دانلود پایان نامه

همچنین از سال 1789 تا سال 1794، رخدادهای سیاسی و اجتماعی بسیاری در فرانسه رخ داد که بر ماهیت حکومت آینده در فرانسه و کل اروپا اثر گذاشت. در این 5 سال اکثر مردم در امور سیاسی مشارکت داشتند و مورخان در معرفی انقلاب فرانسه بیش از همه به معرفی و بررسی این 5 سال تأکید دارند که در ذیل به طور کلی به وقایع انقلاب فرانسه که زمینه ساز شکل گیری ایدئولوژی انقلابی شدند اشاره می شود.
نگرانی های اشراف خواهان تغییر وضع موجود به نارضایتی از دیوان سالاری تمرکز گرا و تعطیلی پارلمان ها و احیاناً مجلس طبقات محدود می شد. آن ها به سرعت با مسائلی که در مجلس طبقات درباره چگونگی رأی گیری _ فردی یا طبقه ای _ بروز کرد و نهایتاً به نفع طبقه سوم تمام شد از عرصه سیاسی کنار گذاشته شدند. بعدها بقایای آن ها در گرایش راست جناح میانه موسوم به «فوریان ها» خود را نشان داد و تا زمان تشکیل جمهوری و به قدرت رسیدن کنوانسیون به حیات خویش ادامه داد. جناح میانه انقلاب، یعنی ژیروندن ها، طیف بسیار گسترده ای بودند که از اشراف انقلابی نظیر «لافایت» و «پارناو» تا مشروطه طلبان مدافع لویی و جمهوری خواهان و میانه رو نظیر «میرابو» را در خود جمع داشت. این گستره، نظیر مشرب سیاسی و فکری ولتر بس وسیع و متنوع می نمود. جناح چپ که مثل دیگر جناح ها در درون متکثر و متدرج بود، به لحاظ گرایشات ایدئولوژیک و آرمان های انقلابی بیشتر تحت تأثیر سوسیالیست های روشن گر نظیر «هلوسیوس»، «هولباخ» و «دالامبر» از یک سو و «روسو» از سوی دیگر قرارداشت (سوبول، 1370: 103-104).
پدیده ای که باعث شده تا برخی از تحلیل گران انقلاب فرانسه بعضاً سخن از سه انقلاب متوالی در فاصله میان ژوئیه 89 تا ژوئن 93 برانند، ناظر به فراز و فرود همین سه جناح و ایدئولوژی های پشتیبان آنان بوده است. «بینتون» با همین الگو، سیر تصفیه حساب ها از راست به میانه و از آن به چپ در انقلابات دیگر پیگیری کرده است و حتی آن را در سیر تصفیه حساب های درونی جناح چپ، یعنی ژاکوبن ها نیز نشان داده است (شجاعی زند،1382: 37).
«بوری» این برهه شناسی را با تأمل در مناسبات میان کاتولیسیسم و دولت های پس از انقلاب مورد بررسی قرار داده است. او می گوید دولت وقت (کنوانسیون) در جمهوری اول، ضد کاتولیک بود و قدرت پاپ را به هیچ وجه به رسمیت نمی شناخت. در این سال ها (1792-1795) تقریباً مذهب روسویی ترویج می شد و انتخاب اسقف کلیساهای رسمی نیز به عهده مردم هر ایالت سپرده شده بود. در دوره جمهوری دوم (دوره هیئت مدیره و کنسول ها)، سیاست دولت مبتنی بر ایجاد و حفظ توازن میان فِرَق مختلف و جلوگیری از تفوق یکی بر دیگری بود؛ لذا در عین حمایت از فِرَق غیر کاتولیک، کاتولیک ها همچنان در فشار قرار داشتند. دوره سوم با ظهور اقتدار ناپلئونی آغاز می شود. او ضمن رعایت نسبی تساهل دینی تلاش کرد تا روابط دولت فرانسه را با پاپ بهبود بخشد و حقوق و اختیارات روحانیون کاتولیک را مجدداً به آن ها بازگرداند (شجاعی زند،1382: 36).
برهه شناسی «بوری» نیز با این که به خارج از محدوده بحث ما رفته است، نشان می دهد که با زوال فضا و موقعیت انقلابی و گردش به راست، روابط دولت های انقلابی با دین و کاتولیسیسم نیز بهبود یافته و به سمت تفاهم و مدارای بیشتر پیش رفته است.
وضع به شدت متکثرِ ایدئولوژی های رقیب فرانسه، در یک نقطه به هم می رسد و سامان می یابد و آن مخالفت با حکومت مطلقه فردی، کاتولیسیسم و مسیحیت متصلب قرون وسطایی و نظام پوسیده فئودالی است. شدت مخالفت انقلابیون با کلیسا و مسیحیت را علاوه بر مواضع غیر دینی و روشن گری و تأثیراتی که از فضای فکری- سیاسی انگلستان پذیرفته بودند باید در پیوند تاریخی و استراتژیک کلیسا با فئودالیسم از یک سو و با دربار بوربون ها از سوی دیگر جست. «توکویل» هم اعتقاد داشت که کلیسا بیش از هر چیز چوب حمایت اخلاقی اش از دولت و حمایت شدن از سوی دولت را خورد.
این البته به جز عملکرد سوء و موقعیت رشک برانگیز روحانیون به عنوان یکی از دو طبقه ممتاز و حکومت گر بوده است که آن ها را هدف حملات انقلابی دهقانان و هم پیمانان شهری آن ها قرار می داد. بر خلاف نظر «وَن کلی» که تلاش دارد انقلاب فرانسه را واجد انگیزه و ریشه های دینی معرفی نماید و منازعه انقلابی را به اختلافات مذهبی درون جامعه فرانسه تقلیل دهد، شواهد و قرائن فراوانی وجود دارد که نشان می دهد نه تنها مسیحیت، کلیسا و روحانیون کمترین نقشی در بسیج انقلابی دوره نخست و به طریق اولی در دوره رادیکالی شده دوم ایفا نکردند؛ بلکه بعضاً در موضع و موقعیت ضدیت با حرکت انقلابی نیز قرار داشته اند.
«دورانت» با اشاره به شاخص هایی نظیر کاهش اعضای فرق مذهبی و محافل رهبانی، خلوت شدن کلیساها و گرایش روستاییان به سمت خرافات کفر آمیز و افزایش مفاسد اخلاقی، مدعی است که وضع دین و دین داری در دو دهه منتهی به انقلاب در حال افول بوده است (دورانت،1370، ج 9: 864-865 و ج 11 3-4).
محبوبیتی که اصحاب روشن گری و چهرۀ بارز آن، یعنی «ولتر»، در میان طبقۀ متوسط، نجبا و درباریان داشت و استقبالی که از تماشاخانه ها و محافل ادبی به رغم مخالفت کلیسا با آن ها می شد، همه به نحوی بر ادعای دورانت صحه می گذارند. مواضع غیردینی و ضد کلیسایی انقلاب را علاوه بر تخریب کلیساها و صومعه ها به همراه قصرها در بحبوحۀ انقلابی (دورانت،1370، ج 11 :28)، از طریق برخی از حرکت ها و اقدامات بلافاصله پس از پیروزی نیز می توان استنباط کرد. به عنوان مثال، رواج چشمگیر هنر موسیقی و تئاتر (دورانت،1370، ج 11 :176-177) به تصویب رساندن پیشنهاد ملی کردن اموال کلیسا، تصویب اساسنامۀ مدنی روحانیون که آن ها را حقوق بگیر دولت می کرد؛ بستن صومعه ها و مرخص کردن راهبه ها؛ انتخابی کردن تعیین اسقف ها و آزادی مذهبی پروتستان ها و یهودی ها و تحت تعقیب قراردادن کشیشانی که بر این قبیل اقدامات صحّه نمی گذاردند و در برابر آن تمکین نمی کردند (دورانت، 1370 : 36). « وَن کلی» این اقدامات را پی آمدهای ضددینی در «انقلاب رادیکال» به مراتب حادتر و بلندبالاتر بوده است. به علاوه عنوان «اتحاد مقدسی» که کشورهای اروپایی در جنگ با فرانسۀ انقلابی برای خود برگزیدند نیز گواه دیگری است بر وجود تلقی ضد مسیحی بودن جهت گیری های انقلاب.
بدیهی است که بخش معظم این ضدیت را باید به حساب همبستگی کلیسا یا دو خصم اصلی انقلاب، یعنی پادشاه و اشراف و همچنین عملکرد کشیشان به عنوان طبقۀ ممتاز و حکومت گذارد، نه لزوماً جهت گیری ضد دینی و حتی ضدمسیحی انقلابیون. چنان که «توکویل» نیز می گوید : مسیحیت بیش تر به عنوان «نهاد سیاسی» و نه «نهاد دینی» مورد حمله قرار گرفت. در عین حال باید توجه داشت که جدایی و نقار موجود میان انقلاب و مسیحیت، در یک فرآیند تدریجی و توأم با توطئه و افراطی گری طرفین، تشدید شد؛ و گرنه در ابتدا جز در مسئله امتیازات روحانیون و قرار داشتن کلیسا در جناح حکومت، معاوضه ای در میان نبود، خصوصاً معاوضۀ ایدئولوژیک. این را از بررسی درخواست های اعلام شدۀ طبقه سوم در کتابچه های ارسالی به مجلس طبقات که غالباً در اجتماعات مردن در کلیساها تنظیم و تدوین شده بود می توان به دست آورد. در این کتابچه ها برحسب نقل «آلبر ماله» و «ژول ایزاک» ، جز درخواست مشروطه و لغو امتیازات هیچ خواستۀ ملحدانه و ضدمسیحی و حتی ضد کلیسایی به چشم نمی خورد (ماله و ایزاک، 1364 : 371 – 372).
ایدئولوژی بسیج در دورۀ دوم تفاوت ماهوی برهۀ نخست ندارد و جز حادّ شدن مواضع ضدمسیحی انقلاب، عنصر جدیدی بدان افزوده نشده است. «وَن کلی» ایدئولوژی انقلاب رادیکال را با شواهدی نظیر تحت تعقیب قرار دادن، خلع لباس کردن، شلاق زدن، زندان افکندن، تبعید کردن و وادار کردن کشیشان به انتخاب مشاغل دیگربه دست آورده است. اقداماتی نظیر تغییر تقویم مسیحی، برداشتن اسامی مسیحی از اماکن، حذف و انهدام نمادها و اشیای مقدس و تبدیل کلیساها به معابد خِرَد یا هستی برتر را نیز باید در راستای حادّ شدن جهت گیری ضدمسیحی ایدئولوژی انقلاب در برهۀ دم آن محسوب کرد. «دورانت» نیز به موارد دیگری از قبیل حرکات ضدمسیحی و ضد کلیسایی اشاره می کند؛ مثل اجبار کشیشان کاتولیک به ازدواج و گذاردن کلاه سرخ آزادی به جای کلاه کشیشی، اِعمال ممنوعیت پوشیدن لباس و انجام دادن مراسم مذهبی در خارج از کلیسا، ازبین بردن صلیب ها و شمایل های مقدس؛ خاموش کردن صدای ناقوس ها و ذوب کردن زنگ کلیساها و تبدیل آن ها به توپ و ادوات جنگی، لغو مراسم تشییع جنازه به شیوۀ مسیحی و نصب تابلو در قبرستان ها که در آن مرگ را «خوابی جاودانه» می خواند؛ غارت ظروف و وسایل کلیساها، تبدیل کلیسا و صومعه ها به مدرسه یا مساکن فقرا؛ آوردن ادیان جدید و تبدیل کلیسای نتردام به پرستشگاه خِرَد و قرار دادن الهۀ آزادی در محراب آن و رقص و پایکوبی و … در صحن آن و تبدیل کلیسای سَن ژنویو به پانتنون (معبد همۀ خدایان) و مقبرۀ قهرمانان ملی و … (دورانت، 1370، ج.11 : 93-94).
همچنین ایدئولوژی ضدمسیحی انقلاب را از این نشانه نیز می توان استنتاج کرد که هر گونه تنازل و عقب نشینی انقلابی و بروز واژگونی در روند آن با حمایت های مسیحی همراه می شد. کاسته شدن از حدّت اقدامات ضد مسیحی یک بار را اعدام «ابر» و «شومت»، از افراطی ترین چهره های ضدکلیسا توسط روبسپیر، رخ داد و بار دیگر با اعدام خود روبسپیر که سرآغاز دورۀ ترمیدوری، یعنی واژگونه شدن روند انقلابی بود (دورانت، 1370، ج.11 : 101 و 107).
در دورۀ ترور سفید که هنگامۀ انتقام کشی بورژواها و کاتولیک ها از انقلابیون بود، گروه هایی با انگیزه و عناوین ظاهراً مذهبی به تعقیب و کشتار ژاکوبن ها مشغول بودند. دورانت می گوید در آستانۀ کودتای ناپلئون (18 برومر 1799)، فرانسه به مذهب بازگشته و یکشنبه ها در زندگی فرانسوی ها اهمیت بیش تری پیدا کرده بود و کلیساها رونق گرفته بودند (دورانت، 1370، ج 11: 136 و 151). با بازگشت مجدد بوربون ها و به تخت برآمدن لویی هیجدهم در 1814، از پی یک دوره بی دینی، مردم مجدداً مسیحیان مؤمنی شدند (لوبون، 1369 : 169- 170).
در کل با توجه به این که خاستگاه ایدئولوژی فرانسه بر گرفته شده از اندیشه های زمینه ای مانند لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سکورالیسم و اومانیسم می باشد در ذیل به توضیح این مکاتب فکری خواهیم پرداخت.
1- لیبرالیسم
لیبرالیسم به صورت یک اصطلاح اندیشۀ سیاسی، معانی زیادی داشته است، اما هرگز از اصل لاتین کلمه «لیبر »، به معنی آزاد، جدا نبوده است. این اصطلاح دلالت دارد بر دیدگاه یا خط مشی‌های کسانی که گرایش اولیه‌شان در سیاست و حکومت کسب یا حفظ میزان معینی آزادی از قید نظارت یا هدایت دولت یا عوامل دیگری است که ممکن است برای ارادۀ انسانی نامطلوب به شمار آید. لیبرالیسم به طور سنتی جنبشی بوده است برای تامین این نظر که مردم به طور کلی تابع حکومت خودکامه نیستند، بلکه در زندگی خصوصی شان مورد حمایت قانون قرار می گیرند و در امور عمومی بتوانند قوه ی مجرب حکومت را از طریق یک هیات قانون گذاری که آزادانه انتخاب شده باشند کنترل کنند. لیبرالیسم در زمینۀ نظریۀ ناب متمایل به پیروی از «جان لاک» فیلسوف انگلیسی بوده است که به وضعیت طبیعی و قانون طبیعت اعتقاد داشت. بر این اساس این نظر تصدیق می شد که هیچ کس نباید به سلامتی، زندگی، و اموال دیگران آسیبی برساند (پرهام،1386: 10).
لیبرالیسم به عنوان یک جنبش سیاسی در چهار قرن اخیر سیطره داشته است، گرچه واژه لیبرالیسم به عنوان ارجاع به این مکتب تا قرن نوزدهم رسمیت نیافته بود. شاید اولین دولت مدرنی که بر پایه ی اصول لیبرالی بنیان نهاده شد، ایالات متحده آمریکا بود که در اعلامیه استقلال خود اعلام کرد: تمام انسان ها برابر آفریده شده اند و توسط خالق شان از یک سری حقوق بهره مند شده اند، از جمله ی این حقوق: زندگی، آزادی و پی گیری سعادت و خوشبختی است. که یادآور این عبارات «جان لاک» است که از اهمیت بالایی در نظریه های وی برخوردار بودند: زندگی، آزادی و مالکیت. چند سال بعد این بار انقلاب فرانسه بود که بر میراث اشرافی گری این کشور با شعار آزادی، برابری و برادری، غلبه کرد و تبدیل به اولین کشور در تاریخ شد که حق رای فراگیر برای همه ی مردان قائل شد. اعلامیه ی حقوق مردان و شهروندان اولین بار در سال 1789 در فرانسه تدوین شد و بعدها تبدیل به سندی بنیادین هم برای لیبرالیسم و هم برای حقوق بشر شد. انقلاب فرانسه یک انقلاب لیبرال _ بورژوایی بود (توحید فام،1374: 135).
قبل از وقوع انقلاب و در زمان سلطنت لویی شانزدهم، فرانسه دارای یک مجلس طبقاتی بود و اشرافیت فئودال از مزایای ویژه‌ای برخوردار بودند که نمایندگان بازرگانان و سرمایه‌داران و صاحبان صنایع فاقد آن امتیازها بودند. در جریان انقلاب فرانسه، رهبری با سرمایه‌داران و بازرگانانی بود که ایده‌های بورژوایی و عصر روشن‌گری را در سر داشتند و تحت شعار «برابری» خواهان حقوق برابر با اشراف و لغو امتیازات ویژه فئودالی بودند. انقلاب فرانسه به لحاظ ایدئولوژیک تجسم آرمان‌های ایدئولوژی لیبرالیسم بود و به لحاظ اجتماعی توسط طبقه سرمایه‌داری فرانسه و به ویژه روشنفکران مدرنیست رهبری گردید؛ هرچند که سختی‌ها و مشقات و تلفات انسانی آن را توده‌های محروم روستایی و شهری متحمل شدند. انقلاب فرانسه به لحاظ میزان تأثیرگذاری و سیر حرکت و ایدئولوژی لیبرال بورژوایی رهبری کننده انقلاب و نیز نتایج و تبعات گسترده آن در فرانسه و سراسر اروپا، به مظهر و نمونه کلاسیک انقلاب‌های مدرن تبدیل گردیده است. با انقلاب فرانسه، لیبرالیسم به صورت ایدئولوژی غالب و طبقه سرمایه‌داران صنعتی و تجاری و بانکداران به عنوان طبقه حاکم در فرانسه مطرح می‌گردد و نظام فئودالی و سیطره اشرافیت منسوخ می‌گردد (مکنزی،1375: 64-65).
بورژوازی، ذیل شعار «آزادی»، محدود شدنِ قدرت سلطنت و گسترش نفوذ زرسالارانِ صاحب سرمایه (بازرگانان، رباخواران، صاحبان صنایع) را طلب می‌کرد و توده‌های مردم که اکثراً از دهقانان فقیر و پیشه‌ورزان خرده‌پا وگروه کم‌جمعیت کارگران صنایع تشکیل می‌شد، در آرزوی لغو مالیات‌های فئودالی و عشریه‌های اجباری به کلیسا بودند. توده‌ها تحت هدایت افرادی مثل «میرابو»، «مارا»، «دانتون»، «ربسپیر» و تأثیرپذیری از ایده‌های فیلسوفان عصر روشن‌گری به ویژه افرادی مثل «ولتر» و «روسو» علیه سلطنت مطلقه لویی شانزدهم طغیان کردند و در 14 فوریه 1789 «زندان باستیل» را که نماد استبداد خاندان «بوربون» بود، ویران ساختند (مکنزی،1375: 78).
با عقب‌نشینی لویی شانزدهم، سلطنت مشروطه تشکیل شد و بورژوازی لیبرال، بخش عمده‌ای از قدرت را به دست گرفت. در فاصله سال‌های 1790 – 1792 قدرت غالباً در دست کلوپ سیاسی «ژیروندَن»‌ها یعنی نمایندگان سرمایه‌داری لیبرالِ خواهان سلطنت مشروطه قرار داشت.
4-1-2- ناسیونالیسم
در زبان لاتین «ناسیو» و «نیتوس» به معنای مقام تولّد است. کلمۀ «ناسیون» بر گروهی از مردم اطلاق می‌شود، که در سرزمین واحدی زندگی می‌کنند و نهادهای سیاسی مشترک، آنان را پیوند می‌دهد (نقوی،1364: 50).
ملّی‌گرایی به صورت یک مکتب سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک، پس از انقلاب فرانسه در باختر‌زمین شکل گرفت. بیش تر صاحب‌نظران، انقلاب فرانسه را نقطۀ عطفی در بروز ملّی‌گرایی می‌دانند.
یکی از اوّلین پیامبران بزرگ کیش ناسیونالیسم، «روسو» بود. او بر وحدت، یکپارچگی و عصبیّت گروهی توده‌ها، تأکید فراوان داشت و اصرار می‌ورزید، انسان باید به زادبوم و جایگاه پرورشی خود بیش ترین دلبستگی را داشته باشد و محور کانون اصلی عشق و وفاداری‌های فرد و گروه، باید میهن باشد. او حتّی آن‌را تا اندازه‌ی وظیفه‌ی مقدّس دینی بالا برد و ایدۀ بستگی به تمام بشریّت و یا جامعۀ دینی را به شدّت محکوم کرد.

مطلب مرتبط :   نظریه های مرتبط با موضوع

دسته بندی : علمی