سازگاری روانشناختی

شیما، 40 ساله میگوید:
“میترسیدم از مردم، درونگرا شده بودم…حرف نمیزدم با کسی…افسرده شده بودم. بهشون اطمینان نداشتم، همش فکر میکردم اینا یه خصومتی با من دارن. به مردا خیلی شکاک شده بودم، فکر میکردم همه مردها معتادن.”
فاطمه، 47 ساله نیز میگوید:
“هیچوقت دیگه نمیخوام ازدواج کنم، از مردها خیلی متنفرم….خاطره‌ی خوبی ازشون ندارم.”
در این میان، آنچه حائز اهمیت است این است که تمامی احساسات منفی حاصل از طلاق که بدانها اشاره نمودیم، درصورت عدم کنترل، گاهاً میتواند منجر به رخدادهای ناگواری برای کنشگران شود؛ رخدادهایی چون روی آوردن افراد به اعتیاد و الکل، اقدام به خودکشی و درگیر شدن در روابط بیبند و بار جنسی.
در این ارتباط، احسان، 34 ساله میگوید:
“با همه قطع رابطه کردم … برای کاهش فشار پناه بردن به مواد مخدر … طلاق یه شکست خیلی سخت بود برام، مثلِ یه خودکشی به بدترین وضع.”
یافتههای تحقیق نشان میدهد که اگرچه اکثریت پاسخگویان، ترکیبی از احساسات مثبت و منفی را پس از طلاق تجربه نمودهاند اما افرادی که در هر یک از تیپهای طلاقی مذکور جای میگیرند، گرایشات، احساسات و موضعگیریهای غالباً متفاوتی در قبال طلاق و زندگی پس از آن اتخاذ میکنند. به طور مثال، سوژههایی که در تیپ طلاقِ عقلانی قرار گرفتهاند، عموماً به احساسات مثبت بیشتری، پس از طلاق میرسند؛ چرا که از نگاه آنها، طلاق بیش از آن که یک شکست باشد یک راهبرد است.
مجید، 39 ساله، با تجربه طلاق فاعلانه میگوید:
“اصلاً پشیمون نیستم، من طلاق رو یکی از نقاط طلایی زندگیم میدونم؛ همونقدر که انتخابم تاریک بود طلاقم درست بود(طلاق به مثابه پیروزی). به هر دلیلی حتی با وجود بچه، به نظرم طلاقم درست بود و اصلاً ناراحتش نیستم، خوشحالم هستم الان و واقعاً افتخار میکنم؛ خدا هم خیلی کمکم کرد، همیشه هم میگم در حد معجزه بود برای من، وگرنه میتونست خیلی خیلی بدتر از این چیزا برام اتفاق بیفته(طلاق بعنوان راهبردی موفق).”
اشاره به این مسأله، بدین معنا نیست که افراد حاضر در تیپ طلاقِ عقلانی، هیچ یک از احساسات منفی را تجربه نمیکنند؛ بلکه به این معنی است که غالب احساسی آنها پس از طلاق در دستهبندی احساسات مثبت قرار میگیرد. مثلاً در دسته طلاق عقلانیِ منفعلانه و جاهطلبانه عموماً احساسات منفی و ناخوشایند نیز گزارش شده است. مورد طلاق جاهطلبانه کمی قابل تأمل است؛ چرا که تفسیر طلاقی افراد و متعاقب آن، احساسات مثبت یا منفی منتج از آن، بستگی به این دارد که فرد به آرزوها و اهداف مورد نظرش رسیده باشد یا نه. از میان سه سوژهای که طلاق جاهطلبانه را سپری کردهاند، یک نفر احساس پشیمانی و احساسات منفی بسیاری را تجربه کرده بود، چرا که به هدف خود نرسیده و یا در گذر زمان، متوجه غیرعقلانی بودن هدفش شده است. دو نفر دیگر نیز در حالیکه تا حدی احساس تقصیر و عذاب وجدان داشتند اما در کل احساسات مثبتی را پس از طلاق گزارش کردند.
برخلاف کنشگران حاضر در دسته اول، عاملانی که در تیپ طلاق اجباری قرار گرفتهاند، احساسات منفی فراوانی را گزارش نمودهاند. افرادی که طلاق اجباری را تجربه کردهاند بدلیل آن که آمادگی ذهنی و عینی برای جدایی از زندگی گذشته را نداشته و طلاقشان به اجبار رخ داده است، انواع احساسات ویرانگرایانه و مخرب را تجربه میکنند. نگین، 28 ساله، با تجربه طلاق اجباری میگوید:
“طلاق، شوک بزرگی برام بود؛ خصوصاً که زندگیم رو خیلی دوست داشتم، الان دیگه حوصله هیچ چیزی رو ندارم، بیهدف زندگی میکنم … دیگه هیچی واسم مهم نیست، بعد از اون قضیه دیگه نمیتونم هیچ تصمیمی بگیرم،‌ همش میترسم تصمیمی که میخوام بگیرم اشتباه باشه؛ سر کار اگه نمیرفتم که دیوونه میشدم … از آیندهای که در انتظارمه میترسم.”
عاملان حاضر در تیپ طلاق شتابزده نیز تجارب و احساسات منفی فراوانی را گزارش کردهاند؛ هرچند این احساسات منفی آنها هرگز به شدت افرادِ ترک شده در طلاق اجباری نبوده است.
آرش، 31 ساله، با تجربه طلاق شتابزده، دیدگاه خود را چنین بیان میکند:
“خب موقع طلاق هنوز دوستش داشتم. خیلی سخت بود اون اوایل …. احساس تقصیرِ زیادی میکردم ولی بعد از مدتی سعی کردم با این قضیه کنار بیام که اون دیگه زنِ من نیست و بهتره فراموشش کنم.”
یافتههای پژوهشهای دیگر نیز مؤید این نتایج است. به عنوان مثال، تحقیقات نشان میدهد، افرادی که خود برای طلاق پیشقدم شدهاند، در مقایسه با افرادی که تمایل به طلاق نداشتند، گرایش به سازگاری بهتری پس از طلاق دارند(کیتسن، 1992). همچنین یافتههای تحقیق گری و سیلور بر روی 45 زوج کانادایی مطلقه نیز نشان داد که هرچه افراد بیشتر خود را قربانی دانسته و طلاق را در کنترل همسرانشان بدانند، اضطراب و اندوهِ بیشتر و سازگاری روانشناختی کمتری به طلاق نشان خواهند داد. اما آنهایی که خود را فاعل فرایند طلاق میدانند، در سازگاری با طلاق موفقتر بودهاند(به نقل از کرامری، 2009). هرچند نباید فراموش کرد که افرادی که پیشقدم برای طلاق میشوند نیز ممکن است دچار دشواری و اندوه و اضطراب گردند اما این احساسات منفی را عموماً قبل از طلاق تجربه میکنند تا پس از آن(آماتو، 2000). بنابراین همانگونه که پیش از این اشاره کردیم، میتوانیم ادعا نمائیم که بازسازی پس از طلاق، در افرادی که طلاقی فاعلانه را تجربه کردهان
د بسیار سهلتر از افرادی است که طلاقی اجباری را از سر گذراندهاند.
شایان ذکر است که با گذر زمان، بسیاری از افراد، تغییرات عمدهای را در احساساتشان گزارش کردهاند و غالباً احساسات روانشناختی بسیار شدیدشان، کمرنگ گردیده و یا تا حدی به فراموشی سپرده شده است. اگر چه نحوه مدیریت احساسات و سایر تجارب پس از طلاق، در این زمینه میتواند بسیار تعیینکننده باشد، چرا که تعاملات افراد و فشارهای اجتماعی پس از طلاق، میتواند این احساسات فردی را در آنان تشدید نماید. جزئیات بیشتر در زمینه نقش زمان در بازسازی زندگی پس از طلاق را در بخشهای آینده اشاره خواهیم نمود.
4-3-1-2-3. علل طلاق
علل طلاق، یکی دیگر از زیر مقولات مرتبط با زمینه طلاقی افراد است که از نگاه سوژههای اجتماعی متغیری بسیار حیاتی است؛ چرا که تفاسیر و تجارب افراد از این علل، سببساز واکنشهای بعدیشان به طلاق و زندگی پس از آن میگردد.
علل طلاق میتواند ریشه در سه سطح خرد، میانه و کلان اجتماعی داشته باشد. همچنین براساس درک و تفسیر پاسخگویان به دو دسته شدید(علل عمده و غیر قابل اغماض ) و خفیف(علل جزئی و قابل اغماض) قابل تقسیم است.
در این میان، عوامل کلان آن دسته از عواملی است که در کل جامعه وجود دارد. اگر ارزشهای جامعه لذتجوییهای آنی، سودگرایی و نگاه ابزاری باشد، خانواده هم از آن متأثر میشود. اما عوامل میانه، مابین عوامل خرد و کلاناند و شامل دستهای از عوامل حد وسط هستند مانند تعلقات گروهی و خرده‌فرهنگها. در این راستا، عوامل خرد نیز، عواملی هستند که بیشتر با فرد یا گروههای کوچک سر و کار دارد؛ مانند عواملی چون گروههای مرجع.

                                                    .