دانلود پایان نامه

امام علی (ع) هم دستور کشتن یا فراری دادن او را به معقل داد، و وقتی معقل فهمید که او در اسیاف کنار دریا است و قبیله عبد القیس و سایر اعراب را گمراه نموده است، به سمت او حرکت کرد.
آنچنان که بلاذری در فتوح البلدان می گوید عثمان بن ابی العاص قریب بیست سال پیش از این وقایع عبد القیس و چندین قوم دیگر را در توج که در نزدیکی ریشهر بود سکونت داده بود. او در این باب در کتاب خود آورده است که هنگامى که عمر عثمان بن ابى العاصى ثقفى را بر بحرین و عمان گمارد، وى آن دو ناحیه را مقهور ساخت و اهل آنها را به نظم و اطاعت در آورد، و آنگاه برادر خویش حکم بن ابى العاصى را با سپاهى عظیم از طوایف عبد قیس و ازد و تمیم و بنو ناجیه و دیگران، از راه دریا به فارس فرستاد و او جزیره ابر کاوان را تصرف نمود و سپس به توج رفت که جزء سرزمین اردشیر خره است. به روایت ابو مخنف، عثمان بن ابى العاصى خود از دریا گذشت و به فارس رسید و پس از فتح توج در آن مسجدی بنّا نمود، و گروهی از طوایف عبد القیس و غیره را در آنجا سکونت داد. وى از توج به ارّجان که مجاور آن بود تاخت و تاز مى‏کرد.
معقل لشکر کشید تا فارس را گرفت و به اسیاف که کنار دریا بود رسید. چون خریت خبر لشکر کشى او را شنید به خوارجى که همراه بودند گفت من با شما همعقیده هستم، و على نباید حکومت کند. همچنین او هواخاهان عثمان را به سمت خود جذب نمود و به کسانی که مالیات را نپرداخته بودند گفت، بهتر است این مالیات را به خویشاوندان خود انفاق کنید. او همچنین مسیحیان این ناحیه را فریب داد و با خود همراه نمود.
عاقبت بین بنی ناجیه و معقل جنگ سختی در گرفت و بنی ناجیه نیز به سختی پایداری نمودند. در همان اثنا نعمان بن صهبان راسبى خریت را کشت، و پس از کشته شدن صد و هفتاد تن از یاران او بقیه فرار نمودند. معقل مرتدان را به پیروی از اسلام دعوت نمود، آنهایى را که از پرداخت مالیات خوددارى کرده بودند باز داشت، تا مالیات دو ساله را که نداده بودند از آنها گرفت. امّا مسیحیانى که اسلام را قبول نکرده بودند را مجبور به کوچ کرد. هنگامى که آنها را گرفتار کرده سوق مى‏داد خویشان و آشنایان آنها از مسلمین، آنها را مشایعت کردند و طرفین هنگام وداع مى‏گریستند؛ زن و مرد و هر که بود زارى مى‏کردند؛ به حدی که مردم همه بر آنها شفقت آورده ترحم نمودند. معقل هم مژده فتح را به على(ع) نوشت. او اسرا را با خود برد تا آنکه با مصقله بن هبیره شیبانى دیدار نمود، که او از طرف على عامل فرماندار اردشیر خره بود. عده اسراءپانصد انسان بود و مصقله آنها را با پانصد هزار درهم خرید. معقل هم به او گفت که بهاى آنها را زودتر براى امیر المؤمنین (ع) بفرست. اوگفت من مقدارى از این مبلغ را زودتر مى‏فرستم و بعد از آن تدریجاً بقیه را خواهم داد تا دیگر از دین من چیزى نماند.
معقل هم نزد على(ع) رفت و به او خبر داد و على هم آن اقدام را پسندید. مصقله نزد علی (ع) حاضر شد و دویست هزار درهم پرداخت نمود، امّا چون خود را قادر به پرداخت بقیه پول نمی دانست و همان شب گریخت و به معاویه پیوست. وقتی خبر فرار او به على(ع) رسید گفت: « قَبَّحَ اللهُ مَصقَلَهَ ! فَعَلَ فِعلَ السَّادهِ [السادات]، وَ فَّرَ فِرارَ العَبیدِ ! فَما أَنطَقَ مادِحَهُ حتّی أَسکَتَهُ، وَ لا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتّی بَکَّتَهُ ، وَ لَو أَقامَ لَأَخَذنَا مَیسُورَهُ، وَ انتَظَرنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ». خدا مصقله را خیر ندهد، کار بزرگواران را انجام داد، و چون بردگان گریخت. ستاینده اش را به سخن نیاورده خاموش ساخت، و وصف کننده اش را تصدیق نکرده سرکوب نمود. اگر می ماند مقداری را که برایش میسر بود می گرفتیم، و برای باقی ماندۀ آن به انتظار فراوانی ثروتش می نشستیم. طبری نیز می گوید: چون خبر به على رسید گفت: «خدا لعنتش کند، چرا همانند آقا عمل کرد و همانند بنده فرار کرد» و خیانت یک مرد فاسق فاجر را به کار برد. اگر نزد ما می ماند جز حبس کیفرى نداشت، که اگر مالى داشت آنرا مى‏گرفتیم، و اگر نداشت آزادش مى‏کردیم. على (ع) خانه او را ویران نمود، امّا اسیرانی را که او خرید و آزاد کرد هم به حال آزادى گذاشت. برادر او نعیم بن هبیره یکى از شیعیان على بود مصقله از شام توسط یک مرد نصرانى از قبیله تغلب که نام او حلوان بود به برادر خود نوشت، که معاویه به تو وعده امارت و احترام مى‏دهد. همین که رسول به تو برسد تو برخیز و بیا و السلام. مالک بن کعب ارحبى آن رسول را دستگیر و نزد على روانه کرد، على (ع) هم دست او را برید و او به سبب بریدن دست مرد.
حکمرانی زیاد بن ابیه:
هنگامی که امیر المؤمنین (ع) عهده‏دار خلافت شد زیاد بن ابیه را والى فارس کرد. زیاد نیز فارس را به خوبى ضبط و نگاهدارى نمود؛ و قلعه‏هایش را حفاظت کرد؛ و در آن جا روشى رضایت‏بخش در پیش گرفت؛ و رفته رفته شایستگى وى زبانزد همه شد. زمانی که خبر آن به معاویه رسید وى راضی نبود، که شخصى مانند زیاد از زمره اصحاب امام على (ع) باشد، و در صدد بر آمد او را به طرف خویش بکشاند. از این رو نامه‏اى به زیاد نوشت و او را وعد و وعید داد، و فرزندى ابو سفیان را بر وى عرضه کرد، و او را برادر خویش خواند، ولى زیاد توجّهى به او نکرد. چون این خبر به امیر المؤمنین (ع) رسید نامه‏اى بدین مضمون به زیاد نوشت: «من تو را به والیگرى فارس برگزیدم زیرا تو در شایستگى این مقام را مى‏دیدم، باید بدانى که از ناحیه ابو سفیان یک بى‏اندیشگى و خطایى که ناشى از خودپسندى و آرزوهاى بى‏جا بود سر زد که نه میراثى براى تو ثابت مى‏کند، و نه نسب تو را درست مى‏سازد. مواظب باش که معاویه با مکر و فریب شخص را از چهار جانب فرو مى‏گیرد، از وى پرهیز کن، باز هم مى‏گویم از وى بپرهیز، و السلام». پس از آنکه امیر المؤمنین کشته شد، معاویه در جلب دوستى زیاد و به دست آوردن دل او و ترغیب او به ورود در سلک طرفداران خود کوشش فراوان کرد، و داستان نسبت وى را با ابو سفیان پیش کشید. سرانجام هر دو نفر به وابستگى زیاد به ابو سفیان اتفاق کردند، و گواهانى در مجلس معاویه حاضر شده شهادت دادند که زیاد فرزند ابو سفیان است. ازاین واقعه ها می توان فهمید که زیاد چقد زیرکی و دها داشته است که حتی امام علی (ع) نیز او را به عنوان والی خود در فارس انتخاب نمود، و از طرفی دیگر می توان به اهمیت فارس که در این زمان ارّجان یکی از کوره های مهّم آن بود پی برد، که شخصی چنان زیرک به والی گری آن انتخاب شد.
گویند قضیه استلحاق اوّلین مسئله‏اى بود که احکام شریعت اسلام به وسیله آن آشکارا رد شد. زیرا حکم پیغمبر (ص) این بود که: «فرزند از صاحب فراش است، و نصیب زناکار سنگ است»، ولى گروهى به طرفدارى از معاویه برخاسته چنین استدلال کرده‏اند، که عمل استلحاق از جانب معاویه کارى جایز و روا بوده است‏.
پس از شهادت على، زیاد در فارس موضع گرفت و از اطاعت معاویه سرباز زد. اموال در بصره در دست برادرزاده او عبد الرحمان بن ابى بکره بود. بعضى به معاویه خبر دادند که زیاد اموال خود را به عبد الرحمان سپرده است. معاویه کسی را نزد مغیره که در کوفه بود فرستاد، و از او خواست تا در این کار بنگرد. مغیره عبد الرحمان را احضار کرد و گفت اگر پدرت در حق من بد کرده عمت از نیکى دریغ ننموده است، و آنگاه نزد معاویه عذرى نیکو آورد. مغیره نزد معاویه رفت و گفت که از بودن زیاد در فارس بیمناک است؛ او داهیه عرب است؛ اموال فارس را نیز در اختیار دارد؛ مبادا با مردى از اهل بیت بیعت کند و از آن فتنه‏اى بوجود آید. بنابراین اجازه خواست که نزد زیاد رود و او را به لطف و مدارا به راه وفاق آورد.
ماجرای برادر خواندگی و رفتن زیاد به نزد معاویه بدین صورت شکل گرفت، که معاویه از اینکه زیاد ابن ابیه که مرد نابغه و متفکر و صاحب دهاء میان ملت عرب بود، با امام حسن (ع) بیعت کند می ترسید. بنابراین مغیره را نزد زیاد فرستاد، و گفت نزد او برو و ملاطفت کن. مغیره هم نزد زیاد رفت و گفت معاویه از بیم لرزید و مرا نزد تو فرستاد. بدان که این کار خلافت درخور هیچ کس جز حسن بن على نیست، و او بیعت کرد. تو هم هر چه زودتر براى خود امان بگیر پیش از اینکه معاویه از تو بى‏نیاز شود. زیاد گفت حقیقت را بگو و از پیرایه بپرهیز که مستشار امین است. مغیره گفت قول و ابراز عقیده خالص زننده و غیر مقبول است، پیرایه هم‏ پسندیده نیست. من بدون مقدمه مى‏گویم تو خود را به او برسان و پیوند بده و رشته خود را با رشته او بتاب و شخصاً نزد او برو که خداوند هر چه باید بکند خواهد کرد. معاویه هم عهدنامه امان را براى او نوشت و برای او فرستاد. زیاد هم از فارس به اتفاق منجاب بن راشد ضبى و حارثه بن بدر غدانى به قصد دیدار معاویه حرکت کرد. در آن هنگام عبد اللّه بن عامر امیر بصره و قسمت عمده ایران عبد اللّه بن خازم را با عده ای به فارس فرستاد و به او گفت شاید در عرض راه زیاد را ببینى او را بگیر و باز بدار. ابن خازم هم سوى فارس رفت و در ارّجان زیاد را دید، و عنان اسب او را گرفت و گفت اى زیاد پیاده شو. منجاب به او گفت اى سیاه مادر – مادرش حبشى بود – دور شو و گر نه دست تو را که اکنون عنان اسب را گرفته قطع می کنم. آنها با هم اختلاف و کینه داشتند. زیاد به او گفت عهدنامه معاویه به من رسیده و به من امان داده است، و ابن خازم او را رها کرد. در این باره در فارسنامه ناصری نیز آمده است که زیاد هم نزد معاویه رفت. آنها از شهر شاپور کازرون، شهر نوبندگان شولستان، شهر ارّجان‏، رامهرمز و خوزستان و اهواز گذشتند، و به خدمت معاویه رسیدند و با چندین مصلحت پر از فضیحت معاویه، زیاد را پسر ابو سفیان نامید، و او را به برادرى خود اختیار نمود. سپس او را به ایالت و امارت عراق عرب و فارس و کرمان و یزد و خراسان و سیستان مفتخر فرمود.
همچنین در این میان سکه هایی که از سالهای میانی 54 و 56 ه. ق در ناحیه ارّجان به دست آمده است، که نشان می دهد که در این عهد ضرابخانه ارّجان بسیار فعال بوده است. سکه دیگری در سال 54ه./ 674م با مهر محلی (ب. ر. م. و ا. ر. گ. ا. ن) و با نام فرمانداری به اسم عبد الرحمان بن زیاد به دست آمده است. این سکه ها حاکی از اهمیت فرمانروایی این خاندان در ارّجان، و اهمیت سیاسی و اقتصادی ارّجان در این دوره می باشد.
خوارج:
یکی از گروه هایی که پس از جدائی از امام علی (ع) تا مدت ها نقش بسزایی در درگیری ها و زد و خورد ها در قلمرو حکومت های اسلامی داشته است خوارج بودند. خوارج در میان سایر گروه های مخالف با حکومت های وقت از اهمیت خاصی برخوردار بودند، و بعدها به فرقه ها و گروه های مختلفی تقسیم شدند. در این میان عبور این گروه مهّم به کورۀ ارّجان و نواحی و رساتیق آن نیز افتاد، و این کوره در زد و خوردهای خوارج نقش خاص خود را ایفا نمود. ما در اینجا به نقش این گروه و برخی از درگیری های آنها در شهرها و رساتیق ارّجان خواهیم پرداخت.
جنگ آسک:
در سال 80 ه. ق کار ازارقه و خوارج بالا گرفت، و آنان را به نام سالارشان نافع بن ازرق، ازارقه مى‏گویند. آغاز خروج ایشان در روزگار حکومت یزید بن معاویه بود که با چهل تن خروج کردند و از بزرگان ایشان نافع بن ازرق و عطیه بن اسود و عبد الله بن صبار و عبد الله بن ایاض و حنظله بن بیهس و عبید الله بن ماحوز در آن شرکت داشتند. در آن هنگام فرماندار بصره عبید الله بن زیاد بود که اسلم پسر ربیعه را همراه دو هزار سوار به تعقیب ایشان فرستاد و آنان در دهکده‏اى بهنام آسک از توابع ارّجان که نزدیک خاک فارس بود با خوارج‏ جنگ کردند. خوارج‏ پنجاه تن از یاران اسلم را کشتند و اسلم گریخت. مردى از خوارج‏ در این باره چنین سروده است. «آیا دو هزار مردى که به گمان شما مؤمن بودند سزاوار بود که در آسک چهل تن شما را وادار به گریز کنند؟ دروغ مى‏گویید چنان نیست که شما پنداشته‏اید بلکه خوارج مؤمنند، دانستید که آنان گروه اندکند که بر گروه بسیار پیروز مى‏شوند، شما فرمان شخص ستمگر سرکشى را اطاعت کردید و حال آنکه ستمگران شایسته طاعت نیستند». ابن زیاد از این کار سخت خشمگین شد و در بصره هیچکس را که متهم به خارجى بودن بود باقى نگذاشت و نهصد مرد را به گمان و اتهام کشت. اما کار خوارج همچنان بالا مى‏گرفت و هواداران و هم‏فکران ایشان از بصره به آنها مى‏پیوستند. پس از مرگ یزید تعدادشان افزایش یافت و عبید الله بن زیاد هم از عراق گریخت. اصطخری نیز در کتاب خود به صورت خلاصه به این رویداد اشاره نموده است.
جنگ توج:
یک سال پس از جنگ آسک عبیدالله بن زیاد مجدداً لشکر تجهیز کرد و برای سرکوبی خوارج به سمت ناحیه فارس و ارّجان روانه نمود. فرماندهی این لشکر را شخصی به نام عباد بن اخضر از فرماندهان اُموی بر عهده داشت. این فرمانده خوارج را تا محل توج که از توابع ارّجان بود دنبال نمود و نبرد سختی میان آنها در گرفت. در این نبرد ابوبلال با اتباع خود حمله کردند و با آنها نبرد نمودند تا اینکه وقت نماز عصر رسید. ابوبلال گفت: « امروز روز آدینه است که بزرگ روزی باشد و هنگام عصر است بگذارید که ما نماز بخوانیم ابن اخضر پذیرفت و متارکه به عمل آمد. ابن اخضر هم با عده خود نماز را با شتاب خواند. گفته شده که نماز را تمام نکرده و بریده و به آنها حمله کرد که آنها در حال رکوع و سجود و قیام و قعود بودند، و ابوبلال سرگرم نماز، هیچ تغییری در وضع عبادت نداد که لشکریان ابن زیاد آنها را درو کردند و هیچ تن از آنها نجات نیافت. وی سر ابوبلال را گرفت و به نزد عبیدالله زیاد به بصره فرستاد»
خوارج در عهد آل زبیر در ارّجان:
در سال 68 ه. ق عبد الله بن زبیر برادر خویش مصعب را دوباره به امارت عراق فرستاد. او در زمان امارت خود حارث بن ابى ربیعه را امیر کوفه کرد، زیرا وقتى دوباره به عراق بازگشت در بصره اقامت گرفت. در این سال خوارج‏ ازارقه از فارس به عراق آمدند و نزدیک کوفه رسیده، و وارد مداین شدند.
مصعب عمر بن عبید الله بن معمر را به امارت فارس فرستاد. این چنین بود که ازارقه پس از آنکه مهلب در اهواز قتل و عامشان کرده بود به سوى فارس و کرمان و اطراف اصفهان رفته بودند. زمانی که مهلب بخاطر انتخاب او به امارت موصل از عراق رفت و راهى موصل و اطراف آن شد، و عمر بن عبید الله عامل فارس شد، ازارقه به فرماندهی زبیر بن ماحوز به طرف عمر بن عبید الله حرکت کردند و پس از نبرد سختی در شاپور هزیمت یافتند. خوارج فرار کردند و کسی متعرضشان نشد و نبردگاه را ترک کردند.
سپس عمر بن عبید الله آنها را تعقیب کرد و آنها به سوى استخر رفتند. عمر بن عبید الله در حوالی پل طمستان خوارج را منهزم نمود. اما خوارج پل طمستان را بریدند و به سوى اصفهان و کرمان رفتند و در آنجا تجدید قوا نمودند. سپس به سمت فارس که عمر بن عبید الله آنجا بود آمدند، و سرزمین وى را از محلى که او نبود طى کردند و راه شاپور در پیش گرفتند و از ارّجان بیرون رفتند. زمانی که عمر بن عبید الله دید که خوارج سرزمین وى را طى کرده و به سوى بصره می روند، ترسید که مصعب بن زبیر این کار او را تحمل نکند. بنابراین با عجله دنبالشان کرد تا به ارّجان رسید، امّا او زمانی به ارّجان رسیده بود که خوارج از آنجا به سمت اهواز رفته بودند.
مصعب از آمدن خوارج آگاه شد و در نزدیکی پل بزرگ اردو زد و پس عدم رضایت از از کار فرزند عبیدالله گفت: « اگر با آنها نبرد کرده بود آنگاه فرارى شده بود عذر وى به نزد من موجه‏تر بود، اگر چه عذر فرارى پذیرفته نیست و عملش محترمانه نیست». در مراحل بعدی نیز خوارج از راه نهروانات به مدائن رفتند و آنجا را قتل و غارت کردند. پس از نبردهای دیگر در نواحی ای مثل کوفه، از آنجا به سمت اصفهان رفتند و با عتاب بن ورقاء در جی نبرد نمودند. سرانجام زبیر بن ماحوز کشته شد و پس از او خوارج با قطری بیعت نمودند. در این سلسله نبرها هیچ کدام از دو طرف قادر به شکست قطعی طرف مقابل نبود و جریان این سری از نبردها از عهده این تحقیق خارج است و شرح آنها به صورت مفصل در تاریخ طبری آمده است.
نبرد عبدالله بن معاویه در شاپور از توابع ارّجان:
پس از هزیمت عبد الله بن معاویه در کوفه وی به سوى مداین رفت و مردم مداین با وى بیعت کردند. پس از آن گروهى از مردم کوفه پیش وى آمدند و وی به سمت جبال رفت و بر آنجا و بر حلوان، قومس، اصفهان و رى تسلط یافت و غلامان مردم کوفه پیش وى رفتند. وقتى بر این نواحى تسلط یافت، در اصفهان اقامت گزید، و محارب بن موسى وابسته بنى یشکر در فارس، که منزلتى بزرگ داشت پس از بیرون راندن عامل اصطخر، از مردم آنجا برای عبدالله بن معاویه بیعت گرفت. آنگاه محارب سوى کرمان رفت و به آنها حمله کرد، سپس سرداران و امیران مردم شام به محارب پیوستند و او به سوى مسلم‏ ابن مسیب که از جانب ابن عمر عامل شیراز بود رفت، و او را در سال 128ه. ق به قتل رساند.
پس از آن محارب به اصفهان رفت. عبد الله بن معاویه را به استخر فرستاد و برادر خویش حسن را بر جبال گماشت. عبد الله در دیرى در یک میلى استخر قرار گرفت و برادر خویش یزید را نیز بر فارس گماشت. در این میان کسانی از بنى هاشم و دیگران به وی پیوستند و خراج را جمع آوری کرد و عاملانی به نقاط مختلف فرستاد. منصور بن جمهور و سلیمان بن هشام بن عبد الملک و شیبان بن حلس شیبانى خارجى نیز با وى بودند.

مطلب مرتبط :   کشورهای توسعه یافته

دسته بندی : علمی