دانلود پایان نامه

جانشینان ابوطاهر:
در سال 332 ه. ق ابو طاهر پس از سى و یک سال حکومت مرد. او ده فرزند داشت که بزرگترینشان شاپور نام داشت، ولى برادر بزرگش احمد بن الحسن به جاى او نشست. پاره‏اى از عقدانیه علیه او برخاستند و خواستار امارت شاپور پسر ابو طاهر شدند، و با القائم ابو القاسم در این باب مکاتبه کردند. پاسخ به ولایت احمد آمد و فرمان داده شد، که شاپور ولیعهد احمد باشد. احمد بر سریر امارت قرمطیان بحرین قرار گرفت و او را ابو منصور لقب نهادند. ابو منصور بود که حجر الاسود را به مکانش باز گردانید. شاپور بر عم خود ابو منصور شورید، و او را به پایمردى برادرانش گرفت و در بند کرد. این واقعه در سال 358 ه. ق اتفاق افتاد. ولى برادران ابو منصور بر شاپور و برادرانش عصیان کردند و ابو منصور را از زندان بیرون آوردند. در این حوادث شاپور کشته شد و برادران و پیروانش به جزیره اوال تبعید شدند، سپس ابو منصور در سال 359 ه. ق هلاک شد، و گویند پیروان شاپور او را زهر دادند.
پس از او پسرش ابو على حسن بن احمد به حکومت رسید و اعصم یا اغنم لقب یافت. مدت حکومت او دیر در کشید و در زمان او وقایع مهم اتفاق افتاد. اعصم جمع کثیرى از فرزندان ابو طاهر را تبعید کرد. گویند قریب به سیصد تن از آنها در جزیره اوال گرد آمده بودند. اعصم خود به حج رفت و متعرض حاجیان نشد و از خطبه به نام المطیع للّه عباسى ناخشنود نبود.
برگرداندن حجر الاسود:
در 339ه. ق قرمطیان حجر الاسود را که بیست سال بود که برده بودند، بى‏موجبى صریح برگرداندند. و بر ستون هفتم، در مسجد کوفه بستند و گفتند به فرمان برده بودیم، و هم بر آن فرمان باز آوردیم. از امیر المؤمنین على کرم اللّه وجهه مرویست: «کانى انظر الى الشارى و قد حمل الحجر الاسود من مکه و علقه من هذه الاسطوانه و اشار الى الاسطوانه السابعه ینصبه رجل اسمه رحمه.» چون قرمطیان آن را بر ستون مسجد کوفه بستند، بر اول و دوم و سیوم تا هفتم قرار نمى‏گرفت و سخن امیر المؤمنین‏ على رضى اللّه عنه در این معنى ظاهر شد، پس مطیع خلیفه فرستاد و حجر الاسود را به سى هزار دینار زر سرخ خرید. به وقت تسلیم، ابو طاهر بن ابو سعید بن جنابى قرمطى با اعیان کوفه گفت گواه باشید که حجر الاسود تسلیم مى‏کنم، و آنها گفتند گواهیم. گفت شما از چه طریقی می فهمید که این سنگ حجر الاسود است. در این زمان ابن علیم محدث حاضر بود، و گفت از رسول مرویست: « ان حجر الاسود یحشر یوم القیامه و له عینان ینظر بهما و لسان یتکلم به یشهد لکل من قبله و انه حجر یطأ، على الماء و لا یسخن من النار اذا اوقد علیه». ابو طاهر بر این سخن افسوس کرد و در حال آب و آتش خواست و بیازمود، و همان گونه بود. گفت کار دین اسلام به نقل ناقلان معتمد درست است، و در آن فترتى نمى‏توان انداخت. مسلمانان حجر الاسود را از او گرفتند، و باز به مکه بردند و از عجایب حالات، به وقت آنکه قرمطیان آن را از مکه مى‏بردند، چهل شتر فربه در زیر آن سقط شدند و چون مسلمانان به مکه مى‏آوردند، یک اشتر لاغر آن را به مکه رسانید و در زیر بار آن فربه شد.
درسال351 ه. ق سعید بن ابو سعید جنّابى‏ قرمطى در هجر وفات یافت و برادر او، ابو یعقوب یوسف بن ابو سعید جنّابى‏، به جاى او بر سریر حکومت آن دیار نشست.
در سال356 ه. ق حسن بن احمد بن ابو سعید جنّابى‏، امیر قرامطه، که از هجر بیرون آمده بود تمامى ولایت شام را مسخّر ساخت، که از قبل المعزّ لدّین اللّه علوى ولایت دمشق را گرفته بود و به ضرب دست والى آن ولایت را بیرون کرده، تا به مصر رفت و چند ماه مصر را در محاصره داشت، سپس فوت کرد. در این سال نیز ابو یعقوب یوسف بن حسن جنّابى، که صاحب هجر بود، فوت شد. بعد از وى شش نفر از قوم وى که آنها را به اصطلاح «قرامطه سادات» می گفتند، به اتّفاق یکدیگر به تدبیر امور و ضبط ولایات به نوعى پرداختند، که مدتهاى مدید هیچ قصور و فتور در ولایت ایشان ظاهر نشد. اعقاب ابوسعید تا سال 367 ه. ق حکومت می کردند. که در اینجا مجال بحث بیشتر در مورد آنها نیست.
انقراض قرمطیان:
دولت قرمطیان تا اواخر قرن پنجم/ یازدهم تداوم یافت و در آن‏ زمان عملیات مشترک سپاهیان سلجوقى- عباسى از عراق با همکارى رئیس یک قبیله بدوى عرب، که مؤسس سلسله بعدى عیونى در شرق عربستان شد، به موجودیت مستقل آن خاتمه داد. بازمانده قرمطیان احتمال دارد که بعد از آن به فاطمیان پیوسته باشند، اما اعقاب ابو سعید که سید یا بو سیدى خوانده مى‏شدند تا چندین قرن بعد هنوز در الاحسا وجود داشتند.
با این‏همه کیش اسماعیلى مدت‏هاست که از عربستان شرقى رخت بربسته است، اما ممکن است میراث دورى، در وجود بالفعل جوامع مهم شیعه دوازده‏ امامى در داخل عربستان سعودى جدید، قطر و بحرین به جاى گذاشته باشد. از نیمه دوم قرن چهارم/ دهم سکه‏هایى از قرمطیان در دست است، اما به نظر مى‏آید که این سکه‏ها را حکمرانان و فرماندهان آنها در مرزهاى فلسطین و شام ضرب کرده‏اند نه در الاحساء.
صفاریان در ارّجان:
یکی دیگر از حکومت هایی که در این زمان در قلمرو اسلامی شکل گرفت صفاریان بود. این حکومت که به طریق استیلا بر برخی از نواحی قلمرو بنی عباس تسلط پیدا کرد، مدت ها درگیر نبرد های شدید و خونین با خلفای بنی عباس بوده است و در این میان برخی از این نبرد ها و درگیری ها به نواحی کورۀ ارّجان کشیده شد. می توان گفت که این کوره نیز برای امیران صفاری اهمیت خاص خود را داشت. ما دراینجا به شرح برخی از حوادثی که امیران صفاری در ارّجان ایجاد نمودند خواهیم پرداخت.
یعقوب لیث:
یعقوب بن اللیث بن معدل مردى مجهول از ده قرنین در سیستان بود. پس از آنکه به شهر آمد به حرفه رویگری پرداخت. یکی از دلایل رشد رویگر زاده سیستانی جوانمردی او بود، همچنین او مردی هشیار بود که در هر شغلی از از میان همطرازان خود پیشرو بود و او را حرمت بسیار می کردند. او پس از شغل رویگری به عیاری پرداخت و پس از دریافت مقام سرهنگی به امیری رسید. او نخست از جانب نصر بن صالح، سرهنگی بست را به دست آورد.
در روزگار المتوکل على اللَّه کار صالح بن نصر در بست رونق یافت و او خود را به سلاح و سپاه تجهیز نمود. در این میان یکی از دلایل اصلی قوّت سپاه او از یعقوب بن اللّیث و عیّاران سیستان بود، و این یکی از مراحل ابتدائی قدرت گیری یعقوب لیث می باشد. یعقوب سیستان و بست را گرفت، همچنین او در نبردی با رتبیل او را شکست داد و رخود گرفت، سپس غزنین و زابلستان را گرفت، همچنین بلخ، بامیان، کابل، بست، هرات و غیره را تصرف نمود. ناصر خسرو قبادیانی در سفرنامه خود هنگام رسیدن به شهر مهروبان می گوید: «در مسجد آدینه مهروبان بر منبر نام یعقوب لیث را دیدم نوشته. پرسیدم از یکی که: حال چگونه بوده است؟ گفت که یعقوب لیث تا این شهر را گرفته بود و لیکن دیگر هیچ امیر خراسان را آن قوت نبوده است». و از اینجا می توان به صلابت یعقوب لیث در مهروبان و همچنین اقدامات مذهبی او در این شهر، که از توابع ارّجان بود پی برد.
صاحب تاریخ یزد در کتاب خود می آورد که پس از خروج یعقوب لیث و آمدن او از خراسان به سجستان، او موفق شد از راه بیابان وارد کرمان شود و پس از دستگیری والی کرمان، طرق بن مغلس، آنجا را تسخیر نماید و پس از آن شهرهای یزد، اصفهان، شیراز و اهواز را به انقیاد خود در آورد. بنابراین خلیفه از بغداد لشکری برای جنگ با او فرستاد اما لشکر خلیفه منهزم شدند و به بغداد بازگشتند و او اموال بسیاری را به دست آورد. پس از مرگ او خلیفه برادرش عمرو بن لیث را به جای او به امارت انتخاب نمود، و عمرو لیث پس از آنکه اموال بسیاری را برای خلیفه فرستاد، اموال بسیاری از مردم یزد تصرف نمود و به عنوان والی خلیفه در یزد بر سریر امارت تکیه داد.
جنگ های عمرولیث با الموفق:
موفق عمرو بن لیث را بعد از مرگ برادرش یعقوب امارت خراسان، اصفهان، سجستان، سند و کرمان داد، و نیز امور شرطه بغداد را نیز به او واگذاشت. خلیفه در سال 271 ه. ق عمرولیث را از همه قلمرویش عزل کرد. او این فرمان را برای حاجیان خراسان که از حج باز می گشتند و نزد او رفته بودند خواند، و محمد بن طاهر را عمارت خراسان داد، و دستور داد تا عمرو را بر منابر لعنت کنند، آنگاه صاعد بن مخلد را به جنگ عمرو به فارس فرستاد. محمد بن طاهر رافه بن هرثمه را به جای خود در خراسان نهاد. معتمد همچنین به احمد بن عبد العزیز بن ابی دلف نوشت که بر سر عمرو لشکر کشد. بنابراین او نیز لشکری فرستاد. سپاه خلیفه از سواره و پیاده صدو پنجاه هزار نفر بود عمرو منهزم و سردارش درهمی مجروح شد، و از اعیان سپاه او صد تن کشته شدند و سه هزار تن به اسارت افتادند. جمعی نیز امان خواستند و از لشکرگاه عمرو اموالی بی حساب به غارت بردند. موفق در سال 274ه. ق برای نبرد با عمرو عازم فارس شد و عمرو پسرش محمد را با سپاهی به ارّجان فرستاد و بر مقدمه ابوطلحه پسر شرکب را، و عباس بن اسحاق را به سیراف روان نمود. ابوطلحه از موفق امان خواست و تسلیم گردید و این امر در کار عمرو اختلال شدیدی پدید آورد. بنابراین به کرمان بازگشت از آن سوی موفق در کار ابوطلحه به شک افتاد و در نزدیکی شیراز او را گرفت، و هر چه داشت از او گرفت و به پسرش ابوالعباس معتضد داد و خود به دنبال عمرو حرکت کرد. عمرو از کرمان به سمت سجستان حرکت کرد که در این بین پسرش محمد در کویر از بین رفت. موفق همچنان از پی عمرو رفت ولی نتوانست به کرمان و سیستان در آید، و چون بر عمرو دست نیافت به بغداد بازگشت. عمرو بن اللیث از برادر خود علی بن اللیث بیمناک شد و او را در کرمان حبس کرد و پسرش معدل را نیز با او زندانی نمود، اما آنها از زندان گریختند و به رافع بن اللیث، به هنگامی که طبرستان و جرجان را از محمد بن زید علوی گرفته بود، یعنی سال 275 ه. ق پیوستند. علی بن اللیث هلاک شد و پسرش نزد رافع ماند. سپس المعتمد علی الله از عمرو خشنود شد و او را شرطگی بغداد داد، و نام او را بر علمها و سپرها نوشت. این وقایع در سال 276 ه. ق اتفاق افتاد، امّا یک سال بعد بر او خشم گرفت و نام او را از علمها محو کرد.
جنگ های پسر لیث بن علی بن اللیث:
لیث بن علی بن اللیث و سبکری از موالی عمرو بن لیث، سرزمین فارس را از طاهر بن محمد بن عمرو بن اللیث گرفتند، و سبکری بعد از آن لیث را از آن سرزمین راند و خود به تنهایی زمام امور رابه دست گرفت. زمانی که سبکری بر فارس غلبه کرد لیث بن علی بن اللیث به طاهر بن محمد بن عمرو، پسر عم خود پیوست. طاهر بن محمد سپاهی فراهم آورد و به فارس تاخت و پس از نبری منهزم و سبکری طاهر بن محمد بن عمرو بن لیث و برادرش یعقوب بن محمد بن عمرو را اسیر نمود و آنها را به صحابت وزیر خود، عبد الرحمن بن جعفر شیرازى روانه بغداد کرد. بعد از ورود به فرمان مقتدر آنها را حبس کردند. آنگاه سبکری فارس را با پرداخت مالی که به گردن گرفت از خلیفه مقاطعه کرد. لیث بن علی بن اللیث زمانی که این خبر را شنید به فارس لشکر کشید و فارس را از سبکری گرفت و سبکری به ارّجان گریخت، و قضیه را به دربار خلافت خبر داد. بنابراین المقتدر مونس خادم را با لشکری به یاری سبکری به ارّجان فرستاد. سبکری و مونس خادم در ارّجان گرد آمدند، و زمانیکه این خبر به لیث بن علی بن اللیث رسید، با لشکری به سمت ارّجان حرکت کرد. در این احوال خبر یافت که حسین بن حمدان از قم برای یاری مونس و سبکری وارد بیضاء شد. علی بن اللیث ترسید که مبادا شیراز را از او بگیرد، بنابراین برادر خود را با بخشی از سپاه برای نگهبانی به شیراز فرستاد، و خود با یک راهنما از راه میانبر به بیضاء آمد، اما راهنما راه را گم کرد و آنها را از یک راه پیاده رو تنگ برد که برای عبور سپاه مناسب نبود وارد نمود. بنابراین او پس از رنجهای بسیار شمار زیادی از مردان و چهارپایان خود را از دست داد او راهنما را کشت و به راه همگانی برگشت تا به «خوابذان» رسید که مونس قبلاً بدان جا رسیده بود. آنها در جایی که لشکر مونس خادم بود فرود آمدند. زمانی که لیث سپاه مونس را دید گمان کرد که لشکریان برادرش است که به شیراز گسیل داده بود و یارانش به تکبیر گفتن پرداختند لشکریان مونس بیرون آمدند، و میان دو لشکر نبردی در گرفت، سپاه لیث بن علی منهزم شد و او خود نیز اسیر گردید. و او را با برادرش محمد به بغداد بردند، و با خواری گرد شهر گرداندند، و لیث ظاهراً در بغداد به قتل رسید. زرکلی نیز در کتاب خود به صورت مختصر به این واقعه اشاره می کند. پس از این وقایع یاران مونس به او پیشنهاد کردند که سبکری را دستگیر نماید و فارس را به تصرف خود در آورد، و زمانی این کار را انجام دهد خلیفه نیز فرمانروایی فارس را به او خواهد داد. مونس نیز به آنها وعده داد که این کار را انجام دهد، ولی در نهان سبکری را از این راز آگاه کرد. سبکری نیز به شیراز گریخت و مونس نیز روز بعد اصحاب خود را ملامت کرد که شما او را خبر دادید و گرنه او چگونه می دانست و خود با لیث بن علی بن اللیث به بغداد باز گردید.
پس از این وقایع سبکری بر فارس مستولی گردید و کاتب او عبد الرحمان بن جعفر زمام کارهایش را به دست گرفت. پس از آن بعضی از یاران او نزد سبکری سعایتش را کردند و سبکری او را دستگیر کرد و در بند کشید، و اسماعیل بن ابراهیم البمی را به جای او کاتب خود کرد. نیز او را متهم کردند که عصیان کرده، و از حمل اموال به سوی خلیفه ممانعت نمود. عبد الرحمان بن جعفر از زندان به ابن الفرات وزیر نامه نوشت و حقیقت حالش را با او در میان نهاد. ابن فرات به مونس که در واسط بود نامه نوشت و فرمان داد که به فارس بازگردد و از اینکه سبکری را در بند نکشیده است ملامتش نمود. مونس به اهواز رفت و سبکری رسولی با هدایای گران نزد او فرستاد، و از او خواست تا در این مورد نزد خلیفه شفیع او شود. و چون ابن فرات از گرایش مونس به سبکری آگاه شد، وصیف کاتب خود محمد بن جعفر را، به فارس فرستاد. محمد بن جعفر به فارس آمد و سبکری بر در دروازه ی شیراز نبرد کرد و به درون شهر ریخت. محمد بن جعفر شهر را محاصره نمود، بنابراین سبکری از شهر گریخت و محمد بن جعفر اموال او را تارج نمود. سبکری به بیابان خراسان گریخت و سپاهیان خراسان او را یافتند و اسیرش کردند و به بغداد فرستادند. محمد بن جعفر بر فارس مستولی شد، و قنبج خادم افشین را بر آن ناحیه امارت داد.
بخش سوم اوج اقتدار سیاسی ارّجان در دورۀ آل بویه:
یکی از مهمترین حکومت هایی که در قرن چهارم هجری در قلمرو اسلامی شکل گرفت حکومت آل بویه بوده است. این حکومت که توسط فرزندان ماهیگیری به اسم بویه شکل گرفته است از دو لحاظ در تاریخ ایران اهمیت دارد. یکی اینکه نخستین بار پس از سالها سیطره اعراب بر ایران توانسته است بر قلب مرکز قلمرو بنی عباس یعنی عراق سیطره پیدا کند، و دیگری اینکه نخستین حکومتی بود که به صورت رسمی دم از حمایت از مذهب شیعه زد. بنیانگذار این حکومت یعنی علی عمادالدوله یکی از نخستین گام های اساسی تشکیل حکومت را با تصرف ارّجان برداشته است، و این سرزمین مدت ها برای آل بویه نقش حیاتی خود را از جنبه های مختلف ایفا نموده است. چنانچه عضدالدوله امیر بویه ای می گوید من عراق را بخاطر نامش و ارّجان را بخاطر عایداتش می خواهم. امیران آل بویه تا مدت های مدید این سرزمین را در اختیار داشته اند و این سرزمین اغلب محل درگیری ها و حوادث گوناگون در این دوره بوده است. ما در اینجا به نقش برخی از امیران آل بویه در این سرزمین خواهیم پرداخت.
چگونگی شکل گیری:
در فارسنامه ناصری بویه به ضم باء و فتح واو و سکون یاء وهاء آمده است. آل بویه سلسله ای ایرانی نژاد و شیعی مذهب، منصوب به ابوشجاع بویه که میان سالهای 322-448ه. ق/933-1056م بر بخش بزرگی از ایران و عراق و جزیره تا مرزهای شمالی شام فرمان راندند. ابوشجاع بویه پسر فنا خسرو و جد آل بویه نسبت خود را به مهر نرسی وزیر بهرام گور، و بنا به گفته ابن خلدون به بهرام گور پسر یزدگرد ساسانی می رسانید. ابن طقطقی می گوید نسبت آل بویه از بویه بالا رفته و به یکایک پادشاهان ایران می رسد، تا آنکه به یهود ابن یعقوب ابن اسحاق ابن ابراهیم خلیل(ع)، و همچنین به آدم ابو البشر متصل می شود. البته ابن طقطقی بر این اعتقاد است که آل بویه از دیلم نیستند و سبب آنکه دیلمی نامیده شده اند، این است که در بلاد دیلم سکونت داشتند. بویه از طایفه ی شیرزیل آوند از اهالی قریه ی کیاکلیش در دیلمان بود، و نخست به ماهیگیری می پرداخت. سپس شخصیتی یافته به خدمت ماکان کاکی سردار امیر نصر سامانی درآمد و پس از مرگ وی در سپاه مرداویج زیاری داخل شد. بویه سه پسر به نام های علی، حسن و احمد داشت که عماد الدوله مؤسس سلسله ی آل بویه و اولین پادشاه از سلسله ی دیالمه ی فارس (322-338) است که در جوانی در دربار امیرنصر بن احمد 333-301ه. ق/943-913م بود، و از نزدیکترین حواشی دربار امیر به شمار می رفت، سپس با برادرانش به خدمت ماکان کاکی در آمد. بی گمان وی می بایست در در سپاه ماکان از پایگاهی بلند برخودار بوده باشد، زیرا توانست دو برادر کوچکتر خود حسن و احمد را به پیوستن به خود دعوت کند و مشاغلی در سپاه و خاصگان خود به آنها بسپارد. دو سال بعد که ماکان بر آن شد تا به سامانیان در خراسان بتازد، از حیث سیاسی گام مهلکی برداشت. وی موفق گردید که نیشابور را تصرف کند و مدتی نیز آنجا را نگه دارد اما از مرداویج شاهزاده دیگر گیلانی شکست خورد و ناگزیر طبرستان را ترک کرد. بنابراین عمادالدوله همراه با برادرش به سرعت به طرف برنده یعنی مرداویج زیاری پیوسته، و از طرف او به حکومت کرج ابودلف در بین همدان و اصفهان، که محل ان را با کوهرود اراک تطبیق کرده اند، منسوب شد و جرأت نمود تقاضای مرداویج را برای تسلیم شهر ری رد نماید. ماجرای آن بدین قرار است که علی در طبرستان به مرداویج پیوست و به سرداری گمارده شد و هنگامی که مرداویج او را به ری نزد برادرش فرستاد، کارگذار کرج از پرداخت مالیات کوتاهی کرد، و علی بن بویه برای گوشمال دادن او با کمتر از یکصد تن از یاران به کرج فرستاده شد و در آنجا یاران او نزدیک سیصد تن شدند، و مرداویج که نگران بود در نامه ای از او خواست که بازگردد. او دست به دست داده و به چون و چرا پرداخت، و بیش از پانصد هزار هزار (؟)در اندک زمان مالیات کرج را برداشت و مرداویج که نگران شد او را تهدید کرد و با همیای برادرش وشمگیر درصدد دستگیری او بر آمد. و در همان زمان که ماکان و اسفار در خدمت پسران ناصر کبیر در گرگان و طبرستان به سر می بردند علی بن بویه نیز جزء آنها بود و در یکی از جنگ های ابوالحسن بن ناصر کبیر و داعی صغیر با سیمجور دواتی که در سال 310 ه. ق رخ داد شرکت داشت، و نام او را در ردیف کسانی می بینیم که با داعی صغیر از چنگ سیمجور نجات یافتند. قدرت علی به تدریج زیاد شده و به یاری سپاهیان دیلمی، و به کمک یکی از سرداران آنها به نام شیرزاد اصفهان را تصرف نمود، ولی از مقابل برادر مرداویج به نام وشمگیر به ارّجان و رامهرمزد عقب نشینی کرد. وی ارّجان را در سال 320 ه. ق، نوبندجان را در سال 321ه. ق و سپس نواحی ای از خوزستان و فارس را تصرف نمود، و از طرف خلیفه لقب عماد الدوله گرفت، و برادرانش حسن به لقب رکن الدوله و احمد به لقب معز الدوله سرافراز گردیدند. می توان چنین استنباط نمود که یکی از نخستین قدم هایی که عمادالدوله در راه تشکیل حکومت برداشته است، فتح ارّجان بود. این فتح بعدها زمینه ساز فتوح بعدی امیران بویه ای گردید. آل بویه پس از معز الدوله و رکن الدوله به سه طبقۀ دیلمیان فارس، دیلمیان عراق و خوزستان و کرمان و دیلمیان ری و اصفهان و همدان تقسیم می شوند. تاریخ الکامل نام چندین تن از پدران و اجداد آنها را آورده و آنها را دیالمه می نامد که مدتی در بلاد دیلم که نام شهری از گیلان و مازندران است توطن داشتند. امّا پس از تصرف اصفهان توسط علی بن بویه چون گزارش به مرداویج رسید خشمگین شد و سعی کرد که نیرنگ بزند. چون آوازه گشاده دستی و رادمنشی علی بن بویه به همه جا رسیده بود مرداویج از پیوستن یارانش به او ترسید. زمختی مرداویج همکاری با وی را مشکل می کرد و برای یک جوانمرد تحمل ناپذیر می نمود. پس بر آن شد که نیرنگ بازانه به علی پیامی را بفرستد که به او بیم و امید دهد و با نرمش از وی پاسخ بخواهد، اما چون علی بن بویه دید که این پیام با آمادگی و ساز و برگ جنگی سازگار نیست. بنابراین ترسد و پس از یک ماه تلاش و کوشش برای گرد آوری مالیات، اصفهان را رها کرد و به ارّجان رفت. فرماندار ارّجان ابوبکر بن یاقوت شهر را بدون جنگ رها کرد و به رامهرمزگریخت، و علی بن بویه آنجا را تصرف نمود و دارایی بسیاری به دست آورد. احتمالاً عزیمت عمادالدوله به ارّجان به یک تهاجم شباهت داشت، اما بی گمان وی امیدوار بود که پادشاهی مستقلی در جنوب ایران بنیان کند، از این رو تنها زمستان را در ارّجان گذراند و در بهار سال 321ق/933م رهسپار لشکر کشی های تازه گردید. می توان از اینجا استنباط نمود که فتح ارّجان زمینه ساز فتوح بعدی عمادالدوله گردید، و فتوحات او از ارّجان سازماندهی و برنامه ریزی می شد. پس از اینکه عماد الدوله در ارّجان قدرت یافت از اطراف و اکناف مملکت فارس مراسلاتی به او رسید، که این خود حاکی از اهمیت ارّجان و قدرت عمادالدوله در این دوره دارد. یکی از آنها نامه ای ازابوطالب زید بن علی نوبندگانی بود که بویه را به شیراز فراخواند. این نامه نیروی یاقوت را ضعیف نشان می داد، و فصلی از سستی کار یاقوت والی فارس را بیان می کرد، زیرا در چپاول اموال و دارایی های مردم زیاده روی می کرد و هزینه ی او و سپاهیانش بر دوش مردم سنگینی می نمود. علی به سبب نام و آوازۀ او، و پشتیبانی پسرش ابوبکر بن یاقوت ترسید و این رأی را نپذیرفت. ابو طالب مى‏گفت: « اگر کوتاهى کنى چه بسا یاقوت و مرداویج در برانداختن تو همدست شوند، تو دشمن بسیار دارى، اگر ایشان بر ضد تو گرد آیند، کارى نتوانى کرد، مبادا با گذشت زمان ایشان بر تو چیره شوند، چه بسا کمک هایى از خلیفه بغداد به ایشان برسد و سپاهیان گوناگون بر سر تو آیند. براى کسى که در چنین شرایط است بهتر آن است که زودتر دست به کار شود و مهلت نقشه ریزى و گرد آورى نیرو به دشمن ندهد». ابوطالب در نامه های پی در پی کار را سبک می نمود، و کوتاه آمدن علی بن بویه را سنگین نشان می داد. نامه های یاقوت تمامی نداشت و پی در پی می آمد و علی بن بویه را به رفتن تشجیع و ترغیب می نمود، تا اینکه علی از ارّجان به شهر نوبندگان شولستان آمد. اما پیش از ورود علی بن بویه به نوبندگان سپاهی از یاقوت در آنجا مستقر شد؛ دو هزار تن از ایشان که سردارانى دلیر، همچون «کورمرد» خراسانى و ابن خرگوش و مانند ایشان از جوانمردان که به دلیرى شهرت داشتند در میانشان بودند؛ از او جلو افتادند که پس از ورود علی به آنجا جنگ در روز سه شنبه سیزده روز از جمادی دوم سال 322ه. ق مانده، آغاز شد. سپاه دشمن شکسته و پراکنده شدند و عماد الدوله علی برادر خود رکن الدوله حسن را به کازرون وسایر بلاد فرستاده؛ و به دنبال آن حسن لشکر یاقوت را در کازرون شکست داد و اموال بسیاری به دست آورد. علی عماد الدوله بار دیگر پس از شکست یاقوت در شیراز در سال 322 ه. ق فرمان عمارت بر نواحی متصرف شده را از جانب خلافت گرفته و دارالامارۀ خود را در شهر شیراز قرار داد. البته اگر چه علی و برادرانش بر شیراز چیره شدند و دولت مستقل خود را در آنجا پی افکندند، ولی مورخان فتح ارّجان (321 ق/932 م) را آغاز پایه گذاری دولت آل بویه دانستند. همچنین در این سال نامه ای به تاریخ سه شنبه چهارم محرم از ابو جعفرمحمد بن قاسم کرخی، که کارگزار خراج و آبادیهای بصره و اهواز بود رسید، که می گفت نامه هایی به من رسیده که یاران مرداویج به اصفهان در آمده، و یکی از سرداران بزرگ اوکه فرمانده ی ماه البصره بود و علی بن بویه خوانده می شود از وی جدا شده، دارائی بسیار به دست آورده و به ارّجان گریخته است.

مطلب مرتبط :   رسول خدا (ص)

دسته بندی : علمی