دانلود پایان نامه

2-3-2. نگاهی به مطالعات سایر کشورها
پیش از مروری بر ادبیات تجربی سایر کشورها، به شرحی مختصر در زمینه تاریخچه روند رو به رشد طلاق در کشورهای غربی پرداخته و سپس گسترش و سرایت این پدیده را به کشورهای شرقی و متعاقب آن افزایش توجه محققان نسبت به طلاق و پیامدهای آن در سطح جهان را از نظر خواهیم گذراند.
2-3-2-1. مروری بر تاریخچه طلاق در جهان؛ علل و زمینهها
انقلاب جنسی دهه 60 و تغییر الگوهای ارتباطی میان افراد و پیدایش الگوهای نوین جایگزین ازدواج منجر به تغییرات وسیعی بر نرخ ازدواج و طلاق در جوامع غربی گردید. رشد فزاینده روابط پیش از ازدواج و خصوصاً همبالینی در دهه 70، نه تنها منجر به افزایش سن ازدواج و کاهش نرخ آن در جوامع غربی گردید، بلکه نرخ طلاق را نیز در این کشورها فزونی بخشید(هال و ژائو، 1995؛ ژوزه و دیگران، 2010). اصلاحات قوانین و سیاستهای مبتنی بر تسهیل قوانین طلاق نیز منجر به افزایش نرخ طلاق در جوامع غربی گردید(ناکُنزنی و دیگران، 1995؛‌ گونزالز و دیگران، 2009). این در حالی است که در کشورهای کاتولیک اروپای جنوبی مانند ایتالیا، اسپانیا و پرتغال، طلاق تا پیش از سال 1970 و در برخی از آنها تا اوایل دهه 80 امکانپذیر نبود و تغییرات موجود در قوانین طلاق، منجر به رشد فزاینده و به رسمیت شناخته شدن این پدیده گردید(جونز، 1997). در اروپا، استرالیا و بسیاری از کشورهای غربی دیگر،‌ شهرنشینی و روند فزاینده اشتغال و استقلال اقتصادی زنان منجر به تسهیل طلاق و افزایش نرخ آن گردید(فیلیپس و گریفیتس، 2004؛‌ گوتیر، 2009؛ سندستروم، 2011). تحت تأثیر این عوامل در اروپای شمال غربی نظیر بلژیک و نروژ، نرخ طلاق در طول دهه 80 روند رو به رشدش را ادامه داد و در کشورهای اروپای شرقی نیز با عوامل تشدید کننده دیگری همراه شد؛ به عنوان مثال، فشارهای اقتصادی و سیاسی در این کشورها، نهاد خانواده را بینصیب نگذاشت، بطوریکه در اتحاد جماهیر شوروی و مجارستان نرخ طلاق به طور قابل ملاحظهای در دهههای 60 و 70 افزایش یافت(جونز، 1997). در انگلستان، ولز و اسکاتلند، علیرغم روند رو به رشد روابط همبالینی و افزایش والدین ازدواجنکرده اما نرخ طلاق همچنان از دوران پس از جنگ به دلیل فرآیند لیبرالیسم و نیز افزایش استقلال اقتصادی زنان در حال گسترش است(اسمیت، 1997؛‌ اسمارت، 2000). محققان غربی دلایل دیگری چون کاهش باورهای مذهبی،‌ سستی هنجارهای سنتی شامل کاهش فشارهای اجتماعی مبنی بر نگهداشت ازدواج، رشد گرایشات فردگرایانه، صنعتی شدن، افزایش ارتباطات میان دو جنس به دلیل حضور فزاینده زنان در بازار کار و افزایش میزان استرس در زندگی خانوادگی را از دیگر دلایل افزایش نرخ طلاق میدانند(کُل،‌ 1973؛ جونز، 1997). در آمریکا نیز همراستا با سایر کشورهای اروپایی، نرخ طلاق روند رو به رشدی را داشته است. بطوریکه 43 درصد از تمامی ازدواجهای اول در این کشور، ظرف 15 سال به طلاق منتهی میشوند (کرامری،2009) که یک پنجم آن ازدواجها در همان پنج سال اول از هم گسیخته میشوند. این در حالی است که ازدواجهای دوم نرخ بالاتری از طلاق را با میزانی در حدود 60 درصد در طول پنج سال اول ازدواج دارند(فابرت، 2008). از این رو میتوان آمریکا را یکی از پرطلاقترین کشورهای جهان به شمار آورد.
روند صعودی نرخ طلاق همراستا با کشورهای غربی، در کشورهای بالاخص توسعهیافته شرقی نیز گسترش یافت. در چین همراه با رشد اقتصادی پرشتاب آن، نرخ طلاق و متعاقب آن ازدواج مجدد از اوایل دهه 80 میلادی رو به گسترش نهاد، بطوریکه نرخ ازدواج مجدد از 3 درصد در سال 1985 به بیش از 10 درصد در سال 2007 افزایش یافته است(کینگبین و کین، 2010). نتایج تحقیق دوماراجو و جونز(2011) نیز از نرخ رو به رشد طلاق در اکثریت کشورهای آسیای شرقی خبر میدهد. کوماگایی(1983) و فوکورایی(1992) نشان میدهند که افزایش جمعیت و روند مدرنیزاسیون، صنعتیشدن و ورود زنان به بازار کار منجر به افزایش نرخ طلاق از نیمههای دهه 60 در جامعه ژاپن گردیده است. در هنگ کنگ نیز روند رو به رشد نرخ طلاق خصوصاً از اواسط دهه 80 میلادی مشاهده میگردد(لومونگمینگ، 1997؛ کونگ و دیگران، 2004 ). در ترکیه نیز همراستا با بسیاری از کشورهای آسیایی و اروپای جنوبی، نرخ طلاق از دهه 80 روند رو به رشدی داشته است اما در طول دهه گذشته به دلیل تصویب قوانین تسهیلکننده طلاق توافقی، رشد چشمگیرتری را به خود دیده است(کاواس، 2010).
اگرچه در ایران و بسیاری از کشورهای آسیایی و غربی، نرخ طلاق روند رو به رشد خود را ادامه میدهد اما در آمریکا و برخی از کشورهای غربی روند رو به رشد طلاق در طول دو دهه اخیر متوقف و حتی کاهش یافته است. از دلایل این امر میتوان به کاهش نرخ ازدواج و افزایش زوجین همبالین، بالا رفتن سن ازدواج و پایان انقلاب فرهنگی و ارزشی در کشورهای غربی اشاره کرد. به همین دلیل برخی از محققین، سمت و سوی مطالعات اخیر خود را بر «جدایی» در روابط غیررسمیتری چون همبالینی قرار دادند(موستگارد و مارتیکینن ، 2009؛ ژنگ و دیگران، 2010؛‌ کمپ و کلر، 2011).
2-3-2-2. مروری بر مطالعات پس از طلاق
روند جهانی طلاق در نیم قرن اخیر، محققان بسیاری از رشتهها را به مطالعه پیامدهای حاصل از طلاق ترغیب گردانیده است. این در حالی است که غالب پژوهشها حاکی از آن است که طلاق، پیامدهای منفی کوتاه مدت یا بلند مدتی را برای زندگی عموم مردان و زنان متارکهکرده، فرزندان طلاق و کل جامعه ایجاد میکند(گاردینر، گیئس و پروت، 2004)؛ بخشی از این پیامدها را در ادامه از نظر خواهیم گذراند.
پیامدهای منفی طلاق
تحقیقات مختلفی نشان میدهد که زنان و مردان طلاق گرفته در مقایسه با همتایان متأهلشان، بطور مضاعفی از بیماریهای جسمی، ناراحتیهای روانشناختی، رخدادهای منفی زندگی، مشکلات اقتصادی، دشواریهای والدگری و مشکلات ارتباطی رنج میبرند(کیتسن، 1992؛ آمبرسون و ویلیامز، 1993؛ والرشتاین و بلیکسلی، 1989). پژوهشها عوامل متعددی را در بروز چنین پیامدهای منفیای بر زندگی افراد مطلقه دخیل میدانند. این عوامل شامل، کشمکش با همسر سابق، وابستگی به همسر سابق، کاهش حمایتهای اجتماعی، کاهش سرمایههای اقتصادی، کاهش تماس با فرزندان و دشواریهای ایفای نقش تکوالدی میباشند(بریور، 1998؛ کیتسن، 1992؛ ماشیتر، 1997؛ تیچان و دیگران، 1989). بسیاری از تحقیقات دیگر نیز بر شیوع بیشتر آسیبهای اجتماعی و رفتارهای پرخطر چون خودکشی(استاک و واسرمن، 1993؛ تروواتو، 1987بروکینگتن، 2001)، مصرف مواد(آمبرت، 1982)، الکلیسم(آمبرسون و ویلیامز، 1993) و روابط جنسی پرخطر(لاگارد و دیگران، 1996) در میان افراد مطلقه تاکید دارند. علاوه بر این برخی از تحقیقات بر فشارهای اجتماعی و طرد افراد مطلقه از سوی جامعه تأکید میکنند که این مسئله برای زنان مطلقه نمود بیشتری دارد(کونگ و دیگران، 2004؛ آردیتی و لوپز، 2005). در این میان شماری از تحقیقات نیز به شناسایی برخی از عوامل تسهیلکننده سازگاری با طلاق پرداختهاند که شامل، سطح تحصیلات بالاتر، سطح درآمد بالاتر در دوره پیش از طلاق، اشتغال، مهارتهای فردی مقابله با بحران، حمایتهای اجتماعی بالاتر، ازدواج مجدد یا ورود به روابط جدید، ارزیابی مثبت نسبت به طلاق و درخواستکننده طلاق بودن است(بوث و آماتو، 1991؛ استون، 2001؛ تیچان و دیگران، 1989؛ وانگ و آماتو، 2000).
تفاوتهای جنسیتی در مواجهه با طلاق
برخی از تحقیقات دیگر نیز بر تفاوتهای زنان و مردان در مواجهه با طلاق و زندگی پس از آن تمرکز کردهاند. تحقیقات نشان میدهد که زنان پریشانیهای روانشناختی شدیدتر و کوتاهمدتتری را در مقایسه با مردان پیش از طلاق تجربه میکنند(کیتسن، 1992؛ ریزمن، 1990، والرشتاین و کلی، 1980)، این در حالی است که بطور معکوسی مردان آشفتگیهای روانشناختی بلندمدتتری را پس از طلاق تجربه میکنند(والرشتاین و کلی، 1980؛ کیتسن، 1992؛ بریور، 1998). مردان همچنین با احتمال بیشتری این آشفتگیها را با رفتارهای تخریبی چون مصرف بیرویه الکل برونسازی میکنند(ریزمن، 1990؛ آمبرسن و ویلیامز، 1993) و کاهش بیشتری را نیز در سلامت جسمانی خود پس از طلاق تجربه میکنند(وو و هارت، 2002).
هم زنان و هم مردان دشواریهای بسیاری را پس از طلاق در ارتباط با نقشهای والدی و مدیریت فرزندان خود گزارش میکنند. اگرچه این دشواریها بر اساس وضعیت حضانت فرزندان میتواند متفاوت باشد(آماتو، 2000؛ هترینگتن و دیگران، 1976). زنان عموماً حضانت فرزندان را به عهده میگیرند(گونوی و بریور، 2001، کلی، ردنباخ و رینامن، 2005) و در نتیجه گرایش بیشتری دارند که دشواریهای ناشی از نقشهای مضاعف(کیتسون، 1992؛ آماتو و بوث، 1999) و نیز فشار مشکلات اقتصادی(ماکوبی و امنوکین، 1992؛ هیلتون و دیسروچرز، 2000) را گزارش نمایند. در سوی دیگر، مردان دشواریهای بیشتری در ارتباط با کاهش ارتباطشان با فرزندان(کروک، 1992) و فقدان اقتدار پدرانه(گرسون، 1993؛ لاوسن و تامپسون، 1999؛ بریور و گریفین، 2000) خود را گزارش میکنند.
طلاق و ازدواج مجدد
روند جهانی افزایش نرخ طلاق در دهههای اخیر، سمت و سوی مطالعات را به سوی مسایل مربوط به زندگی پس از طلاق هدایت کرده است. افزایش تعداد زنان و مردان طلاق گرفته منجر به افزایش مطالعات در زمینهی ازدواج مجدد یا یافتن شریک جدید در میان افراد مطلقه گردیده است. به عنوان مثال نتایج تحقیقی که در دو کشور انگلستان و استرالیا انجام گرفته است نشان داد، در طول پنج سال پس از جدایی، در حدود 49 درصد افراد در انگلستان و 43 درصد آنان در استرالیا، وارد روابط جدیدی گشتهاند که عموماً از نوع همبالینی است(اسکیو و دیگران، 2009). برخی مطالعات دیگر نیز بر نقش سن و جنسیت در ورود افراد به روابط جدید پس از طلاق تأکید دارند. این تحقیقات نشان میدهند که بالا رفتن سن برای زنان و مردان، احتمال ورود آنان را به روابط جدید کاهش میدهد این در حالی است که چنین تأثیری در میان زنان بیش از مردان است، چرا که مردان عموماً با افرادی جوانتر از خود ازدواج میکنند اما با بالا رفتن سن در زنان، شرکای بالقوه آنان با سرعت بیشتری رو به کاهش خواهد گذاشت(دین و گوراک، 1978) . همچنین ورود به روابط جدید پس از طلاق در میان مردان شایعتر از زنان به وقوع میپیوندد(پورتمن، 2007؛ وو و شیمل، 2005). از سویی حضور فرزندان نیز میتواند تأثیر بسزایی بر ازدواج مجدد والدین طلاقگرفته داشته باشد. تحقیقات نشان میدهند که حضور فرزند شانس ازدواج مجدد یا رابطهگیری را برای والدین کاهش میدهد و با افزایش تعداد فرزندان این شانس کمتر از قبل خواهد شد(والرشتاین و بلیکسلی، 1989؛ بامپَس و دیگران، 1990؛ ارمیش و دیگران، 1990). این کاهشِ فرصتهای ازدواج با حضور فرزندان، در میان زنان بیش از مردان مشاهده میگردد(دیگراف و کالمین، 2003).
طلاق و روابط والد- فرزندی
مروری بر ادبیات تجربی در سایر کشورها نشان میدهد که همچون ایران، حجم اعظمی از تحقیقات به مسایل مربوط به فرزندان طلاق و یا روابط والد-فرزندی و مسایل مربوط به حضانت آنان مربوط است. بسیاری از این تحقیقات بر تأثیرات منفی طلاق بر سلامت و تحصیل فرزندان و یا تأثیرات منفی طلاق بر روابط والدین با فرزندانشان و اثرات منفی بلند مدت آن بر روابط میان نسلی تأکید دارند(آماتو و کیت، 1991؛ آماتو، 2001؛ یانگمین و یوآنژانگ، 2002؛ ایوانز و دیگران، 2009؛ آلبرتینی و گاریگا، 2011). همچنین تحقیقات حاکی از آن است که روابط هموالدیِ باثبات پس از طلاق، در مقایسه با روابط هموالدیِ پرتنش(والدینی که دچار ستیزه و تنش هستند) و یا در مقایسه با والدینی که ارتباطی با هم ندارند تأثیرات منفی بسیار کمتری بر فرزندان دارد(رابرسون و دیگران، 2011).
اثرات مثبت طلاق
عموم تحقیقات بر پیامدهای منفی حاصل از طلاق تأکید داشتهاند این در حالی است که معدود تحقیقاتی نیز به نقش مثبت طلاق و زندگی پس از آن بر افراد مطلقه تأکید میکنند. کالهون و تدچی (1998)، معتقدند که «رشد روانشناختی» یکی از نتایج ممکن و معمول به هنگامی است که افراد با رخدادهای دشواری چون طلاق به چالش میپردازند. هترینگتون و کلی(2002) نیز در مطالعهی بیست سالهای که بر روی سازگاری با طلاق انجام دادهاند نشان دادند که در حدود 30 درصد افراد به دلیل وقایعی که در حین و پس از طلاق تجربه میکنند، رشد میکنند. از سویی، گرافرید(2004) نشان داد که زنان، رشد بیشتری را پس از طلاق گزارش کردهاند. آماتو(2000) معتقد است که اگر تحقیقات بیشتری بطور شفاف در زمینه پیامدهای مثبت طلاق انجام گردد، تعداد مطالعاتی که تأثیرات سودمند طلاق را مستند میکنند، مطمئناً بیشتر خواهد شد.
مروری بر چند تحقیق کیفی
عموم تحقیقاتی که در سایر کشورها به بررسی پیامدهای طلاق و سازگاری پس از طلاق پرداختهاند همچون ایران به شیوهای پوزیتیویستی و کمّی انجام گرفته است. اما در طول دهه اخیر، تحقیقات کیفی بسیاری نیز که تا قرن حاضر مغفول مانده بود مورد توجه پژوهشگران طلاق قرار گرفت. نتایج شماری از این تحقیقات به شرح زیر است.
نتایج تحقیق کیفیای که بر روی تجربه زیسته زنان آفریقایی آمریکایی از طلاق انجام گرفته است حاکی از آن است که زنان با مشکلات عاطفی و اقتصادی فراوانی به دلیل درآمد پائین، فقدان حمایت از فرزند و فقدان خرجی و نفقه دست به گریبانند. پیامدهای طلاق برای آنها عموماً با وضعیت تبعیضگونهای تشدید میگردد. همچنین عوامل فرهنگی چون اعتقاد راسخ به خدا، روابط نزدیک با خانواده، اخلاق کاریِ قوی و گرایش قوی به موفقیت و ارتقاء اجتماعی آنان را به میزانی زیادی در سازگاری با طلاق یاری میرساند(مولینا، 2000).

مطلب مرتبط :   نیروهای اجتماعی

دسته بندی : علمی