامل آنها چنین بیان می کند :
ایده فرهنگ سیاسی بر این فرض استوار است که نگرشها ، احساسات و شناخت هایی را که به رفتار سیاسی شکل می دهد و بر آن حاکم است اموری ذاتاً تصادفی نیستند بلکه نشانگر الگوی منسجمی هستند که با یکدیگر به تناسب رسیده و بصورت متقابل نهادینه شده اند . علیرغم وجود احتمالات زیاد برای تنوع در سمت گیریهای سیاسی در هر جامعه یک فرهنگ سیاسی مجزا و خاصی وجود دارد که به فرایند های سیاسی شکل و معنا بخشیده آنها را قابل پیش بینی می کند …. هر نسلی می باید سیاست را از نسل پیشین خود دریافت کند و از قوانینی که بر توسعه شخصیت فردی و فرهنگ عمومی جامعه حاکم است متابعت کند ( pye , 1965 ) .
مسئله اصلی در این رهیافت ثبات و بی ثباتی سیاسی در راستای رسیدن به توسعه اجتماعی و سیاسی است . از این منظر پایداری و ثبات سیاسی بویژه در الگوهای دموکراتیک ، شرط اولیه برای حرکت بسوی فرایند توسعه است بهمین جهت مطالعات این رهیافت درباره فرهنگ سیاسی به شدت متاثر از عوامل موثر بر توسعه سیاسی است از این دیدگاه است که جامعه پذیری و فرایند آن در فراگیری فرهنگ سیاسی و تاثیراتی که بر ثبات و یا بی ثباتی سیاسی دارد حائز اهمیت است . جامعه پذیری فرایندی است که دارای سطوح مختلف بوده و از همان آغاز حیات فرد آغاز می شود . جامعه پذیری فرهنگ عمومی ، جامعه پذیری فرهنگ سیاسی و جامعه پذیری نقشی از عمده ترین سطوح در فرایند جامعه پذیری است ثبات سیاسی محصول هماهنگی میان این سطوح است . تناقض میان سطوح یادگیری و جامعه پذیری اجتماعی و سیاسی تبعات سیاسی مهمی دارد . مثلاً در بسیاری از جوامع در مراحل اولیه جامعه پذیری دوران کودکی بر نگرش خوش بینانه به انسان و اعتماد به روابط انسانی تاکید می شود اما در سطوح بعدی بر ظنین بودن نسبت به محیط بخصوص اعمال کنشگران سیاسی تاکید می شود . در این جوامع معمولاً فرهنگ سیاسی ماهیتی دو احساسی پیدا می کند .
تمایزات میان خرده فرهنگ های سیاسی جامعه ، مانند قومی ، جنسی ، نخبگان و … ناشی از تجربیات متفاوت در جامعه پذیری سیاسی است از این میان تاثیر تمایزات میان فرهنگ سیاسی نخبگان با توده بسیار مهم است . در بسیاری از جوامع ، فرهنگ سیاسی نخبگان متاثر از نوعی ایدئولوژی سیاسی است که با فرهنگ عمومی توده تمایز دارد و آثار آن را در برنامه ریزی های سیاسی برای توده می توان مشاهده کرد .
در این رهیافت ، ضابطه تقسیم بندی انواع فرهنگ سیاسی ، ماهیت رژیم های سیاسی است . مثلاً از فرهنگ سیاسی اقتدارگرا ، توتالیتر ، دموکراتیک و غیره و اساس نوع روابط و سازمان قدرت در رژیم سیاسی صحبت به میان می آید . مرز امور سیاسی و غیر سیاسی نیز تابع ماهیت رژیم ها ست . مثلاً در رژیم های توتالیتر کمتر موضوعی است که رنگ و بوی سیاسی نداشته باشد و یا بطور بالقوه استعداد سیاسی شدن را نداشته باشد در حالیکه در رژیم های دموکراتیک بین امور سیاسی و غیر سیاسی ، مرز روشن تری وجود دارد .
این رهیافت به دلیل رویکرد کارکردگرایانه اش به فرهنگ و اهمیت فوق العاده ای که به فرایند جامعه پذیری سیاسی می دهد به جنبه تغییر پذیری و تحول فرهنگ سیاسی بویژه عناصر نسبتاً پایدار آن مانند ارزش ها ، عقاید و باورهای سیاسی توجه کمتری نشان می دهد .
۲-۲-۱-۳- رهیافت معرفت شناسانه :
از رهیافت های جدید در سنت روانشناسانه ، رهیافت شناختی است که در طرح تئوریک با نظریه یادگیری ژان پیاژه ترکیب یافته است . افرادی مانند نیکلاس املر۴۱ ، روزنبرگ۴۲ و مایکل گراس۴۳ در زمره صاحب نظران این رهیافت هستند . در این رهیافت سازمان یابی حیات فردی و اجتماعی بصورت مقولاتی متکامل و همزمان در نظر گرفته می شوند . بین سطوح فردی و اجتماعی ساخت های معنایی شیوه های تفکر افراد و هنجارهای فرهنگ سیاسی رابطه متقابل بر قرار است .
این رهیافت ابتدا تبیینی از انسجام و بقای اجتماعی بدست می دهد که قواعد هنجاری با فراهم ساختن نوعی زیر بنای اخلاقی ، موجد آنست . بر اساس این رهیافت ، اندیشیدن و استدلال کردن در سطح فردی در مورد موضوعات اجتماعی ، نیازمند استدلال اخلاقی است و استدلال اخلاقی قواعد و هنجارهای فرهنگ سیاسی را تحت تاثیر قرار می دهد .
مایکل گراس از صاحبنظران این رهیافت به بحث درباره پیشبرد و تداوم فرهنگ سیاسی دموکراتیک و لوازم آن پرداخته است . پرسش او اینست که فرهنگ سیاسی دموکراتیک نیازمند چه نوع افراد و گروههایی است ؟
تصویر نوعی افراد در فرهنگ سیاسی دموکراتیک ، انسانی عقلایی است که اختلافات خود را به شیوه ای مسالمت آمیز حل و فصل می کند . اما آیا در عمل نیز چنین است ؟ پرسش گراس اینست که آیا افراد دموکرات آن چنانکه در آثار لاک۴۴ ، میل۴۵ ، رالز۴۶ و هابر ماس۴۷ مورد تاکید قرار گرفته است واقعا تحت تاثیر انگیزه های استعلایی و اصول اخلاقی قدرتمندی هستند ؟ یا آنچنانکه مدیسون۴۸ معتقد است تحت تاثیر اصول اخلاقی ضعیفی هستند ؟ در اصول اخلاقی قوی ، بعنوان مثال درمان بی عدالتی هم نیازمند قابلیت شناخت بی عدالتی و هم داشتن نگرش اخلاقی به عدالت است . در حالیکه در اصول اخلاقی ضعیف ، کنش سیاسی لزوما با نگرش اخلاقی همراه نیست . پژوهش های گراس نشان داد که کنشهای آنها تحت تاثیر محرک هایی چون حفظ همبستگی و مسائل مادی است بنابراین گراس نتیجه گرفت که در فرهنگ سیاسی دموکراتیک ، کنش سیاسی لزوما متاثر از آموزه های اخلاقی نیست و با ضابطه های اخلاقی نیز سنجیده نمی شود . بسیاری از کنش هایی که از نظر اخلاقی شایسته است از نظر سیاسی ناشایست تلقی می شود . آنچه محرک افراد در عمل به هنجارهای دموکراتیک است ، انگیزه های محدود و مشخص مادی و حفظ همبستگی است تا انگیزه های استعلایی چون عدالت خواهی و آرمان برابری انسان ها .
در این رهیافت ، واحد تحلیل فرهنگ سیاسی ، فرد است و انگیزه های او در دست زدن به کنش سیاسی باید مورد بررسی قرار گیرد . اصول اخلاقی در کنار سطح شناختی و انگیزه های مادی و محدود در تبیین رفتارو فرهنگ سیاسی مهم است . این رهیافت نوعی نگرش کارکردی به فرهنگ سیاسی دارد و در تبیین به مراحل رشد شناختی افراد توجه دارد از اینرو در مجموع می توان گفت که نوعی نگرش معرفت شناسانه به فرهنگ سیاسی دارد .
۲-۲-۲- نظریات متاثر از رهیافت مدرنیسم :
این دسته از نظریات فرهنگ سیاسی را محصول سطح توسعه اقتصادی – اجتماعی جوامع دانسته تحول فرهنگی جوامع را با حرکت آنها بسوی توسعه و نوسازی اقتصادی – اجتماعی مرتبط می دانند . در حقیقت در این نظریات تحول فرهنگ سیاسی مکانیسم واسطی است که بین تحولات نهادی – ساختاری ناشی از مدرنیسم و سطح تحولات دمکراتیک در نهادهای سیاسی جوامع قرار گرفته آندو را بهم پیوند می زند . هماهنگی و هم آوایی فرایند نوسازی و فرایند دمکراتیک شدن امری است که مورد توجه بسیاری از اندیشمندان و محققان علوم اجتماعی و سیاسی بوده است .
سیمور مارتین لیپست از نخستین نظریه پردازانی است که در دوران معاصر مسئله رابطه بین نوسازی و دمکراسی را مطرح ساخت وی در تحلیلی تئوریک رابطه بین آندو را به این صورت تبیین کرد که نوسازی همواره نگرش های مردم را به گونه ای تغییر می دهد که افراد جامعه را به حامیان اصول دمکراسی ، تکثرگرایی سیاسی و کنترل عمومی بر قدرت مبدل می سازد . لیپست دریافت که شرایط اجتماعی عینی بر تغییرات سیاسی مانند دمکراتیک شدن اثر می گذارد و این اثر را از طریق گرایش به ایجاد نگرش های ذهنی که در صدد ایجاد این تغییرات سیاسی هستند بر جای می گذارند . در این زمینه لیپست بر آنست که دو خصوصیت جامعه به شدت بر گذار به دمکراسی و تثبیت آن موثرند ، توسعه اقتصادی و مشروعیت یا درجه ای که نهادها فی نفسه ارزشمند و مناسب قلمداد می شوند . (لیپست ، ۱۹۵۹ ، ۴۶ )هانتینگتون (۱۹۹۱ : ۶۹ ) نیز یاد آور شده است که رشد تمایلات توده ای به آزادی ، سازو کاری ایجاد می کند که علت رشد جنبش های دمکراسی خواه در کشورهای مختلف را در دهه های اخیر بواسطه نوسازی تبیین می کند . وی در پیوند توسعه انسانی و ارزش ها و فرهنگ دمکراتیک استدلال می کند که نوسازی به رشد طبقات متوسط مدرنی کمک می کند که قدرتهای دمکراتیک را نامشروع دانسته و ارزیابی مثبت در حال رشدی نسبت به آزادی دارند . در نتیجه این تغییرات در فرهنگ سیاسی منبع عمده ای از فشارهای دمکراتیک ساز را فراهم می آورد ( هانتینگتون ، ۱۹۹۱ )
دانیل لرنر (۱۹۵۸ ) در کتاب گذار از جامعه سنتی تا مدرن شدن خاور میانه ، بحث مشابهی را در مورد اثرات نوسازی بر توسعه سیاسی ارائه کرده است .
گری مارکس۴۹ و لری دایاموند معتقدند که شواهد به روشنی و بطور مستحکم ، نشان دهنده رابطه علی شدیدی میان توسعه اقتصادی و دمکراسی هستند ( ۱۹۹۲ :۶ ) دایاموند تاکید می کند که مولفه های توسعه انسانی اهمیت و برجستگی خاص تری در مقایسه با سایر عوامل در تبیین فرهنگ سیاسی دمکراتیک دارد وی بر آنست که توسعه اقتصادی با تغییرات موثر در ساختار اجتماعی و فرهنگ سیاسی می تواند به تحول دمکراتیک کمک کند ( همان :۱۲۸ , ۱۰۹ ).
رابرت دال۵۰ (۱۹۹۸) نیز اعتقاد دارد پولیارشی با خصوصیاتی مانند سطح نسبتاً بالای در آمد و ثروت سرانه ، رشد در آمد سرانه جاری ، سطح بالای شهر نشینی ، تنوع شغلی زیاد، باسوادی گسترده ، تعداد زیاد دانشجویان و… مرتبط است (دال ،۱۹۹۸:۲۵۱ ).
اما در این بین محققی که به بسط تئوریک رابطه بین نوسازی و فرهنگ سیاسی پرداخته و با انجام پژوهش ها و پیمایش های متعدد در سطح جهانی داده های مفصلی را برای اثبات و یا اصلاح تئوری فوق فراهم آورده است رونالد اینگلهارت جامعه شناس و اندیشمند سیاسی دانشگاه میشیگان است که به همراه تیم تحقیقاتی و همکاران خود از دهه هفتاد میلادی پیمایش های متعددی را در ابعاد قاره ای و جهانی و به مرکزیت مرکز پیمایش های جهانی ( wvs ) انجام داده و در این مدت به مدد داده های وسیع ، تئوری تحول فرهنگی خود را تحت عنوان تئوری توسعه انسانی بسط داده است . تئوری توسعه انسانی دلالتهایی گسترده تر از بحث فرهنگ سیاسی داشته و موضوع فرهنگ سیاسی دمکراتیک و گرایش به ارزش های مرتبط با آن بعدی از ابعاد تئوری تحول

مطلب مرتبط :   پایان نامه ارشد درموردفرهنگ سیاسی، دانشگاهها، آموزش و پرورش، تربیت معلم
دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید