دانلود پایان نامه

این ها چون با آثار روشنفکرانی مانند «مونتسکیو» ، «روسو» و «ولتر» آشنا شده بودند مایل به انقلاب اجتماعی و مساوات کامل در مملکت بودند تا با طبقات دیگر مساوی بشوند. بعد از طبقه بورژوا صنف صنعت گران یا استادان و کارگرانی بودند که از طریق حرفه های دستی امرار معاش می کردند و اغلب در شهر ها مسکن داشتند.
فرانسه در سال 1789 اغلب از برزگران و دهقانان تشکیل می شد و این ها، نه دهم از ملت فرانسه را تشکیل می دادند. این دهقانان در صحرا و دهات زندگی می کردند و اکثرا به حال بردگی به سر می بردند. رعایا به صورت روز مزد و مزدور بودند یا این که «دهقانان سهیم» نامیده می شدند و در بهره مالکانه با ارباب شرکت داشتند و مانند مالک، مالیات به دولت می پرداختند و عشریه روحانیون را نیز می دادند و ضمنا به ارباب نیز سهم اربابی پرداخت می کردند و پس از وضع این مخارج برای خود آن ها غیر از قرض و بدهی هیچ چیز باقی نمی ماند. این طبقه که اکثریت کامل مملکت را تشکیل می دادند از سایر اصناف بدبخت تر بودند و به عقیده «کاردینال دو ریشلییو»، رعیت، قاطر مملکت محسوب می شد.
همچنین بورژوازی یکی از «اصطلاحات مارکسیستی» در مورد دسته‌بندی‌های مورد استفاده در تحلیل جوامع بشری و در انقلاب فرانسه است. این واژه به دسته بالاتر یا مرفه و سرمایه‌دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوما از اشراف‌زادگی. این دسته بالاتر از طبقه پرولتاریا قرار می‌گیرد. در جامعه سرمایه‌داری این واژه معمولاً به دسته‌های قانون‌گذار و مالک اطلاق می‌شود. چندی پیش جریان فکری در بین تاریخ نویسان فرانسوی ادعا نمود که نمی شود تجزیه و تحلیل جدید طبقاتی را برای فرانسه دروان کلاسیک به کار برد. از نظر «آنری مونیه» جامعه از نظر طبقاتی به طور رسمی به سه بخش اشراف (انجیا)، روحانیت و طبقه سوم (غیر نجبا) تقسیم می شد؛ روحانیون به عنوان اولین صاحبان امتیازات محسوب می شدند اینان خود متشکل از ترکیبی غیر همگن از روحانیون در سطح بالا و پایین بود. سپس اشراف و در آخر طبقه سوم با پوشش کت های سیاه رنگ ساده به ترتیب در هرم قدرت قرار داشتند.
انقلاب فرانسه، محوری عمده در تاریخ سیاسی اجتماعی اروپا است که در آن، نهادهای رژیم قدیم درهم کوبیده شد و نظم جدیدی بر پایه حقوق فردی و نهادهای مبتنی بر نمایندگی مردم پدید آمد و وفاداری به ملت، جای وفاداری به شاه را گرفت. ازاین رو، می‏توان از انقلاب فرانسه به عنوان نهضتی آزادی خواه یاد کرد که با هدف‏گسترش حقوق و قدرت سیاسی بورژوازی، پا به عرصه حیات گذاشت. این انقلاب، که ‏با تشکیل مجلس طبقاتی (مجلس طبقه روحانیان، نجبا و عوام) آغاز و با سقوط «زندان ‏باستیل» (۱۷۸۹) به پیروزی دست یافت. «انقلاب فرانسه» آرمان های سیاسی جدیدی ‏چون «آزادی، برابری و برادری» پدید آورد و نخست فرانسه را دگرگون ساخت و یک دهه ‏بعد (۱۷۹۹ آغاز سلطنت ناپلئون) بخشی از آن، از طریق فتوحات ناپلئون (تبعید۱۸۱۵، متوفی ۱۸۲۱)، طی دوره سلطنت(۱۷۹۹ تا ۱۸۰۴)، و امپراتوری(۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵)، در ممالک دیگر اروپا منتشر شد. گسترش آرمان های سیاسی انقلاب فرانسه به کاهش ‏اهمیت مسیحیت و دین‏گرایی مسیحی تمام شد (میشل وول،1378:۲۲).
لازم به ذکر است مردم فرانسه در اواخر قرن ۱۸ به علت ضعف، عدم ارتباط و انسجام نظام مالیاتی پادشاه، مانند دیگر نظام های پادشاهی مستبد، به طور وسیعی رنج می بردند. فشار مالیاتی و دریافت گزاف مالیات بر مبنای تعلقات گروه اجتماعی صاحبان یا فاقدان امتیاز تشخیص داده می شد. و این اعمال فشار برای مردم غیر قابل تحمل بود.
اما از کجا این زودرنجی و حساسیت نسبت به اعمال فشار به وجود می آید؟ مورخی به نام «فرانسوافوره» اخیرا نوشته است که در زمان اراده اصطلاح طلبانه نظام سلطنت خشک شده بود. با وجود این می توان این چنین توجیه کرد که زمینه ایجاد حاکمیت مطلق استبداد از جانب روشن فکران فرانسوی کم رنگ بود. نقش زنان نیز در این انقلاب بسیار جدی بوده است که در اکتبر 1789 کمبود مواد غذائی و شورش ها ادامه می یابند. در پنجم اکتبر جمعیتی از مردم که اکثر آن ها را زنان تشکیل می دادند از پاریس به سمت قصر پادشاه در ورسای، راهپیمایی و تقاضای نان می کنند. آن ها اعضای خانواده سلطنتی را بعنوان اسیر با خود به پاریس می برند.
از دیگر طبقات، می توان به موارد زیر اشاره کرد:
1- سان کولوت: مردم بی چیز پاریس سان کولوت (بدون کولوت ها) خوانده می شدند، زیرا آن ها به جای کولوت (شلوارهایی که تا بالای زانو بودند) که در آن زمان بین فرانسویان ثروتمند مد بود، از شلوارهای عادی استفاده می کردند. افراد برهنه یا دارای شلوارک کوتاه و نشانه ای از زحمت کشان انقلاب فرانسه است.
2- گراف واژه مشخصه اشراف است.
3- واژه آریستوکراسی، آن قشر بالایی در پایان جامعه کمون اولیه را معین می کرد که صاحب درآمد و ثروت شده یا ازاعقاب سران قبیله و فرماندهان و سایر صاحبان نفوذ بودند و در کاخ ورسای ‏رفت و آمد داشتند (یوسفی،1388: 156).
چ- عناصر ایدئولوژی انقلابی
همان گونه که در فصل قبل بیان شد، واژه ایدئولوژی ترکیبی از «ایده» و «لوژی» است و در نخستین کاربرد به معنای دانش «ایده شناسی» یا « علم مطالعه ایده ها» بود. اصطلاح ایدئولوژی نخستین بار در سال 1796 میلادی توسط «دوستوت دوتراسی» استعمال شد. وی متعلق به کانون متفکران فرانسوی عصر روشن گری بود. متفکرانی که از اندیشمندان انقلاب فرانسه به شمار می آمدند. ایدئولوژی نزد مارکسیست های اولیه، نخست به مفهوم آگاهی کاذب و مسخ شده طبقه ای خاص درباره مسائل اجتماعی بود ولی به مرور زمان بار معنایی منفی آن کم شد. سپس مفهوم جامعه شناختی و بی طرفانه ای یافت که به مجموعه اندیشه ها و پندارهایی گفته می شد که توده مردم درباره جامعه دارند (سبیلا،1380: 122-123).
همراه با دگرگون شدن شالوده اقتصادى جامعه، ایدئولوژى ها نیز دگرگونى یافتند. سرچشمه هاى فکرى انقلاب را در نظرات فلسفى اى باید جست که طبقات متوسط از سده هفدهم مطرح ساخته بودند. به یقین آراى فلسفى مطرح شده، جریان انقلاب کبیر را تسریع بخشید و پشتوانه اى نظرى و بس غنى را در کوله بار خود جاى داد. «دکارت» نشان داده بود که مى توان به یارى علم بر طبیعت چیره شد و فلاسفه سده هجدهم که وارث فلسفه او بودند، با هوشمندى بسیار اصول نظمى نوین را ترسیم و ارائه کردند. جنبش هاى فلسفى سده هجدهم که بر پایه ضدیت با کمال مطلوب و ریاضت کشانه و اقتدارطلبانه کلیسا و حکومت در سده هفدهم استوار بود، بر ذهنیت فرانسویان تاثیرى ژرف گذارد. این جنبش ابتدا به بیدارى اذهان کمر بست و سپس شیوه تفکر انتقادى را گسترش داد و نظرات نوینى را فراهم آورد.
جنبش روشن گرى در تمامى زمینه هاى فعالیت بشرى از علم گرفته تا ایمان یا در حیطه اخلاق تا سازمان سیاسى و اجتماعى، اصل «خرد» را جانشین اقتدار و سنت کرد. پس از سال ۱۷۴۸ بزرگ ترین آثار قرن به سرعت و پى در پى انتشار یافتند. «روح القوانین منتسکیو» در ۱۷۴۸، «امیل و قرارداد اجتماعى» در ۱۷۶۲،گفتارهایى درباره منشاء عدم مساوات انسان ها در ۱۷۵۵ از «روسو»، «تاریخ طبیعى بوفن» در ۱۷۴۹، رساله اى درباره حواس «کندیاک» در ۱۷۵۴، «قانون طبیعت مورلى» در ۱۷۵۵، مقاله اى درباره آداب و رسوم و روح ملل «ولتر» در سال ۱۷۵۶ و از همه مهم تر سال ۱۷۵۱ شاهد انتشار نخستین جلد «دایره المعارف» به ابتکار «دیدرو» بود.
«ولتر»، «روسو»، «دیدرو» و اصحاب دایره المعارف و اقتصاددانان همگى دست به دست هم دادند و با وجود اختلاف عقیده هایى که داشتند، رشد اندیشه هاى فلسفى را تشویق کردند. در نیمه اول سده هجدهم دو جریان بزرگ فکرى از حمایت وسیعى برخوردار شده بود؛ یکى جریان فکرى اى که از فئودالیسم الهام مى گرفت و پاره اى از آن در «روح القوانین منتسکیو» انعکاس یافته بود و استدلال هاى لازم را براى پارلمان هاى محلى و مراتب ممتازه جامعه علیه استبداد فراهم مى آورد و دیگرى جریان فلسفى اى بود که گرچه به روحانیت و گاه مذهب مى تازید اما از نظر سیاسى محافظه کار بود. در نیمه دوم سده هجدهم در حالى که دو گرایش مذکور به حیات خود ادامه مى دادند، نظراتى نوین که بیش تر دموکراتیک و مساوات طلبانه بود مطرح شد. فیلسوفان مسائل سیاسى را رها کرده و به مسئله اجتماعى حکومت روى آورده بودند. فیزیوکرات ها گرچه محافظه کار بودند اما با مطرح کردن مسائل اقتصادى به این جنبش جدید فکرى کمک کردند. اگر چه ولتر رهبر جنبش فلسفى پس از ۱۷۶۰ خواستار آن بود که اصلاحاتى در چارچوب سلطنت مطلقه صورت گیرد و حکومت به دست توان گران طبقه متوسط اداره شود، اما روسو منعکس کننده کمال مطلوب سیاسى و اجتماعى خرده بورژوازى و صنعتگران بود.
«روسو» در نخستین گفتار خود تحت عنوان «نقش علوم و هنرها در تهذیب آداب و افکار» تمدن زمانه اش را به باد انتقاد مى گیرد و به دفاع از بى امتیازان برمى خیزد و عنوان مى کند که: اگر زندگى پرتجمل در شهرهاى ما صدنفر از بى چیزان را به نوایى مى رساند در عوض باعث مرگ صدهزار نفر در روستاها مى شود (سبیلا،1380: 257).
و در دومین گفتار خود تحت عنوان «درباره مبانى و سرچشمه هاى عدم مساوات در میان انسان ها» حمله خود را متوجه مسئله مالکیت مى کند و در «قرارداد اجتماعى» نظریه حاکمیت مردم را مطرح مى کند حال آنکه منتسکیو قدرت را براى اشرافیت و ولتر براى قشر بالاى طبقه متوسط محفوظ نگاه مى دارد.
در ابتدا این جریانات فکرى تقریباً با آزادى کامل اشاعه مى یافتند. «مادام دو پمپادور» که یکى از محبوبین شاه و در عین حال زنى توانگر بود، با محفل زهدمآبانه درباریانى که بر گرد ملکه و ولیعهد حلقه زده بودند و از حمایت نظام اسقفى و پارلمان ها برخوردار بودند، تصادم پیدا کرد و از فلاسفه در مقابل این دشمنان دربارى شان حمایت کرد. پس از سال ۱۷۷۰ تبلیغات این جنبش فلسفى به ثمر رسید. هرچند در این زمان بزرگ ترین نویسندگان سکوت اختیار کرده بودند و به تدریج از صحنه کنار مى رفتند اما نویسندگان دیگرى قدم به عرصه گذاردند و به مردمى کردن و اشاعه نظرات نوین کمر بستند و آراى مذکور را در میان تمامى بخش هاى طبقه متوسط و سراسر فرانسه رواج دادند. انتشار دایره المعارف که در تاریخ اندیشه اثرى برجسته محسوب مى شود در سال ۱۷۷۲ به پایان رسید. این اثر که از دیدگاه هاى اجتماعى و سیاسى اعتدالى نوشته شده بود، با تأکید بر اعتقاد به پیشرفت علوم بناى یادبود عظیمى از «خرد» را برپا نهاد.
گرچه تولید فلسفه در دوره لویى شانزدهم کاهش یافت اما به تدریج مجموعه اى از دکترین ها و ترکیبى از سیستم هاى فکرى گوناگون تکوین مى یافت. بدین سان دکترین انقلاب شکل گرفت. «آبه رینال» در کتاب «تاریخ فلسفى و سیاسى موسسات تجارى اروپاییان در هند شرقى و غربى» که در تهیه مقدمات آن، «دیدرو» نقش موثرى ایفا کرد، بار دیگر تمامى مضامین فلسفى را مطرح ساخت؛ نفرت از استبداد، مخالفت با کلیسا و جانبدارى از اداره آن توسط یک دولت غیرروحانى و ستایش لیبرالیسم اقتصادى و سیاسى (سبیلا،1380: 236).
تاثیر کلام مکتوب را در کلام شفاهى تقویت کرد، تعداد سالن ها و کافه ها افزایش مى یافت و هر روز انجمن هاى جدیدى براى مباحثه و محاوره ایجاد مى شد و دانشگاه هاى ایالتى و محافل مطالعاتى مورد توجهى بیش از پیش واقع شد. در سال ۱۷۷۰ مجمع روحانیت ادعا مى کند که دیگر در فرانسه شهر و قصبه اى نمى توان یافت که «از بیمارى مسرى بى خدایى در امان باشد» این مدعاى مجمع نشان از گسترش افکار فلسفى دانشمندان با تاکید بر محوریت عقل دارد. سده هجدهم شاهد پیروزى خردگرایى بود و خردگرایى بعدها بر تمامى زمینه هاى فعالیت انسانى تاثیر گذاشت. از اعتقاد به محوریت خرد، اعتقاد به پیشرفت زاده شد و عقل رفته رفته تاثیر روشن گرانه خود را گذارد.
بدین سان انقلاب فرانسه با پشتوانه عظیمى از اندیشه هاى ناب فلاسفه و دانشمندان روزگار لقب «کبیر» یافت و تنها انقلابى محسوب مى شود که آرمان ها و فرامین آن نه تنها در عصر خود که در اعصار بعد نیز مورد توجه تمامى آزاداندیشان قرار گرفت و مبدل به الگویى شد که تاکنون نیز جنبش هاى آزادیخواهانه آن را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار مى دهند.
همچنین رنگ علمی ایدئولوژی نخست توسط «ناپلئون بناپارت» دگرگون شد، سپس «مارکس» معنای کاملا جدیدی به آن داد. واضعان این اصطلاح می خواستند بر پایه علم نوبنیاد خود، یعنی شناخت اندیشه ها، ذهن انسان را از پیش داوری ها تهی کنند. اما این امر با سلطنت خودکامه ناپلئون در تعارض بود. از این رو ناپلئون که با کمک همین روشن اندیشان روی کار آمده بود پس از شکست در روسیه و سست شدن پایه های قدرتش سعی در مخالفت با این گروه نمود و ایدئولوژی را دانش افرادی بیکار دانست و علم ایشان را نیز امری بیهوده معرفی نمود (دریا بندری،1376: ‌70).
وی این وصف را در مقام تحقیر برای کسانی به کاربرد که دلبسته مطالعه درباره تصورات هستند و چندان که از عمل غافل میمانند، مرد عمل هم نیستند. او این گروه را ایدئولوگ خواند (پارسانیا،1385: 41).
«مارکس» ایدئولوژی را به معنای اندیشه ای دانست که در ارتباط با رفتار اجتماعی و سیاسی طبقه حاکم و برای توجیه وضعیت موجود سازمان می یابد. وی ایدئولوژی را اندیشه ای کاذب می دانست. این اندیشه کاذب شامل مجموعه عقاید، باورها و اعتقاداتی میشود که به عمل اجتماعی جهتی خاص می دهد. گرچه در کاربرد مارکس ایدئولوژی معنایی منفور داشت اما بعدها معنایی مثبت نیز یافت. ایدئولوژی از قرن نوزدهم به بعد همچنان به معنای باورها و اندیشه ها و ارزش های ناظر بر رفتار اجتماعی و سیاسی به کار می رود (پارسانیا،1385: 43).

مطلب مرتبط :   طول دوره ازدواج

دسته بندی : علمی