با اشخاص بدون اختلال‌های اضطرابی، با فعالیت بیشتر در بادامه واکنش نشان می‌دهند. بنابراین، افزایش فعالیت در مدار ترس، و به ویژه بادامه، ممکن است به تبیین بسیاری از اختلال‌های اضطرابی مختلف کمک کند. همچنین به نظر می‌رسد که بسیاری از انتقالدهنده‌های عصبی درگیر در مدار ترس، در اختلال‌های اضطرابی نقش دارند. برای نمونه، به نظر می‌رسد که اختلال‌های اضطرابی با عملکرد نامطلوب دستگاه سروتونین و سطوح بالاتر از اندازه طبیعی نوراپینفرین مرتبط است. به نظر می‌رسد که گابا در بازداری فعالیت در سراسر مغز دخیل است، و یکی از تأثیرات آن کاهش اضطراب است (کرینگ و همکاران، 1388).
موفقیت درمان‌های دارویی در رفع هراس اجتماعی به دو فرضیۀ عصب ـ شیمیایی مشخص در مورد دو نوع هراس اجتماعی انجامیده است. مصرف زیاد آنتاگونیست‌های β ـ آدرنرژیک مثل پروپرانولول (Inderal) در اضطراب عملکردی مثل صحبتکردن در جمع، به پیدایش نظریه‌ای آدرنرژیک در مورد این نوع اضطراب منجر شده است. بیماران مبتلا به اضطراب عملکردی ممکن است از افراد غیر مبتلا به اضطراب، نوراپی‌نفرین یا اپی‌نفرین بیشتری چه در دستگاه عصبی مرکزی و چه در دستگاه عصبی محیطی خود ترشح کنند، یا به سطح طبیعی تحریک آدرنرژیک حساس باشند. این مشاهده که مهارکننده‌های منوآمیناکسیداز (MOAI ها) ممکن است در درمان هراس اجتماعی فراگیر مؤثرتر از داروهای سهحلقه‌ای باشند، در کنار برخی داده‌های پیشبالینی دیگر، برخی از محققان را به طرح این فرضیه واداشته است که ممکن است فعالیت دوپامینرژیک هم در ایجاد این اختلال دخیل باشد. یکی از مطالعات، افت قابل ملاحظه غلظت همووانیلیکاسید را نشان داده‌ است. در مطالعه دیگری که با بهره گرفتن از برشنگاری رایانه‌ای با صدور فوتون منفرد (SPECT) انجام گرفته است، کاهش تراکم کانونی بازجذب دوپامین در استریاتوم دیده شده است. بنابراین برخی شواهد از کژکاری دوپامینرژیک در هراس اجتماعی حکایت می‌کنند (سادوک و سادوک، 1387).

2-14-4: عوامل شناختی
اولین فرمولبندیها از هراس اجتماعی با درک افراد از محدودیتهای اجتماعیشان که ناشی از فقدان مهارتهای اجتماعی آنها بود، مشخص میشد (کوران، 1977؛ توینتیمن و مکفال، 1975؛ به نقل از راپی و آبوت، 2007). فرمولبندیهای بعدی در حیطه شناختی به نقش اساسی تحریفهای شناختی خاص مانند ادراک بیکفایتی و ترس از ارزیابی منفی توسط دیگران اشاره میکنند که توسط افراد مبتلا به هراس اجتماعی ایجاد میشود (بک، امری و گرینبرگ، 1985؛ هارتمن، 1983، به نقل از راپی و آبوت، 2007). یکی از پرنفوذترین نظریهها توسط اسلنکر و لیری (1982) ارائه شد (راپی و آبوت، 2007)؛ آنها پیشنهاد دادند که میزان اضطراب در موقعیتهای اجتماعی بواسطه اختلاف بین ادراکی که فرد از انتظار حاضران و توانایی خودش در هنگام مواجهشدن با خواستهای آنان دارد، مشخص میشود.
در سالهای اخیر، مدلهای هراس اجتماعی (کلارک و ولز، 1995؛ راپی و هیمبرگ، 1997) اقدام به تلفیق ویژگی نظریههای پیشین با یافتههای پژوهش‌های پردازش اطلاعات در جهت ارائۀ پیشبینیهایی با جزئیات بیشتر کرده‌اند. به عقیده کلارک و ولز ( 1995)، هنگامی که افراد مبتلا به هراس اجتماعی وارد یک موقعیت اجتماعی میشوند، توجه خود را به سمت درونشان جابهجا میکنند و روی پاسخهای اضطرابیشان متمرکز میشوند که باعث ایجاد تصویری تحریفشده از شیوهای که در موقعیت به نمایش میگذارند، میشود. در درازمدت، آنها برای محافظت از خویش اقدام به رفتارهای اجتنابی و ایمنبخش میکنند که این شیوه نیز باعث حفظ خودادارکی منفی آنها در طول زمان میشود. بر طبق این مدل، به دنبال یک رویداد اجتماعی، افراد مبتلا به هراس اجتماعی به نشخوارگری در مورد نقایص ادراکشده خود ادامه میدهند که این نیز به نوبه خود کمک بیشتری به حفظ تصاویر تحریفشده آنها از خودشان میکند. مدل مشابه دیگری توسط راپی و هیمبرگ (1997) پیشنهاد شده، آنها معتقدند که افراد مبتلا به هراس اجتماعی به واسطه بازنمایی درونی سوگیرانه و منفی از خودشان، همراه با گرایشی برای توجه به سوی این بازنمایی ذهنی یا تأیید شواهد بیرونی توصیف میشوند. بازنمایی ذهنی منفی، به نوبه خود، منجر به غلوکردن در مورد احتمال و پیامدهای ارزیابی منفی دیگران میشود. در نتیجه منجر به نشانه های اضطرابی و رفتارهایی مثل رفتارهای اجتنابی ماهرانه میشود که سرانجام تأییدی برای بازنمایی ذهنی منفی ارائه میکند.
از سوی دیگر، اشخاص دچار هراس اجتماعی گویا معیارهای بسیار بالاتری برای عملکردشان دارند و باورهایشان از پیامدهای رفتار اجتمای‌شان به طور غیرواقعبینانه‌ای منفی است، برای مثال، آنها ممکن است باور داشته باشند که اگر سرخ شوند یا در حین حرفزدن مکث کنند، دیگران طردشان خواهند کرد. دیگر اینکه، آنها در مقایسه با دیگران به طرز رفتارشان در موقعیت‌های اجتماعی بیشتر توجه می‌کنند، که به معنای کاهش توجه به اشخاص دیگر است. آنها به ویژه احتمال دارد به این موضوع فکر کنند که دیگران ممکن است چه نظری دربارۀ آنها داشته باشند و در سنجش عملکردشان سختگیرتر از دیگرانند (وودی و رودریگز، 2000 به نقل از بانوپور، 1391). آنها معمولاً تصورات دیداری منفی نیرومندی دربارۀ نحوۀ واکنش دیگران به آنها در آینده می‌سازند (هیرش و کلارک، 2004). اضطراب حاصلشده، در توانایی آنان برای عملکرد اجتماعی خوب اختلال ایجاد می‌کند، و چرخه‌ای معیوب به وجود می‌آورد؛ برای مثال، شخص به اندازه کافی به دیگران توجه نمی‌کند، که باعث می‌شود آنها او را به خودشان بیعلاقه بدانند، که موجب می‌شود او تصور کند که دیگران قضاوت منفی دربارۀ او دارند که در این مورد تصور درستی است (کرینگ و همکاران، 1388).
شواهد زیادی وجود دارد که اشخاص دچار هراس اجتماعی در مقایسه با دیگران طرز فکر منفیتری درباره عملکرد اجتماعی‌شان دارند، حتی اگر واقعاً از لحاظ اجتماعی ناشی‌تر نباشند (استوپا و کلارک، 1993). برای مثال در یک مطالعه، محققان سرخ شدن را در اشخاص دچار هراس اجتماعی و بدون هراس اجتماعی ارزیابی کردند. از شرکتکنندگان خواسته شد برآورد کنند که در حین تکالیف مختلف، مانند خواندن آواز کودکانه، چقدر سرخ خواهند شد. سپس از آنها خواستند که این تکالیف مختلف را انجام دهند. آزمودنی‌های دچار هراس اجتماعی، اندازه سرخشدن‌شان را بیش از اندازه واقعی برآورد کردند. بنابراین اشخاص دچار هراس اجتماعی ممکن است در نحوه سنجش عملکردشان به طور غیرمنصفانه‌ای سخت‌گیر باشند (گرلاچ و همکاران، 2001 به نقل از بانوپور، 1391)

مطلب مرتبط :   حمایت اجتماعی

2-14-5: آسیبشناسی شناختی هراس اجتماعی
نظریه‌های شناختی فرض می‌کنند که پردازش اطلاعات به طور جدی در تداوم اختلال‌های خلقی و اضطرابی دخالت دارند. فرآیندهای توجه، حافظه، تعبیر و قضاوت به طور گسترده‌تری در اختلال‌های اضطرابی مطالعه شده‌اند (هنریچز و هافمن، 2001). به طور کلی اینطور به نظر می‌رسد که افراد مضطرب به طور انتخابی اطلاعات تهدیدکننده را پردازش می‌کنند. با این وجود، این مسأله هنوز نامشخص باقی مانده است که آیا افراد مضطرب تنها زمانی به طور انتخابی اطلاعات را پردازش می‌کنند که محتوای اطلاعات کاملاً با هسته اضطراب آنها جور باشد یا اینکه آنها نسبت به پیام‌های دارای بار هیجانی یک سوگیری کلی دارند. علاوه بر این، مشخص نیست که آیا پردازش انتخابی در تمام مراحل پردازش اطلاعات رخ می‌دهد یا اینکه افراد مضطرب مستعد سوگیری در مراحل معینی از روند پردازش اطلاعات هستند. علاوه بر این، تمام اختلال‌های اضطرابی ممکن است به شیوه‌ای یکسان از این سوگیری‌ها تاثیر پذیرند. مدل‌های پردازش اطلاعات متعددی پیشنهاد شده است، در ابتدا اینطور مفهومپردازی می‌شد که افراد مضطرب نسبت به اطلاعات تهدیدکننده بیشحساس هستند، که این مسأله پردازش خطر را تسهیل می‌کند (بک و همکاران، 1985؛ به نقل از هنریچز و هافمن، 2001). بنابراین اینطور فرض می‌شد که افراد مضطرب نسبت به اطلاعات تهدیدکننده دچار سوگیری هستند (فرضیه گوش به زنگی زیاد). پس از آن، این بحث مطرح شد که افراد مضطرب مستعد بازداری یا حتی اجتناب کامل از پردازش اطلاعات تهدیدکننده هستند، که به «اجتناب شناختی» از محرک‌های تهدیدکننده می‌انجامد (فرضیه اجتناب). اخیراً، این فرض‌های متناقض در یک مدل دو مرحله‌ای پردازش اطلاعات با یکدیگر تلفیق شده است. این مدل ابراز می‌دارد که افراد مضطرب در مرحله اول نسبت به اطلاعات تهدیدکننده گوش به زنگی زیادی دارند، در مرحله بعدی از چنین اطلاعاتی اجتناب می‌کنند (فرضیه گوش به زنگی زیاد ـ اجتناب). علاوه بر این پیشنهاد شده است که سوگیری تنها زمانی رخ میدهد که اطلاعات موجود، هسته اختلال اضطرابی را نشانه رفته باشد (فرضیه اختصاصی بودن). هم چنین، این مطلب مطرح شده است که افراد مضطرب نقص عملکرد کلی را در زمان پردازش اطلاعات نشان می‌دهند (هنریچز و هافمن، 2001).

2-15: مدلهای شناختی رفتاری
ریشه تاریخی مدل های شناختی رفتاری اختلالات روانی در شروع درمان رفتاری در اوایل دهه 1960 است (الیس، 1962) و می توان آنها را ادغام پارادایم های شناختی رفتاری دانست. به طور خلاصه، مدل شناختی رفتاری متفاوت است با رفتاری که در آن نه تنها تکیه بر نظریه یادگیری است بلکه بر این باورند که تغییر رفتاری به واسطه فرایند های شناختی امکان پذیر است (دوبسون، 2001)، دلایل متعددی برای اضافه کردن فرایند های شناختی به مدل های رفتاری وجود دارد، از قبیل؛ سختی در شمارش رفتارهای پیچیده انسانی از جمله زبان، جوابگو و شرطیسازی عاملی (هایز و همکاران، 2001؛ دوبسون، 2001).
در اینجا معتبرترین و قابل انتشارترین مدل های شناختی رفتاری اختلال هراس اجتماعی، که بوسیله هیمبرگ و راپی (هیمبرگ و همکاران، 1990) و نیز کلارک و ولز (1995) توسعه یافتهاند، ادغام خواهند شد.
2-15-1: دو مدل منسجم شناختی رفتاری در اختلال هراس اجتماعی
مدل های شناختی رفتاری پیشنهاد شده توسط کلارک، ولز، هیمبرگ و راپی به ترتیب بیشترین اعتبار را دارند و به طور بالینی مورد استفاده قرار می گیرند (کلارک و ولز، 1995؛ راپی و هیمبرگ، 1997).
در این بخش به دو مدل کلارک و ولز که مشابه بوده و ویژگی های بسیار مشترکی دارند پرداخته و در ادامه تفاوت های مدل هیمبرگ و راپی را مورد بررسی قرار خواهیم داد. ویژگی مهم مدلها، تمرکزشان بر حفظ برخی عوامل بیش از عوامل مسبب اختلال هراس اجتماعی است.
مدل کلارک و ولز بر مبنای این عقیده بود که اشخاص مبتلا بهSAD تصوراتی را در مورد خود و دیگران توسعه می دهند (مثلاً من آدم کسل کننده ای هستم و باید به شدت دوستانه رفتار کنم تا از سوی دیگران رانده نشوم) که باعث افزایش احتمال خطر تفسیر حوادث اجتماعی به عنوان تهدید می شود. هنگامی که موقعیتی خطرناک به نظر می رسد، فرایندهای خودتوجهی، رفتارهای امن در موقعیت و اضطراب ایجاد کننده نقصان عملکرد و رویدادهای قبل و بعد تکراری باعث ادامه هراس اجتماعی می شود.
هنگامی که یک موقعیت به عنوان یک تهدید اجتماعی تفسیر می شود، شخص مبتلا به SAD منابع مورد توجه را به خود معطوف می سازد در حالی که خود را یک موضوع اجتماعی محسوب می کند. این امر چندین نتیجه مهم در پی دارد. درابتدا، توجه وابسته به تحریک درونی آسانی نشانه های اضطراب را نمایان می سازد که در غیر این صورت به آنها توجهی نخواهد شد. ازآنجا که این نشانه ها مانند خجل شدن به خودی خود تهدید کننده هستند، بازیابی آنها اضطراب موجود در یک حلقه بازخوردی را افزایش می دهد. به علاوه، توجه وابسته به تحریک درونی، استفاده از اطلاعات خارجی را به عنوان دلایلی که یک فرد چگونه مشاهده می شود سخت تر می سازد. در عوض، قلب تپنده یا دستهای لرزان شواهدی برای شخصی است که در اداره موقعیت ناتوان است و مدل پیشنهاد می کند که برای جلوگیری از وقوع حادثه، شخص می بایست از رفتارهای امن استفاده کند، که در هر زمینه ای می تواند باشد، مانند پوشیدن چندین لباس برای پنهان کردن عرق ناشی از نوشیدن مشروبات الکلی (کلارک و ولز، 1995؛ راپی و هیمبرگ، 1997).
این رفتارها به سه دلیل باعث ادامه اضطراب می شوند: ابتدا، رفتارهای امن باعث افزایش توجه وابسته به تحریک درونی می شود. دوماً، به دست آوردن اطلاعاتی که برای رد حادثه ترساننده (برای مثال، عدم توانایی درآمیزش و صحبت بدون مصرف الکل) سخت است. سوماً رفتارهای امن ممکن است در واقعیت باعث افزایش ریسک حادثه ترساننده (مانند افزایش عرق بر اثر مصرف بیشتر الکل) شود (کلارک و ولز، 1995، راپی و هیمبرگ، 1997).
گذشته از رفتارهای امن و تمایلات مورد توجه، سومین مؤلفه اضطراب، القاءکننده نقص عملکردی است بدین معنا که اضطراب احتمال خطر بروز رفتاری که از نظر دیگران ناپسند/ منفی است (مانند سرد یا کسل کننده بودن) را افزایش می دهد و در نتیجه ممکن نیست شخص مبتلا به SAD چندان دوستانه رفتار کند. این امر باعث ایجاد الگوهای رفتارهای متقابل منفی شده و باورهای منفی را تأیید می کند. همچنین این مدل تصریح می کند که افراد مبتلا به SAD درگیر ماقبل و مابعد فرایند هستند. بدین معنی که افراد مبتلا بهSAD برای مدت زمانی طولانی قبل و بعد حادثه، مضطرب هستند و به طور انتخابی شکستهای اجتماعی گذشته را نیز به یاد می آورند (کلارک و ولز، 1995، راپی و هیمبرگ، 1997).
در مقابل، مدل پیشنهادی راپی و هیمبرگ بر نقش ارزیابی ادراکی دیگران، توجه به تهدیدات داخلی و خارجی و نمایندگی شخص به عنوان یک موضوع اجتماعی تأکید دارد. به علاوه همچنین وجود حلقه بازخوردی بین نشانه های رفتاری، شناختی و اضطراب سوماتیک تخصیص و توجه و برآورد احتمال خطر پیشنهاد می کند. این مدل مختصراً توضیح می دهد که چگونه اضطراب محصول یک مقایسه است، مقایسه اینکه تا چه حدی انتظارات ادراکی مخاطب و عملکرد یک فرد با هم مطابقت دارند، امکان و ارزش ارزیابی منفی را محاسبه می کند (به نقل از هدمن، 2011).
ظاهراً چند تفاوت ناچیز در مورد رفتارهای امن و نقش تصور وجود دارد. اگرچه در یک بررسی دقیق تر خواهیم دید که به جای اصطلاح رفتارهای امن در مدل کلارک و ولز از اصطلاح نشانه های رفتاری در مدل راپی و هیمبرگ استفاده شده است. به علاوه، بنیانگذاران بیان کرده اند که این مدل بیشتر مدیون تفکری است که در پشت مدل کلارک و ولز وجود دارد (راپی و هیمبرگ، 1997). کلارک و ولز وجود تشابه بین مدلها را تصدیق کردند (کلارک و مک مانوس، 2002).
2-15-2: مدل بازداری رفتاری
در رابطه با اختلال هراس اجتماعی صفات خلقی بیش از هر مبحث دیگری مورد مطالعه قرار گرفته است، که اشاره به احتیاط، آرامش، ترسویی و از نظر رفتاری اجتناب در مواجه با محرکهای جدید دارد (کاگان و همکاران،1988؛ بورگر 1993). بازداری رفتاری در 21 ماهگی نوزادان مورد مطالعه

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه روانشناسی درباره : سازمان یادگیرنده

دیدگاهتان را بنویسید