دانلود پایان نامه

یکی از چالشهای مضاعف افراد این است که نقش جدیدِ مرد یا زن مطلقه، عموماً در جامعه تعریف نشده است و با عدم پذیرش نقشی همراه است. این عدم پذیرش، منجر به ایجاد نوعی ابهام نقشی گردیده است و چالشی بزرگ را برای افراد مطلقه ایجاد میکند، این در حالی است که این افراد، بدون هیچ راهنمای اجتماعی برای اینکه بدانند چگونه باید در مورد خود اندیشه کنند در جامعه رها میشوند. کوهن(1981) دریافت که زنان پس از جدایی، از خود توصیفی به دست میدهند که به اختصار چنین است: دیگر نه همسرندو نه مردم. توصیفی که منعکس کنندهی وضعیت اجتماعی پر ابهامشان است. بطور مشابهی، هفی و کوهن(1992) گزارش کردهاند که زنان مطلقه خود را به شیوههایی توصیف میکنند که گویی در میانه مرگ یا قطع عضوی از بدن قرار دارند؛ جایی که آنان هیچ احساسی در قبال اینکه چه کسی هستند ندارند و نمیدانند که دوباره چگونه احساس کامل شدن کنند. در واقع، زنان مطلقه نوعی تضاد، میانِ نقشی که جامعه برایشان در نظر گرفته است(همسری) و نقشی که در حقیقت دارند(زن مطلقهِ بدون همسر) را تجربه میکنند؛ نقش جدیدی که با فقدان جامعهپذیری پیشین و مدلهای نقشی و نیز فقدان حمایتهای اجتماعی همراه است. زنان این فرایند را اساساً به تنهایی از سر میگذرانند، اما معقول است اگر فرض نمائیم که این دوره تغییرات ابهام آمیز، زنان مطلقه را برای تغییرات هویتی در آینده آماده نماید(گرگسون و سینر، 2009).
در این رابطه، عاطفه؛ 30 ساله که به تنهایی زندگی میکند برای ما اینگونه میگوید:
“تنهایی بعد از طلاق خیلی سخته و خودت باید یه تنه همه چی رو کنترل کنی؛ نه مجردی که زیر پر و بال خانواده باشی و نه متأهل که همسر داشته باشی. این سخته که باید با خودت کنار بیای و یه شخصیت جدید از خودت نشون بدی.”
زنان و مردان، تغییرات فاحشی را که طلاق برایشان به همراه میآورد، از طرق گوناگونی تجربه میکنند که بازتاب جامعهپذیری جنسیتی متفاوت و نقشهای اجتماعی نابرابرشان است. از سویی اینکه این نقشهای جنسیتی تا چه حد در ساخت هویت افراد پررنگ است نیز میتواند در نحوه مواجهه افراد پس از طلاق مؤثر باشد. بعنوان مثال برای شخصی که خود را انسانی چندوجهی می‌شمارد، گذراندن این دوره معمولاً آسان‌تر است. اما برای کسی که خودش را تنها یک همسر می‌بیند و آن را مهمترین نقش خود می‌شمارد، این دوره میتواند خردکننده باشد. بنابراین میزان دشواریای که زنان مطلقه، پس از طلاق تجربه میکنند به این بستگی دارد که آیا همسر بودن، جنبهی مسلطی از هویت آنها به هنگام جدایی از شوهرانشان بوده است یا خیر(دیگارمو و کیتسن، 1996).
این مسأله در مورد مردان نیز صادق است، یافتههای تحقیق نشان میدهد افرادی که باور بیشتری به نقشهای جنسیتی و از پیش تعیینشدهی جامعه دارند و هویت افراد را در قالب ازدواج تعریف میکنند، در قبال کسانی که عادتوارههای مدرنتری دارند، دشواری بیشتری را در مواجهه با تغییرات نقشی و نیز بازسازی زندگی پس از طلاق تجربه میکنند. در این زمینه، امیر؛ 28 ساله اینگونه میگوید:
“من فکر میکنم یه مرد با ازدواج تکمیل میشه….اینکه زن داشته باشی بچه داشته باشی، از سر کار با کلی خرید تو دستت بیای خونه… یا وقتی بچهات بگه بابا برام فلان چیز رو بخر و تو براش بخری….همه ایناست که مرد بودن رو برام معنا میکنه.”
معصومه، 41 ساله که عادتوارهای مدرن دارد نیز برای ما اینگونه میگوید:
“به فکر ازدواج مجدد اصلاً نیستم، زنی که مستقل زندگی میکنه دیگه سخت حاضره بره با یکی دیگه ازدواج کنه … هیچ چیز پایداری توی ازدواج نیست، توی دوستیام نیست. ولی اگه طرف آدمه خوبی باشه تو دوستیام خوبه، نیازی نیست که حتماً با هم ازدواج کنید و زن و شوهرِ هم باشید. الان با خودم میگم با یکی دوست میشم نخواستم، راحت به هم میزنم، اما اگه با کسی ازدواج کنی همه میفهمن ولی دوست که بشی راحتی، هیچکس نمیفهمه.”
علاوه بر تغییر نقش متأهل به مطلقه، تغییرات نقشی دیگری نیز برای کسانی که صاحب فرزند هستند به وقوع میپیوندد. افرادی که حضانت فرزندانشان را بعهده دارند عموماً دچار نوعی دوگانگی نقشی میشوند، چرا که این کنشگران، غالباً مجبورند هم نقش مادر را برای فرزندانشان ایفا نمایند و هم نقش پدر.
فاطمه، 47 ساله میگوید:
“خیلی سخت بود … من تو تمام این بیست سال برای بچهام هم مادر بودم هم پدر هم خواهر و هم برادر … پسرم تا دوم دبیرستان همیشه با من بود.”
مجید، 39 ساله نیز میگوید:
“چیزی که اذیتم میکرد بچه بود…وقتی میبینی بچه از مادرش جداست و داره اذیت میشه، نیاز به مهر مادری داره، یه سری نیازها داره که من شاید به سختی بتونم پاسخش رو بدم، خب این خیلی اوضاع رو سخت میکنه.”
در حالی که گفتمان مسلط در جامعه به نحوی است که کنشگران (خصوصاً زنان) را در چارچوب تشکیل خانواده و دارا بودن همسر و فرزند تعریف میکند، خروج از چنین وضعیتی بواسطه طلاق، با نوعی به حاشیه رانده شدن توسط جامعه همراه است. بنابراین افراد، راه دشواری را برای بازسازی مجدد هویت خود و بازتعریف نقشهای جدید پیش رو دارند، این در حالی است که برخی از افراد برای خروج از چنین وضعیتی به سرعت درصدد ازدواج مجدد هستند.
شاپیرو (1996) معتقد است که برخلاف زنان مسنتر، زنان جوانتر، پیش از آن که هویت مستقلی را دوباره خلق نمایند، به سرعت تمایل به ازدواج مجدد دارند. زنان جوانتر اغلب از ازدواج به عنوان راهی برای نگهداشت هویتشان و ثبات اقتصادیِ خود و فرزندانشان بهره میگیرند.
ازدواج مجدد، شاید سادهترین راه حل برای زنان جوان به نظر رسد اما برای برخی از زنانی که در سنین بالاتر قرار دارند، به دلیل کاهش امکان ازدواج، این راهحل، دشوارتر مینماید. همچنین برای بسیاری از افرادی که پیش از گسست از زندگی سابق، ازدواجی دیگر را تجربه میکنند، ممکن است احتمال شکستی دوباره را افزایش دهد.
4-3-4-1-2. بازتعریف سبک زندگی جدید
همانطور که دیدریک (1991) عنوان میکند، مردم نه تنها بواسطه طلاق، همسرانشان را از دست میدهند بلکه سبک زندگی جدیدی را نیز بدست میآورند. خصوصاً که از دست دادن همسر بطور همزمان، چند مسأله را با خود به همراه میآورد: فعالیتهای جدید، خودِ جدید و نقشهای جدید. تمامی این فقدانها و بدست آوردنها، مستلزم آن است که افراد طلاق گرفته، چگونه «خود» را میبینند.
افراد پس از طلاق، عموماً تغییرات مکانی و تغییرات سبک زندگی را تجربه میکنند. عدم حضور همسر یا فرزندان منجر به ایجاد تغییرات گستردهای پس از طلاق میگردد. عموم زنان مجبور به تغییر مکانی به سمت خانوادههایشان هستند و عموم مردان نیز یا به تنهایی و یا به همراه خانواده زندگی میکنند. این مکانیابی جدید، مستلزم ایجاد سبک زندگی و قوانین و نظمهای جدیدی در زندگی افراد است. وقتی افراد بسوی خانوادهشان بازمیگردند عموماً باید شرایط محیطی آن خانه را بپذیرند و سبک زندگی خود را با آن تنظیم نمایند. به جز تنشهایی که این تغییر سبک زندگی میتواند برای افراد ایجاد نماید، موارد دیگری نیز مطرح است؛ بسیاری از زنانی که تا پیش از این شاغل نبودند، مجبور به اشتغال میگردند و بسیاری از مردان در مدیریت خانه دچار مشکل خواهند شد. تغییرات اقتصادی، محیطی و تغییر در فعالیتهای روزانه منجر به تغییرات بسیاری در شیوه زندگی افراد میگردد. پذیرش این تغییرات و تلاش برای انطباق، مدیریت و یا تغییر آن، منجر به بازتعریف سبک زندگی جدیدی برای افراد میگردد و در ساخت «خودِ» جدید، آنان را یاری میرساند. افرادی که بتوانند با این سبک زندگی جدید، خود را سازگار نمایند و «خود»های جدیدی منطبق با آن خلق کنند، بازسازی سهلتری را انجام خواهند داد. سحر، 24 ساله که پس از طلاقش، اکنون در خانه پدری زندگی میکند، تغییرات سبک زندگی خود را اینگونه شرح میدهد:
“توی دوره ازدواجم خیلی ذوق و شوق داشتم، یادمه همیشه کنار غذام سالاد میزاشتم، بدون آرایش دم در برای استقبال نمیرفتم، همیشه سعی میکردم خوش تیپ و خوش لباس باشم. اما بعد طلاق دقیقاً یکسال سمت آشپزخونه نرفتم. حتی یه قاشق هم نشستم، وقتی مهمون میاومد توی اتاق، خودمو قایم میکردم. خوابم دو برابر شده بود، حموم هفتهای یه بار میرفتم، حتی همون هفتهای یهبار موهامو برس میکشیدم، انگیزهام واسه همه چیز کور شده بود … تو فرهنگ ما یاد داده بودن که تفریح و سرگرمی با شوهر معنا پیدا میکنه، منم اون زمان اگه ازش خواهش میکردم با ماشین منو میبرد یه دور میزدیم، چون شبای تهران دوست داشتم، یه شیر پسته میخرید، توی صف پمپ گاز وای میستادیم و شوخی میکردیم، اما خب بعد طلاقم کسی نبود که منو یه شب ببره خیابون گردی …. ولی خب الان یه مدته کلاً بیخیال شدم، به این روش جدید عادت کردم….خودمو وفق دادم…استراحت میکنم، ماهواره میبینم، توی نت میچرخم، رمان میخونم.”
سحر، همچنین در مورد نحوه مواجههاش با تغییرات مکانی اینگونه میگوید:

مطلب مرتبط :   قانون راجع به مجازات اسلامی

دسته بندی : علمی