دار شدن و فرزند پروری و برقراری جا پایی محکم در دنیای کار، در حال انجام است، اما در میانسالی به مقدار زیاد گسترش می یابد (برک، 1384).
تمایل طبیعی فرد به ترغیب تحول نسل بعد، میانسال را در نقش ناصح جوانان جلوه گر می سازد. داشتن بچه امری غریزی است و میانسالی که بچه ندارد، احساس می کند چیزی از دست داده است و پدیدآورندگی خود را مستقیما با پرداختن به بچه دیگران یا هدایت و حمایت از آنها نشان می دهد. راکد ماندگی در سطحی به خلاقیت بیشتر منتهی می شود. اما رکود کامل ممکن است عدم سلامت بدنی و روانی به دنبال داشته باشد (منصور، 1390).
زایندگی، تمایلات درونی و درخواست های فرهنگ را به هم نزدیک می کند. افراد میانسال احساس می کنند که احتیاج دارند مورد نیاز باشند، آنها می خواهند به فناناپذیری نمادی دست یابند؛ یعنی، خدمتی انجام دهند که بعد از مرگشان بر جای بماند (مک آدامز و دسنت. آبین235، 1992؛ مک آدامز، هارت236، و مارونا237، 1998؛ نقل از برک، 1384).
افراد بسیار زاینده، از لحاظ روانی خشنود و سالم هستند. آنها دیدگاه های مختلف را با آغوش باز می پذیرند، از ویژگی های رهبری برخوردارند، از کار بیش از پاداش مالی توقع دارند، در فرزندپروری از سبک مقتدرانه استفاده می کنند، و به رفاه فرزندان، همسر، و جامعه خود اهمیت زیادی می دهند (پترسون و کلونن238، 1995؛ پترسون، اسمیرلس239 و ونت ورث240، 1997).

وایلنت و مرحله رشدی میانسالی:
از نظر وایلنت241 (1969) میانسالی دوره گذار و رسیدن به آرامش دهه 50 است. چنین گذاری مانند نوجوانی تنش هایی با خود به همراه دارد. میانسال می تواند از خود پختگی نشان دهد، رفتارهای خود را ارزشیابی کند و در پاره ای از آنها بازنگری کند. سازش یافته ترین افراد در سطح آنهایی هستند که دارای پدیدآورندگی بیشتری هستند و این سالها را بهترین ایام زندگی خود می دانند. در دوره آرامش دهه پنجاه مردها بیشتر حمایتگر می شوند و عواطف بیشتری از خود نشان می دهند. تفاوت های سنتی بین رفتار زن و مرد تقلیل می یابند. این دوره معمولا دوره آرامش زندگی است (منصور، 1390).
لوینسون و مرحله رشدی میانسالی:
لوینسون242 (1978) بر مبنای یک پژوهش چند رشته ای اقدام به تدوین نظریه ای پرداخت که بر اساس آن بنا کردن یک ساختار برای زندگی هدف تحول در بزرگسالی است. مراحل تحول میانسالی از دیدگاه وی به شرح زیر است:
گذار از میانه زندگی: فرد تمام مسائل زندگی خود را از نو وارسی می کند و درباره راه خود تصمیم می گیرد و واقع بین تر است.
ورود به میانه زندگی (45 تا 50 سالگی): ساخت جدیدی برای زندگی فراهم می کند که واجد انتخاب های تازه ای است. پاره ای از افراد یا یک زندگی محدود، پر اشتغال و بسیار ساخت دار و کسالت بار به سر می برند.
گذار از دهه پنجاه (50 تا 55 سالگی): گاهی بحران وسط زندگی در همین سطح رخ می نماید. پاره ای از افراد ساخت زندگی چهل سالگی را تغییر می دهند. در هر حال فرد بدون بحران نمی تواند از میانه زندگی بگذرد.
نقطه اوج زندگی بزرگسالی (55 تا 60): فرد دوره میانه زندگی خود را کامل می کند و دوره شکوفایی گسترده را تجربه می کند (همان).
به عقیده لوینسون، برای اینکه میانسالان رابطه خود را با خودشان و دنیای بیرونی ارزیابی مجدد کنند، باید با چهار تکلیف رشد روبرو شوند. هر یک از این تکالیف ایجاب می کنند که فرد بین دو گرایش متضاد در درون خود، سازش برقرار کند:
تکلیف جوان – مسن: فرد میانسال باید راههایی پیدا کند که هم جوان و هم مسن باشد. این به معنی دست کشیدن از برخی ویژگی های جوانی، حفظ کردن و تغییر دادن ویژگی های دیگر، و یافتن معنی سودمند در مسن بودن است.
تکلیف ویرانگری _ آرامش: فرد میانسال با آگاهی بیشتر از فناپذیری، روی روش هایی که خود او و دیگران به صورت ویرانگرانه عمل کرده اند، تمرکز می کند. اقدامات آزارنده گذشته نسبت به والدین، همسر صمیمی، فرزندان، دوستان، و رقبا، با میل زیاد به خلاق شدن بیشتر، تلافی می شود؛ با ایجاد دستاوردهایی که از نظر خود و دیگران با ارزش هستند و مشارکت در فعالیت هایی که رفاه انسان را ارتقا می دهند.
تکلیف مردانگی _ زنانگی: فرد میانسال باید بین درآمیختگی با دنیای بیرونی و جدایی، تعادل بهتری برقرار کند. در مورد مردان، این به معنی عقب نشینی از جاه طلبی و پیشرفت و برقراری تماس با خود است. زنانی که خود را وقف فرزند پروری کرده اند یا مشاغل ناخوشایندی دارند باید در جهت مخالف پیش بروند؛ به سمت درآمیختگی بیشتر با دنیای کار و جامعه گسترده تر (برک، 1384).

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه با موضوعخاورمیانه، خلیج فارس، حقوق بشر، شورای همکاری خلیج فارس

ب)پیشینه پژوهشی

بر‌اساس مطالعه منابع پژوهشی مرتبط با موضوع،پژوهش‌هائی با کاربست متغیرهای تحقیق بدست آمد،ولی جمع بین هر سه متغیر پژوهش حاضر در سوابق پژوهشی یافت نگردید؛ برخی از سوابق مرتبط در ذیل ذکر می گردد:

پژوهش های داخلی (ایرانی):
قربانعلی‌پور، برجعلی و سهرابی (1390) درپژوهشی با عنوان”اثر بخشی مداخله ی شناختی-رفتاری متمرکز بر هراس از مرگ در کاهش خود بیمار پنداری” به این نتیجه رسیدند که خود بیمار پنداری در گروه آزمایش در مراحل پس از آزمون بطور معنی داری کاهش یافته است. کاهش هراس از مرگ زمینه ساز ارتقای کیفیت زندگی و در نتیجه کاهش خود بیمار پنداری می شود.
قربانعلی‌پور، برجعلی، سهرابی و فلسفی نژاد (1388) در پژوهش دیگری با عنوان”بررسی تاثیر اضطراب مرگ و سن بر رفتارهای ارتقاء بخش سلامتی”به این نتیجه رسیدند که اضطراب مرگ عاملی تعیین کننده در فراوانی رفتارهای ارتقاء بخ
ش سلامتی در میان جوانان و سالخوردگان می باشد و افرادی که اضطراب مرگ بالائی دارند در مقایسه با افرادی که فاقد اضطراب مرگ می باشند بیشتر درگیر رفتارهای ارتقاء بخش سلامتی می باشند.
محمدی، قربانی و عبدالهی (1388) درپژوهشی با موضوع برجستگی مرگ و حرمت خود به این نتیجه رسیدند که برجستگی مرگ به افزایش حرمت خود منجر شده است.
علی اکبری،دهکردی و دلیر (1387) در پژوهشی با عنوان “تاثیر مرگ آگاهی بر نیرومندی باور اجتناب و افسردگی مبتلایان به اختلال وسواس-اجبار” به این نتایج دست یافتند که مرگ آگاهی در کاهش نیرومندی باور اجتناب و افسردگی افراد وسواسی تاثیر مثبت دارد.
در پژوهش انجام گرفته توسط باقریان، ایرانمنش، درگاهی، عباس زاده (1388) با موضوع “بررسی نگرش پرستاران مرکز سرطان و بیمارستان نسبت به مراقبت از بیماران در حال مرگ” این نتیجه به دست آمد که اکثر پاسخ دهندگان، به مرگ، به عنوان بخش طبیعی از زندگی و راهی برای رسیدن به زندگی بعد از مرگ اشاره کرده بودند. نگاه شخصی پرستاران مانند تجربه شخصی آنها تحت تاثیر نگرش آنها نسبت به مرگ و مراقبت از بیماران در حال مرگ می باشد.
نادری و اسماعیلی (1388) در پژوهشی با موضوع “رابطه اضطراب مرگ و اندیشه پردازی خودکشی با احساس ذهنی بهزیستی” به این نتیجه رسیدند که بین اضطراب مرگ و اندیشه پردازی خودکشی با احساس ذهنی بهزیستی رابطه منفی معنی داری وجود دارد. علاوه بر آن، نتایج حاصل از تحلیل رگرسیون آشکار کرد که هر دو متغیر اضطراب مرگ و اندیشه پردازی خودکشی در پیش بینی متغیر ملاک یعنی احساس ذهنی بهزیستی نقش معناداری داشتند.
در پژوهش قاسم پور، سوره و سید تازه کند (1391) با موضوع “پیش بینی اضطراب مرگ بر اساس راهبردهای تنظیم شناختی” نتایج نشان داد که بین راهبردهای تنظیم شناختی هیجان با اضطراب مرگ، همبستگی معناداری وجود دارد. از میان راهبردهای تنظیم شناختی هیجان، توجه مثبت، ارزیابی، فاجعه سازی، ارزیابی مجدد، پذیرش، نشخوار فکری و مقصر دانستن خود، بهترین پیش بینی کننده های اضطراب مرگ در دانشجویان بودند.
نادری و شکوهی (1389) در مطالعه ای با موضوع “رابطه خوش بینی، شوخ طبعی و بلوغ اجتماعی با اضطراب مرگ در پرستاران” به این نتایج رسیدند که بین خوش بینی و اضطراب مرگ رابطه معنی داری وجود ندارد، اما بین شوخ طبعی با اضطراب مرگ و بین بلوغ اجتماعی با اضطراب مرگ رابطه منفی وجود دارد.
نادری و روشنی (1390) در مطالعه ای با موضوع ” رابطه هوش معنوی و هوش اجتماعی با اضطراب مرگ زنان سالمند” به این نتیجه رسیدند که بین هوش معنوی و اضطراب مرگ سالمندان رابطه معنی داری وجود دارد. اما بین هوش اجتماعی و اضطراب مرگ سالمندان رابطه معنی داری به دست نیامد.
مرشدی لهوسی، رضایی، و کاظمی (1392) در مطالعه ای با موضوع ” رابطه بین طرحواره‌های شناختی ناسازگار و عملکرد خانواده با نگرش نسبت به مرگ در افراد وابسته به مواد تحت درمان با متادون” به این نتیجه رسیدند که بین طرحواره‌های شناختی ناسازگار و مولفه‌های نگرش نسبت به مرگ رابطه منفی و معنادار وجود دارد و نتایج حاصله از رگرسیون چندگانه همزمان نشان داد که طرحواره‌ وابستگی رابطه خطی معناداری با نگرش مثبت به مرگ و طرحواره‌ معیارهای سرسختانه رابطه خطی معناداری با نگرش منفی نسبت به مرگ دارد و عملکرد خانواده در مولفه‌ عواطف رابطه خطی معناداری با نگرش مثبت نسبت به مرگ دارد.
پور غلامی، سهرابی، و سامانی(1390) در مطالعه ای با موضوع “تبیین رابطه بین ابعاد کیفیت زندگی و نگرش نسبت به مرگ در سالمندان” به این نتیجه رسیدند که بین بعضی از ابعاد کیفیت زندگی (سلامت عمومی، محدودیت جسمانی، خستگی یا نشاط) و نگرش نسبت به مرگ در سالمندان رابطه معناداری وجود دارد و بین دیگر ابعاد (عملکرد جسمانی، محدودیت عاطفی، درد بدن، بین عملکرد اجتماعی، سلامت روانی) و نگرش نسبت به مرگ رابطه معناداری وجود ندارد. بین کیفیت زندگی و نگرش نسبت به مرگ رابطه معناداری وجود دارد. بین ابعاد کیفیت زندگی در زنان و مردان تفاوت معناداری وجود دارد، میانگین کیفیت زندگی در مردان بالاتر بدست آمد. بین نگرش نسبت به مرگ در زنان و مردان تفاوت معناداری وجود دارد.
در پژوهشی که توسلی، رضایی، و کاظمی (1393) با موضوع ” تبیین رابطه ضریب سختی و نگرش نسبت به مرگ با بهزیستی روان شناختی” انجام دادند به این نتایج رسیدند که بین ضریب سختی در ابعاد قابلیت فرد در کنترل و قابلیت فرد در پاسخگویی با بهزیستی روان شناختی رابطه مثبت و معناداری وجود دارد. و همچنین بین نگرش نسبت به مرگ در ابعاد ترس از مرگ ، اجتناب از مرگ ، پذیرش گرایشی و پذیرش اجتنابی با بهزیستی روان شناختی رابطه مثبت و معناداری وجود دارد و پذیرش خنثی رابطه معناداری مشاهده نشد، در نهایت درمرحله پیش بینی، ترس از مرگ و پذیرش گرایشی و قابلیت فرد در پاسخگویی، می توانند بهزیستی روان شناختی را پیش بینی کنند.
در مطالعه ای که توسط پولادفر و احمدی (1384) با موضوع “رابطه بین سبک زندگی و اختلالات روان شناختی دبیران دوره متوسطه” صورت گرفت نتایج نشان داد که سبک زندگی دبیران در حد مطلوب بود و بالاترین اختلال به حساسیت در روابط متقابل و اختلال وسواس – اجبار مربوط می شد. بین سبک زندگی و اختلالات روان شناختی رابطه ی معناداری وجود داشت و جهت رابطه، معکوس بود. بین جنسیت و میزان تحصیلات با اختلالات روان شناختی رابطه ی معناداری وجود داشت. بین ابعاد مختلف سبک زندگی زن و م
رد تفاوت معناداری وجود داشت.
در پژوهشی که پور غفاری، پاشا و عطاردی (1389) با موضوع “بررسی اثربخشی آموزش مولفه های سبک زندگی مبتنی بر رویکرد روان شناسی فردی بر رضایت زناشویی” انجام دادند، مشخص شد که آموزش مولفه های سبک زندگی مبتنی بر رویکرد روان شناسی فردی باعث افزایش رضایت زناشویی کلی و همچنین مولفه های آن، می شود.
طغیانی، کجباف و بهرام پور (1392) در پژوهشی رابطه سبک زندگی اسلامی با نگرش های ناکارآمد را بررسی نموده و به این نتیجه رسیدند که بین سبک زندگی اسلامی و نگرش های ناکارآمد، رابطه منفی و معناداری وجود دارد.

مطلب مرتبط :   منبع پایان نامه دربارهمدل اندازه گیری، تحلیل عاملی، تحلیل عامل، معادلات ساختاری

پژوهش های خارجی:
در پژوهشی که آرنولد و بکر243 (2004) انجام دادند مشخص شد که گروه سالخوردگان در مقایسه با گروه جوانان در مولفه های فعالیت فیزیکی، تغذیه، تعهد به سلامتی، روابط بین فردی و مدیریت استرس که جزو مقیاس های سبک زندگی می باشند، نمرات بهتری کسب می کنند.
کوهن و همکاران (2005)،

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید