دانلود پایان نامه

“خیلی حساس شده بودم، ماهها احساس اضافه بودن میکردم، مدام با خودم میگفتم من یهبار از این خونه دل کندم، نمیتونستم قبول کنم اینجا خونه منه، با اتاقم غریبی میکردم، با خانوادم چند بار دکور اتاق عوض کردیم که شاید روحیهام بهتر بشه…اما فقط میخواستم چشم باز کنم ببینم همه اینا خوابه؛ چون من خیلی دلبسته زندگیم بودم… اولش فکر کردم شاید با ازدواج درست بشه اوضاعم، اما گیر چند تا نامرد افتادم که منو از اونیکه بودم عقبتر بردن.”
اگرچه امکان بازگشت به خانه و وجودِ سرپناه، یکی از نکات مثبتی است که کنشگران (خصوصاً در صورت نداشتن سرپناه) بر آن تأکید دارند و آن را مایه امیدواری و غنیمت میشمرند، اما حضور در خانه برای اکثریت قریب به اتفاق سوژهها، منجر به کاهش استقلال و افزایش کشمکشهای ناشی از زندگی در مجاورت یکدیگر میگردد؛ چرا که اکثر خانوادهها تمایل دارند که همان رفتارهای سابق را در قبال فرزندانشان اتخاذ کنند. شهلا، 44 ساله میگوید:
“اجازه ندارم یه مسافرت برم؛ اونقدر که بچههام آزادن من نیستم. خیلی محدودیت دارم، اجازه نمیدن با دوستای دبیرستانمم رفت و آمد کنم، بخوام برم مسافرت مادرم هم باید باهام بیاد… از طرفی توی تربیت بچهها هم با والدینم دچار تضادیم، چون دخالت میکنن در زندگیم و تربیت بچههام … من از طلاقم خیلی راضیم اما گاهی به خودم میگم باز شاید اگه توی خونه خودم بودم، مستقل بودم، آزادی بیشتری داشتم بهتر بود تا پیش خانواده و تحت کنترل اونها.”
بنابراین تغییرات مکانی نیز میتواند منجر به تغییرات منفی در سبک زندگی افراد شوند و زندگی آنان را با چالشهای مضاعفی پس از طلاق روبرو گرداند.
4-3-4-1-3. بازتعریف روابط جدید و خودهای ارتباطی
کولی معتقد است که خودِ یک شخص از رهگذر تبادل او با دیگران رشد مییابد. آگاهی یک شخص از خودش، بازتاب افکار دیگران درباره خودش است؛ پس به هیچ روی نمیتوان از خودهای جداگانه سخن به میان آورد (کوزر، 1385: 410).
مید نیز معتقد است ارزیابی فرد از خودش، نتیجه ارزیابیهایی است که او تصور میکند دیگران دربارهاش انجام میدهند. «خودم» همان خودی است که از دیدگاه دیگرانِ مهم یا کل اجتماع پنداشته و دریافته میشود(کوزر، 1385: 449). بنابراین افراد، «خود» را در قالب ارتباطات اجتماعی ساخته و تعریف میکنند و همانگونه که هافمن(1995) معتقد است، ساختِ «خود» فردی و «خود» اجتماعی افراد، بواسطه فرایندهای محاورهای اتفاق میافتد که افراد در آن، بر سر قدرت، دانش و حقیقت در ارتباط با نظامهای اجتماعی معنادهی یا گفتمانی مذاکره میکنند. این در حالی است که یافتههای پژوهش حاکی از آن است که اکثریت کنشگران، پس از طلاق، تغییرات ارتباطی منفی را تجربه میکنند که این تغییرات، حاصلِ گفتمان منفی جامعه نسبت به فرد مطلقه است. در حقیقت، تجربه طلاق برای هیچکس آسان نیست و افرادی که موضوع برچسبخوری و عملکردهای زبانی منفی قرار میگیرند، غالباً بازسازی «خود» بعنوان «موجودیتهایی ارتباطی» را دشوار مییابند(چاکویک، 2005). چنین افرادی عموماً از سوی گفتمان مسلط در جامعه، مورد خشونت نمادین قرار میگیرند، گفتمانی که ازدواج را یک ارزش و خروج از آن را یک ضد ارزش میشمرد. این مسأله منجر به تضاد و رنج درونی افراد و فقدان خودِ اجتماعاً ساختهشدهشان میشود؛ بنابراین در چنین شرایطی، «خودهای ارتباطیِ» افراد(خود در ارتباط با دیگران) دچار خدشه میگردد و ساخت مجدد آن، به کاری بس دشوار بدل میشود؛ همچنین ارتباطات اجتماعی غالب افراد (خصوصاً زنان) پس از طلاق، با محدودیتهایی مواجه میگردد و آنان عموماً تهدیدی برای روابط دیگران محسوب میشوند که این مسأله، چالشی بزرگ را بر سر راه بازتعریف «خودهای ارتباطی» پدید آورده و آنان را به حاشیه میراند؛ این در حالی است که دشواری زنان دوچندان میگردد؛ زمانی که گفتمان غالب آنان را بیشتر مقصر در امر طلاق بداند. شبنم، 35 ساله میگوید:
“واقعاً سخته…وقتی مطلقه میشی خیلی منزوی میشی … یه جورایی انگار همه ازت گریزون میشن؛ خانواده، تو رو مایه سرافکندگی خودش میدونه، زنهای متأهل فکر میکنن میخوای قاپ شوهراشونو بدزدی، فامیل مدام پشت سرت حرف میزنه و تو رو مقصر و مشکلدار فرض میکنه، اصلاً همه انگشتهای اتهام، انگار بسوی توئه.”
یافتن روابط و فضاهای اجتماعی جدید برای زنانی که در جامعهای با گفتمان مسلط مردسالار زندگی میکنند، بسیار دشوار است، اما علیرغم این محدودیتهای ارتباطی، باید اذعان نمود از آنجایی که افراد، نقشها و هویتهایشان را از میان گفتگوها و تعاملات اجتماعی میسازند، میزانی که یک «خود»، بازسازی و نگهداشت میشود، نه تنها به فرآیندهای اجتماعی بلکه به توانایی و مهارتهای فردی افراد نیز بستگی دارد (چاکویک، 2005)، بنابراین برخی از افراد، با بکارگیری مهارتهایی، میتوانند در قبال این به حاشیه رانده شدن مقاومت کرده و یا با تکنیکهایی، سعی در خنثیسازی و کاهش این فشارها نمایند. چنین کنشگرانی عموماً در بازتعریف و ساخت «خودِ» ارتباطیشان پس از طلاق، به شیوهای فعالانه عمل کرده و موفق به بازتعریف جدیدی از خود میشوند.
معصومه، 41 ساله میگوید:
“اون اوایل سنم پائینتر بود، خیلی پشت سرم حرف میزدن اما من به حرفهاشون اصلاً توجه نمیکردم، واسه خاطر همین حرفها از فامیل کناره گرفتم، نذاشتم بهم ضربه بزنن و سعی کردم زندگی خودمو بکنم.”
ساختِ خود نه تنها نیازمند خلق هویتی جدید و نیز پذیرش تغییرات نقشی و تغییرات سبک زندگی است بلکه نیازمند بازتعریف خودهای ارتباطی در روابط اجتماعی و ستینگهای اجتماعی جدید است. برای اینکه افراد خودهای ارتباطی نوینی را پس از طلاق بازسازی نمایند، نیازمند آنند که روابط رضایتبخش جدیدی را تعریف کنند(چاکویک، 2005) و خود را مجدداً در آنها برساخت نمایند. زمانیکه کنشگران احساس نمایند که هنوز قادر به ایجاد و نگهداشت روابطی راضیکننده هستند، میتوانند هویت جدید و نیرومندی را برای خود خلق نمایند و افرادی که هویتِ فردیِ مستحکمی را میسازند، غالباً احساس شایستگی و ارزشمندی بیشتری پس از طلاق دارند(بیسگنی و اکنرود، 1995). مهشید، 35 ساله در این رابطه میگوید:
“با هر کدوم از دوستام که حس میکردم بخاطر طلاقم یه جور دیگه منو نگاه میکنن، رابطمو قطع کردم….هر کی تو حرفاش سرزنش و طعنه بود رابطمو باهاش کم میکردم، کم کم دیدم آدمایی رو برای خودم نگه داشتم که فقط بهم انرژی مثبت میدن و از بودن در کنارشون لذت میبرم؛ سعی کردم از بین آدم حسابیها دوستای جدید پیدا کنم، الان فقط دارم با افراد تحصیل کرده و رده بالا میپرم. با هر کس که احساس راحتی نکنم کات میکنم رابطمو.”
همانگونه که گیدنز(1383) یادآور میشود، جامعهپذیری مدرن باعث کثرت محیطهای اجتماعی از یک طرف و تنوع مراجع از طرف دیگر میشود که این دو باعث ایفای نقشهای متعدد، ایجاد خودهای متعدد و ایجاد حق انتخاب برای فرد و رفتار مطابق با محیطهای گوناگون میشوند. بنابراین میتوان ادعا کرد، افرادی که تحت تأثیر چنین جامعهپذیریای بیش از جامعهپذیری سنتی هستند، با سهولت بیشتری امکان بازتعریف خودهای ارتباطیشان را پس از طلاق دارند.
4-3-4-1-4. بازسازی خود
افراد از طریق تعاملات خانوادگی به احساس امنیت میرسند، احساس افراد نسبت به اینکه چه کسی هستند و در چه رابطهای با دیگران تعریف میشوند میتواند با عنوان امنیت هستیشناختی تعریف شود(مککارتی و ادواردز، 1390:524). به این اعتبار میتوان ادعا کرد که افراد پس از طلاق و به دلیل اینکه بخشی از روابط و تعاملات خانوادگی گذشته خود را از دست میدهند، دچار نوعی خدشه در امنیت هستیشناختیشان میشوند که این احساس ناامنی میتواند یکی از موانع بازدارنده کنشگران، در بازسازی «خود»های پس از طلاقشان باشد. افراد برای کاهش این احساس ناامنی، بایستی بپذیرند که رابطه ازدواجی گذشتهشان به پایان رسیده است. این مسأله مستلزم وقوع طلاق روانی است، همان چیزی که بوهانن(1970) آنرا دشوارترین مرحله از شش مرحله طلاق میداند که در آن فرد بایستی هویتی مستقل از همسر سابق و نقشهای زناشوهری سابقش را پیریزی نماید. این مسأله میتواند افراد را در بازسازی «خود»، که یکی از ابعاد مهم در بازسازی زندگی پس از طلاق است، یاری رساند.
یکی از نشانگان افرادی که به بازسازی موفقی از خود نائل شده و از زندگی و همسر سابقشان جدا شدهاند، این است که اهمیتی به بازسازی همسران خود نمیدهند. اما بسیاری از افرادی که همچنان از روی کینه و خشم، یا حتی عشق و علاقه، به کاوش در زندگی همسران سابقهشان میپردازند و هنوز هم نمیتوانند نسبت به نحوه بازسازی همسر خود بیتفاوت باشند، در ساختِ «خود» جدیدشان نیز دچار چالش میشوند.
نگین، 28 ساله که دو سال از طلاقش گذشته اینگونه میگوید:
“همین دیروز که دیدمشون(شوهر سابق و همسر جدیدش) داشتم دیوونه میشدم…فکر کن بعد دو سال! مخصوصاً وقتی میبینم مغازهاش بسته است یا میره سفر، خیلی اذیت میشم، وقتی پسرم میاد پیشم و میره داغون میشم.”
امین، 35 ساله نیز میگوید:
“بزرگترین مشکلم بعد از طلاق، تخیلات عجیب و غریبی بود که به سراغم میاومد؛ فکر و خیال اینکه الان زنم کجاست و پیشِ کیه و داره چی کار میکنه؟”

مطلب مرتبط :   ارتباط از راه دور

دسته بندی : علمی