ا به وسیله یونانی ها و رومی ها به وجود آمده بود، با انحطاط شرایط زندگی به فراموشی سپرده شد. مردم از زندگی های راحت و آسوده با مشاغل و آموزش خوب به زندگی هایی با شرایط بسیار فقیرانه رسیدند. هرج و مرج دایمی، جنگ، فقر و گرسنگی از جمله این شرایط سخت بود.
این عصر که مربوط به اروپای آن دوره است به عصر تاریکی معروف است. عصر تاریکی صدها سال طول کشید، به طوری که خیلی از نسل ها و افراد در این شرایط وحشتناک زندگی کردند و مردند. سپس در میانه قرن ۱۴ میلادی اوضاع به آهستگی روبه بهبود رفت. مردم دوباره شروع کردند به این که هنرها و فناوری های دوره رومی ها و یونانی ها را کشف کنند و زندگیشان را کمی آسان تر کنند. این دوره رنسانس نامیده می شود. رنسانس از حدود ۱۳۵۰ میلادی در ایتالیا شروع شد و تقریباً تا قرن ۱۷ میلادی ادامه یافت.(همان:۶۷)
ویژگی های عصر رنسانس
در دوره رنسانس متفکران به مطالعه جهان اطرافشان علاقه مند شدند. هنر رنسانس هم بیشتر به زندگی حقیقی نزدیک شد. همچنین در این دوران اروپایی ها شروع به کشف سرزمین های جدیدی کردند. این دوره جدید در اروپا در نهایت رنسانس نامیده شد. رنسانس کلمه ای فرانسوی به معنی تولد دوباره است. رنسانس از شمال ایتالیا شروع شد و در اروپا گسترش یافت.
” عصر روشن گری۳ در انگلستان بلوغ و بالندگی خود را در فرانسه و با ظهور فیلسوفان فرانسوی یافت که البته به کشورهای دیگر نیز وارد شد.مهم ترین ابزار سردمداران روشن گری ،نیروی خود انسان و روش علمی به جای ایمان و عاطفه بوده است.مخالفت این سردمداران با پادشاهی های اروپا نیز یکی از علل این عصر به شمار می رود.کلیسای کاتولیک آماج خشم هواداران روشنگری بود. این حرکت و پیکار همانند هر تحول اجتماعی دیگر منتقدان و دشمنان زیادی را صف بندی کرد. در سراسر بریتانیا و از جمله انگلستان رهبران دینی فیلسوفان را محکوم به هتک حرمت به خداوند کردند. همین امر از قدرت پادشاهان پاپ و کشیشان کاست. در کل امر ، پیش قراولان عصر روشن گری طرز فکر میلیون ها نفر را در مورد دین،اقتصاد،سیاست،هنر و موسیقی و حتی سرشت واقعیت تغییر دادند. انقلاب های دموکراتیک در امریکا و فرانسه نیز الهام از این عصر گرفتند.( جهانبگلو، ۱۳۷۲: ۴۵)
رنسانس و بازگشت به عقل خودبنیاد متافیزیک یونانی
در دوران رنسانس، عکس‌العملی در برابر جهان‌بینی و ارزش‌های مسیحی صورت گرفته، پایه‌های ایمان مسیحی فرو می‌ریزد و بازگشتی به دوره تفکر یونانی و عقل خودبنیاد متافیزیک یونانی صورت می‌پذیرد. اما در این بازگشت، وجوه شهودی، معنوی و اشراقی افلاطون کنار گذاشته می‌شود. با ظهور دکارت، ‌عقل شکل خاصی پیدا کرده، برخلاف گذشته، جهان کاملاً تک‌ساحتی می‌شود. در جهان گذشته و در سنت تاریخی شرق، جهان مراتب و سطوح مختلفی داشت (عوالم غیب و شهادت، لاهوت و ناسوت). در افلاطون و ارسطو هم این مراتب وجودشناختی وجود دارد (از عالم سایه‌ها گرفته تا عالم مُثل در افلاطون، از ماده یا هیولی گرفته تا محرک لایتحرک در ارسطو). ولی در دید دکارت جهان کاملاً یک‌نواخت و تک‌ساحتی می‌شود. در سنت‌های پیش از دکارت، عالم بالا و عالم پائین و عالم لاهوت و عالم ناسوت داریم. حتی در فلسفه ارسطو، جهان از بسیط‌ترین و ضعیف‌ترین مرتبه هستی یعنی هیولا آغاز شده تا به موجود اعلی می‌رسد؛ یعنی به محرک لا یتحرک. اما در عالم دکارتی جهان به ماده و حرکت فروکاسته می‌شود. جهان جدید جهان دکارتی، نیوتونی و گالیله‌ای است که در آن دیگر از مراتب وجودشناختی اثری نیست. در این جهان، وجه ریاضیاتی و کمّی عالم اهمیت بسیاری یافته، اوصاف اندازه‌پذیر و محاسبه‌پذیر بر دیگر وجوه عالم سیطره و تفوق پیدا می‌کند.
با ظهور فرانسیس بیکن، روح و غایت علم دگرگون می‌شود. تفکر علمی جدید دیگر همچون حکمت گذشتگان معرفتی نیست که به دنبال حقیقت باشد، بلکه شناختی است که به دنبال کسب قدرت و سیطره بر طبیعت و جهان است و نسبت آن با حقیقت منقطع می‌شود. موازی با بیکن، ‌شاهد ظهور ماکیاولی در حوزه اندیشه سیاسی و اجتماعی هستیم. ماکیاولی می‌گفت همان‌طور که کریستف‌کلمب قاره جدیدی را برای زیستن کشف کرد، من هم قاره جدیدی را در حوزه سیاست و اخلاق کشف کرده‌ام. در قاره جدیدی که او کشف کرده بود، ‌به جای مفاهیم آرمانی و ایده‌آل «حقیقت و فضیلت»، این مفاهیم «مصلحت و واقعیت» هستند که نقش محوری و تعیین‌کننده پیدا کرده‌اند. خلاصه حرف ماکیاولی این است که باید استانداردها و معیارها را پائین بیاوریم تا میزان تحقق‌پذیری و واقعیت‌پذیری آن‌ها بالا رود. این همان چیزی است که در فلسفه سیاسی جدید از آن به «روش‌آگاهی» تعبیر می‌شود، یعنی «روش‌مندی» و «تحقق‌پذیری» بیش از خود آرمان‌ها و ایده‌آل‌ها اهمیت دارد. در واقع همان‌طور که بیکن رابطه معرفت و حقیقت را به بهای کسب قدرت قطع می‌کند، در اندیشه سیاسی و اجتماعی نیز ماکیاولی همین کار را می‌کند. یعنی به‌جای این‌که به دنبال مدینه فاضله و کشف حقایق باشیم، ببینیم چگونه می‌توان امور را در حوزه واقعیت رتق و فتق کرد.
اما بیکن و ماکیاولی درنیافتند که وقتی علم و سیاست نسبت خود را با حقیقت و فضیلت و حقایق آرمانی و استعلایی از دست می‌دهند، قدرت علمی و قدرت سیاسی نیز بی‌معنا شده، معنا و غایت خود را از کف می‌دهند. به همین دلیل است که عقلانیت جدید و تفکر علمی و تکنولوژیک حاصل از آن به ما قدرت فراوان بخشیده تا آن‌جا که می‌توان گفت تمدن جدید غرب قدرت‌مندترین و ثروتمندترین تمدنی است که تاریخ بشر به خود دیده است، لیکن این قدرت و ثروت برای ما رهایی و آزادی و آرامش به ارمغان نیاورده چرا که مبنای غایت و معنای خود را از دست داده است. زیرا قدرت نمی‌تواند به خود غایت ببخشد؛ همان‌گونه که تکنولوژی نمی‌تواند برای خود تعیین غایت کند. در واقع وقتی حقایق و فضایل را کنار گذارده و فقط به سطح واقعیات توجه می‌کنیم، درست است که امکان سیطره بر واقعیت‌ها را نیرومندتر می‌سازیم، اما در مقابل ‌معنا و مشروعیت را از کف می‌دهیم. این درست مانند فاصله‌ای است که میان دموکراسی‌های جدید و آرمان مدینه فاضله افلاطونی وجود دارد؛ یعنی امکان تحقق دموکراسی‌های جدید هست اما امکان تحقق آرمان مثالی مدینه فاضله افلاطونی نیست. اما همین که امکان تحقق چیزی بالا می‌رود، مطلوبیت خود را از دست می‌دهد. آنچه رئال می‌شود، دیگر مطلوب نیست. امر رئال صرفاً تا آن‌جا که با ایده‌آل‌ها و حقایق استعلایی فراچنگ نیامدنی و تحقق‌ناپذیر نسبت دارند، از مطلوبیت و مشروعیت نسبی برخوردارند، اما با انکار ایده‌آل‌ها و حقایق استعلایی، امر رئال فاقد هر گونه مطلوبیت و مشروعیت می‌گردد
تبیین آرا و عقاید ارتباطی در رنسانس :
  ۱- امانوئل کانت آلمانی(۱۷۲۴_۱۸۰۴.م ): مشخصه این عصر را اشتیاق انسان به دانستن حقیقت می داند.این حقیقت جوئی در جامعه حاضر اروپایی امری واجب ولازم می نمود. این روشنگری ریشه در عصر رنسانس داشت که پس از قرن ها کندی نسبی در رشد فکری از حدود ۱۳۵۰ آغاز شد. برعکس، رنسانس عصری بود که بر مطالعه ، آموزش و بهسازی خود تاکید داشت.
اختراع چاپ و اکتشافات و سیاحت جهان توسط فیلسوفان در برآمدن روشنگری نقشی اساسی داشت. در میان وجه فکری رنسانس موجب تردید فزاینده نسبت به آموزه های کلیسایی کاتولیک شد. منتقدان بسیاری فساد و اعمال غیر اخلاقی درون کلیسا را آشکارا مورد تمسخر قرار دادند. تعالیم کلیسایی زیر سوال رفت.
۲- مارتین لوتر(۱۹۲۹_۱۹۶۸.م ) آلمانی : علیه سوء استفاده های کلیسا دست به اعتراض زد. که در ادامه آن اصلاح گری پروتستان را می بینیم. اوج درگیری کاتولیک ها و پروتستان ها طی قرون شانزدهم و هفدهم به نام خداست که اهمیت و قدرت کلیسای کاتولیک رو به کاستی رفت.
اروپای غربی در قرن هفدهم با عصر هیجان انگیزی مواجه شد که از آن بعنوان انقلاب علمی تعبیر می شود که ریشه در کنجکاوی داشت که رنسانس آنرا شعله ور کرده بود. اینک اختراعات نظیر میکروسکوپ و تلسکوپ به دانشمندان این امکان را داد که دنیای جدید و شگفت انگیز را ببینند. در این دوره بود که نظریات نیوتن در اندیشه انسان انقلابی بوجود آورد.
 ۳- جان لاک(۱۶۳۲_۱۷۰۴.م ): یکی دیگر از پیش گامان این انقلاب از طریق نوشته ها و نظریاتش شالوده فکری روشن گری را بنیان نهاد. به نظر لاک ، همه انسان ها ذارای قدرت تعقل هستند و خود عقل نشان می دهد که همه انسان ها از حقوق طبیعی یکسانی برای طلب زندگی آزادی و مالکیت برخوردارند.
بدلیل پیشرفت های هیجان انگیزی که در جریان انقلاب علمی در قرن هفدهم صورت گرفت بسیاری از اندیشمندان در مورد قابلیت های قدرت تعقل انسان به شوق آمدند.( کاپلستون،۱۲ :۵۸ )
۴- رنه دکارت(۱۵۹۶_۱۶۵۰.م ):  یکی از ارجمند ترین طرفداران عقل بود و برای یافتن حقیقت نوعی منطق ریاضی را به کار گرفت. وی نوشت تنها حساب و هندسه از هرگونه شائبه اشتباه و تردید بدورند. درمیان این هیجان فکری که نیوتن ، لاک و دیگر دانشمندان بر پا کردند ،انگلستان دستخوش یک جابجایی بنیادی در قدرت سیاسی شد که به انقلاب شکوهمند شهرت یافت. پس از آن جیمز دوم از انگلستان گریخت . پارلمان آن کشور دو پروتستان ، ویلیام و مری را بعنران شاه و ملکه جدید کشور بر تخت نشاند. با آنکه انگلستان هنوز دارای یک نظام پادشاهی بود اما قانون گذارانش قوانینی را وضع کردتد که قدرت شاه و ملکه را محدود می کرد. این جریان با نا آرامی و بی قراری تقریبا در میان همه طبقات اجتماعی بخصوص فرودست ترین طبقات همراه بود. حتی طبقه متوسط در حال رشد بازرگانان ، بانکداران و مغازه دارانی در اروپا احساس سرخوردگی و عذاب می کردند و در انگلستان سایه حکومت بر مذهب بود.
در واقع کلیسای انگلستان را دولت کنترل می کرد.اما در قاره اروپا وضعیت متفاوت بود. در اینجا کلیسای کاتولیک تنها پس از شاه و سپاه او درمقام دوم قرار داشت که نهادی کاملا ثروتمند و دیوان سالار بود ، قدرت های عمیقا ریشه دار کلیسا و سلطنت غالبا با هم عجین می شدند و وابسته و حامی یکدیگر بودند.
ولی برای میلیون ها اروپایی که نه از اشراف بودند و نه از مقامات کلیسا زندگی مصیبت بار بود ، رعیت وابسته به زمین در املاک اشرافان و روحانیون به سر می برد ،کار کودکان رواج داشت ، با آنکه به واسطه انقلاب علمی ، پزشکی پیشرفت کرده بود، پزشکان از کنترل بیماری ها ناتوان بودند، برای فیلسوفان هیچ چیز مهمتر از اصلاح مذهبی نبود ، آنها کلیسا را مانع اصلی بر سر راه حل مسائل اجتماعی می دانستند اینان که مشغله ذهنی شان عقل و علم بود حمله گسترده ای را به کلیسا آغاز کردند ،آنان ادعای کلیسا مبنی بر اینکه ایمان مذهبی باید بر اعتمادی بی چون و چرا مبتنی باشد را رد می کردند ، شکاکان مذهبی پرسش های تشویش آمیز بسیاری را

مطلب مرتبط :   منبع پایان نامه درموردفرهنگ سیاسی، سرمایه اجتماعی، روابط اجتماعی، جامعه مدنی
دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید