دانلود پایان نامه

البته ایدئولوژی از نگاه دکتر شریعتی به غرب و نظریه پردازانش نزدیک نیست. او به دستاوردهای نظام غرب نیز اعتقادی ندارد و اعتقاد دارند که مسیر هر ملتی بر اساس آموخته های خود است. دکتر علی شریعتی از نگاه سطحی به مدرنیته نیز انتقاد می‌کرد و معتقد بود که راه پیشرفت و ترقی ملت‌های شرقی، متفاوت از راهی است که غرب پیموده‌است. البته استفاده آگاهانه از تجربیات مدرنیته در غرب، مورد پذیرش شریعتی قرار داشت اسفندیاری،1382: 65).
یکی ازکارهای شریعتی ایدئولوژیزه کردن دین است که نخستین بار در دهه ۶۰، «داریوش شایگان »، با عنوان ایدئولوژی کردن سنت در کتاب خود با عنوان « نقد ایدئولوژی» بر آن خرده گرفت. شریعتی ایدئولوژی را مقدم بر فرهنگ می‌داند و و در تحلیل تاریخی‌اش ادعا می‌کند که تمامی تحولات تاریخ و تمدنی پس از ظهور یک مکتب و ایدئولوژی و ایمان و فکر و حرکت ایدئولوژیک و عقیدتی نوین بوده است (یوسفی اشکوری،1379: 31. وی با جدا کردن ایدئولوژی از فرهنگ و فرق نهادن بین آن دو، عقاید و احکام ارزشی و عملی اسلام را به مثابه یک مکتب و یا ایدئولوژی ثابت و وحیانی معرفی می‌کند (سروش،1376: ۱۵).
همچنین از نظر داریوش آشوری ، روشنفکر معاصر، هنر شریعتی این بود که برای تبدیل دین به ایدئولوژی به معنای گفتمان بسیج‌گر سیاسی برای دگرگونی انقلابی به یاری زبان‌آوری خاص خود توانست به اسطوره‌های سنتی شیعی رنگ اسطوره‌های انقلابی مدرن بزند، شریعتی می‌گفت: «دین داریم به منزله ایدئولوژی و دین داریم به منزله فرهنگ». به اعتقاد وی ایدئولوژی آن بود که نزد ابوذر (غفاری) و فرهنگ آن که نزد ابوعلی (سینا) بود (آشوری،1386، 35).
این رویکرد ایدئولوژی ‌اندیشی شریعتی در دین البته مورد انتقاد شدید روشنفکر دینی «عبدالکریم سروش » هم هست. سروش از منظر معرفت‌شناسی دین‌ به آن می‌‌نگرد و در «فربه‌تر از ایدئولوژی» آن را ایدئولوژیک کردن دین می‌نامد. وی با مردود دانستن چنین معرفتی آن را «شبه معرفت غفلت‌آمیز»، «خادم منافع»، «مشروعیت‌بخش به قدرت حاکم»، «معطوف به قدرت و سیاست و انقلاب»، «تعارض‌زدا از عین و ذهن» و «با علت و بی‌دلیل» می‌خواند (سروش،1376: ۲۰۸).
به لحاظی فرهنگ مسلط در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران، فرهنگ دکتر علی شریعتی بوده است که به پیروزی انقلاب انجامید و از همان آغاز شاهد کثرت و تناقضات خونین بین پیروان این فرهنگ بوده و هستیم.
همچنین اندیشه او دارای چند عنصر ذاتی و ویژگی خلاق است که مولد گروههای مختلفی در شکل گیری انقلاب بوده است که عبارتند از: انقلابیگری(عشق به دگرگونی)، عدالت خواهی (سوسیالیزم)، اصالت طلبی (بازگشت به خویشتن خویش)، قرآن پژوهی، دیالکتیک، شهادت طلبی و ایثار، عشق شاعرانه، آزادی خواهی، ضدیت با تمدن غرب، ضدیت با ارتجاع وکهنه پرستی،گرایشات پست مدرن، عرفان و خود شناسی و نهایتأ حق امامت و رهبری روحانی.
3- شهید مطهری
با توجه به این که در جامعه ایران و به ویژه روحانیون و علاقه مندان به مسایل مذهبی بیش تر به دنبال پیدا کردن راهی برای نهادینه کردن روش ها و شیو های حکومت داری بر اساس تعالیم اسلامی هستند. مرتضی مطهری، بسیار در این جهت حرکت کرده و ایدئولوژی ایشان بسیار در یافتن رهیافتی درون زا برای حکومت جمهوری اسلامی به کار آمد و مورد توجه بوده است. و بخش مهمی از تألیف های ایشان در حقیقت به چیستی ایدئولوژی اسلام و ویژگیها و رابطه آن با جهان بینی اختصاص دارد. مرتضی مطهری واژه ایدئولوژی را در دو معنا به کار برد:
نخست به معنای مجموعه ای از بایدها و نبایدها در مقابل جهان بینی که به معنای مجموعه ای از بینش ها درباره جهان، جامعه و انسان. ایشان در این باره می نویسد:
جهان بینی یعنی نوع برداشت، تفسیر و نوع تحلیلی که یک انسان درباره هستی و جهان و درباره انسان و جامعه و تاریخ دارد… ایدئولوژی یعنی مکتبی که بایدها و نبایدها را مشخص می کند؛ مکتبی که انسان را به یک هدفی دعوت می کند و برای رسیدن به آن هدف، راهی ارائه می دهد؛ ایدئولوژی می گوید چگونه باید بود، چگونه باید زیست، چگونه باید شد( مطهری،1365: 76).
مطهری در ارایه نگاه به ایدئولوژی آن را مطابق با دین می پندارد و معنای دوم ایدئولوژی مترادف با دین گرفته شده است ( مطهری،1365: 79).
اصطلاح مکتب یکی از واژه های مقارن با ایدئولوژی است که در آثار استاد مورد توجه قرار گرفته است و در تعریف آن می گوید:
مجموعه هماهنگ متناسب با بینش فلسفی، عقاید مذهبی، ارزش های اخلاقی و روش های عملی که در یک ارتباط علت و معلولی با هم یک پیکره متحرک معنی دار و دارای جهتی را می سازد که زنده است و همه اندامهای گوناگونش از یک خون تغذیه می کند و با یک روح زنده است (مطهری ،1366: 41).
در ادامه مطالب قبل انواع ایدئولوژی از دیدگاه مطهری در زیر مختصرأ بیان شده است: مطهری ایدئولوژی ها را به دو گونه انسانی و گروهی تقسیم می کند. «ایدئولوژیهای انسانی» یعنی ایدئولوژی هایی که مخاطب آن ها نوع انسان است نه قوم یا نژاد یا طبقه خاص و داعیه نجات نوع انسان را دارد نه نجات و رهایی گروه یا طبقه معین، و طرحی را که ارائه می دهد شامل همه انسان ها می شود و «ایدئولوژی های گروهی»، بر عکس مخاطبش گروه یا طبقه یا قشر خاص است و داعیه رهایی و نجات یا سیادت و برتری همان گروه را دارد و طرحی که ارائه می دهد، ویژه همان گروه است و تنها از میان همان گروه هم پشتیبان و حامی جذب می کند (مطهری،1364: 58).
شهید مطهری جهان بینی را روح ایدئولوژی و ایدئولوژی را نتیجه منطقی و ضروری جهان بینی معرفی می کند و اختلاف در حوزه جهان بینی را منشأ تمایز ایدئولوژی ها می داند و البته نوع نگرش ها و شناخت های معرفت شناسان نیز زیربنای اختلاف جهان بینی ها قلمداد می کند. مطهری در این باره می فرماید:
مجموع اندیشه های هماهنگ که با زندگی عملی یعنی با بایدها و نبایدها بستگی داشته باشد، یک مکتب می باشد که بر پایه اندیشه های نظری قرار دارد و آن اندیشه های نظری، روح آن مکتب به شمار می رود. هر ایدئولوژی بر اساس یک جهان بینی است و خود جهان بینی نظری درباره جهان است آنچه که هست ولی ایدئولوژی، نظر درباره انسان است آنچنان که باید باشد و باید شود. ایدئولوژی هم پایه فلسفی می خواهد و هم پایه ایمانی. تنها اندیشه ای می تواند روح یک مکتب را تشکیل دهد که از طرفی پایه جهان بینی آن مکتب باشد؛ یعنی نوعی بینش و دید و ارزیابی درباره هستی باشد و از طرف دیگر آرمان ساز باشد (مطهری،1365: 116).
ایشان در باب رابطه معرفت شناسی، جهان بینی و ایدئولوژی چنین می نگارد:
ایدئولوژی از نوع حکمت عملی است و جهان بینی از نوع حکمت نظری. هر نوع خاص از حکمت عملی مبتنی بر نوع خاصی از حکمت نظری است. ایدئولوژی هر مکتب، مبتنی است بر جهان بینی آن و جهان بینی آن مبتنی است بر نظریه اش درباره معرفت و شناخت. مترقی بودن هر ایدئولوژی بستگی دارد به مترقی بودن جهان بینی اش و مترقی بودن جهان بینی اش بستگی دارد به مترقی بودن شناخت شناسی اش اگر یک مکتب، یک سلسله دستورها و فرمان ها عرضه می دارد، ناچار متکی بر نوعی فلسفه و جهان بینی درباره هستی و جهان و جامعه و انسان است که چون هستی چنین است و جامعه یا انسان چنان است، پس باید این چنین و آن چنان بود. (مطهری،1365: 97).
مطهری ضرورت ایدئولوژی دینی را بسیار مورد اهمیت قرار می دهند، او ایدئولوژی را پاره ای از دین می داند و جزء دیگر آن را جهان بینی معرفی می کند؛ اگر چه در مواردی ایدئولوژی را نیز مترادف با مفهوم دین به کار می برد. از دید ایشان، دین برای راهنمایی و کمک به انسان ها، و ایدئولوژی، وسیله ای برای بیان چگونه زیستن و چگونه بودن برای خوشبختی دنیوی و اخروی، فایده بخش است. ایشان در باب ضرورت ایدئولوژی دینی معتقد است از عهده یک شخص خارج است که به صورت مستقل به جایی برسد که هم مؤسس مملکت باشد و هم از عقیده فلسفی مستقلی درباره هستی و همچنین عقاید سیاسی، رهبری جامعه و عقاید اقتصادی درباره نحوه توزیع ثروت و هم عقاید اجتماعی و عقاید تربیتی و اخلاقی درباره چگونگی تربیت فرزند و همچنین درباره اخلاق اجتماعی برخوردار باشد. تنها مکتب وحی است که قادر به تحقق چنین ادعایی است (مطهری،1365: 42).
بنابراین، مطهری مکتب و ایدئولوژی از ضروریات حیات اجتماعی می داند. حال چنین مکتبی را چه کسی قادر است طرح و پی ریزی کند؟ بدون شک عقل یک فرد قادر نیست اما آیا عقل جمع قادر است؟ آیا انسان با استفاده از مجموع تجارب و معلومات گذشته و حال خود می تواند چنین طرحی بریزد. اگر انسان را بالاترین مجهول برای خودش بدانیم به طریق اولی جامعه انسانی و سعادت اجتماعی مجهول تر است. بنابراین، دستگاه عظیم خلقت، این نیازهای بزرگ را مهمل نگذاشته و از افقی ما فوق افق عقل انسان یعنی افق وحی، خطوط اصلی این شاه راه را مشخص کرده است و کار عقل و علم حرکت در درون این خطوط اصلی است. نکته قابل توجه این است که استاد مطهری ایدئولوژی را در خطوط اصلی خلاصه می کند؛ به گونه ای که عقل و علم را در رفع نیازهای انسان راهنمایی نماید (مطهری،1364: 54).
پ- شرایط اجتماعی و سیاسی
تاریخ ایران مدرن، تحت سلطۀ سلسلۀ پهلوی (70-1925 م / 1358- 1304 هـ .ش)، یا به عبارت دیگر تحت حاکمیت رضاشاه پهلوی (41- 1925 م / 1320- 1304 هـ .ش)، و پسرش محمدرضا شاه (79 -1941 م / 1358- 1320 هـ .ش)، شکل گرفت. در اواخر دهۀ 1920 و 1930 رضا شاه تحت تأثیر هم قطار معاصرش در ترکیه، «مصطفی کمال (آتاترک)»، بر نوسازی و ایجاد حکومت مرکزی قدرتمندی که بر ارتش و دیوان سالاری مدرن مبتنی باشد، توجه کرد (اسپوزیتو،1378: 54).
پادشاهی رضاشاه، با اعمال سیاست هایی چون «تخته قاپو کردن» عشایر شورشی، مرکزیت دادن به ارتش و قوۀ قضایی، تأسیس بانک ملی و آماده سازی زیرساخت های مدرن ایران، وحدت ملی را نشانه گرفت. اگر چه رضاشاه، تظاهر به اسلام می کرد و در سال های نخست سلطنتش، از حمایت رهبران مذهبی برخوردار بود، اما برخی از سیاست های ترقی خواهانۀ او نظیر قرار دادن زرتشتی گری در کنار اسلام به مثابه مذهب رسمی، انتخاب نام (پهلوی) و نمادهای ماقبل اسلام (شیر و خورشید) و از همه مهم تر، پذیرش اصلاحات قانونی و آموزشی مطابق با سبک و شیوۀ غربی، بسیای از علما را ناراضی کرد. همچنین آن ها بخش زیادی از توان و امکانات خود را با اشغال شدن جایگاهشان توسط محاکم عرفی، وکلا، قضات، دفاتر اسناد رسمی و آموزگاران، از کف دادند. علما و طبقات سنتی، به ویژه از قانون متحدالشکل شدن لباس ها و اجبار مردان در پوشیدن لباس فرنگی، ممنوعیت روحانیت از پوشیدن لباس روحانیت (1928 م / 1307 هـ .ش)، غیرقانونی اعلام کردن حجاب برای زنان (1935 م/ 134 هـ .ش)، و کنترل و تصرف موقوفات توسط حکومت (1934 م/ 1313 هـ . ش) ناراضی بودند (اسپوزیتو،1378: 55).
با وجود آنکه بسیاری از این اصلاحات برای طبقات بالا و متوسط مناسب و سودمند بود، ولی شکاف فرهنگی بین شهروندان هوادار غرب و اکثریت جامعۀ ایران را افزایش داد و با نگاهی به تاریخ سیاسی ایران در قرن بیستم درمی یابیم که سخن گفتن از سیاسی اسلامی با وجود این تنوع و گوناگونی ممکن است و در حقیقت از اهمیت برخوردار است. از اواسط قرن نوزدهم، سیاست در ایران دل مشغول یک ملاحظه و نگرانی عمده بوده است و آن تلاش برای تحول مادی یک جامعه عقب مانده بود. نوسازی در اشکال مختلفش راه حلی سیاسی به این ملاحظه و نگرانی مرکزی است. بنابراین، مسأله چگونگی نوسازی برای همۀ جنبش های سیاسی اعم از لیبرالیسم ملی گرایانه جنبش مشروطه خواهی، دولت محوری رضاشاه، حکومت خودکامۀ محمدرضاشاه و سیاست ملی گرایانه دورۀ مصدق، اولویت داشت. حتی سال های مخالف حزب توده، که یک اقتصاد طراحی شده متمرکز از نوع شوروی را به عنوان مدلی برای قایق آمدن بر عقب ماندگی پیشنهاد می کرد، منطبق با همان الگوی عمومی بود (نجم آبادی، 1377 :360 ).

مطلب مرتبط :   انواع سهام

دسته بندی : علمی